وقتی بچهها از مدرسه برمیگردند، به سمت چپ و داخل آشپزخانه میپیچند تا مادرشان را پیدا کنند؛ هیچوق…
انتشار: 2026/07/06 13:52 UTC
وقتی بچهها از مدرسه برمیگردند، به سمت چپ و داخل آشپزخانه میپیچند تا مادرشان را پیدا کنند؛ هیچوقت به سمت راست که دفتر کار من است نمیآیند تا سراغ مرا بگیرند، با اینکه دفترم فقط چند قدم با آشپزخانه فاصله دارد. من زیاد روی این «بیمحلیها» کلید نمیکنم. گاهی میشنوم که مادرشان به آنها میگوید: «به پدرتان سلام کردید؟ بروید سلام کنید.» بین این دستور و اجرای آن، چیزی حدود یک ربع تا نیم ساعت زمان میبرد و من باز هم به این «بیمحلی» زیاد گیر نمیدهم؛ خب دنیا شلوغ است و مسیرهای منتهی از آشپزخانه به اتاق من ترافیک سنگینی دارد، برای همین شاید رسیدنشان به من کمی طول میکشد! در نهایت هم یکی یکی و با سلامی سرد و بیرمق پیدایشان میشود.هفتهٔ گذشته، درست به محض رسیدن پسر بزرگم، تصادفی از دفترم بیرون آمدم و او را در آشپزخانه دیدم که میخواست چیزی به حضرت بانو بدهد. وقتی مرا دید، عقب کشید و آن را پشت سرش پنهان کرد. من هم بدون اینکه به روی خودم بیاورم به راهم ادامه دادم، اما موقع برگشت مچش را گرفتم؛ داشت یک «شکلات تختهای» لوکس و گرانقیمت را که با پول توجیبیاش خریده بود، میگذاشت دهان مادرش. تا مرا دید خجالت کشید و دستپاچه شد و ندانست چطور موقعیت را جمع کند. چند ثانیه بعد، تلاش کرد از جیب شلوار جین خود یک شکلات کاراملی بیرون بیاورد که به ته جیبش چسبیده بود و به زور درمیآمد؛ تکههای دستمال کاغذی هم به آن چسبیده بود. آن را به عنوان هدیه به من تعارف کرد و من هم از او تشکر کردم!من زیاد روی این «تبعیض نژادی» توقف نمیکنم. درست است شکلاتی که برای مادرش خریده بود خیلی خوشمزه به نظر میرسید، اما از این تمایل و دلدادگی تمامعیارشان به مادرشان دلخور نمیشوم؛ چون خود ما هم در گذشته همین طور بودیم و حتی بدتر! با وجود تمام جانکندنها، سفرها، خستگیها و مهربانیهای پدر، باز هم گرایش دلها به سمت مادر است و این یک طبیعت فطری است که دست خود آدم نیست.نکتهٔ عجیب اینجاست که بچهها عشق شدید و بیحدومرز خود به پدرانشان را خیلی دیر کشف میکنند؛ یا بعد از رفتن و فوت پدر، یا بعد از بیماری و بیمیلی او به زندگی! و این به وقت پدرها، محبتی بسیار دیرهنگام است. اکنون هر بار که برای گرفنن تصمیمی حیران میشوم، یا زندگی بر من سخت میگیرد، یا در حل و فصل مسئلهای دودل میمانم، آهی میکشم و میگویم: کجایی پدر...دکتر احمد خالد توفیق


