یک نانواى ثروتمند در یک شهر کوچک میخواست کاری برای مردم محل انجام دهد. به همین خاطر، از کودکان خان…
انتشار: 2026/07/09 10:41 UTC
یک نانواى ثروتمند در یک شهر کوچک میخواست کاری برای مردم محل انجام دهد. به همین خاطر، از کودکان خانوادههای فقیر و نیازمند خواست تا نزد او بیایند. وقتی همه جمع شدند، او به سبد بزرگی اشاره کرد و گفت:«در این سبد، برای هر کدام شما یک قرص نان وجود دارد. هر کدامتان یکی بردارید و فردا هم در همین وقت دوباره بیایید — باز هم برایتان نان تازه آماده خواهم کرد.»هنوز حرف نانوا تمام نشده بود که کودکان به سوی سبد هجوم بردند. همه با هم هلدادن، دعوا و رقابت میکردند تا بزرگترین و ضخیمترین نان را بگیرند. وقتی نانشان را گرفتند، فوراً از در بیرون دویدند تا به دیگران نشان بدهند چه نانی نصیبشان شده است؛ حتی فراموش کردند از نانوا تشکر کنند.تنها یک دختر کوچک، با لباسهای کهنه و دستدوم، آرام در گوشهای ایستاده بود و صبر میکرد تا شلوغی تمام شود. وقتی اتاق خالی شد، او آرام به طرف سبد رفت. در ته سبد فقط یک نان کوچک و بدشکل باقی مانده بود. دخترک لبخند زد، همان نان را برداشت، با مهربانی دست نانوا را بوسید و با سپاسگزاری به خانه برگشت.روز بعد، باز همان صحنه تکرار شد. کودکان برای گرفتن نانهای بزرگ با هم رقابت کردند و دخترک باز هم با صبر، کوچکترین نان باقیمانده را برداشت.اما آن شب، وقتی مادر دخترک نان کوچک را برید، ناگهان چندین سکهٔ نقره از داخل آن روی میز ریخت.دخترک ترسید که شاید اشتباهی رخ داده باشد. فوراً به نانوایی دوید تا پولها را پس بدهد. اما نانوا با مهربانی لبخند زد و گفت:«نه دخترکم، این اشتباه نیست. من عمداً سکهها را داخل کوچکترین نان گذاشته بودم. میخواستم به کسی پاداش بدهم که میفهمد ارزش واقعی در بزرگی و ظاهر نیست، بلکه در قلب سپاسگزار و فروتن است.»


