
هی پرسه می زنم وسط کوچه های خواباینجا کجاست؟من کی ام؟آواره ی سراب...
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 5 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/12 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 6 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
کار خودشان است شب:می خواهند در تاریکی پنهانت کنند تا عشق راه گم کند و در بیراهه ای هولناک بمیرد..خوش خیال ها نمی دانند که برق چشم هایت چراغ های راه را تا صبح روشن نگاه می دارد...کار خودشان است پاییز:می خواهند ابرها بپوشانندت تا جوانه ها مایوس شوند و برگ ها،خشکیده و زرد طعمه ی حریق رفتگری.....نادانند دیگر و از زیتون و سرو هیچ نمی دانند.....مردم ساده اند و بی خبراما من این را به نقل از یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود می گویم:توفان و سیلاب همین چند روز پیش هم کار خودشان بودمی خواستند عطرت را از خیابان های اصلی شهر پاک کنند...بیچاره ها فکرش را هم نمی کردند که دورترین کوچه ها هم اینطور بویت را بگیرندو در هر نهر و جویباری عطر تو جاری شود.....T.me/marjomaki
با دست چپ پروب سونو را روی زانوی چپش فشار دادم و با دست دست راست سوزن را وارد کردم… صدای نالهاش بلند شد و با لهجهی خوزستانی گفت که چه درد بدی دارد دکتر…معذرت خواستم و گفتم حجم خون داخل زانو زیاد است و باید تخلیه شود…با لهجهی خورستانیاش پرسیده بود که چرا باید تخلیه شود و گفته بودم چون اگر این حجم خون باقی بماند هم باعث درد و محدودیت حرکت میشود و هم غضروف و بافتهای دیگر را تخریب میکند و مفصل خشک و خراب میشود… آهی هم که کشیده بود لهجهی خوزستانی داشت.حتی سکوتش هم خوزستانی بود…حالا داشتم نسخهی دارویی و دستور بازتوانی را مینوشتم و نگاه خوزستانیاش آرامتر شده بود…آه بلند دیگری کشیده بود که بوی سیگار داشت و اسید معده… و گفته بود:خون که از زخم بیرون بریزد اینقدر درد ندارد.فوق فوقش آدم را میکشد یا بیحال میکند… بعد مدتی هم جایش پر میشود… خاصه خونی که از زخم دشمن و وسط دعوا از تن آدم جدا شود… دکتر خدا شاهد است که آنهمه ترکش و زخم عراقیها آنقدر سوزش و درد نداشت که این زانوی وامانده… خانه خرابیها و مرگهای خانواده و فامیل و همسایه دیدیم که نپرس… اما این یکی عجیب دردی داشت…آمده بود کرج که به نوهها سر بزند و دچار موبایل قاپی و ضربه به سینه و زانو شده بود و زخمی و پریشان…حالا داشت با خودش حرف میزد و لهجهاش غریب بود:همین است که خونریزی داخل زانو آدم را بیچاره میکند و خونریزی مغزی آدم را به کوما میبرد…چند ماه است که اینهمه خون توی جان این مملکت ریخته… باید هم دردش ساکت نشود… باید هم آدمها را از هوش و حواس بیاندازد… لباسش سیاه بود و موهایش سپید ِسپید…T.me/rAheomid
فکر میکردمحوالی شصت سالگی که رسیدم خودم را بازنشسته میکنم و یک خالکوبی خاص روی کلهام انجام میدهم و گردن بند و انگشترهای زمخت میاندازم و با عینک آفتابی مثل مارلون براندو ژست میگیرم و مصاحبه میکنم و از خاطرات جوانی میگویم…ولی سه سال مانده به شصت سالگی هنوز اول راه هستم و یک پدر همواره نگران که باید دلتنگیهایش را بشمرد و هراسهایش را حاضر و غایب کند و از خودش بپرسد که آیا هنوز فرصتی دارد که به تمام تکلیفهایی که زندگی به گردنش گذاشته عمل کند؟چشم باز میکنی و میبینی اغلب روزها و آرزوهایت خاطره و حسرت شدهاند و به خودت میگویی چطور اینهمه تند گذشت بی آنکه تعبیر خوابها و تفسیر رویاهایت را ببینی؟…باز دم هوشواره گرم که بخشی از رویاها را تصویر کرد…سپید پوشیده بودم با موی سیاهاکنون سیاه جامهام با موی سپیدمی آیممیروممیاندیشم که شاید خواب بودهاممیاندیشم که شاید خواب دیدهامخواب بودهامخواب دیدهام…@mArjomaki
.دیده بودیم که تمام دنیا برای خودشان افتخارهایی دارند و نمادهایی و سر ما بی کلاه مانده و این حرفها…خبر آمد که بیژن خان مرتضوی را برای اجرا میان دونیمه دعوت کردهاند و کلی باد کردیم که بله… دیدید که ما هم برای خودمان سری توی سرها داریم و دنیا هم به هنر بیژنمان اعتراف کرد و محبور شد دعوتش کند…برنامه شروع شد و بیژن خان وارد شد با قر ریز و چشمهای درشت فیکس شده روی شکیرا… و روی ویولون سفیدش ضرب گرفت و چند بانوی چشم بادامی به زبان خودشان عمو سبزی فروشی خواندند و تمام شد…سهم ما از تمام مباهاتهای جهان باید چنینچیزی باشد…@mArjomaki
.از سال ۱۹۷۸ طرفدار آرژانتین بودم.پاسارلا، ماریو کمپس، آردیلس و مابقی… ۹ ساله بودم و ایران برای بار اول به جام جهانی رفته بود و همان اول فقط با یک مساوی حذف شده بود… بعدهای بعد بود که مارادونا آمد و کارلوس بیلاردو… آرژانتین یک افسانه شده بود و فوتبالش همان رئالیسم جادویی بود… مارادونا بود و دست خدا بود و بوروچاگا و والدانو و بعدها کانیجیا و باتیستوتا…دو تیم بودند که فراتر از فوتبال بودند:ایتالیا و آرژانتین.. چیزی از جنس حماسه و معجزه… از آلمان متنفر بودم و برزیل را دوست نداشتم.من عاشق شکستن نظم بودم و عبور از ناممکنها… ایتالیا همان بود و آرژانتین. ِمارادونا…مارادونا فقط یک فوتبالیست نبود.چوب جادوی هری پاتر را داشت و صلابت شزم و لوطیگری رابینهود… هیچوقت مسی را دوست نداشتم.هر قدر هم که آمار گلهایش بالا میرفت و شعبدههایش فراانسانیتر میشد باز به دلم نمینشست… آنی را نداشت…حتی رونالدو هم که محبوبم بود باز آن آن را نداشت…امشب دلم نمیخواست آرژانتین ببرد و قهرمان بشودهمینطور هم شد:نشد… فیفا و تیم داوری تمام تلاششان را کردند اما زور اسپانیا بیشتر بود…قهرمانی اسپانیا مبارک… @mArjomaki