
در کانال مارپیچ و «رادیو مارپیچ» درباره فرهنگ، سیاست و هنر و ... در شرایط بحرانی میخوانیم و میشنویم.اینجا به جای قضاوت، تلاش میکنیم درک کنیم.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 47 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/17 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 47 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
ورای روایت (قسمت ششم)استقلال، امنیت و هزینههای یک انتخابآزاده مدنیدر مصاحبه اخیر ولی نصر درباره کتاب جدیدش، یک مفهوم برای فهم سیاست خارجی جمهوری اسلامی برجسته میشود: استقلال. نصر برای توضیح رفتار تهران، بحث را از تصمیمهای مقطعی و شعارهای سیاسی آغاز نمیکند؛ بلکه به لایهای عمیقتر میرود: اینکه جمهوری اسلامی جهان پیرامون خود را چگونه میبیند، چه چیزی را تهدید میداند و امنیت خود را چگونه تعریف میکند.از نگاه نصر، مسئله استقلال در ایران به انقلاب ۱۳۵۷ محدود نمیشود. تجربه مداخله روسیه و بریتانیا، امتیازات خارجی و اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، خاطرهای تاریخی از آسیبپذیری کشور در برابر قدرتهای بزرگ ایجاد کرده است. بنابراین حساسیت نسبت به استقلال را باید در یک تداوم تاریخی دید؛ هرچند حکومتهای مختلف ایران، تعریف یکسانی از تهدید و راه حفظ استقلال نداشتهاند.در دوره محمدرضا شاه، اتحاد شوروی تهدید اصلی تلقی میشد و نزدیکی راهبردی به آمریکا بخشی از سازوکار امنیت ایران بود. پس از انقلاب، این صورتبندی معکوس شد: آمریکا به مهمترین تهدید خارجی تبدیل شد و فاصله گرفتن از واشینگتن، به یکی از ارکان تعریف جمهوری اسلامی از استقلال و امنیت بدل شد.اهمیت این تحلیل در همین تغییر «نقشه تهدید» است. اگر یک حکومت، قدرتی خارجی را تهدید اصلی بداند، طبیعی است که سیاست خارجی، ائتلافها و حتی تعریف امنیت ملی خود را بر اساس آن تنظیم کند. فهم این منطق الزاماً به معنای تأیید آن نیست؛ اما بدون فهم آن، سیاست خارجی به مجموعهای از تصمیمهای پراکنده و واکنشی تقلیل پیدا میکند.یکی دیگر از مؤلفههای مهم مطرحشده در این مصاحبه، وضعیت «نه جنگ، نه صلح» است؛ الگویی که طی دهههای گذشته در روابط ایران و آمریکا شکل گرفته است. نه صلح پایدار وجود داشته و نه جنگ مستقیم دائمی؛ بلکه تقابل، تحریم، فشار و بازدارندگی در سطحی کنترلشده ادامه یافته است.اما از نگاه نصر، شرایطی که این وضعیت را ممکن کرده بود، تغییر کرده است. فشارهای اقتصادی، تحریمها، تحولات منطقهای و تغییر موازنه قدرت، ادامه این مدل را دشوارتر کردهاند. در همین چارچوب، شبکههای منطقهای و دفاع رو به جلو نیز اهمیت پیدا میکنند؛ ابزارهایی که قرار بود با افزایش هزینه حمله به ایران، نوعی بازدارندگی ایجاد کنند.مسئله اینجاست که ابزارهای بازدارندگی نیز در شرایط جدید ممکن است کارکرد گذشته را نداشته باشند. تحولات اخیر منطقه و تضعیف بخشی از ظرفیتهای سنتی بازدارندگی، خطر انتقال تقابل از سطح غیرمستقیم به رویارویی مستقیم را افزایش داده است.بنابراین، بحث اصلی این مصاحبه صرفاً این نیست که چرا جمهوری اسلامی سیاستهایی خاص را انتخاب کرده است؛ بلکه این است که چگونه یک تصور تاریخی از استقلال، به یک منطق امنیتی و سپس به مجموعهای از سیاستها تبدیل شده و این سیاستها چه هزینههایی ایجاد کردهاند.اینجا تفاوت «توضیح» و «دفاع» اهمیت پیدا میکند. میتوان منطق یک سیاست را فهمید و همزمان درباره پیامدهای آن پرسشهای جدی مطرح کرد. حتی میتوان پرسید آیا راهبردهایی که زمانی برای حفظ امنیت و استقلال طراحی شدهاند، در شرایط امروز خود به بخشی از هزینههای امنیتی و اقتصادی کشور تبدیل نشدهاند؟شاید پرسش مهمتر همین باشد: اگر تعریف یک کشور از تهدید تغییر کرده باشد، اما راهبرد امنیتی آن همچنان بر همان تعریف گذشته استوار بماند، تا چه زمانی میتوان انتظار داشت این راهبرد کارآمد باشد؟مصاحبه ولی نصر از این جهت قابل توجه است که چند مؤلفه را کنار هم قرار میدهد: خاطره تاریخی مداخله خارجی، تعریف تهدید، مفهوم استقلال، راهبرد «نه جنگ، نه صلح»، بازدارندگی منطقهای و هزینههای فزاینده آن. ارزش این بحث نیز دقیقاً در همین پیوندهاست؛ نه در اینکه مخاطب را به پذیرش یک موضع سیاسی دعوت کند.برای فهم دقیقتر این استدلالها، دیدن نسخه کامل مصاحبه اهمیت دارد؛ زیرا بخشهای کوتاهشده معمولاً یک گزاره را از ساختار استدلال جدا میکنند، در حالی که در گفتوگوی کامل، رابطه میان این مؤلفهها روشنتر دیده میشود.لینک مصاحبه در یوتیوب:youtube.com/watch?v=rhvZRhvY-T4%F0%9F%8C%… @MarpichChannel
استقلال فقط به معنای پایان سلطه مستقیم نیست؛ مسئله، رهایی از ساختارهای وابستگی نیز هست.کوامه نکرومه، متفکر و نخستین رئیسجمهور غنا، در دهه ۱۹۶۰ از مفهومی سخن گفت که بعدها «استعمار نو» نام گرفت: کشوری میتواند از نظر حقوقی مستقل باشد، پرچم و دولت و مرزهای خودش را داشته باشد، اما همچنان در تصمیمهای اقتصادی و سیاسی به قدرتهای بیرونی وابسته بماند.از این منظر، استقلال فقط مسئله حاکمیت سیاسی نیست؛ مسئله این است که چه کسی در نهایت درباره منابع، اقتصاد و مسیر آینده یک کشور تصمیم میگیرد.شاید به همین دلیل است که «استقلال» در تاریخ معاصر ایران نیز بسیار فراتر از یک شعار سیاسی بوده است؛ از ملیشدن نفت تا انقلاب ۱۳۵۷ و تا امروز، همواره این پرسش وجود داشته که استقلال دقیقاً از چه چیزی و برای رسیدن به چه نوع خودمختاریای است.اما یک پرسش دشوارتر هم وجود دارد:آیا راهبردی که برای حفظ استقلال انتخاب میکنیم، ممکن است در مقطعی خود به منبعی تازه برای وابستگی یا هزینه تبدیل شود؟این پرسشی است که بحث امروز درباره سیاست خارجی ایران را به یک مسئله قدیمیتر در اندیشه سیاسی جهان پیوند میدهد.🌀| @MarpichChannel
وقتی فروپاشی دیگر پایان نیست«نفرین جالوت» را در سایه ایران امروز چگونه باید خواند؟آزاده مدنیاگر یک امپراتوری فروبپاشد، آیا مردمش هم لزوماً نابود میشوند؟شاید نه. و دقیقاً همینجا است که کتاب «نفرین جالوت: تاریخ و آینده فروپاشی اجتماعی» اثر لوک کمپ، پژوهشگر دانشگاه کمبریج، پرسشی مهم و تا حدی خلافآمد عادت را مطرح میکند: شاید آنچه ما در تاریخ «فروپاشی تمدن» مینامیم، همیشه برای اکثریت مردم یک فاجعه نبوده باشد.کمپ تاریخ بشر را از منظر ساختارهای قدرت بازخوانی میکند. به روایت او، انسانها برای صدها هزار سال عمدتاً در جوامعی نسبتاً برابر زندگی میکردند؛ اما با کشاورزی، ذخیرهپذیر شدن منابعی مانند غلات، تمرکز جمعیت و پیدایش سلاحهای مؤثرتر، امکان انباشت ثروت و قدرت فراهم شد. دولتها و امپراتوریهای بزرگ، یا همان «جالوتها»، شکل گرفتند: ساختارهایی عظیم، متمرکز و در ظاهر قدرتمند که میتوانستند منابع و نیروی نظامی را در اختیار اقلیتی کوچک قرار دهند.تز مرکزی کمپ این است که تمرکز قدرت و افزایش نابرابری، خود میتواند به نقطه ضعف این جالوتها تبدیل شود. او با بررسی نمونههایی از مصر، روم، چین و دیگر جوامع تاریخی میپرسد آیا «عصر طلایی» واقعاً برای اکثریت مردم طلایی بوده است یا بیشتر از چشم کاخها و کاتبان دربار به تاریخ نگاه کردهایم. حتی در برخی موارد، کوچکشدن دولتها و فروپاشی امپراتوریها میتوانسته برای بخشی از مردم با کاهش فشارهای مالیاتی، جنگ و نابرابری همراه شود.اما نکته مهمتر کتاب در بخش پایانی آن است: کمپ نمیگوید هر فروپاشیای خوب است.برعکس، او میان فروپاشیهای منطقهای گذشته و بحران احتمالی جهان مدرن تفاوتی بنیادی میگذارد. جامعه امروز به شبکهای جهانی از انرژی، غذا، فناوری، حملونقل، ارتباطات و زیرساختهای پیچیده وابسته است. همزمان با تغییرات اقلیمی، سلاحهای هستهای، هوش مصنوعی و تمرکز بیسابقه قدرت، فروپاشی امروز میتواند بسیار متفاوت و خطرناکتر از فروپاشی یک امپراتوری باستانی باشد. کتاب در نهایت میان سه مسیر آینده بحث میکند: فروپاشی جهانی، تشدید اقتدارگرایی و نابرابری، یا اصلاح دموکراتیک ساختار قدرت.به همین دلیل، پیشنهاد میکنم پادکست عرفان ثابتی درباره این کتاب را بشنوید. فارغ از اینکه با نتیجهگیریهای کمپ موافق باشیم یا نه، بحث درباره نسبت تمدن، قدرت، نابرابری و فروپاشی، بحثی جدی و ضروری است.اما من هنگام شنیدن این گفتوگو با یک مسئله جدی مواجه شدم.به نظرم روایت فروپاشی در این گفتوگو، بیش از اندازه آرامکننده و ساده شده است.در شرایطی که جامعه ایران خود با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی، زیستمحیطی، جمعیتی و نهادی روبهروست، گفتن اینکه فروپاشیهای تاریخی گاهی برای مردم عادی حتی پیامدهای مثبتی داشتهاند، میتواند ناخواسته این تصور را ایجاد کند که «فروپاشی» الزاماً آنقدر که تصور میکنیم ترسناک نیست.اما فروپاشی یک امپراتوری پیشامدرن با فروپاشی ظرفیتهای یک دولت مدرن یکی نیست.اگر امروز یک دولت مدرن از کار بیفتد، مسئله فقط سقوط یک حکومت یا پایان یک سلسله نیست. مسئله میتواند آب، برق، سوخت، دارو، غذا، بانک، پول، ارتباطات، حملونقل، امنیت، مرزها و زنجیره تأمین باشد. جامعهای که به این شبکههای پیچیده وابسته است، الزاماً نمیتواند مانند یک روستایی قرون وسطایی پس از سقوط یک امپراتوری، فقط به روستا بازگردد.بنابراین نقد من به ثابتی این نیست که چرا کتاب کمپ را معرفی کرده است؛ اتفاقاً کتاب ارزش خواندن دارد. نقد من این است که در خوانش یک مسئله تاریخی، باید مراقب تفاوت مقیاس و زمینه باشیم. فروپاشی رم را نمیتوان بدون واسطه به فروپاشی ایران امروز تعمیم داد.شاید پرسش درست این نباشد که «آیا فروپاشی میتواند برای مردم خوب باشد؟»پرسش مهمتر این است:«چه نوع فروپاشی، در چه جامعهای، با چه سطحی از پیچیدگی و در چه شرایطی، برای چه کسانی و با چه هزینهای رخ میدهد؟»من برداشت خودم را از این گفتوگو نوشتم.اگر شما هم پادکست را شنیدهاید و فکر میکنید نقد من به روایت عرفان ثابتی نادرست، اغراقآمیز یا یکسویه است، در کامنت بنویسید چرا.اتفاقاً ارزش این بحث، نه در همنظر شدن، بلکه در دقیقتر کردن پرسش درباره چیزی است که شاید بیش از هر چیز به فهم آن نیاز داریم:فروپاشی دقیقاً از کجا آغاز میشود؛ و وقتی آغاز شد، چه چیزی واقعاً فرو میریزد؟لینک پادکست:castbox.fm/episode/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8… @MarpichChannel
لوک کمپ در نفرین جالوت مینویسد:«سیستمهای ما اکنون چنان سریع، پیچیده و بههمپیوستهاند که فروپاشی آینده احتمالاً جهانی، سریع و برگشتناپذیر خواهد بود. همه ما با یک انتخاب روبهرو هستیم: باید یاد بگیریم جالوت را بهصورت دموکراتیک کنترل کنیم؛ وگرنه فروپاشی بعدی ممکن است آخرین فروپاشی ما باشد.»منبع: Goliath’s Curse: The History and Future of Societal Collapse، Penguin Books, 2025این شاید یکی از مهمترین بخشهای کتاب برای خواندن وضعیت امروز باشد: کمپ نمیگوید فروپاشی همیشه برای مردم بد است؛ هشدار او این است که فروپاشی یک جامعه مدرنِ پیچیده و بهشدت بههمپیوسته، دیگر الزاماً شبیه سقوط رم نیست.🌀| @MarpichChannel
فضیلتی که در عصر فریاد گم کردیم: شنیدنآزاده مدنیما از محمد بسیار گفتهایم؛از مردی که پیام آورد، جامعهای ساخت، جنگید، صلح کرد، بخشید و در میان آدمهایی که هر کدام سود و زیان و تعصب و ترس خود را داشتند، راهی تازه گشود.اما در میان این همه روایت، یک ویژگی کمتر دیده میشود:محمد شنونده بود.شاید این تعبیر در نگاه اول چندان باشکوه به نظر نرسد. پیامبر را با «شنیدن» به یاد نمیآوریم. پیامبر، در تصور ما، کسی است که میگوید؛ دیگران میشنوند.اما قرآن تصویر ظریفتری دارد.در آیهای که پس از ماجرای اُحد نازل شد، خداوند به محمد میگوید اگر تندخو و سختدل بودی، مردم از اطرافت پراکنده میشدند؛ سپس از بخشیدن آنان و مشورت با آنان سخن میگوید.این نکته کوچک نیست.محمد در جایگاهی نبود که برای شنیدهشدن محتاج قدرت بیشتری باشد. اتفاقاً مسئله او این بود که چگونه، در اوج اقتدار معنوی و اجتماعی، رابطهاش با آدمها را به رابطه فرماندهنده و فرمانبر تقلیل ندهد.حتی تعبیر جالبتری هم در قرآن هست. مخالفان به او طعنه میزدند که «اُذُن» است؛ یعنی کسی که زیاد گوش میدهد و حرفها را میشنود. پاسخ قرآن، بهجای آنکه اصل این ویژگی را انکار کند، معنای آن را برمیگرداند: اگر گوش است، گوشِ خیر است.چه تصویر غریبی است.پیامبری که یکی از طعنههای مخالفانش درباره او این بود که «زیاد گوش میدهد».و شاید همین برای زمانه ما نکته مهمی باشد.ما معمولاً قدرت را با توان سخن گفتن، تصمیم گرفتن و اثر گذاشتن میسنجیم؛ کمتر به این فکر میکنیم که قدرت، ظرفیت شنیدن را چگونه تغییر میدهد.آدمی که قدرتی ندارد، مدام با واقعیت برخورد میکند.اگر اشتباه کند، کسی به او تذکر میدهد.اگر تصمیم بدی بگیرد، نتیجهاش را بیواسطه میبیند.اگر حرف نادرستی بزند، ممکن است دیگری همانجا در برابرش بایستد.اما قدرت، اگر طولانی شود، میان آدم و بخشی از واقعیت پرده میکشد.دیگر همه حرف خودشان را نمیزنند.بعضیها برای حفظ موقعیت سکوت میکنند.بعضیها خبر را آنطور نقل میکنند که خوشایندتر باشد.بعضیها مخالفت را به تأخیر میاندازند.و کمکم اتفاق عجیبی میافتد:صاحب قدرت هنوز حرفهای زیادی میشنود، اما ممکن است دیگر چیزی نشنود که به کارش بیاید.این شاید یکی از خطرناکترین شکلهای تنهایی باشد.نه اینکه اطراف آدم خالی شود؛بلکه اطرافش پر از آدم بماند و هیچکس نتواند واقعیت را بیپیرایه به او بگوید.اینجا سیره محمد، بیآنکه نیاز به خطابه سیاسی داشته باشد، پرسشی جدی پیش روی هر صاحب قدرتی میگذارد.حاکم یا مدیر یا استاد یا پدر خانواده، هرکس که در موقعیتی قرار گرفته که سخنش وزن بیشتری دارد، باید از خودش بپرسد:چه کسی هنوز میتواند به من بگوید اشتباه میکنم؟نه در جلسهای رسمی.نه در قالب گزارشی که از چندین صافی گذشته.بلکه آنقدر بیپرده که اگر حرفش ناخوشایند بود، باز هم بتواند آن را تمام کند.زیرا شنیدنِ موافقان، هنر چندانی نمیخواهد.شنیدنِ ستایشگران آسان است.آنچه دشوار است، باقی گذاشتن جایی برای سخنی است که نظم ذهنی ما را برهم میزند.شاید به همین دلیل، «شنیدن» فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ نوعی انضباط در برابر قدرت است.محمد به ما یادآوری میکند که بزرگی انسان الزاماً با بلندتر شدن صدایش سنجیده نمیشود.گاهی با این سنجیده میشود که چه اندازه فضا برای صدای دیگری باقی گذاشته است.و شاید بد نباشد این معیار را درباره خودمان هم به کار ببریم.از کجا بفهمیم که هنوز میشنویم؟شاید از لحظهای که کسی روبهروی ما میایستد و حرفی میزند که دوست نداریم؛ و ما، پیش از آنکه برای پاسخدادنش آماده شویم، مکث میکنیم.شاید آن آدم اشتباه کند.شاید حتی بیانصاف باشد.اما اگر قدرت، ما را چنان تربیت کرده باشد که پیش از شنیدن، گوینده را بیاعتبار کنیم، دیر یا زود به جایی میرسیم که فقط پژواک خودمان را خواهیم شنید.محمد از میان ما رفته است.اما شاید یکی از دشوارترین میراثهای او همین باشد:اگر روزی آنقدر بزرگ شدی که همه برایت حرف زدند، مراقب باش آنقدر تنها نشوی که دیگر هیچکس نتواند حقیقت را به تو بگوید.و شاید معنای شنیدن همین باشد:نه اینکه هر سخنی را بپذیری؛بلکه آنقدر فروتن باشی که هیچ سخنی را پیش از شنیدن، ناممکن نکنی.قدرت را شاید از تعداد کسانی که از ما فرمان میبرند بتوان سنجید؛اما اخلاقِ قدرت را از تعداد کسانی باید سنجید که هنوز جرئت دارند با ما مخالفت کنند.و اگر روزی رسید که همه موافق بودند،شاید وقت جشن گرفتن نباشد.شاید وقتِ ترسیدن باشد.🌀| @MarpichChannel
کارلایل، فیلسوف و مورخ اسکاتلندی، در کتاب مشهور خود «قهرمانان: قهرمانپرستی و قهرمانکشی در تاریخ»، فصل دوم را به پیامبر اسلام با عنوان «قهرمان به عنوان پیامبر» اختصاص داده است. او بر «صداقت» و «حقیقتگویی» محمد (ص) تأکید دارد، نه سخنوریِ صرف.توماس کارلایل در جستارِ “قهرمان به عنوان پیامبر” مینویسد: “محمد مردی نبود که برای خوشایند دیگران سخن بگوید؛ او از حقیقت میگفت، حتی اگر تلخ بود.”در زمانهای که قدرت، با لفاظی و فریب گره خورده، درسِ پیامبر (ص) این است: آنکه میشنود، حقیقت را در آغوش میگیرد. شنیدن، فضیلتی است که به ما اجازه میدهد از پیلهی “تصویرِ مطلوب از خود” بیرون بیاییم و به صدای واقعیتِ جاری در اطرافمان گوش بسپاریم. قدرتِ واقعی، توانِ فریاد زدن نیست؛ توانِ سکوت کردن و شنیدنِ صدایِ مردم است، پیش از آنکه به فریادِ خشم تبدیل شود.منبع: Carlyle, Thomas. On Heroes, Hero-Worship, and The Heroic in History, Lecture II (1840).🌀| @MarpichChannel
وقتی قربانی «خودی» نیست، آیا هنوز قربانی است؟آزاده مدنیشاید یکی از تغییرات آرام اما عمیق در زمانهٔ جنگ این نباشد که آدمها بیشتر میمیرند؛ بلکه این باشد که ما کمکم برای مرگ بعضی آدمها کمتر متأسف میشویم.خبر قتل حمیدرضا رجبزاده، فارغ از اینکه نتیجهٔ تحقیقات دربارهٔ انگیزه، عاملان و جزئیات پرونده چه باشد، پرسشی فراتر از یک پروندهٔ جنایی ایجاد میکند: چه زمانی مرگ یک انسان برای ما اهمیتش را از دست میدهد؟جامعهٔ ایران سالهاست در میدان کشمکشهای سیاسی زندگی میکند. مرزها فقط میان دیدگاهها نیستند؛ میان آدمها هم کشیده شدهاند. «ما» و «آنها»، «خودی» و «غیرخودی»، هوادار و مخالف؛ واژههایی که گاهی آنقدر تکرار شدهاند که پیش از دیدن یک انسان، جای او را در یک دستهبندی پیدا میکنیم.و شاید مسئله از همینجا آغاز میشود.پیش از آنکه بپرسیم: «چه اتفاقی برای این انسان افتاده؟» میپرسیم: «او متعلق به کدام طرف بوده است؟»اگر قربانی به گروه ما نزدیک باشد، خشونت علیه او را بیرحمانه و غیرقابل قبول میدانیم. اما اگر فاصلهای میان ما و او وجود داشته باشد، ذهن شروع میکند به جستوجوی استثناها: شاید خودش مقصر بوده، شاید سزاوار چنین سرنوشتی بوده، شاید این خشونت قابل فهم است.اینجا دیگر مسئله فقط سیاست نیست. مسئله این است که آیا ما هنوز دربارهٔ ارزش جان انسانها یک معیار ثابت داریم یا نه.اگر یک انسان به دلیل عقیده، شغل، ارتباطات یا تصویری که از او ساخته شده، از حق همدردی محروم شود، آنوقت مرز میان عدالت و انتقام کجاست؟حقوق بشر دقیقاً در جایی معنا پیدا میکند که آسان نیست؛ وقتی قرار است از کسی دفاع کنیم که دوستش نداریم.محکوم کردن قتل یک چهرهٔ نزدیک به حکومت، به معنای تأیید حکومت نیست. همانطور که محکوم کردن قتل یک مخالف حکومت، به معنای تأیید همهٔ دیدگاههای او نیست.اعتراض به گرفتن جان یک انسان، دفاع از عقیدهٔ او نیست؛ دفاع از این اصل است که هیچ عقیدهای مجوز حذف انسان دیگر نیست.جنگ و بحرانهای سیاسی معمولاً یک تغییر خطرناک در نگاه ما ایجاد میکنند: انسان مقابل، دیگر فردی با مجموعهای از باورها، اشتباهات و تجربههای شخصی دیده نمیشود؛ به یک نماد تبدیل میشود. و کشتن یک نماد، از کشتن یک انسان آسانتر توجیه میشود.اما جامعهای که فقط وقتی خشونت را محکوم میکند که قربانی شبیه خودش باشد، در واقع با خشونت مسئله ندارد؛ فقط از اینکه چه کسی اجازهٔ استفاده از خشونت را دارد، ناراضی است.امروز ممکن است کسی قربانی شود که از او فاصله داریم. فردا ممکن است همان منطق علیه کسی به کار رود که به او نزدیکیم.برای اینکه جامعهای بتواند از چرخهٔ انتقام عبور کند، باید چند مرز ساده اما دشوار را حفظ کند: شکنجه قابل قبول نیست. آدمربایی قابل قبول نیست. قتل قابل قبول نیست. مجازات بدون دادرسی عادلانه قابل قبول نیست.نه به این دلیل که قربانی همیشه درستکار است؛نه به این دلیل که ما با او همفکر هستیم؛بلکه به این دلیل که انسان بودن، پیش از هر هویت دیگری قرار دارد.سنجش واقعی اخلاق یک جامعه، زمانی اتفاق نمیافتد که برای قربانیان خودمان سوگواری میکنیم. آن لحظهای است که با کسی روبهرو میشویم که دوستش نداریم، اما هنوز نمیتوانیم انکار کنیم که جان او ارزشمند است.🌀| @MarpichChannel
«چهرهٔ دیگری مرا به مسئولیت فرا میخواند.»امانوئل لویناسلویناس معتقد بود اخلاق پیش از سیاست آغاز میشود. قبل از اینکه دربارهٔ عقاید، گذشته یا هویت یک فرد قضاوت کنیم، با یک انسان روبهرو هستیم.از نگاه لویناس، اخلاق از لحظهای آغاز میشود که دیگری را نه به عنوان یک برچسب، بلکه به عنوان یک انسان میبینیم. شاید دشوارترین آزمون اخلاقی این باشد که آیا هنوز میتوانیم در چهرهٔ کسی که با او مخالفیم، یک انسان ببینیم.منبع: Emmanuel Levinas, Totality and Infinity: An Essay on Exteriority, Duquesne University Press, 1961.🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت پنجم)از ساسانیان تا حوثیها؛ چرا ایران در طول زمان بارها به دنبال کلید بابالمندب بوده است؟آزاده مدنییک تنگه ۳۰ کیلومتری در جنوب دریای سرخ، بارها مسیر تاریخ را تغییر داده است. بابالمندب فقط یک آبراه نیست؛ نقطهای است که تجارت، انرژی و قدرت جهانی در آن به هم گره خوردهاند. شاید عجیب به نظر برسد، اما اگر تاریخ ایران را مرور کنیم، از کاخهای ساسانی تا راهبردهای جمهوری اسلامی، یک الگوی تکرارشونده دیده میشود: هرگاه تهران احساس کرده امنیت اقتصادی و جایگاه منطقهایاش در معرض تهدید است، نگاهش به سمت یمن و این گلوگاه حیاتی چرخیده است.در قرن ششم میلادی، ماجرا از رقابت ساسانیان و بیزانس بر سر تجارت ابریشم آغاز شد. بیزانس برای شکستن انحصار تجاری ایران تلاش کرد با کمک امپراتوری آکسوم حبشه، یمن و دو سوی بابالمندب را تحت نفوذ خود قرار دهد. خسرو انوشیروان این حرکت را تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد و قدرت ایران دانست و سپاهی را به فرماندهی وهرز به یمن فرستاد. نتیجه این لشکرکشی، حدود شصت سال نفوذ ایرانیان در یمن بود. هدف فقط فتح یک سرزمین نبود؛ مسئله اصلی کنترل مسیرهایی بود که ثروت شرق را به غرب منتقل میکردند.حدود چهارده قرن بعد، در دوران پهلوی، همان منطق جغرافیایی دوباره ظاهر شد؛ البته با ابزارهایی کاملاً متفاوت. بسته شدن موقت بابالمندب در جنگ یوم کیپور در سال ۱۹۷۳ به شاه نشان داد که اقتصاد ایران و امنیت انرژی منطقه تا چه اندازه به آبراههای دوردست وابسته است. تهران آن زمان با ارتشی قدرتمند، درآمدهای نفتی بالا و حمایت آمریکا، به دنبال ساختن یک نیروی دریایی آبهای آزاد بود تا نفوذ خود را از خلیج فارس تا اقیانوس هند گسترش دهد. حضور ایران در نبرد ظفار عمان نیز بخشی از همین نگرانی ژئوپلیتیک بود؛ اما شاه هرگز نتوانست به کنترل مستقیم بابالمندب برسد.اما جمهوری اسلامی مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. برخلاف ساسانیان که با ارتش رسمی وارد یمن شدند و برخلاف پهلوی که به قدرت نظامی کلاسیک تکیه داشت، ایران امروز از یک بازیگر بومی یعنی حوثیها استفاده میکند. حوثیها از دل جامعه زیدی یمن برخاستهاند و رابطهشان با تهران بیشتر بر همراستایی استراتژیک استوار است تا فرمانبرداری کامل. آنها مستقلتر از بسیاری از متحدان منطقهای ایران عمل میکنند و محاسبات داخلی خود را نیز در تصمیمگیریها دخالت میدهند.شباهت اصلی میان این سه دوره، نه در ایدئولوژی حکومتهاست و نه در شکل قدرت آنها؛ بلکه در یک عامل ثابت نهفته است: جغرافیا. ساسانیان، پهلوی و جمهوری اسلامی هر سه دریافتند که کشوری مانند ایران، حتی اگر در خشکی قدرتمند باشد، بدون توجه به مسیرهای دریایی و گلوگاههای تجاری، بخشی از قدرت خود را از دست میدهد. تفاوت تنها در ابزارهاست؛ شمشیر و سپاه در دوران باستان، ارتش کلاسیک در قرن بیستم و جنگ نامتقارن، موشک و پهپاد در دوران جدید.داستان یمن نشان میدهد که تاریخ همیشه تکرار نمیشود، اما الگوهای قدرت گاهی دوباره ظاهر میشوند. بابالمندب برای ایران نه فقط یک نقطه روی نقشه، بلکه نمادی از یک پرسش بزرگ است: چگونه یک قدرت منطقهای میتواند فاصله جغرافیایی را به اهرم سیاسی تبدیل کند؟برای درک دقیقتر این رقابت تاریخی، حتماً اصل این پادکست را ببینید یا گوش کنید؛ زیرا روایت آن فقط درباره حوثیها نیست، بلکه تصویری گسترده از رابطه ایران و یمن، از دوران باستان تا امروز، و شباهت راهبردهای ایرانیان در دورههای مختلف ارائه میدهد.لینک پادکست:youtube.com/watch?v=QuaP-2-BObg&t=2s%F0%9… @MarpichChannel
ماکیاولی، فیلسوف سیاسی ایتالیایی، قرنها پیش به نکتهای اشاره کرد که هنوز هم در سیاست جهانی دیده میشود: قدرت فقط به ارتش و انسانها وابسته نیست؛ جغرافیا، موقعیت سرزمین و فرصتهایی که زمان ایجاد میکند، نقش تعیینکننده دارند.به همین دلیل است که گاهی حکومتهایی با ایدئولوژیها و نظامهای کاملاً متفاوت، در برابر یک واقعیت جغرافیایی واکنشهای مشابهی نشان میدهند.بابالمندب یکی از همین واقعیتهاست؛ یک تنگه کوچک که در طول تاریخ، از دوران ساسانیان تا امروز، به دلیل قرار گرفتن در مسیر تجارت و انرژی، برای قدرتهای منطقهای اهمیت داشته است.همانطور که ماکیاولی میگفت، سیاستمدار فقط با نگاه به امروز تصمیم نمیگیرد؛ او باید سرزمین، موقعیت و فرصتهای پیش روی خود را بشناسد.منبع:Niccolò Machiavelli, The Prince, Chapter VI, 1532.🌀| @MarpichChannel
بر اساس خوانش فرانتس فانون از فلسفه هگل، نادیده گرفتن و تحقیر یک گروهِ حاشیهنشین (مانند زیدیهای شمال یمن)، در بلندمدت مثل متراکم کردن فنری است که در نهایت با هجومی سهمگین برای اثباتِ بقای خود رها میشود.«تاریخ بارها ثابت کرده است که وقتی جامعه یا گروهی را به حاشیه میرانید و حقِ دیده شدن را از آنها سلب میکنید، آنها برای اثباتِ وجود خود، ناگزیر به تنها زبانی متوسل میشوند که ساختار قدرت آن را میفهمد: زبانِ رویارویی و اعمال نیرو. تلاش برای حذف فیزیکی یک جریان بدون درک ریشههای هویتی آن، تنها به خودآگاهیِ عمیقتر و انسجامِ سرسختانهترِ آنها میانجامد؛ نیرویی که برای بقا، قواعد بازی را تغییر میدهد.»منبع: اقتباس تحلیلی بر اساس نظریه «شناخت متقابل و دیالکتیک بنده و خدایگان» در کتاب پدیدارشناسی روح اثر جی. دبلیو. اف. هگل.🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت چهارم)حوثیها؛ گروهی که قرار بود نابود شود، چگونه معادلات خاورمیانه را تغییر داد؟آزاده مدنیهشدار مهم: این خلاصه بر اساس پادکستی است که حدود یک سال پیش منتشر شده است. بنابراین، تحولات مهم بعدی، از جمله جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل و پیامدهای آن، در این روایت وجود ندارد. با این حال، برای فهم ریشههای قدرت حوثیها و زمینههای بحران امروز خاورمیانه، همچنان یکی از منابع بسیار ارزشمند محسوب میشود.سالها ائتلافی متشکل از عربستان، امارات، آمریکا و بسیاری از قدرتهای منطقهای تلاش کردند حوثیها را از صحنه حذف کنند؛ اما نتیجه، برخلاف انتظار، شکلگیری یکی از اثرگذارترین بازیگران ژئوپلیتیکی منطقه بود. این پادکست نشان میدهد که فهم حوثیها بدون شناخت تاریخ یمن تقریباً ناممکن است.روایت از زیدیهای شمال یمن آغاز میشود؛ جامعهای که پس از سقوط حکومت چندصدساله خود، به تدریج احساس حذف و حاشیهنشینی کرد. در چنین فضایی، حسین بدرالدین حوثی جنبشی را بنیان گذاشت که ابتدا هویتی مذهبی داشت، اما در ادامه به یک نیروی نظامی و سپس بازیگری منطقهای تبدیل شد. سرکوبهای دولت، دخالتهای خارجی و جنگهای پیاپی، هر بار به جای تضعیف این جریان، آن را منسجمتر کرد.یکی از جذابترین بخشهای پادکست، تحلیل شخصیت علی عبدالله صالح و سیاست مشهور او یعنی «رقص بر سر مارها» است؛ راهبردی که بر ایجاد تعادل میان دشمنان استوار بود. صالح سالها با بازی دادن حوثیها، القاعده، عربستان و آمریکا توانست قدرت خود را حفظ کند، اما همان بازی پیچیده سرانجام علیه خودش عمل کرد و در آخرین تغییر ائتلاف، به دست حوثیها کشته شد. این بخش، تصویری کمنظیر از پیچیدگی سیاست در یمن ارائه میدهد.پادکست سپس نشان میدهد که چگونه اهداف عربستان و امارات از یکدیگر فاصله گرفت؛ عربستان به دنبال تثبیت دولت مرکزی بود، در حالی که امارات بر شبکهای از نیروهای محلی و نفوذ در جنوب یمن سرمایهگذاری کرد. در ادامه نیز نقش ایران، توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳، و سپس بحران دریای سرخ و حملات حوثیها به کشتیهای تجاری بررسی میشود؛ رخدادهایی که نشان دادند جنگ یمن دیگر صرفاً یک بحران داخلی نیست، بلکه به بخشی از معادلات اقتصاد جهانی و امنیت انرژی تبدیل شده است.جمعبندی این روایت شاید از خود جنگ مهمتر باشد: حوثیها محصول یک خلأ سیاسی یا صرفاً حمایت خارجی نیستند؛ بلکه نتیجه دههها تاریخ، هویت، جنگ داخلی، مداخلات منطقهای و اشتباهات راهبردی بازیگران مختلفاند. اگر این پیشینه را ندانیم، تحلیل رویدادهای امروز خاورمیانه نیز ناقص خواهد بود.به همین دلیل، با وجود اینکه این پادکست تحولات یک سال اخیر ــ از جمله جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل ــ را در بر نمیگیرد، شنیدن یا دیدن نسخه کامل آن را بهشدت توصیه میکنم. این روایت، تصویری عمیق از تاریخ یمن، منطق قدرتگیری حوثیها و سازوکار رقابتهای منطقهای ارائه میدهد و کمک میکند بسیاری از اتفاقات امروز خاورمیانه را با نگاهی دقیقتر و واقعبینانهتر تحلیل کنیم.لینک پادکست:youtube.com/watch?v=TfWmMY5DTvo%F0%9F%8C%… @MarpichChannel
🔔 روایت مرگ (قسمت دوم)✍️ چگونه مرگ آموزگار رهایی از دلبستگی، آغاز رقابت بر سر یادگارهای او شد؟آزاده مدنی🔹 تاریخ، گاهی بزرگترین تناقضهایش را نه در زندگی انسانها، بلکه پس از مرگ آنان میآفریند.🔹 سیدارتا گوتاما، که بعدها «بودا» نام گرفت، سراسر زندگی خود را صرف آموزش یک اصل کرد: هیچ چیز را مالک نشو؛ نه ثروت، نه قدرت، نه حتی تصویر خودت. از نگاه او، رنج انسان از همان جایی آغاز میشود که چیزی را «مال من» مینامد.اما چند روز پس از مرگش، نخستین نزاع بر سر «مال من» آغاز شد.🔹 بودا شاهزادهای بود که از کاخ بیرون آمد، نه برای فتح سرزمین، بلکه برای فهمیدن رنج. پس از سالها ریاضت و مراقبه، به این نتیجه رسید که افراط، چه در لذت و چه در رنج، انسان را به آزادی نمیرساند. «راه میانه» پاسخی بود که او به جهان داد؛ پاسخی که نه بر فرمانروایی استوار بود و نه بر معجزه، بلکه بر دگرگونی ذهن.🔹 در حدود هشتادسالگی، پس از دههها سفر و آموزش، در شهر کوشیناگر به آخرین منزل زندگی رسید. منابع کهن بودایی روایت میکنند که او پس از خوردن غذایی که «چوندا» برایش فراهم کرده بود، دچار بیماری شد. البته بعدا بودا از آناند میخواهد به چوندا اطمینان دهد که نباید خود را مقصر بداند. درباره ماهیت آن غذا و علت مرگ بودا میان پژوهشگران اتفاق نظر وجود ندارد؛ برخی آن را نوعی قارچ، برخی گوشت و برخی نوعی بیماری گوارشی میدانند. آنچه اهمیت دارد، این است که بودا مرگ را نه شکست، بلکه بخشی از همان چرخه طبیعی زندگی میدید که تمام عمر درباره آن سخن گفته بود.🔹 در واپسین ساعات، به شاگردانش سفارش کرد که به هیچ شخصی تکیه نکنند و حقیقت را معیار خود قرار دهند. سپس، در حالتی که در سنت بودایی «پارینیروانا» نامیده میشود، درگذشت؛ یعنی رهایی کامل از چرخه تولد و مرگ.اما تاریخ، مسیر دیگری را برگزید. 🔹 پیکر او مطابق آیین آن روزگار سوزانده شد. پس از پایان مراسم، دولتها و قبایل مختلف بر سر بقایای جسد او اختلاف پیدا کردند. سرانجام، خاکستر و یادگارهایش میان چند حکومت تقسیم شد و هر یک برای نگهداری آنها استوپاهایی ساختند؛ بناهایی که بعدها به مراکز زیارت و قدرت دینی تبدیل شدند. چند قرن بعد، امپراتور آشوکا همین یادگارها را دوباره میان دهها منطقه تقسیم کرد تا آیین بودا در سراسر قلمرو او گسترش یابد.در این نقطه، یکی از شگفتآورترین پارادوکسهای تاریخ شکل میگیرد.🔹 آموزگاری که انسان را به رها کردن تعلقات دعوت میکرد، خود به موضوع تعلق حکومتها تبدیل شد. مردی که هیچ کاخی برای خود نساخت، پس از مرگ، الهامبخش ساخت هزاران معبد، استوپا و تندیس شد. حتی تصویر آرام و بیحرکت او، به یکی از شناختهشدهترین نمادهای تمدن آسیایی بدل گشت؛ در حالی که خود او بارها هشدار داده بود حقیقت را نباید با صورتها و اشیاء اشتباه گرفت.🔹 این دگرگونی را نباید صرفاً نوعی تناقض دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از سازوکار تاریخ فهمید. اندیشهها، هنگامی که وارد جامعه میشوند، دیگر فقط متعلق به بنیانگذارانشان نیستند. جامعه برای حفظ حافظه جمعی، ناگزیر آنها را به آیین، نماد، بنا و نهاد تبدیل میکند. این فرایند، هم راز ماندگاری تمدنهاست و هم سرچشمه فاصله گرفتن آنها از پیام اولیه.🔹 همینجا، روایتی که به ظاهر متعلق به هند باستان است، به مسئلهای فراگیر تبدیل میشود. هر جامعهای باید از خود بپرسد: آیا میراث بزرگان را حفظ میکند، یا فقط نمادهای آنان را؟ آیا نهادها در خدمت اندیشهاند، یا اندیشه به ابزاری برای حفظ نهادها بدل میشود؟ تاریخ بارها نشان داده است که فاصله میان «پیام» و «مناسک»، آنقدر آرام ایجاد میشود که نسلها متوجه آن نمیشوند.🔹 شاید به همین دلیل، مهمترین میراث بودا نه استوپاهای باشکوه است، نه مجسمههای عظیم و نه میلیونها پیرو. میراث او، پرسشی است که پس از بیستوپنج قرن همچنان تازه مانده است: اگر آموزگار امروز بازگردد، آیا آنچه به نام او ساختهایم را ادامه راه خود میداند، یا آغاز راهی دیگر؟🔹 تاریخ، پاسخ قطعی به این پرسش نمیدهد. اما یک هشدار را بارها تکرار کرده است: تمدنها معمولاً با فراموش کردن بنیانگذارانشان از میان نمیروند؛ آنها زمانی از مسیر خود دور میشوند که به جای اندیشیدن به پیام، تنها از نمادها پاسداری کنند. گاهی بزرگترین وفاداری به یک میراث، نه تکرار آیینهای آن، بلکه بازگشت دوباره به پرسشی است که آن میراث از آغاز مطرح کرده بود.نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است.رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید:b2n.ir/hu8631%F0%9F%95%B9| @pooyeshfekri🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت سوم)شاه چگونه در میدان استقلال شکست خورد؛ حتی وقتی در میدان قدرت پیروز بود؟آزاده مدنییکی از تناقضهای مهم درباره محمدرضاشاه این است که ممکن است در سیاست خارجی، آنقدر که تصویر رایج نشان میدهد وابسته نبوده باشد؛ اما در ذهن بخش بزرگی از جامعه، دقیقاً چنین تصویری ساخته شد. مسئله فقط این نیست که شاه چه میکرد؛ مسئله این بود که مردم آنچه را میدیدند چگونه معنا میکردند.میتوان سیاست خارجی شاه را بر سه پایه دید: امنیت، توسعه و استقلال. او امنیت را با قدرت نظامی دنبال کرد، توسعه را با استفاده همزمان از ظرفیت غرب و شرق پیش برد و در سیاست خارجی نیز میکوشید میان قدرتهای بزرگ موازنه ایجاد کند. حتی در دوره جنگ سرد، تهران فقط در مدار واشنگتن حرکت نمیکرد؛ از شوروی برای پروژههای صنعتی استفاده میکرد، با اروپا روابط مستقلی داشت و در مواردی بر سر منافع نفتی با آمریکا چانه میزد.اما همینجا یک مشکل اساسی پدید آمد: استقلالی که برای جامعه قابل مشاهده نباشد، از نظر سیاسی چندان تفاوتی با وابستگی ندارد.شاه برای توضیح سیاست خود از مفهومی مانند «ناسیونالیسم مثبت» استفاده میکرد؛ یعنی همکاری با قدرتهای خارجی بدون تبدیل شدن به تابع آنها. اما این منطق پیچیده، در فضای سیاسی آن روزگار، توان رقابت با روایتهای ساده و بسیجکننده مخالفان را نداشت. «موازنه منفی»، مبارزه با امپریالیسم و شعارهای ضد استعماری بسیار راحتتر فهمیده میشدند. از سوی دیگر، ۲۸ مرداد، حضور گسترده مستشاران آمریکایی، کاپیتولاسیون و فعالیت دستگاههای اطلاعاتی آمریکا در ایران، مواد خامی واقعی در اختیار مخالفان قرار داده بود تا روایت «وابستگی» را باورپذیر کنند.این مسئله در سیاست منطقهای هم خود را نشان میدهد. شاه از شیعیان لبنان، کردهای عراق و نیروهای سیاسی منطقه برای موازنه قدرت استفاده میکرد؛ اما این روابط عمدتاً ابزاری و مبتنی بر محاسبه منافع ملی بودند. برای نمونه، وقتی در سال ۱۹۷۵ به توافق الجزایر رسید، حمایت از کردهای عراق را کنار گذاشت؛ زیرا دیگر آن اهرم برای منافع اصلی ایران ضرورت نداشت. در لبنان نیز رابطه با موسی صدر زمانی برای تهران ارزشمند بود که در خدمت این محاسبات قرار داشت.از این منظر، شباهتهای جالبی میان برخی سیاستهای شاه و جمهوری اسلامی دیده میشود: مداخله فرامرزی، استفاده از نیروهای غیردولتی، استناد به امنیت ملی، ادعای درخواست دولت قانونی کشور میزبان و حتی انتقال تصمیمگیری سیاست منطقهای از وزارت خارجه به ساختارهای امنیتی. نمونه ظفار در عمان و حضور ایران در سوریه، از نظر فرم و ادبیات توجیهی، شباهتهایی قابل تأمل دارند.اما تفاوت تعیینکننده در جایی دیگر است: شاه عمدتاً این نیروها را ابزار منافع ملی میدید؛ جمهوری اسلامی متحدان منطقهای خود را بخشی از یک هویت ایدئولوژیک و «محور مقاومت» تعریف کرده است. بنابراین مسئله فقط شباهت رفتارها نیست؛ باید دید هر نظام با چه منطقی تصمیم میگیرد و در چه نقطهای حاضر است عقبنشینی کند.سرانجام، مشکل شاه شاید بیش از آنکه صرفاً شکست در «استقلال» باشد، شکست در ساختن و انتقال روایت استقلال بود. او طناب امنیت را محکم کرد، توسعه را پیش برد، اما طناب استقلال در ذهن جامعه از دست رفت. و وقتی آن طناب پاره شد، دو طناب دیگر، هرقدر هم محکم، نتوانستند چادر حکومت را سرپا نگه دارند.این پادکست را حتماً ببینید یا گوش کنید. ارزش اصلی آن فقط در شناخت سیاست خارجی محمدرضاشاه نیست؛ بلکه در دیدن شباهتهای بسیار زیادِ فرمی میان برخی سیاستهای جمهوری اسلامی و سیاستهای شاه پهلوی است؛ شباهتهایی که اگر بدون پیشداوری و با تفکیک «شکل» از «محتوا» دیده شوند، میتوانند فهم دقیقتری از سیاست ایران در خاورمیانه به دست دهند.لینک پادکست:youtube.com/watch?v=UnH7V8dilso&t=118s%F0… @MarpichChannel
زمانِ مُرده؛ ارتشِ سایهها در برزخِ ایران آزاده مدنی جوانِ بیستوهشتسالهای را تصور کنید که صبحها دلیلی برای بیدار شدن ندارد. او نه دانشجوست، نه شغلی دارد و نه در حال یادگیری مهارتی است. او یک «عدد» در جداول آماری نیست؛ او یک «نیت» (NEET) است. در جامعهای…گفتوگو دربارهٔ «زمانِ مرده»در یادداشت «زمانِ مرده؛ ارتشِ سایهها در برزخِ ایران» از جوانانی گفتیم که در تعلیق زیستی، بلاتکلیفی و بدون شغل یا تحصیل روزگار میگذرانند. اما پشت هر آمار، یک زندگی واقعی جریان دارد.اگر شما یا نزدیکانتان فارغالتحصیل بیکار، بازمانده از تحصیل، صاحبِ مهارتِ بیکارکرد یا درگیر بیهدفی روزمره هستید، دعوت میکنیم داستان خود را (با نام مستعار یا بدون نام) بنویسید:امروز شما چطور میگذرد؟ یک روز معمولیتان چطور سپری میشود؟مانع اصلی چیست؟ چه چیزی شما را از مسیر تحصیل، کار یا برنامهریزی خارج کرد؟دردناکترین بخش تعلیق؟ از دست دادنِ درآمد، امید، استقلال یا منزلت اجتماعی؟چه چیز کمککننده است؟ آیا عاملی وجود دارد که در این وضعیت به شما توان حرکت بدهد؟✍️ نیازی به متنهای طولانی یا ادبی نیست؛ چند خط روایت واقعی از تجربهتان کافی است. امنیت و حریم خصوصی شما اولویت ماست؛ لطفاً از ذکر جزئیات هویتی خودداری کنید. هدف ما شنیدن بیواسطهٔ تجربهها و فهم این وضعیت است.روایتهای خود را کامنت کنید یا برای من بفرستید: [@Azadehmadani2]🌀| @MarpichChannel
زمانِ مُرده؛ ارتشِ سایهها در برزخِ ایرانآزاده مدنیجوانِ بیستوهشتسالهای را تصور کنید که صبحها دلیلی برای بیدار شدن ندارد. او نه دانشجوست، نه شغلی دارد و نه در حال یادگیری مهارتی است. او یک «عدد» در جداول آماری نیست؛ او یک «نیت» (NEET) است. در جامعهای که افقِ برنامهریزی شخصی تحت تأثیر سایهٔ جنگ و نوسانات جنونآمیز، گاه به کمتر از یک هفته تقلیل مییابد، میلیونها جوان ایرانی در وضعیتی زیست میکنند که میتوان آن را «تعلیقِ زیستی» نامید. آنها در برزخی ایستادهاند که در آن نه گذشته اعتباری دارد و نه آینده قابلیتی برای محاسبه. این انفعال تحمیلی، آرامترین و در عین حال ویرانگرترین بحرانی است که زیر پوست جامعه جریان دارد.جنگ و انزوای ژئوپلیتیک، پیششرطهای بدیهیِ کنشگری اقتصادی را نابود کردهاند. وقتی ثبات نسبی، اینترنت پایدار و امکان مبادله با جهان وجود ندارد، منطقِ پیشرفت جای خود را به «منطق بقا» میدهد. در این ساختار، نیتها محصول یک انتخاب شخصی یا تنبلی نسلی نیستند؛ آنها خروجیِ مستقیمِ سیاستهای غلط آموزشی هستند که سالها مدرکِ بیمصرف تولید کرد، و اقتصادِ بستهای که توان جذب هیچ نیروی تازهای را ندارد. وقتی دستمزد یک کار تماموقت رسمی حتی کفاف اجارهبهای یک اتاق را در کلانشهرها نمیدهد، عقلانیتِ ابزاری حکم میکند که جوان از چرخهٔ استثمار رسمی خارج شود. او بیرون میایستد، تماشا میکند و خشم خود را ذخیره میکند.بحران اصلی اما زمانی رخ میدهد که این تودهٔ منزوی، مرجعیت معنایی خود را تغییر میدهد. رسانهٔ رسمی که سالهاست از بازنمایی تجربهٔ زیستهٔ این نسل ناتوان بوده، زمین بازی را به طور کامل واگذار کرده است. در این خلاء، رسانههای اپوزیسیون و جریانهای خارجی با صورتبندی خشمِ پراکنده و ارائهٔ روایتهای ساده و مقصریاب، ذهنِ معلقِ جوانِ نیت را تسخیر میکنند. برای کسی که از تمام نهادهای رسمی—از دانشگاه تا بازار کار—طرد شده، این رسانهها فقط خبررسانی نمیکنند؛ آنها به او هویت، زبان اعتراض و مهمتر از همه، «یک مقصر برای ناکامیها» ارائه میدهند. به این ترتیب، انفعالِ انفرادی در یک شب به عصیانِ جمعی تبدیل میشود.این ارتشِ سایهها، هستهٔ سخت و پیشبینیناپذیر اعتراضات خیابانی را میسازد. برخلاف طبقهٔ متوسط سنتی که محافظهکار است و نگرانِ از دست دادنِ داراییهای خود، نیتها چیزی برای باختن ندارند. آنها پیش از این، آینده، امنیت و عاملیت خود را باختهاند. حضور آنها در خیابان، با خشمِ انباشته از سالها بیهودگی و تعلیقِ تحمیلی گره خورده است. آنها بازیگرانی هستند که قواعد بازیِ سنتیِ سیاست را بلد نیستند و در شرایط بحرانی، رفتاری به شدت رادیکال و غیرقابلپیشبینی از خود نشان میدهند. نادیده گرفتن آنها در تحلیلهای سیاسی، بزرگترین خطای استراتژیک است.باید پذیرفت که بحران نیت در ایران امروز، از فاز یک «چالش کارآفرینی» عبور کرده و به یک «بحران بقای ملی» تبدیل شده است. جامعهای که نتواند برای پرانرژیترین نیروی انسانی خود کارکرد و معنا تعریف کند، محکوم به تجربهٔ گسستهای پیدرپی است. جوانِ تعلیقشده، بمب ساعتیِ ساختاری است که عقربههای آن با هر تنش بینالمللی و هر تصمیم غلط داخلی، سریعتر حرکت میکند.وقتی جامعهای نسل جوان خود را به «وقتکشی» محکوم میکند، در واقع در حال وقتکشی برای نابودی خود است. نیتها بیکار نیستند؛ آنها منتظرِ لحظهای هستند که برزخِ انفعال را با طوفانِ خیابان تعویض کنند. فراموش نکنیم: خطرناکترین انسان، کسی است که از او «امکانِ رویاپردازی برای فردا» گرفته شده باشد؛ چنین کسی، امروز را به آتش خواهد کشید تا شاید در خاکستر آن، ردی از خود بهجا بگذارد.🌀| @MarpichChannel
🔔 روایت مرگ (قسمت اول)✍️ چگونه مرگ در تبعید، به بزرگترین پیروزی سیاسی ناپلئون بدل شد؟آزاده مدنی🔸 شکست ناپلئون در واترلو پایان امپراتوری او بود، اما پایان روایت او نبود.🔸 در تاریخ، کمتر کسی را میتوان یافت که جنازهاش به اندازه ارتشش اثر سیاسی گذاشته باشد. ناپلئون بناپارت، مردی که اروپا را بارها از نو ترسیم کرد، پس از شکست نهایی نه در میدان جنگ کشته شد و نه بر تخت سلطنت جان داد. او در جزیرهای دورافتاده، زیر مراقبت سربازان بریتانیایی، آرامآرام از تاریخ رسمی حذف شد؛ اما تاریخ، برنامه دیگری برای او داشت.🔸 پس از شکست در واترلو در سال ۱۸۱۵، بریتانیا او را به جزیره سنتهلن در میانه اقیانوس اطلس تبعید کرد؛ جایی که فرار از آن تقریباً ناممکن بود. او شش سال آخر عمرش را در انزوا گذراند؛ نه فرماندهی کرد، نه لشکری آراست و نه کشوری را اداره کرد. علت مرگ ناپلئون هنوز محل بحث مورخان است. گزارش رسمی، سرطان معده را علت اصلی میداند؛ بیماریای که در خانواده او نیز سابقه داشت. با این حال، وجود آرسنیک در نمونههای موی او، فرضیه مسمومیت را نیز برای دههها زنده نگه داشت؛ هرچند امروز بیشتر پژوهشگران همان تشخیص پزشکی را محتملتر میدانند.🔸 اما اهمیت مرگ او، در علت آن نبود.🔸 ناپلئون پیش از آنکه بمیرد، به نوشتن خاطرات و گفتوگو با همراهانش پرداخت. او بهخوبی میدانست که اگر دیگر نتواند اروپا را با ارتش فتح کند، شاید بتواند حافظه اروپا را فتح کند. در سنتهلن، او دیگر فرمانده نبود؛ نویسنده روایت زندگی خود بود. شکست را به خیانت، تبعید را به مظلومیت و زندگیاش را به افسانهای درباره نبوغ و سرنوشت تبدیل کرد. بسیاری از تصویری که امروز از ناپلئون در ذهن داریم، نه محصول میدانهای نبرد، بلکه محصول همان سالهای انزواست. او در سال ۱۸۲۱ در همان جزیره به خاک سپرده شد. به ظاهر، همهچیز تمام شده بود.اما نوزده سال بعد، اتفاقی رخ داد که نشان داد گاهی سیاست، حتی با استخوانهای مردگان نیز کار دارد.🔸 در سال ۱۸۴۰، دولت فرانسه با موافقت بریتانیا، بقایای ناپلئون را به پاریس بازگرداند؛ رویدادی که در تاریخ فرانسه با عنوان بازگشت خاکسترها شناخته میشود. میلیونها نفر در مسیر انتقال تابوت او حضور یافتند. پیکرش با تشریفاتی کمنظیر در مجموعه لِزَنوَلید به خاک سپرده شد؛ نه صرفاً برای احترام به یک امپراتور سابق، بلکه برای آنکه فرانسه بتواند بخشی از عظمت ازدسترفته خود را دوباره روایت کند.در اینجا، مرگ دوم ناپلئون آغاز شد.🔸 دیگر مسئله، بدن او نبود؛ معنای او بود. دولت فرانسه دریافت که حتی مخالفان دیروز نیز میتوانند به سرمایه نمادین امروز تبدیل شوند. ناپلئون، که زمانی عامل جنگهای ویرانگر اروپا بود، به بخشی از هویت ملی فرانسه بدل شد. سیاست، جنازه او را از یک جسد به یک روایت تبدیل کرد.این، شاید مهمترین ویژگی تاریخ باشد: مردگان تغییر نمیکنند، اما معنای آنان مدام بازنویسی میشود.🔸 از همین رو، سرنوشت ناپلئون تنها درباره یک امپراتور نیست. هر جامعهای دیر یا زود با این پرسش روبهرو میشود که آیا تاریخ را همانگونه که رخ داده به یاد میآورد، یا آنگونه که امروز به آن نیاز دارد؟ ملتها فقط گذشته را حفظ نمیکنند؛ گذشته را بازتفسیر میکنند. شخصیتهای تاریخی، گاه بیش از آنکه متعلق به زمان خود باشند، به نیازهای نسلهای بعد تعلق پیدا میکنند.🔸 اما این بازتفسیر، مرزی نیز دارد. اگر همه چیز به کاریزمای یک فرد گره بخورد، جامعه ناچار خواهد شد پس از مرگ او، خلأ را با اسطوره پر کند. اسطوره میتواند الهامبخش باشد، اما جایگزین نهاد، قانون و حافظه انتقادی نمیشود. جامعهای که آینده خود را تنها با روایت قهرمانان گذشته تعریف کند، دیر یا زود درمییابد که شکوه خاطره، مسئله امروز را حل نمیکند.ناپلئون سرانجام اروپا را برای همیشه فتح نکرد؛ اما توانست بر حافظه تاریخی آن اثر بگذارد. شاید همین، بزرگترین پارادوکس زندگی او باشد: امپراتوریاش فروپاشید، اما روایتش ماندگار شد.🔸 تاریخ، گاهی با فرماندهان بیرحمتر از میدانهای نبرد رفتار میکند. پیروزیها را فراموش میکند، شکستها را بازنویسی میکند و از میان همه آنچه باقی میماند، تنها یک پرسش را حفظ میکند: پس از مرگ یک رهبر، چه چیزی زنده میماند؛ قدرت او، یا روایتی که دیگران از او میسازند؟ شاید پاسخ این پرسش، سرنوشت بسیاری از ملتها را بیش از خود زندگی رهبرانشان رقم بزند.نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است. در صورت تمایل رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید:b2n.ir/hu8631@pooyeshfekri%F0%9F%8C%80| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت دوم)لبنان؛ چگونه یک «انبار باروت» ساخته شد؟آزاده مدنیپاریس خاورمیانه چگونه به کشوری تبدیل شد که هنوز هم از زیر آوار جنگ داخلی بیرون نیامده است؟ پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در اختلافات مذهبی یا دخالت قدرتهای خارجی جستوجو کرد. روایت این پادکست نشان میدهد که فاجعه لبنان محصول یک عامل واحد نبود؛ بلکه حاصل انباشت دههها تصمیمهای اشتباه، ساختار سیاسی ناکارآمد و رقابت بازیگران داخلی و منطقهای بود. کشوری که از بیرون آرام به نظر میرسید، در واقع سالها روی انبار باروتی ایستاده بود که تنها به یک جرقه نیاز داشت.تحلیل این روایت نشان میدهد که ریشه بحران از «سیستم تقسیم قدرت فرقهای» آغاز شد؛ ساختاری که بر پایه سرشماری قدیمی ۱۹۳۲ شکل گرفت و با وجود تغییرات بزرگ جمعیتی، هرگز اصلاح نشد. ورود صدها هزار آواره فلسطینی و سپس استقرار نیروهای مسلح سازمان آزادیبخش فلسطین، این تعادل شکننده را برهم زد و ترس گروههای مسیحی از دست دادن قدرت، به درگیریهای خونین سال ۱۹۷۵ انجامید. از آن پس، لبنان دیگر فقط میدان رقابت داخلی نبود؛ سوریه، اسرائیل، فلسطینیها و بعدها ایران، هر یک بخشی از معادله شدند و جنگ را پیچیدهتر کردند.پادکست همچنین با مرور وقایعی مانند حمله اسرائیل به بیروت، کشتار صبرا و شتیلا، مداخله سوریه و توافق طائف، نشان میدهد که پایان جنگ الزاماً به معنای پایان بحران نبود. در حالی که بیشتر گروههای مسلح خلع سلاح شدند، حزبالله با استناد به ادامه اشغال جنوب لبنان، سلاح خود را حفظ کرد و به تدریج از یک محصول جنگ داخلی به مهمترین بازیگر نظامی و سیاسی لبنان تبدیل شد. نتیجه این روند، کشوری است که هنوز میان دولت رسمی و مراکز قدرت موازی گرفتار مانده است.شاید مهمترین درس این روایت آن باشد که فروپاشی کشورها معمولاً ناگهانی رخ نمیدهد؛ سالها پیش از انفجار، نشانههای آن در ساختارهای سیاسی، شکافهای اجتماعی و تصمیمهای کوتاهمدت قابل مشاهده است. لبنان تنها یک داستان تاریخی نیست؛ مطالعهای زنده درباره این است که چگونه بیاعتمادی، نظام سهمیهبندی قدرت و رقابت قدرتهای منطقهای میتواند جامعهای پویا را به چرخهای طولانی از خشونت و بیثباتی بکشاند.اگر میخواهید بفهمید چرا لبنان امروز چنین جایگاهی در معادلات خاورمیانه دارد و چگونه بسیاری از بحرانهای کنونی منطقه ریشه در همین تاریخ دارند، حتماً اصل این پادکست را ببینید یا گوش کنید. روایت آن تنها شرح یک جنگ نیست؛ بلکه چارچوبی تحلیلی برای فهم لبنان، حزبالله و بخش مهمی از تحولات خاورمیانه امروز ارائه میدهد.لینک پادکست:youtube.com/watch?v=AUA3LUn-lUk%F0%9F%8C%… @MarpichChannel
روایتهای فلجکننده؛ وقتی جامعه از تجربه، بهانه میسازدآزاده مدنیگاهی یک جامعه شکست میخورد و چیزی یاد میگیرد؛ گاهی شکست میخورد و فقط توضیحی برای شکست میسازد. تفاوت این دو، در خود حادثه نیست؛ در روایتی است که پس از حادثه شکل میگیرد. روایتها زمانی خطرناک میشوند که گذشته را چنان تفسیر کنند که امکان تغییر در اکنون از میان برود.۱. وقتی فقر به هویت تبدیل میشودکره جنوبی دهه ۱۹۵۰ نمونه قابلتأملی است. کشوری که از جنگی ویرانگر بیرون آمده بود و در شمار فقیرترین کشورهای جهان قرار داشت، میتوانست فقر را بخشی از سرنوشت خود بداند: کشوری که جنگ، تقسیم سرزمینی و فقدان منابع، آیندهاش را محدود کرده است. اما مسیر دیگری انتخاب شد. آموزش، انضباط صنعتی، صادرات و انباشت ظرفیت تولیدی به عناصر یک پروژه ملی تبدیل شدند.اهمیت این تجربه فقط در رشد اقتصادی کره جنوبی نیست. نکته مهمتر این است که «ما فقیر هستیم» به «ما برای همیشه فقیر خواهیم ماند» تبدیل نشد. میان این دو جمله، فاصلهای وجود دارد که سیاست عمومی میتواند آن را پر کند. جامعهای که این فاصله را از میان ببرد، پیشاپیش بخشی از آینده را از دست داده است.۲. وقتی شکست به روایت قربانیشدن تبدیل میشودکودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در حافظه سیاسی ایران جایگاهی بسیار مهم دارد و نقش آمریکا و بریتانیا در آن نیز مستند و انکارناپذیر است. اما مسئلهای که برای بحث ما اهمیت دارد، مرحله بعد از ثبت این واقعیت است.اگر ۲۸ مرداد را یکی از عوامل مهم در توضیح مسیر سیاسی ایران بدانیم، میتوان درباره مجموعهای از عوامل داخلی و خارجی، ضعفهای نهادی، منازعات سیاسی، تصمیمهای نخبگان و شرایط بینالمللی نیز پرسش کرد. اما اگر آن را به توضیحی فراگیر برای شکستهای دهههای بعد تبدیل کنیم، تحلیل متوقف میشود. در این حالت، تاریخ از ابزار فهم به ابزار انتقال مسئولیت تبدیل میشود.روایت قربانی ممکن است دقیقاً از یک تجربه واقعی آغاز شود، اما اگر همه علل را بیرون از جامعه قرار دهد، همان واقعیت تاریخی میتواند مانع یادگیری شود.۳. وقتی شکوه گذشته جای ارزیابی اکنون را میگیردامپراتوری عثمانی در دوره افول، نمونه کلاسیک دیگری است. مسئله فقط شکستهای نظامی یا عقبماندگی اقتصادی نبود؛ بخشی از بحران، دشواری پذیرش تغییر موقعیت جهان و ضرورت اصلاح ساختارهای موجود بود. عظمت تاریخی میتوانست به جای آنکه سرمایهای برای بازسازی باشد، به معیاری برای مقایسه مداوم با گذشته تبدیل شود.این وضعیت را میتوان «نوستالژی نهادی» نامید: جامعه یا حکومت به جای پرسیدن اینکه امروز چه چیزی کار میکند؟ مدام به یاد میآورد که روزی چه قدرتی داشته است.افتخار به گذشته، زمانی مسئلهساز میشود که جای اصلاح حال را بگیرد. هیچ تمدنی با تکرار عنوانهای تاریخی خود دوباره قدرتمند نمیشود؛ آنچه قدرت را بازتولید میکند، توانایی ساختن نهادهای متناسب با شرایط جدید است.۴. وقتی روایت مقاومت، جای یادگیری از جنگ را میگیردجنگ ایران و عراق نیز نمونهای پیچیده است. حافظه جنگ، حق دارد مقاومت، فداکاری و دفاع از سرزمین را حفظ کند؛ اما جنگ فقط صحنه ایستادگی نیست. جنگ، مجموعهای عظیم از تصمیمها، هزینهها، خطاها، موفقیتها، نوآوریها و تجربههای نهادی نیز هست.اگر تنها یک روایت از جنگ باقی بماند، بخش مهمی از این تجربه تاریخی از دست میرود. جامعه باید بتواند همزمان از خود بپرسد: چگونه مقاومت کردیم؟ چه چیزهایی آموختیم؟ کجا موفق بودیم؟ کجا هزینه سنگینی پرداختیم؟ چه تصمیمهایی میتوانست متفاوت باشد؟ چه درسهایی برای سیاست، اقتصاد، فناوری و مدیریت بحران باقی مانده است؟این پرسشها از ارزش مقاومت کم نمیکنند؛ برعکس، مقاومت را از خاطرهای عاطفی به دانشی قابل استفاده تبدیل میکنند.در هر چهار نمونه، مسئله یکسان است: کره جنوبی فقر را به سرنوشت تبدیل نکرد؛ ایران میتواند ۲۸ مرداد را به تاریخ تبدیل کند، نه توضیحی برای همه ناکامیها؛ عثمانی نشان میدهد که شکوه گذشته بدون اصلاح نهادی میتواند به خودفریبی تبدیل شود؛ و تجربه جنگ ایران و عراق نشان میدهد که حتی پرهزینهترین فصلهای تاریخ نیز اگر به دانش تبدیل نشوند، فقط تکرار خواهند شد.شاید جامعه توسعهیافته جامعهای نباشد که گذشته تلختری ندارد؛ جامعهای است که اجازه نمیدهد هیچ روایت واحدی گذشته را برای همیشه مصادره کند. شکست باید بتواند به اصلاح منجر شود، پیروزی به دانش، رنج به تجربه و افتخار به مسئولیت.خطرناکترین روایت آن نیست که دروغ میگوید؛ روایتی است که آنقدر کامل به نظر میرسد که دیگر هیچ پرسشی باقی نمیگذارد. از آن لحظه، تاریخ دیگر چیزی به جامعه یاد نمیدهد؛ فقط همان چیزی را ثابت میکند که جامعه از ابتدا تصمیم گرفته بود باور کند.🌀| @MarpichChannel
آنچه جنگ نباید از ما بگیرددر پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ (قسمت دوم)آزاده مدنیدر پایان قسمت نخست، این پرسش باقی ماند که اگر تاریخ حاصل دهها عامل درهمتنیده است و بسیاری از آنها از اختیار ما خارجاند، آیا شهروند عادی فقط تماشاگر حوادث است؟به گمان من، پاسخ منفی است؛ اما شاید نه به دلیلی که معمولاً تصور میکنیم.ما همیشه نمیتوانیم جلوی جنگ را بگیریم. نمیتوانیم تصمیم قدرتهای بزرگ را تغییر دهیم، مسیر اقتصاد جهانی را عوض کنیم یا ترسهای تاریخی ملتها را از میان برداریم. گاهی واقعاً اختیار ما بسیار محدود است. اما محدود بودن اختیار، به معنای از بین رفتن مسئولیت نیست. اتفاقاً در لحظاتی که اختیار انسان کمتر میشود، نوع دیگری از مسئولیت پررنگتر میشود؛ مسئولیت نسبت به فردای بحران.اغلب ما در میانه بحران فقط امروز را میبینیم. خشم، ترس، نگرانی و احساس ناامنی، افق دید را کوتاه میکنند. روانشناسان میگویند ذهن انسان در شرایط تهدید، بیش از آنکه به ساختن آینده بیندیشد، به زنده ماندن در اکنون فکر میکند. این واکنشی طبیعی است؛ اما اگر همه تصمیمهای ما در همین وضعیت گرفته شوند، ممکن است زخمی بر آینده بگذاریم که سالها بعد نیز ترمیم نشود.شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از آسیبهای جنگ، پس از پایان جنگ آغاز میشوند.هر جملهای که امروز از سر نفرت مینویسیم، هر انسانی که از دایره انسانیت بیرون میرانیم، هر پلی که میان خود و دیگری خراب میکنیم و هر حقیقتی که آگاهانه قربانی هیجان میکنیم، ممکن است در روزی که بحران پایان یافته است، دوباره پیش روی خودمان بایستد.جنگها روزی تمام میشوند. اما جامعهای که در جریان جنگ، اعتماد، گفتوگو و توان شنیدن را از دست داده باشد، ممکن است بسیار دیرتر از پایان جنگ، دوباره بتواند زندگی عادی را آغاز کند.به همین دلیل، من فکر میکنم شهروند مسئول، تنها از خود نمیپرسد: «امروز حق با کیست؟» بلکه پرسش دیگری را نیز فراموش نمیکند: آنچه امروز میگویم و انجام میدهم، فردای این بحران چه اثری بر جای خواهد گذاشت؟آیا نفرتی را عادی میکنم که بعدها دامن فرزندان خودمان را خواهد گرفت؟آیا انسانی را فقط به دلیل تعلقش به یک ملت، مذهب یا اندیشه، از دایره فهم و همدلی بیرون میرانم؟آیا چیزی مینویسم که چند ساعت مرا آرامتر کند، اما چند سال بعد جامعه را زخمیتر؟شاید اینها پرسشهای کوچکی به نظر برسند، اما تاریخ بارها نشان داده است که تمدنها فقط با تصمیم فرماندهان ساخته یا ویران نمیشوند؛ با عادتهای اخلاقی مردم نیز ساخته یا ویران میشوند.من هنوز معتقدم فهمیدن، با تأیید کردن تفاوت دارد.میتوان با سیاستهای یک دولت مخالف بود، بدون آنکه مردمانش را دشمن تصور کرد.میتوان از امنیت کشور خود دفاع کرد، بدون آنکه از نفرت تغذیه کرد.میتوان رنج قربانیان خود را دید، بیآنکه رنج دیگران را انکار کرد.این نگاه شاید جنگ را متوقف نکند؛ اما اجازه نمیدهد جنگ، انسانیت ما را نیز با خود ببرد.شاید این همان سهم کوچکی باشد که از دست ما برمیآید.نه اینکه تاریخ را به تنهایی تغییر دهیم، بلکه مراقب باشیم وقتی تاریخ با شتاب از کنار ما عبور میکند، ما را به انسانی تبدیل نکند که اگر سالها بعد به گذشته نگاه کرد، از خود امروزمان شرمنده باشیم.شاید اگر از این دو نوشته چیزی برای خودم آموخته باشم، بیش از هر چیز این است که تاریخ، از آنچه معمولاً تصور میکنیم پیچیدهتر است. هرچه بیشتر درباره آن فکر میکنم، کمتر میتوانم با اطمینان از مقصرهای مطلق یا راهحلهای قطعی سخن بگویم.و اگر قرار باشد پرسش مخاطب عزیز مارپیچ را فقط با یک جمله برای خودم جمعبندی کنم، شاید آن جمله این باشد:در روزهای بحران، همیشه نمیتوانیم مسیر حوادث را تغییر دهیم؛ اما شاید بتوانیم مراقب باشیم که واکنشهای امروزمان، فردای زندگیمان را دشوارتر نکند.شاید روزی این بحران نیز به پایان برسد. آن روز، دوباره باید در کنار یکدیگر زندگی کنیم؛ با همسایهها، همکاران، هموطنان و حتی با خاطره تصمیمها و کلماتی که امروز بر زبان آوردهایم.اگر بتوانیم در میانه التهاب، اندکی از آینده را نیز به یاد داشته باشیم، شاید سهم کوچکی در ساختن آن آینده داشته باشیم؛ سهمی که شاید بزرگترین کاری باشد که در چنین روزهایی از دست بسیاری از ما برمیآید.شاید انسان نتواند همیشه از وقوع جنگ جلوگیری کند؛ اما هنوز میتواند بکوشد جنگ، همه چیز را از او نگیرد؛ نه انصافش را، نه قدرت اندیشیدنش را و نه انسانیتش را.🌀| @MarpichChannel
تاریخ را چه کسی مینویسد؟در پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ (قسمت اول)آزاده مدنیپس از انتشار سه یادداشت اخیر درباره مناقشه ایران و آمریکا، یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ دو پرسش دیگر مطرح کردند. اول اینکه آیا ملتها هم در شکلگیری یا جلوگیری از جنگها سهمی دارند، یا همهچیز در اختیار دولتها و قدرتهای بزرگ است؟ و دوم اینکه اگر شهروندی نه بخواهد منفعل باشد و نه اسیر هیجانهای ناشی از جنگ، در چنین روزگاری چه مسئولیتی بر عهده دارد؟پیش از آنکه پاسخی بدهم، لازم است دوباره نکتهای را یادآوری کنم. من نه پژوهشگر روابط بینالملل هستم، نه اقتصاددان، نه متخصص علوم نظامی. این نوشتهها بیش از آنکه «پاسخ» باشند، فکر کردن با صدای بلند در برابر پرسشهای یک مخاطباند؛ تلاشی برای فهمیدن، نه داوری نهایی.سالهاست سعی میکنم تا آنجا که ممکن است از «ناانسانسازی» دیگران فاصله بگیرم. تاریخ بارها نشان داده است که بسیاری از جنگها، پیش از آنکه با گلوله آغاز شوند، با زبان آغاز شدهاند؛ از همان لحظهای که گروهی از انسانها دیگر انسان دیده نمیشوند، بلکه به «شر مطلق»، «خائن»، «وحشی» یا به هر نام دیگری تقلیل پیدا میکنند که فهمیدنشان را ناممکن میکند. من ترجیح میدهم حتی وقتی با اندیشه یا رفتار کسی موافق نیستم، ابتدا بپرسم او چگونه به آن نقطه رسیده است. فهمیدن، به معنای تأیید کردن نیست؛ اما معمولاً مقدمه تحلیل بهتر است. هر انسان، هر جامعه و هر دولت، در محدوده دانستهها، تجربهها، ترسها و امکانات خود میاندیشد؛ و همین، جهان را پیچیدهتر از آن میکند که بتوان آن را به خیر و شر مطلق فروکاست.شاید برای پاسخ به پرسش مخاطب، اصلاً لازم نباشد از سیاست آغاز کنیم. کافی است کمی به زندگی خودمان نگاه کنیم.اگر با صداقت گذشته را مرور کنیم، احتمالاً هر کدام از ما میتوانیم چند لحظه را به یاد بیاوریم که مسیر زندگیمان را تغییر دادهاند، بیآنکه کاملاً در اختیار ما باشند؛ یک بیماری، یک مهاجرت، آشنایی با یک انسان، یک بحران اقتصادی، یک تصادف، یک تصمیم دیگران یا حتی اتفاقی کوچک که آن روز بیاهمیت به نظر میرسید، اما سالها بعد فهمیدیم نقطه عطف زندگیمان بوده است.ما دوست داریم تصور کنیم که نویسنده کامل زندگی خود هستیم، اما واقعیت این است که زندگی، حاصل تصمیمهای ما و شرایطی است که ما انتخابشان نکردهایم.تاریخ ملتها نیز تا حد زیادی چنین است.یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنگ، جستوجوی یک علت واحد است؛ گویی اگر فقط یک مقصر پیدا کنیم، همهچیز توضیح داده میشود. اما جنگها معمولاً محصول برخورد دهها عاملاند: تصمیم دولتها، خواست یا سکوت ملتها، رقابت قدرتهای بزرگ، ترسهای امنیتی، منافع اقتصادی، منابع، ایدئولوژی، سوءبرداشتها، ساختار نظام بینالملل و گاهی حتی رخدادهایی که هیچکس پیشبینیشان نمیکرد.اما نکتهای هست که به گمانم کمتر درباره آن سخن گفته میشود.تاریخ، دانشی تجربی است.بسیاری از اندیشههای بزرگ سیاسی و اقتصادی، زمانی که متولد شدند، با وعده ساختن جهانی بهتر آمدند. امپراتوریها، انقلابها، لیبرالیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم و دهها الگوی حکمرانی دیگر، هر یک استدلالهای قانعکنندهای برای خود داشتند. اما بخش مهمی از ضعفهایشان نه در کتابها، بلکه در میدان واقعیت آشکار شد. اشکالاتشان از روز اول وجود داشت، اما کسی هنوز آنها را نمیشناخت، زیرا تجربهای برای آشکار شدنشان وجود نداشت.جنگ نیز از همین قاعده مستثنا نیست. تقریباً هیچ کشوری جنگ را با این تصور آغاز نمیکند که قرار است جامعهاش فرسوده شود یا خود را بازنده تاریخ ببیند. هر طرف، در لحظه تصمیم، دلایلی دارد که برای خودش منطقی به نظر میرسند. اما تاریخ بارها نشان داده است که واقعیت، از نظریه پیچیدهتر است و آینده، از محاسبات ما مستقلتر.شاید نخستین درسی که تاریخ به انسان میدهد، فروتنی باشد؛ فروتنی در قضاوت، در پیشبینی و حتی در محکوم کردن دیگران. زیرا اگر تاریخ را شبکهای از عوامل میسازد، نه یک اراده واحد، پس نه میتوان همه مسئولیت را بر دوش یک بازیگر گذاشت و نه میتوان همه مسئولیت را از دوش خود برداشت.اما اگر چنین است، پرسش مخاطب همچنان پابرجاست:وقتی نمیتوانیم مسیر تاریخ را به تنهایی تغییر دهیم، آیا هنوز مسئولیتی بر عهده ما هست؟پاسخ من مثبت است؛ اما آن مسئولیت، شاید از جنس دیگری باشد. درباره آن، در قسمت دوم خواهم نوشت.🌀| @MarpichChannel
تکملهای بر بحث کاهش فرزندآوری؛ عددهای مشابه، علتهای متفاوتآزاده مدنیمعلم نازنینی دارم که در غرب زندگی میکند و همیشه لطف دارد و نوشتههای مرا با دقت میخواند. پس از انتشار مطلب پیشین، پیامی برایم گذاشت و نکته مهمی را یادآوری کرد که جا داشت در متن اصلی نیز به آن اشاره کنم: کاهش فرزندآوری فقط مسئله ایران نیست و بسیاری از کشورهای غربی نیز با افت نرخ باروری و پیرشدن جمعیت مواجهاند. او همچنین اشاره کرد که در برخی از این کشورها، گاه این نگرانی مطرح میشود که نرخ فرزندآوری در میان بعضی از گروههای مهاجر از جمعیت بومی بیشتر است و در بلندمدت میتواند ترکیب جمعیتی جامعه را تغییر دهد. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم، زیرا این یادآوری فرصتی فراهم کرد تا بحث را دقیقتر و از زاویهای گستردهتر بررسی کنم.بااینحال، مشابهبودن نتیجه آماری به معنای یکسانبودن علتها، زمینهها و وزن عوامل نیست. کاهش فرزندآوری در جهان حاصل ترکیبی از عوامل فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است: گسترش فردگرایی، تغییر تعریف خانواده، افزایش سن ازدواج، حضور گستردهتر زنان در آموزش عالی و بازار کار، هزینه سنگین مسکن و مراقبت از کودک و ترجیح کیفیت زندگی بر تعداد فرزندان. حتی در کشورهای غربی نیز نمیتوان این پدیده را فقط محصول رفاه یا انتخاب آزادانه سبک زندگی دانست؛ فشار اقتصادی، ناامنی شغلی و ناکافیبودن حمایتهای اجتماعی نیز در برخی کشورها نقش جدی دارند.در ایران نیز فردگرایی، تغییر سبک زندگی، افزایش انتظارات از کیفیت زندگی و تمایل خانوادهها به سرمایهگذاری بیشتر بر تعداد کمتری از فرزندان، بخشی از واقعیت است. اما این عوامل بهتنهایی نمیتوانند سرعت و شدت افت اخیر ازدواج و تولد را توضیح دهند. این تغییر شتابان، بیش از هر چیز، نشانه نوعی عقبنشینی ناشی از ادراک ریسک است: واکنش خانوادههایی که زیر فشار تورم، بحران مسکن، ناامنی شغلی، کاهش قدرت خرید، مهاجرت و تهدیدهای مستمر، آینده را ناپایدار و پیشبینیناپذیر میبینند. در چنین وضعیتی، نیاوردن فرزند لزوماً به معنای نخواستن او نیست؛ گاهی به این معناست که خانواده خود را قادر به تضمین حداقلی از امنیت و کیفیت زندگی برای او نمیداند.این تمایز، ناکارآمدی مشوقهای مالی را نیز روشنتر میکند. آن بخش از جامعه که به دلیل تغییر ارزشها، فردگرایی یا انتخاب نوع خاصی از زندگی از فرزندآوری فاصله گرفته است، معمولاً با وام و پاداش نقدی تصمیم خود را تغییر نمیدهد؛ زیرا مسئلهاش کمبود یک مبلغ مقطعی نیست. بخشی که به دلیل فشار اقتصادی و ادراک ریسک از فرزندآوری عقبنشینی کرده نیز با مشوقی محدود و موقت قانع نمیشود؛ زیرا نگرانیاش به هزینه چند ماه نخست زندگی کودک محدود نیست، بلکه مسکن، آموزش، درمان، اشتغال و امنیت بیست سال آینده او را دربرمیگیرد.بنابراین، کاهش فرزندآوری روندی جهانی است، اما هر جامعه از مسیر ویژهای به آن میرسد. عددها ممکن است شبیه باشند، اما داستان پشت آنها یکی نیست. سیاستی که این تفاوت را نبیند، برای گروهی پول پیشنهاد میکند که مسئلهاش پول نیست و به گروهی مبلغی موقت میدهد که مسئلهاش فقدان امنیت بلندمدت است. سیاست جمعیتی زمانی مؤثر خواهد بود که پیش از تشویق مردم به ساختن نسل آینده، خودِ آینده را قابل اعتماد کند.🌀| @MarpichChannel
هشتصد و نود و دو هزار تولد؛ این فقط یک عدد نیست، زنگ خطر خاموشِ فروپاشی افق آینده استآزاده مدنیانتشار اخبار روز گذشته درباره ثبت تنها ۸۹۲ هزار تولد در سال ۱۴۰۴ و افت ۳۰ درصدی ازدواج، انگیزه نوشتن این تحلیل است؛ آمارهایی تکاندهنده که نشان میدهند جامعه به پایینترین سطح زاد و ولد در هفت دهه اخیر رسیده است. این ارقام فقط نشانه یک بحران جمعیتی نیستند، بلکه کارنامه نهاییِ ادراک جامعه از «آینده زیستمحیطی، زیرساختی و امنیتی» ایراناند. فرزندآوری نه یک تصمیم صرفاً فرهنگی، بلکه یک سرمایهگذاری بلندمدت روی پایداری یک سرزمین است. وقتی جامعه با اضطراب مستمرِ ویرانی زیرساختها، سایه دائم تنش و محاسبات هولناکِ هزینههای بازسازی روبروست، به شکلی غریزی دست به «عقبنشینی زیستی» میزند. این نرخ باروری پایین، در واقع واکنشِ عقلانیِ تودهها به ایرانی است که در ذهن آنها، پایداری زیرساختهای حیاتیاش در معرض مخاطره دائمی قرار گرفته است.برای درک عمق این عقبنشینی جمعیتی، باید موقعیت روانی مردمی را دید که در فضایی جنگی زندگی میکنند و پیوسته با اخبار و تهدیدهای آمریکا درباره هدف قرار گرفتن زیرساختهای حیاتی کشور مواجهاند. حتی اگر این تهدیدها به حملهای گسترده منتهی نشوند، تکرار آنها بهتنهایی میتواند احساس امنیت و امکان برنامهریزی بلندمدت را فرسوده کند. خانوادهای که احتمال اختلال در شبکه برق و آب، مراکز درمانی، پالایشگاهها، سامانههای حملونقل و ارتباطات را جدی میبیند، آینده را دیگر ادامه طبیعی امروز تصور نمیکند؛ آن را مجموعهای از خطرهای مهارنشدنی میبیند. بازسازی چنین زیرساختهایی، در صورت آسیب گسترده، به دهها میلیارد دلار سرمایه، فناوری، نیروی متخصص و سالها زمان نیاز خواهد داشت؛ آن هم در شرایطی که تحریم، محدودیت منابع و فرسودگی شبکههای موجود، روند بازسازی را دشوارتر میکند. تجربه کشورهای جنگزده نیز نشان میدهد که خاموش شدن نیروگاه یا تخریب بیمارستان فقط یک خسارت فنی نیست؛ زنجیرهای از بیکاری، مهاجرت، فقر، اختلال آموزشی، بحران سلامت و فرسایش سرمایه انسانی را فعال میکند. بنابراین، آنچه تصمیم به ازدواج و فرزندآوری را عقب میراند، فقط ترس از یک حمله احتمالی نیست؛ ترس از زندگیکردن در فردای پس از آن است، فردایی که ممکن است بازسازی ابتداییترین شرایط زندگی در آن سالها یا حتی دههها طول بکشد.این همان نقطهای است که در آن، متغیرهای کلانِ امنیت و اقتصاد بر تصمیمهای خردِ اتاق خواب خانوادهها سایه میاندازند. ادبیات جمعیتشناختی تأکید دارد که باروری در بستر سه متغیر رخ میدهد: «ثبات اقتصادی»، «امنیت بلندمدت» و «پیشبینیپذیری». وقتی تورم ناشی از تنشها، ارزش پول ملی را میبلعد و افق پیشرو را تاریک میکند، محاسبات خانوار تغییر مییابد. خانواده ایرانی میبیند هر تنش نظامی و ژئوپلیتیک، نهتنها فرصتهای توسعه ملی را میسوزاند، بلکه هزینه بقای روزمره را نیز به طور تصاعدی بالا میبرد. در این فضا، فرزندآوری دیگر نه تداوم نسل، بلکه پذیرش ریسکِ وارد کردن یک انسان به ساختاری لرزان تعبیر میشود. در نتیجه، کاهش زاد و ولد نه یک بیمیلی شخصی، بلکه یک استراتژیِ بقا و صیانت از خود در برابر ناامنیهای پیشبینیشده است.خطای استراتژیک سیاستگذاران در این است که گمان میکنند با وامهای کوتاهمدت یا مشوقهای مالیِ اسمی میتوانند بر این ارزیابیهای عمیق عقلانی غلبه کنند. توزیع منابع ناچیز تشویقی در مواجهه با کوه یخیِ هزینههای زیرساختی و ناامنیهای ژئوپلیتیک، چیزی بیش از یک مسکن موقت نیست. تا زمانی که متغیرهای بنیادین یعنی ثبات اقتصادی، بازسازی و امنیت پایدار زیرساختها و در یک کلام «پیشبینیپذیری آینده» احیا نشوند، رفتارهای جمعیتی تغییر نخواهند کرد. جامعه با تصمیم نگرفتن برای فرزندآوری، پیامی روشن ارسال میکند: سرزمین بدون افق پایدار، بازتولید نخواهد شد. قدرت واقعی یک کشور نه در توان ویرانگری بیرونی، بلکه در توانایی آن برای ساختنِ آیندهای است که شهروندانش مشتاق باشند فرزندان خود را در آن بزرگ کنند. افول جمعیت، بازتاب دقیقِ همین فقدانِ چشمانداز است.🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت اول)لبنان؛ کشوری که ۵۰۰ سال است قدرتها در آن با هم ملاقات میکنندآزاده مدنیشاید عجیب باشد، اما بخشی از تاریخ جمهوری اسلامی را باید نه در تهران، که در جبلعامل لبنان جستوجو کرد؛ و برای فهم لبنان امروز، باید به حدود پانصد سال پیش برگردیم.رابطه ایران و لبنان از اسرائیل و جمهوری اسلامی شروع نشده است. ریشههای آن به دوره صفویه بازمیگردد؛ زمانی که شاه اسماعیل تشیع را مذهب رسمی ایران کرد، اما برای اداره مذهبی این نظام تازه، ایران با کمبود علمای شیعه مواجه بود. در نتیجه، گروهی از علمای جبلعامل در جنوب لبنان امروزی به ایران آمدند.این مهاجرت صرفاً یک جابهجایی مذهبی نبود. علمایی مانند محقق کرکی، شیخ بهایی، میرداماد و محمدباقر مجلسی در شکلگیری ساختار مذهبی و آموزشی ایران نقش مهمی پیدا کردند. منصبهایی مانند شیخالاسلام و قاضی صدر شکل گرفت، حوزههای علمیه سازمان یافتند و رابطه میان قدرت سیاسی و نهاد مذهبی صورت تازهای پیدا کرد. حتی ایده «نیابت امام غایب» که در آن دوره صورتبندی شد، در منابع این روایت بهعنوان یکی از ریشههای تاریخی تحولات بعدی اندیشه سیاسی شیعه مطرح میشود.اما در همان قرنها، فرانسه نیز مسیر دیگری برای نفوذ در لبنان پیدا کرده بود. از سال ۱۵۳۶، فرانسه خود را حامی کاتولیکها و بهویژه مارونیها در قلمرو عثمانی معرفی کرد. در قرن نوزدهم در منازعات مارونیها و دروزیها مداخله کرد و سرانجام پس از فروپاشی عثمانی، در سال ۱۹۲۰ قیمومیت لبنان را در اختیار گرفت و با پیوند دادن مناطق ساحلی و دره بقاع به کوهستانهای مسیحینشین، «لبنان بزرگ» را شکل داد. حتی ساختار سیاسی فرقهای لبنان نیز تا حد زیادی میراث همین دوره است.اینجا یک نکته مهم آشکار میشود: ایران و فرانسه هر دو از طریق جوامع مذهبی لبنان وارد این کشور شدند. ایران از مسیر شیعیان و فرانسه از مسیر مارونیها. و همین ساختار فرقهای، لبنان را به یکی از مناسبترین میدانهای نفوذ قدرتهای خارجی تبدیل کرد.در دوره محمدرضا شاه، ایران نیز به دنبال ایجاد «جای پا» در لبنان بود؛ اما ابزارش بیشتر قدرت نرم بود: حمایت از فعالیتهای اجتماعی، آموزشی و درمانی شیعیان و همکاری با موسی صدر. حتی در آن دوره، جهت آموزش تا حدی معکوس امروز بود: مبارزان ایرانی برای آموزشهای سیاسی و چریکی به لبنان میرفتند.با انقلاب ۱۳۵۷، مسیر تغییر کرد. ایران از قدرت نرم به قدرت سخت رفت؛ از حمایت اجتماعی به صدور ایدئولوژی، آموزش نظامی و تسلیح نیروهای شیعه. اینجا حزبالله وارد داستان میشود؛ سازمانی که با حمایت ایران شکل گرفت، بعدها وارد پارلمان شد، شبکه گسترده خدمات اجتماعی ساخت و به بازیگری تبدیل شد که همزمان بخشی از ساختار سیاسی لبنان و یک قدرت نظامی مستقل از ارتش لبنان بود.و از همینجا لبنان دیگر فقط مسئله ایران و اسرائیل نیست. لبنان به یکی از نقاط تلاقی ایران، اسرائیل، آمریکا، فرانسه و نیروهای داخلی لبنان تبدیل شد. حتی بخش مهمی از خصومت تاریخی ایران و آمریکا نیز با حوادث لبنان در دهه ۱۹۸۰ گره خورد؛ از حمله به تفنگداران آمریکایی تا بمبگذاریها و گروگانگیریها.در نتیجه، لبنان را نمیتوان فقط با خبرهای امروز فهمید. پشت حزبالله، موسی صدر، فرانسه، اسرائیل و حتی بخشی از منازعه ایران و آمریکا، پانصد سال تاریخ مذهبی، سیاسی و ژئوپلیتیک قرار دارد.و شاید مهمترین نکته همین باشد: رابطه ایران و لبنان یک رابطه ۴۵ ساله نیست؛ یک پل پانصدساله است که دولتها عوض شدهاند، ابزارها تغییر کردهاند، اما رفتوآمد ایدهها، آدمها و قدرت بر روی آن ادامه یافته است.این متن فقط یک نقشه بسیار فشرده از این تاریخ است و طبیعتاً نمیتواند دهها وجه جذاب و گاه شگفتانگیز این ماجرا را بیان کند؛ از نقش علمای جبلعامل در ساختار مذهبی ایران تا موسی صدر، شکلگیری حزبالله و پیوند لبنان با منازعات ایران و آمریکا.اگر میخواهید بفهمید چرا لبنان تا این اندازه برای ایران، فرانسه، آمریکا و اسرائیل مهم است، پیشنهاد میکنم حتماً پادکست علی بندری در «بیپلاس» درباره تاریخ این رابطه را ببینید. این داستان بسیار بزرگتر از آن چیزی است که در یک پست تلگرامی میشود روایت کرد.لینک پادکست: youtube.com/watch?v=OTF9z8f7v6g%F0%9F%8C%… @MarpichChannel
وقتی سیاست وارد ذهن میشود؛ ایدئولوژی، حافظه و روانشناسی قدرتدرآمدی بر یک مناقشه چندلایه ( قسمت سوم)آزاده مدنیدر قسمت دوم به «معضل امنیتی» رسیدیم: ایران ممکن است افزایش قدرت دفاعی و منطقهای خود را برای امنیت بیشتر ضروری بداند، در حالی که طرف مقابل همان رفتار را افزایش تهدید تلقی کند. اما یک سؤال مهم باقی میماند:چرا دو طرف یک رفتار واحد را تا این اندازه متفاوت میبینند؟اینجا پای چیزی به میان میآید که در تحلیلهای صرفاً ژئوپلیتیکی کمتر دیده میشود: روانشناسیِ ادراک تهدید.کشورها فقط به آنچه واقعاً اتفاق میافتد واکنش نشان نمیدهند؛ به آنچه تصور میکنند ممکن است اتفاق بیفتد نیز واکنش نشان میدهند. ترس، بیاعتمادی، خاطره شکست، احساس محاصره و حتی تجربه تحقیر میتوانند وارد محاسبه امنیتی شوند.فرض کنیم کشوری در گذشته بارها با مداخله قدرتهای خارجی مواجه شده باشد. ممکن است اقدام جدید یک قدرت خارجی را نیز در امتداد همان تجربه تاریخی تفسیر کند؛ حتی اگر نیت واقعی آن اقدام متفاوت باشد. طرف مقابل هم ممکن است رفتار دفاعی آن کشور را با توجه به تجربهها و نگرانیهای خودش تفسیر کند.اینجاست که یک چرخه خطرناک شکل میگیرد:من از تو میترسم؛ برای دفاع از خودم قدرتمندتر میشوم؛ تو قدرت من را تهدید میبینی؛ تو هم قدرتمندتر میشوی؛ و من از این افزایش قدرت بیشتر میترسم.در چنین چرخهای، هر دو طرف ممکن است واقعاً خود را «مدافع» بدانند.اما مسئله فقط ترس نیست؛ منزلت نیز اهمیت دارد.کشورها، مانند انسانها، فقط به امنیت فیزیکی اهمیت نمیدهند؛ جایگاه و شأن نیز برایشان مهم است. البته این تشبیه را نباید بیش از حد روانشناسانه کرد، اما در سیاست بینالملل مفهوم «منزلت» کاملاً جدی است.کشوری که تصور کند قدرت دیگری میخواهد آن را به موقعیت تابع برگرداند، ممکن است برای جلوگیری از چنین وضعیتی هزینههایی بپردازد که از بیرون، صرفاً اقتصادی یا نظامی به نظر نمیرسند.اینجاست که حافظه تاریخی ایران اهمیت پیدا میکند.ایران سابقهای طولانی از قدرت و استقلال دارد، اما در چند قرن اخیر تجربه شکست در برابر قدرتهای خارجی، امتیازات تحمیلی و مداخلات روسیه و بریتانیا را نیز پشت سر گذاشته است. بنابراین حساسیت نسبت به سلطه خارجی را نمیتوان فقط به جمهوری اسلامی یا ایدئولوژی آن نسبت داد.در اینجا باید میان «تاریخ» و «حافظه تاریخی» تفاوت گذاشت. تاریخ آن چیزی است که رخ داده؛ حافظه تاریخی، روایتی است که یک جامعه از آنچه رخ داده در ذهن خود نگه میدارد. و این دو الزاماً یکسان نیستند.ایدئولوژی دقیقاً در همین نقطه میتواند وارد شود.«استقلال»، «مقاومت» و «استکبارستیزی» برای جمهوری اسلامی بخشی از هویت سیاسی آن هستند؛ اما همین مفاهیم میتوانند همزمان ابزار بسیج اجتماعی، افزایش قدرت چانهزنی و بازدارندگی نیز باشند.پس آیا این ایدئولوژی صرفاً تاکتیک است؟به نظرم نه.اما آیا هر آنچه به نام ایدئولوژی بیان میشود الزاماً اصیل و فارغ از محاسبه سیاسی است؟باز هم نه.ایدئولوژی میتواند همزمان باور و ابزار باشد. و شاید دقیقاً به همین دلیل است که قدرت سیاسی آن بیشتر میشود.مشکل از جایی آغاز میشود که ایدئولوژی، حافظه تاریخی و سیاست خارجی چنان به هم گره بخورند که عقبنشینی سیاسی به شکست هویتی تبدیل شود.در چنین شرایطی، یک توافق ممکن است از نظر اقتصادی عقلانی باشد، اما از نظر روانشناختی و سیاسی «تحقیرآمیز» تلقی شود. طرف مقابل نیز ممکن است همان توافق را نه مصالحه، بلکه عقبنشینی ضروری طرف ایرانی بداند. اینجاست که فاصله میان «واقعیت» و «برداشت از واقعیت» میتواند بسیار خطرناک شود.بنابراین پاسخ من به پرسش مخاطب گرامی این است که اختلاف ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً جنگ منافع یا صرفاً جنگ ایدئولوژی دانست.منافع، امنیت را میسازند؛ ادراک، تهدید را؛ حافظه، معنای آن را؛ و ایدئولوژی، گاهی به آن هویت و مشروعیت میدهد.شاید به همین دلیل باشد که کشورها فقط برای آنچه دارند هزینه نمیدهند؛ گاهی برای تصویری که از خود دارند هزینه میدهند.و این شاید مهمترین نکته این سه نوشته باشد:کشورها فقط با آنچه در جهان رخ میدهد تصمیم نمیگیرند؛ با آنچه از رخدادن آن میترسند نیز تصمیم میگیرند.اگر این گزاره را بپذیریم، حل مناقشه ایران و آمریکا دیگر فقط به حل اختلاف بر سر نفت، هستهای، تحریم یا نفوذ منطقهای محدود نمیشود. مسئله دشوارتر است:آیا میتوان نظمی ساخت که در آن امنیت یک طرف، الزاماً به معنای ناامنی طرف دیگر نباشد؛ و مصالحه، برای هیچیک به معنای تحقیر و از دست دادن هویت تلقی نشود؟شاید راه خروج از چرخه مناقشه، نه فقط تغییر رفتار کشورها، بلکه تغییر برداشت آنها از رفتار یکدیگر باشد.🌀| @MarpichChannel
ایران و آمریکا؛ جنگ بر سر نفت، امنیت یا جایگاه؟درآمدی بر یک مناقشه چندلایه ( قسمت دوم)آزاده مدنیدر قسمت نخست، به این نتیجه رسیدیم که اگر مناقشه ایران و آمریکا را فقط «جنگ بر سر نفت» بدانیم، بخش مهمی از مسئله را ندیدهایم. قدرتهای بزرگ فقط منابع نمیخواهند؛ امنیت، نفوذ، عمق استراتژیک و امکان اثرگذاری بر محیط پیرامون نیز برای آنها اهمیت دارد.اما اگر چنین باشد، پرسش دقیقتر این است:ایران و آمریکا دقیقاً بر سر چه چیزی با یکدیگر اصطکاک دارند؟به گمان من، پاسخ را باید در چند لایه دید؛ لایههایی که جدا از هم نیستند و یکدیگر را تشدید میکنند.نخست، جغرافیا.ایران در نقطهای قرار گرفته که اهمیتش بسیار فراتر از منابع زیرزمینی آن است: خلیج فارس، تنگه هرمز، دریای عمان، عراق، قفقاز و آسیای مرکزی. ایران هم به مسیرهای مهم انرژی نزدیک است و هم در محل اتصال چند منطقه حساس قرار دارد. بنابراین هر قدرتی که در ایران نفوذ داشته باشد، خواهناخواه بر معادلات پیرامون آن نیز اثر میگذارد.دوم، انرژی است.نفت و گاز ایران قطعاً بخشی از اهمیت ژئوپلیتیکی کشورند؛ اما تعبیر «آمریکا برای نفت ایران میجنگد» بهتنهایی توضیح کافی نیست. انرژی بیشتر از آنکه فقط یک کالای اقتصادی باشد، با امنیت خلیج فارس، مسیرهای انتقال و موازنه قدرت جهانی گره خورده است.سوم، امنیت و بازدارندگی است.ایران در منطقهای قرار دارد که حضور نظامی آمریکا، اسرائیل و رقبای منطقهای را تهدیدی علیه خود تلقی میکند. بنابراین به دنبال ایجاد قدرت بازدارنده، عمق استراتژیک و توان پاسخگویی است.اما همینجا یکی از پیچیدهترین حلقههای مناقشه شکل میگیرد:آنچه ایران «بازدارندگی» مینامد، ممکن است از نگاه رقیب «تهدید» باشد.ایران افزایش توان موشکی و شبکه متحدان خود را راهی برای جلوگیری از حمله میبیند؛ آمریکا و متحدانش همان ظرفیتها را نشانه افزایش قدرت تهاجمی ایران تلقی میکنند. در نتیجه، هر طرف ممکن است بخشی از رفتار خود را دفاعی و رفتار طرف مقابل را تهاجمی ببیند.این همان چیزی است که در روابط بینالملل از آن با عنوان معضل امنیتی یاد میشود: تلاش یک کشور برای افزایش امنیت خود میتواند امنیت طرف مقابل را کاهش دهد و او را به افزایش قدرت نظامی و امنیتی خود وادار کند؛ و همین چرخه دوباره احساس تهدید طرف نخست را بیشتر میکند.مسئله هستهای نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.بحث فقط درباره ساخت یا نساختن بمب نیست. مسئله برای آمریکا و متحدانش، احتمال تغییر موازنه قدرت و شکلگیری ظرفیت گریز هستهای است؛ برای ایران، موضوع به حق برخورداری از فناوری، استقلال علمی و فناوری، امنیت و جلوگیری از تبدیلشدن برنامه هستهای به ابزار فشار دائمی پیوند خورده است.پس حتی در غیاب سلاح هستهای نیز، بیاعتمادی درباره نیت و ظرفیت آینده میتواند خود به منبع مناقشه تبدیل شود.لایه بعدی، نفوذ منطقهای ایران است.تهران این نفوذ را بخشی از عمق استراتژیک و بازدارندگی خود میداند؛ آمریکا و برخی متحدانش آن را گسترش قدرت ایران و تغییر موازنه منطقهای تلقی میکنند. بنابراین مسئله فقط «قدرت ایران» نیست؛ مسئله این است که این قدرت تا کجا و در چه مناطقی میتواند اعمال شود.و سرانجام، همه این موارد به یک مسئله بزرگتر میرسند: چه کسی در شکل دادن به نظم امنیتی خاورمیانه نقش تعیینکنندهتری داشته باشد؟از این زاویه، مناقشه ایران و آمریکا را میتوان تا حدی «جنگ قدرت» نامید؛ اما نه به معنای ساده و خام آن. اینجا رقابت بر سر امنیت، نفوذ، موازنه قدرت و حق اثرگذاری بر قواعد منطقه است.اما هنوز یک حلقه مهم باقی مانده است.چرا کشوری باید برای این مسائل حاضر به پرداخت هزینههای سنگین شود؟ چرا برخی خطوط قرمز آنقدر اهمیت پیدا میکنند که عقبنشینی از آنها نه یک تصمیم عادی سیاسی، بلکه نوعی شکست تلقی میشود؟پاسخ را نمیتوان فقط در محاسبه مادی جستوجو کرد.اینجا پای هویت، حافظه تاریخی و ایدئولوژی به میان میآید؛ همان بخش دشواری که در قسمت سوم باید به آن بپردازیم.زیرا گاهی آنچه یک کشور حاضر نیست از دست بدهد، نه یک چاه نفت و نه حتی یک موقعیت نظامی، بلکه تصویری است که از جایگاه خودش در جهان دارد.🌀| @MarpichChannel
قدرت فقط آن چیزی نیست که زیر زمین استدرآمدی بر یک مناقشه چندلایه ( قسمت اول)آزاده مدنیاین نوشته هم در پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی «مارپیچ» است که پرسیدهاند آیا مناقشه ایران و آمریکا را میتوان اساساً جنگ قدرت دانست؛ و اگر چنین است، نفت و گاز، منابع معدنی و موقعیت ژئوپلیتیک ایران چه نقشی در آن دارند؟ و در کنار این عوامل، ایدئولوژی و احساسات تاریخی تا کجا تعیینکنندهاند؟پیش از هر چیز، همان توضیح قبلی را تکرار میکنم: من نه ادعای سیاستمداری دارم و نه کارشناس نظامی یا علوم سیاسی. آنچه مینویسم حاصل شناخت محدود تاریخی و تلاشی برای استفاده از منطق در فهم مسئله است؛ بنابراین بیشتر پیشنهادی برای اندیشیدن است تا ادعای یک پاسخ قطعی.برای اینکه بحث پراکنده نشود، آن را در سه قسمت دنبال میکنم: نخست، منطق تاریخی قدرت و اینکه چرا دولتهای بزرگ فقط به منابع نمیاندیشند؛ دوم، باز کردن مؤلفههای واقعی مناقشه ایران و آمریکا؛ و سوم، نسبت ایدئولوژی با هویت، حافظه تاریخی و منزلت و روانشناسی قدرت.اما برای فهم مناقشه امروز، شاید لازم باشد کمی از امروز فاصله بگیریم.وقتی از امپراتوریها سخن میگوییم، معمولاً نخست به کشورگشایی و تصاحب ثروت فکر میکنیم. اما اگر تاریخ را دقیقتر نگاه کنیم، ماجرا پیچیدهتر است. ایران هخامنشی، روم و دیگر قدرتهای بزرگ تاریخی فقط در پی ثروت نبودند؛ امنیت مرزها، کنترل مسیرهای تجاری، مناطق حائل، نفوذ و جایگاه نیز بخشی از منطق قدرت آنان بود.این الگو بعدها با صورتهای متفاوت در امپراتوریهای دیگر و سپس در عصر استعمار تکرار شد. قدرت بزرگ معمولاً نمیخواست فقط چیزی را در اختیار داشته باشد؛ میخواست محیط پیرامونش به گونهای سازمان پیدا کند که امنیت و منافعش را تضمین کند.از همینجا میتوان به یک نکته مهم رسید:قدرت فقط تصاحب منابع نیست؛ توان تعیین قواعد بازی نیز هست.نفت و گاز البته در این معادله مهماند. اما حتی اگر نفت را از ایران حذف کنیم، موقعیت جغرافیایی آن همچنان اهمیتش را حفظ میکند. ایران در نقطه اتصال خلیج فارس، دریای عمان، خاورمیانه، قفقاز و آسیای مرکزی قرار گرفته و در مجاورت یکی از حساسترین گذرگاههای انرژی جهان است. بنابراین جغرافیای ایران خود یک سرمایه ژئوپلیتیک است.اما لایه دیگری نیز وجود دارد که در تحلیلهای صرفاً مادی کمتر دیده میشود: حافظه قدرت و منزلت تاریخی.کشوری که بخش مهمی از تاریخ خود را بهعنوان قدرتی مستقل و در دورههایی امپراتوری زیسته، الزاماً جایگاه خود را فقط با سود و زیان اقتصادی نمیسنجد. ممکن است پرسش دیگری نیز در ذهن آن وجود داشته باشد:«من در این نظم چه جایگاهی دارم؟»از دست دادن جایگاه، برای چنین کشوری میتواند فقط به معنای کاهش درآمد یا قدرت نظامی نباشد؛ میتواند به معنای از دست دادن استقلال، شأن یا حق اثرگذاری تلقی شود.این ویژگی را فقط در ایران نمیبینیم. روسیه، چین، ترکیه و حتی برخی قدرتهای اروپایی را نیز نمیتوان بدون توجه به حافظه تاریخیشان کاملاً فهمید. البته شدت و شکل آن در هر کشور متفاوت است.بنابراین اگر بخواهیم مناقشه ایران و آمریکا را صرفاً «جنگ بر سر نفت» بدانیم، بخشی از واقعیت را میبینیم؛ اما اگر آن را فقط «جنگ ایدئولوژیک» بدانیم نیز به همان اندازه گرفتار سادهسازی شدهایم.شاید تعبیر دقیقتر این باشد که با برخورد چند نوع منافع مواجهیم: منافع مادی، امنیتی، ژئوپلیتیک و در کنار آنها، مسئله جایگاه و منزلت.اما این هنوز پاسخ پرسش اصلی نیست.اگر مسئله فقط منابع نیست، ایران و آمریکا دقیقاً بر سر چه چیزی با یکدیگر اصطکاک دارند؟در قسمت دوم، از تاریخ فاصله میگیریم و خودِ پرونده ایران و آمریکا را باز میکنیم: نفت و گاز، موقعیت ژئوپلیتیک، برنامه هستهای، بازدارندگی، نفوذ منطقهای و نظم امنیتی خاورمیانه. سپس میپرسیم آیا «جنگ قدرت» واقعاً بهترین نام برای این مناقشه است یا نه.زیرا شاید پرسش واقعی این نباشد که چه کسی چه چیزی میخواهد؛ بلکه این باشد که چه کسی میخواهد تعیین کند چه کسی حق دارد در این منطقه چه چیزی بخواهد.🌀| @MarpichChannel
وقتی «بازدارندگی» از یک نظریه به یک قمار تبدیل میشودآزاده مدنیشاید لازم نباشد با فؤاد ایزدی موافق باشیم؛ اما اگر بخواهیم بفهمیم بخشی از تصمیمهای امروز در تهران چگونه شکل میگیرد، لازم است دقیقاً بدانیم او چه میگوید.فؤاد ایزدی، استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل آمریکا، یکی از منتقدان جدی رویکرد مذاکرهمحور در سیاست خارجی ایران است. ستون اصلی تحلیل او یک تفکیک مهم است: آیا مسئله آمریکا با ایران «تغییر رفتار» است یا «تغییر حکومت»؟در روایت ایزدی، مشکل آمریکا صرفاً برنامه هستهای، موشکی یا سیاست منطقهای ایران نیست؛ بلکه مسئله عمیقتر، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی است. بنابراین از نگاه او، امتیاز دادن در حوزه رفتار، لزوماً به پایان فشارها منجر نمیشود. او تجربه برجام را نیز در همین چارچوب تفسیر میکند. حتی در برخی بخشهای تحلیلش، خطر را فراتر از تغییر حکومت و تا سطح تضعیف تمامیت ارضی ایران میبرد.از همینجا نسخه راهبردی او شکل میگیرد: مذاکره نباید جای بازدارندگی را بگیرد. ایران باید هزینه حمله را آنقدر بالا ببرد که طرف مقابل ادامه جنگ را بهصرفه نداند. مهمترین اهرمی که ایزدی بر آن تأکید میکند، ظرفیت ایران برای ایجاد اختلال در بازار انرژی و تنگه هرمز است؛ چیزی که خودش آن را «بمب اتم دوم» مینامد. منطق این است که اگر جنگ به بحران انرژی جهانی و افزایش شدید قیمت نفت و بنزین منجر شود، هزینه اقتصادی و سیاسی آن برای آمریکا میتواند از منفعت ادامه جنگ بیشتر شود.اما دقیقاً اینجا باید مکث کرد.حتی اگر با بخشهایی از تشخیص او موافق باشیم، یک پرسش اساسی باقی میماند: آیا افزایش هزینه برای دشمن الزاماً به عقبنشینی او منجر میشود؟ یا ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و به تشدید جنگ، حملات گستردهتر و از دست رفتن کنترل بحران منجر شود؟همچنین میان «توانایی ایجاد شوک در بازار انرژی» و «توانایی نابود کردن اقتصاد آمریکا» فاصله قابل توجهی وجود دارد. چنین اقدامی فقط آمریکا را تحت فشار نمیگذارد؛ شرکای اقتصادی ایران و بسیاری از کشورهای جهان نیز آسیب خواهند دید. بنابراین اهرم فشار داشتن با توانایی استفاده کمهزینه از آن یکی نیست.از سوی دیگر، تبدیل احتمال «تغییر حکومت» به یک هدف قطعی آمریکا یا رسیدن از آن به سناریوی «تجزیه ایران»، نیازمند شواهدی بسیار قویتر از آن چیزی است که در این روایت ارائه میشود. اینها را میتوان بهعنوان سناریوهای قابل بررسی جدی گرفت، اما شاید بهتر باشد با قطعیت درباره آنها سخن نگوییم.با این حال، نمیتوان تمام حرف ایزدی را کنار گذاشت. توجه او به بازدارندگی، آسیبپذیری زیرساختها، هزینههای جنگ، استقلال تصمیمگیری و اصلاح مشکلات داخلی قابل تأمل است. حتی این بخش از سخن او که همه مشکلات ایران را نمیتوان به تحریم و دشمن خارجی نسبت داد و فساد، رانت و خطاهای اقتصادی داخلی نیز باید اصلاح شوند، ارزش بررسی مستقل دارد.شاید مسئله اصلی همین باشد: بازدارندگی ضروری است، اما بازدارندگی با قمار تفاوت دارد. سیاست خارجی موفق فقط به این نمیاندیشد که «چگونه میتوانیم به دشمن ضربه بزنیم؟» بلکه باید بپرسد: «اگر محاسبات ما اشتباه بود، هزینه آن برای ایران چیست؟»از این منظر، شنیدن دیدگاه ایزدی حتی برای کسانی که با آن موافق نیستند، میتواند مفید باشد. ممکن است برخی شنیدن این تحلیلها را دشوار بدانند؛ اما فهمیدن منطق فکری پشت آنها یک ضرورت تحلیلی است. وقتی بدانیم بخشی از تصمیمگیران تهدید را چگونه میبینند، چرا مذاکره را ناکافی میدانند و چرا بر افزایش هزینه برای طرف مقابل تأکید میکنند، دستکم میتوانیم تصمیمهایی را که امروز در برابر چشمان ما گرفته میشوند، بهتر بفهمیم.لازم نیست با یک منطق موافق باشیم تا ضرورت فهمیدن آن را بپذیریم. گاهی فهمیدن منطق تصمیمگیر، مهمتر از موافقت یا مخالفت با تصمیم اوست.لینک مصاحبه:youtube.com/watch?v=1jZpqjZ7SEA%F0%9F%8C%… @MarpichChannel
منطق فازیِ یک جنگ (قسمت دوم)؛ وقتی تاریخ از انتها به ابتدا خوانده میشودآزاده مدنیدر قسمت نخست گفتم که برای پاسخ به پرسش «آیا جنگ ایران و آمریکا اجتنابناپذیر بود؟» باید از منطق صفر و یک فاصله بگیریم. اما یک خطای شناختی دیگر نیز میتواند قضاوت ما را منحرف کند: سوگیری پسنگرانه.این خطا بسیار ساده اما مهم است.وقتی حادثهای اتفاق میافتد، ذهن ما تمایل دارد آن را قابل پیشبینیتر از آنچه واقعاً بوده تصور کند. پس از وقوع جنگ، تحلیلگر مجموعهای از نشانههای پیشین را کنار هم میگذارد و میگوید: «همهچیز روشن بود؛ معلوم بود جنگ اتفاق میافتد.»اما آیا واقعاً چنین بود؟مشکل اینجاست که ما امروز تاریخ را از آخر به اول میخوانیم. میدانیم چه اتفاقی افتاده و بنابراین نشانههایی را برجسته میکنیم که به آن اتفاق منتهی شدهاند. اما کسانی که در آن زمان تصمیم میگرفتند، آینده را نمیدانستند. آنها با چندین امکان روبهرو بودند: مذاکره، مهار بحران، تغییر محاسبات، عقبنشینی، میانجیگری، توافق یا تشدید درگیری.از این رو باید میان دو گزاره تفاوت بگذاریم:«امروز میتوانیم وقوع جنگ را توضیح دهیم»و«پیش از وقوع جنگ، میتوانستیم با اطمینان بالایی وقوع آن را پیشبینی کنیم.»این دو یکی نیستند.تبیین پسینی، الزاماً پیشبینی پیشینی نیست. اینکه امروز بتوانیم زنجیرهای منسجم از علتها برای وقوع جنگ پیدا کنیم، به این معنا نیست که آن زنجیره از ابتدا تنها مسیر ممکن بوده است.اینجا یک مفهوم مهم دیگر وارد بحث میشود: تصادف تاریخی.تاریخ فقط حاصل ساختارها و تصمیمهای حسابشده نیست. یک حادثه نظامی، یک سوءبرداشت، یک ترور، تغییر یک دولت، یک بحران داخلی یا حتی یک تصمیم عجولانه در یک روز خاص میتواند مسیر رویدادها را تغییر دهد.به همین دلیل، شاید بهتر باشد تاریخ رابطه ایران و آمریکا را نه یک خط مستقیم، بلکه شبکهای از مسیرهای ممکن تصور کنیم.در هر مقطع، ساختارها دامنه انتخابها را محدود کردهاند؛ تصمیمها بعضی مسیرها را تقویت و بعضی را تضعیف کردهاند؛ و گاهی یک رخداد غیرمنتظره، مسیر محتمل را تغییر داده است.از این منظر، استقلال سیاسی و قدرت دفاعی ایران به خودی خود علت جنگ نیستند. اما نحوه تعریف منافع، شکل اعمال قدرت، نوع بازدارندگی، کیفیت دیپلماسی، برداشت دو طرف از نیت یکدیگر و میزان تحمل ریسک، بر احتمال جنگ تأثیر میگذارند.بنابراین پاسخ من به پرسش مخاطب، اگر بخواهم با همان منطق فازی پاسخ بدهم، نه «بله» است و نه «خیر».جنگ نه کاملاً اجتنابناپذیر بود و نه بهسادگی قابل اجتناب.احتمال آن در طول زمان تغییر کرده است؛ گاهی بهواسطه تصمیمهای سیاسی، گاهی به دلیل تغییر موازنه قدرت، گاهی به علت شکست دیپلماسی و گاهی بر اثر رخدادهایی که هیچ بازیگری بهطور کامل کنترلشان نمیکرد.شاید بتوان این مسئله را در یک جمله خلاصه کرد:تاریخ، جبر نیست؛ اما اختیار مطلق هم نیست.ساختارها میدان انتخاب را محدود میکنند؛ تصمیمها مسیر را تغییر میدهند؛ تصادف گاهی مسیر را عوض میکند؛ و سوگیری پسنگرانه بعداً به ما القا میکند که گویی از ابتدا فقط یک مسیر وجود داشته است.بنابراین پرسش مهم فقط این نیست که:«چه کسی جنگ را آغاز کرد؟»حتی پرسش «آیا جنگ اجتنابناپذیر بود؟» نیز شاید کافی نباشد.پرسش عمیقتر این است:در کدام نقطه، هنوز مسیر دیگری وجود داشت؛ و چه چیزی باعث شد آن مسیر انتخاب نشود؟شاید ارزشمندترین کار تاریخنگاری نیز همین باشد: نه اینکه بعد از وقوع حادثه نشان دهیم چرا وقوع آن «معلوم» بوده، بلکه بررسی کنیم پیش از وقوع آن، چه امکانهای دیگری هنوز زنده بودند.🌀| @MarpichChannel
منطق فازیِ یک جنگ (قسمت اول)؛ آیا جنگ ایران و آمریکا واقعاً اجتنابناپذیر بود؟آزاده مدنیاین نوشته در پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی کانال «مارپیچ» نوشته شده است.پیش از ورود به بحث، یک توضیح ضروری: من نه ادعای سیاستمداری دارم و نه ادعای کارشناس نظامی یا استراتژیست جنگی بودن. بنابراین آنچه میخوانید تحلیل یک متخصص علوم سیاسی یا نظامی نیست؛ تلاشی است برآمده از شناخت محدود تاریخی و استفاده از منطق برای صورتبندی یک پرسش دشوار. آن را نه حکم نهایی، بلکه پیشنهادی برای اندیشیدن به مسئله میدانم.پرسش مخاطب این بود: «با حفظ استقلال سیاسی و قدرت نسبی دفاع از آن، آیا درگیری میان ایران و آمریکا اجتنابپذیر بود یا خیر؟»برای پاسخ، شاید بهتر باشد ابتدا از سیاست فاصله بگیریم و از ریاضیات فازی آغاز کنیم.در منطق کلاسیک، بسیاری از گزارهها دو حالت دارند: درست یا نادرست، صفر یا یک. اما منطق فازی برای بسیاری از پدیدههای واقعی، درجاتی میان این دو در نظر میگیرد. یک هوا ممکن است نه کاملاً گرم باشد و نه کاملاً سرد؛ بلکه درجاتی از گرمی داشته باشد. به بیان ساده، صفر و یک دو سر یک طیفاند و میان آنها بینهایت مقدار ممکن وجود دارد.سیاست و تاریخ نیز اغلب چنیناند.پس شاید پرسش «آیا جنگ ایران و آمریکا اجتنابناپذیر بود؟» اساساً پرسش دقیقی نباشد. پرسش دقیقتر این است:در چه مقطعی، تحت چه شرایطی و با چه تصمیمهایی، احتمال جنگ افزایش یا کاهش پیدا کرد؟این تفاوت مهم است. «اجتنابناپذیر» یعنی تقریباً هیچ مسیر واقعی دیگری وجود نداشته است. اما «قابل اجتناب» نیز الزاماً به معنای آن نیست که راه جایگزین، آسان، کمهزینه یا سیاسیـواقعبینانه بوده است.برای فهم مسئله باید به مسیر تاریخی نگاه کنیم.انقلاب ۱۳۵۷ و سپس بحران گروگانگیری پس از اشغال سفارت آمریکا، نقطهای تعیینکننده در فروپاشی رابطه دو کشور بود. آمریکا در سال ۱۳۵۹ روابط دیپلماتیک خود با ایران را قطع کرد و رابطهای که زمانی بر اتحاد استراتژیک استوار بود، وارد مرحلهای طولانی از بیاعتمادی شد.اما قطع رابطه، به خودی خود به معنای اجتنابناپذیر بودن جنگ نبود.در دهههای بعد، عوامل دیگری به این بیاعتمادی افزوده شدند: تحریمهای اقتصادی، مناقشات خلیج فارس، برنامه موشکی و هستهای ایران، نفوذ منطقهای ایران، حضور نظامی آمریکا در منطقه و نگرانیهای امنیتی طرفین.بهتدریج یک چرخه امنیتی شکل گرفت: هر طرف بخشی از رفتار خود را دفاعی میدید و طرف مقابل همان رفتار را تهدید تلقی میکرد. افزایش توان دفاعی یک طرف میتوانست از نگاه خودش بازدارندگی باشد، اما از نگاه طرف مقابل نشانهای از تهدید بیشتر تلقی شود.با این حال، در همین رابطه خصمانه، مسیر مذاکره نیز هرگز بهطور کامل از بین نرفت.نمونه مهم آن برجام در سال ۲۰۱۵ بود. توافق هستهای نشان داد که حتی پس از دههها خصومت، امکان رسیدن به یک توافق محدود میان ایران و غرب وجود دارد.پس نمیتوان به سادگی گفت که جنگ از ابتدا سرنوشت محتوم رابطه ایران و آمریکا بوده است.اما از سوی دیگر، وجود امکان مذاکره نیز به معنای آن نیست که جنگ به آسانی قابل اجتناب بوده است. هر توافقی هزینهها، محدودیتها و مخالفان خود را دارد و تصمیمگیری نیز فقط در اختیار یک فرد یا یک نهاد نیست. دولتها، نیروهای نظامی، افکار عمومی، متحدان منطقهای، رقبا و حتی انتخابات داخلی میتوانند مسیر یک بحران را تغییر دهند.بنابراین اگر بخواهیم واقعبین باشیم، باید از نگاه صفر و یکی فاصله بگیریم.جنگ میتواند در یک مقطع کماحتمال، در مقطعی دیگر محتمل و در مقطعی سوم بسیار نزدیک به وقوع باشد؛ بدون آنکه در هیچیک از این مراحل الزاماً «مقدر» بوده باشد.اما اینجا یک دام مهم وجود دارد: ما تاریخ را معمولاً از انتها به ابتدا میخوانیم.و همین موضوع میتواند قضاوت ما درباره اجتنابناپذیری جنگ را بهشدت تغییر دهد.ادامه دارد...🌀| @MarpichChannel
مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی) pinned a GIF
پادکست رادیو مارپیچقسمت پنجمپس از مرگتولد یک روایتنویسنده و گوینده: آزاده مدنیتاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۵/۷نبرد بر سر روایت و معنای زندگی افراد پس از مرگ آغاز میشود؛ از بودا تا الیزابت دوم، دیگران تاریخ را بازنویسی کردهاند، اما ناپلئون در تبعید، آگاهانه روایت خود را ساخت. در قسمت پنجم رادیو مارپیچ میپرسیم: نویسنده واقعی تاریخ کیست؛ صاحب اثر یا آیندگان؟ رادیو مارپیچ پادکستی است دربارهی زندگی در زمانهی بحران که میکوشد پشتِ رخدادها و تنشهای روزمره را ببیند و به این پرسش بپردازد که چگونه میتوان در جهانی آشفته، همچنان انسانی، عاقل و امیدوار ماند.Music: Sergei Prokofiev. Concerto for piano and Orchestra in C major, Op. 26رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید:b2n.ir/hu8631%F0%9F%8C%80| @MarpichChannel
معماری ذهن یک ملتبخش سوم: تخیل آینده؛ چه فردایی را ممکن میدانیم؟آزاده مدنیدر سال ۱۹۶۵، وقتی سنگاپور از مالزی جدا شد، بسیاری از تحلیلگران بقای آن را نامحتمل میدانستند. کشوری کوچک، بدون منابع طبیعی، با تنشهای قومی، بیکاری بالا و وابستگی شدید به تجارت خارجی. اگر قرار بود آینده فقط از روی شرایط موجود پیشبینی شود، سنگاپور نباید به یکی از موفقترین اقتصادهای جهان تبدیل میشد.اما توسعه، همیشه از دل محاسبات امروز متولد نمیشود؛ گاهی از دل تصویری متولد میشود که یک جامعه از فردای خود میسازد.تخیل آینده، خیالپردازی نیست. تخیل آینده یعنی محدودهای که یک ملت، «ممکن» میداند. هر جامعه، پیش از آنکه تصمیم بگیرد چه سیاستی اجرا کند، ناخودآگاه درباره یک موضوع تصمیم گرفته است: آیا آیندهای متفاوت اساساً قابل تصور هست یا نه؟در ایران نیز این پرسش را میتوان در گفتوگوهای روزمره شنید. جملههایی مانند «همین است که هست»، «هیچ چیز عوض نمیشود»، «این کشور آیندهای ندارد» یا در نقطه مقابل، «همه چیز خودبهخود درست میشود» فقط ابراز احساسات نیستند؛ آنها مرزهای تخیل آینده را ترسیم میکنند. جامعه، پیش از آنکه برای ساختن آینده برنامهریزی کند، باید بتواند آن آینده را در ذهن خود امکانپذیر بداند.به همین دلیل، توسعه فقط به برنامههای پنجساله یا اسناد راهبردی وابسته نیست. اگر شهروند، کارآفرین، پژوهشگر یا دانشجو باور نداشته باشد که تلاش امروز میتواند کیفیت فردا را تغییر دهد، بهترین سیاستها نیز با کمبود مشارکت و سرمایه اجتماعی روبهرو خواهند شد. آینده، پیش از آنکه در بودجه دولت نوشته شود، در ذهن میلیونها نفر نوشته میشود.نمونه سنگاپور دقیقاً از همین منظر اهمیت دارد. رهبران آن کشور صرفاً اعلام نکردند که میخواهند رشد اقتصادی ایجاد کنند؛ آنها تصویری تازه از آینده ارائه دادند: کشوری که بزرگترین سرمایهاش نه نفت است، نه وسعت سرزمینی، بلکه اعتماد، آموزش، شایستهسالاری و کارآمدی است. این تصویر، فقط یک چشمانداز سیاسی نبود؛ معیاری شد برای انتخابهای روزمره. از نظام آموزشی تا مبارزه با فساد، از جذب سرمایه تا مدیریت شهری، همه در خدمت همان آیندهای قرار گرفتند که ابتدا در ذهن جامعه تعریف شده بود.در مقابل، تاریخ کشورهایی را نیز میشناسیم که منابع فراوان داشتند، اما نتوانستند آیندهای مشترک را تصور کنند. در چنین جوامعی، هر گروه، آیندهای متفاوت میخواست و در نتیجه، انرژی ملی صرف رقابت بر سر گذشته یا نزاع بر سر اکنون شد، نه ساختن فردا. توسعه، بیش از آنکه قربانی کمبود منابع شود، قربانی نبودن یک افق مشترک میشود.این همان حلقهای است که دو بخش پیشین این مجموعه را کامل میکند. حافظه تاریخی، مواد خام ذهن جمعی را فراهم میکند. روایت ملی، از آن مواد، تصویری از «ما» میسازد. اما این تخیل آینده است که تعیین میکند آن تصویر، به حرکت تبدیل شود یا به سکون. ملتی که آینده را فقط ادامه اجتنابناپذیر امروز بداند، انگیزهای برای تغییر نخواهد داشت. در مقابل، ملتی که آینده را محصول انتخابهای خود بداند، حتی در دشوارترین شرایط نیز ظرفیت برنامهریزی و اقدام را حفظ میکند.شاید به همین دلیل، مهمترین سرمایه یک جامعه نه منابع زیر پای آن باشد و نه حتی نهادهای روی کاغذ؛ بلکه توانایی آن در تصور فردایی باشد که هنوز وجود ندارد، اما ارزش ساختن دارد. حافظه به ما میگوید از کجا آمدهایم، روایت توضیح میدهد امروز که هستیم، اما تخیل آینده پاسخ میدهد چرا باید از اینجا حرکت کنیم. معماری ذهن یک ملت، دقیقاً از همین نقطه کامل میشود؛ جایی که گذشته، هویت و آینده، به جای آنکه یکدیگر را اسیر کنند، یکدیگر را ممکن میسازند.🌀| @MarpichChannel
معماری ذهن یک ملتبخش دوم: روایت ملی؛ خودمان را چگونه تعریف میکنیم؟آزاده مدنیاگر بخواهید بدون دیدن نقشه، پرچم یا آمار اقتصادی، درباره یک ملت قضاوت کنید، کافی است به جملههایی گوش دهید که آن ملت درباره خودش تکرار میکند. هر جامعه، مجموعهای از عبارتهای آشنا دارد که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر کسی درباره درستی یا نادرستی آنها پرسش نمیکند. این جملهها، صرفاً نظر شخصی نیستند؛ آنها اجزای روایت ملیاند.در ایران نیز از این جملهها کم نداریم. «ایرانیها با هم کار جمعی بلد نیستند.» «مشکل این کشور هیچوقت حل نمیشود.» «ما همیشه قربانی تصمیم دیگران بودهایم.» «این سرزمین اصلاحپذیر نیست.» در سوی دیگر نیز روایتهایی شنیده میشود که به همان اندازه فراگیرند: «ایرانیها باهوشترین ملت دنیا هستند.» «اگر فرصت پیدا کنیم، از همه جلو میزنیم.» «تمدن چند هزار ساله ما ثابت کرده که همیشه از بحران عبور میکنیم.»این جملهها معمولاً با اطمینان بیان میشوند، گویی حقیقتی علمیاند؛ در حالی که بیشتر آنها، روایت هستند، نه واقعیت قابل اندازهگیری.مشکل از آنجا آغاز میشود که روایت، جای تحلیل را میگیرد. وقتی بارها گفته میشود «ایرانیها کار جمعی بلد نیستند»، بهتدریج شکست هر همکاری، تأییدی بر این روایت تلقی میشود و نمونههای موفق کمتر دیده میشوند. از سوی دیگر، اگر دائماً تکرار شود که «ما ذاتاً از دیگران برتریم»، ناکامیها نیز به جای آنکه فرصتی برای اصلاح باشند، به عوامل بیرونی نسبت داده میشوند. هر دو روایت، هرچند در ظاهر متضادند، یک ویژگی مشترک دارند: هویت را به سرنوشت تبدیل میکنند.در این میان، یک نکته ظریف وجود دارد. هیچ ملتی بدون روایت زندگی نمیکند. مسئله این نیست که روایت داشته باشیم یا نه؛ مسئله این است که روایت ما چه نوع رفتاری تولید میکند. آیا شهروند را به کنش، یادگیری و مسئولیت دعوت میکند یا به انتظار، توجیه و تکرار؟ روایت ملی را باید نه با زیبایی کلمات، بلکه با پیامدهای اجتماعی آن سنجید.برای مثال، اگر روایت غالب این باشد که «مشکلات همیشه از بیرون تحمیل شدهاند»، جامعه ممکن است نقش عوامل خارجی را درست تشخیص دهد، اما همزمان ظرفیت اصلاح درونی را کمتر ببیند. برعکس، اگر همه مشکلات فقط به ضعفهای داخلی نسبت داده شوند، پیچیدگی محیط بینالمللی نادیده گرفته میشود. هر دو روایت، بخشی از واقعیت را میبینند و بخشی دیگر را حذف میکنند. توسعه، از دل روایتهای تکعلتی متولد نمیشود.کشورهایی که توانستهاند مسیر توسعه را پایدار کنند، معمولاً تعریف خود را نیز تغییر دادهاند. آنها به جای آنکه خود را با گذشته، دشمنان یا منابع طبیعی تعریف کنند، خود را با کیفیت نهادها، مهارت شهروندان، قابلیت یادگیری و توان حل مسئله تعریف کردهاند. این تغییر، بیش از آنکه سیاسی باشد، شناختی است؛ تغییری در پاسخ به این پرسش که «ما چه مردمی هستیم؟»شاید لازم باشد ما نیز گاهی به جای پرسیدن اینکه «دیگران درباره ما چه میگویند؟»، از خود بپرسیم: ما هر روز چه داستانی درباره خودمان تکرار میکنیم؟ زیرا ملتها دقیقاً مطابق همان تعریفی عمل میکنند که از خود پذیرفتهاند. اگر حافظه تاریخی مواد خام ذهن جمعی باشد، روایت ملی نقشهای است که از آن مواد، شخصیت یک ملت را میسازد؛ نقشهای که دیر یا زود، خود را در اقتصاد، سیاست، آموزش و حتی گفتوگوهای روزمره نشان خواهد داد.🌀| @MarpichChannel
معماری ذهن یک ملتبخش اول: حافظه تاریخی؛ گذشته را چگونه به یاد میآوریم؟آزاده مدنیاگر از یک ایرانی بخواهیم مهمترین فصلهای تاریخ کشورش را نام ببرد، احتمالاً از حمله مغول، سقوط صفویه، قراردادهای قرن نوزدهم، کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب ۱۳۵۷، جنگ هشتساله یا سالهای تحریم سخن خواهد گفت. این انتخاب، تصادفی نیست. حافظه جمعی ما، بیش از آنکه پیرامون تجربههای ساختن سازمان یافته باشد، حول تجربههای بحران، گسست و مقاومت شکل گرفته است.این گزاره به معنای نادیده گرفتن اهمیت آن رویدادها نیست. مسئله این است که هر حافظهای با انتخاب کردن ساخته میشود. هیچ ملتی تمام گذشته خود را به یک اندازه به خاطر نمیآورد. جامعه، ناگزیر تصمیم میگیرد چه چیزی را در مرکز حافظه خود نگه دارد و چه چیزی را به حاشیه ببرد. همین انتخاب، آرامآرام به بخشی از شیوه اندیشیدن آن جامعه تبدیل میشود.اکنون پرسش را از زاویهای دیگر مطرح کنیم. اگر از همان فرد بخواهیم نقاط عطف «ساختن» در تاریخ معاصر ایران را نام ببرد، چه فهرستی ارائه خواهد کرد؟ آیا با همان سرعت از دارالفنون، اصلاحات امیرکبیر، تأسیس دانشگاه تهران، شکلگیری صنایع بزرگ، گسترش آموزش عمومی، توسعه شبکههای زیربنایی، یا رشد شرکتهای دانشبنیان یاد خواهد کرد؟ احتمالاً نه. نه به این دلیل که این تجربهها کماهمیت بودهاند، بلکه چون جایگاه آنها در حافظه عمومی، به اندازه روایت بحرانها تثبیت نشده است.این عدم توازن، صرفاً یک مسئله فرهنگی نیست؛ بر شیوه تصمیمگیری یک جامعه نیز اثر میگذارد. حافظه تاریخی فقط گذشته را حفظ نمیکند؛ به حال جهت میدهد. جامعهای که تجربههای تاریخی خود را عمدتاً از دریچه تهدید، شکست و گسست به یاد میآورد، در مواجهه با مسائل جدید نیز ناخودآگاه همان الگوها را سریعتر تشخیص میدهد. حساسیت نسبت به خطر افزایش مییابد، اما ظرفیت دیدن فرصتها ممکن است کاهش پیدا کند. در مقابل، جامعهای که فقط موفقیتهای خود را به یاد بیاورد، احتمال دارد از تشخیص خطاها و آسیبها بازبماند. هیچیک از این دو وضعیت، حافظهای متوازن نمیسازد.نکته مهم اینجاست که حافظه تاریخی، بازتاب مکانیکی گذشته نیست؛ بازخوانی مداوم گذشته است. هر نسل، گذشته را دوباره تفسیر میکند و از دل آن، معیارهایی برای امروز میسازد. اگر روایت غالب از تاریخ، این باشد که سرنوشت کشور همواره توسط نیروهایی بیرون از اراده جامعه تعیین شده است، احساس اثرگذاری شهروندان نیز بهتدریج کاهش مییابد. اما اگر در کنار تجربههای تلخ، تجربههای موفق اصلاح، یادگیری، نوسازی و ساختن نیز وارد حافظه عمومی شوند، دامنه انتخابهای ذهنی جامعه گستردهتر خواهد شد.به همین دلیل، بحث بر سر حذف رنجها یا فراموش کردن بحرانها نیست. هیچ جامعه بالغی گذشته خود را پاک نمیکند. مسئله این است که آیا حافظه تاریخی، تنها یک دفتر ثبت زخمهاست یا دفتر ثبت تواناییهای یک ملت نیز هست؟ آیا نسلهای بعد، فقط میآموزند که چه بر این سرزمین گذشته است، یا اینکه میآموزند این سرزمین در مقاطع مختلف چگونه توانسته خود را بازسازی کند؟شاید مهمترین پرسش برای هر جامعه این نباشد که «تاریخ ما چه بوده است؟» بلکه این باشد که کدام بخش از تاریخ را هر روز دوباره به یاد میآوریم. زیرا حافظه تاریخی، گذشته را حفظ نمیکند؛ افق تصمیمهای آینده را تنظیم میکند. ملتی که فقط خاطره بحرانها را به نسل بعد منتقل کند، نگاهش به آینده نیز ناگزیر رنگ همان بحرانها را خواهد گرفت. اما ملتی که در کنار رنجها، حافظه ساختن را نیز زنده نگه دارد، مواد اولیه متفاوتی برای معماری آینده خود در اختیار خواهد داشت.🌀| @MarpichChannel
شاید مسئله فقط «چگونه پیروز شویم» نباشد؛ «چگونه بعد از پیروزی چه چیزی بسازیم» استآزاده مدنیاگر جنبشهای اجتماعی در رسیدن به هدفهای خود شکست بخورند، آیا این شکست الزاماً به معنای پایان راه است؟ یا میتواند فرصتی باشد برای فهمیدن اینکه کجا اشتباه کردهایم و چگونه باید مسیر را دوباره طراحی کنیم؟علیرضا بهتویی، در گفتوگویی درباره نامهنگاریهای سعید مدنی و آصف بیات، از همین نقطه آغاز میکند؛ از ایدهای که شاید در فضای سیاسی امروز کمتر شنیده شود: «در ستایش شکست».بحث، خیلی زود از ارزیابی یک شکست سیاسی فراتر میرود و به پرسشی بنیادیتر میرسد: اگر هدف، دموکراسی و عدالت است، آیا هر روشی میتواند ما را به آنجا برساند؟بهتویی با تکیه بر تجربههای تاریخی و اجتماعی، بر اهمیت خشونتپرهیزی، تقویت جامعه مدنی و تغییر تدریجی موازنه قدرت میان دولت و جامعه تأکید میکند. در این نگاه، مسئله فقط تغییر حکومت نیست؛ مسئله این است که جامعه چگونه میتواند چنان قدرت مدنی و سیاسی پیدا کند که امکان بازتولید اقتدارگرایی در آینده کاهش یابد.یکی دیگر از بحثهای مهم گفتوگو، مفهوم ناسیونالیسم دموکراتیک و شمولگراست؛ نگاهی که «ملت» را ملک یک گروه سیاسی، قومی یا ایدئولوژیک نمیداند و ایران را خانه همه شهروندانش میبیند. از همین زاویه، میان «امر ملی» و «امر حاکمیتی» نیز تمایز گذاشته میشود: دفاع از ایران الزاماً به معنای دفاع از هر سیاستی نیست که حکومت به نام ایران دنبال میکند.اما شاید مهمترین مفهوم این گفتوگو، عبارت «جرأت ادامه دادن» باشد. در شرایطی که سرکوب، شکستهای پیدرپی، ناامیدی و خطر جنگ میتوانند جامعه را به انفعال بکشانند، پرسش این نیست که چه زمانی به مقصد میرسیم؛ پرسش این است که چگونه میتوان مسیر توسعه، عدالت و دموکراسی را بدون فروپاشی جامعه و ویرانی کشور ادامه داد.این گفتوگو نسخهای قطعی برای آینده ارائه نمیکند؛ اما چند پرسش جدی پیش روی ما میگذارد: از شکستهای گذشته چه باید آموخت؟ خشونت چه نسبتی با دموکراسی آینده دارد؟ جامعه مدنی چگونه میتواند قدرت خود را بازسازی کند؟ و چگونه میتوان همزمان از ایران و از حق مردم برای تغییر دفاع کرد؟شاید ارزش این گفتوگو دقیقاً در همین پرسشها باشد. پیشنهاد میکنم بهجای خواندن خلاصه آن، خود مصاحبه را بشنوید؛ چون بخش مهمی از استدلالها و ظرافتهای بحث در روند گفتوگو شکل میگیرد، نه فقط در نتیجهگیریهای آن.لینک مصاحبه:youtube.com/watch?v=CGYEKL7uwZI%F0%9F%8C%… @MarpichChannel
سنگاپور با نفت ثروتمند نشد؛ با یک جمله ثروتمند شدآزاده مدنیدر تحلیل توسعه، معمولاً از سرمایه، تجارت، فناوری و حکمرانی سخن میگوییم؛ اما کمتر پرسیده میشود که این سیاستها بر روی چه بستری امکان تحقق پیدا میکنند. پاسخ شاید غافلگیرکننده باشد: بر بستری از روایت. هیچ جامعهای بدون آنکه ابتدا تعریفی تازه از خود ارائه کند، مسیر توسعه را با ثبات طی نمیکند.سنگاپور در سال ۱۹۶۵ تقریباً هیچیک از مزیتهایی را که برای موفقیت یک کشور ضروری میدانستند، در اختیار نداشت. نه منابع طبیعی، نه بازار داخلی بزرگ، نه عمق استراتژیک و نه حتی اطمینان از بقا. بسیاری از ناظران بینالمللی تصور میکردند این جزیره کوچک، دیر یا زود به کشوری حاشیهای تبدیل خواهد شد.اما رهبران سنگاپور، پیش از آنکه برنامه اقتصادی بنویسند، یک تعریف تازه از کشورشان ارائه کردند. مضمون این تعریف ساده بود: «تنها دارایی واقعی ما، کیفیت انسانها و اعتبار نهادهای ماست.» این جمله، یک شعار تبلیغاتی نبود؛ معیاری بود که بعداً تقریباً تمام سیاستهای عمومی با آن سنجیده شد.وقتی چنین روایتی پذیرفته شود، تصمیمهای سیاسی نیز معنای دیگری پیدا میکنند. مبارزه با فساد دیگر صرفاً اجرای قانون نیست؛ حفاظت از مهمترین سرمایه کشور، یعنی اعتماد است. سرمایهگذاری در آموزش فقط افزایش بودجه مدارس نیست؛ تبدیل نیروی انسانی به اصلیترین مزیت رقابتی کشور است. حتی نظم شهری نیز فقط مسئله زیبایی یا انضباط نیست؛ بخشی از تصویری است که کشور میخواهد از خود به شهروندان و جهان ارائه کند.به همین دلیل، موفقیت سنگاپور را نمیتوان فقط با شاخصهای اقتصادی توضیح داد. اگر توسعه صرفاً محصول سرمایه یا موقعیت جغرافیایی بود، بسیاری از کشورهایی که منابع بیشتری داشتند، باید مسیر موفقتری را طی میکردند. تفاوت در این بود که سنگاپور، کمبود منابع را به محور هویت ملی خود تبدیل نکرد. روایت مسلط این نبود که «چه نداریم»، بلکه این بود که «بر چه چیزی میتوانیم تکیه کنیم.»این همان نقطهای است که روایت به یک نیروی توسعهای تبدیل میشود. روایت، احساسات عمومی را مدیریت نمیکند؛ معیار انتخاب میسازد. وقتی جامعه بپذیرد که اعتبار، شایستگی و کارآمدی عناصر اصلی هویت ملی هستند، شهروند، مدیر، معلم و کارآفرین نیز تصمیمهای خود را با همان معیارها تنظیم میکنند. در این مرحله، روایت دیگر یک متن یا سخنرانی نیست؛ به رفتاری جمعی تبدیل شده است.یکی از خطاهای رایج در تحلیل توسعه این است که موفقیت کشورها را از انتهای داستان میخوانیم. آسمانخراشها، بندرها و شرکتهای بزرگ را میبینیم، اما فراموش میکنیم که پیش از همه اینها، تغییری نامرئی رخ داده بود؛ تغییری در پاسخ به این پرسش که «ما میخواهیم چه کشوری باشیم؟» سنگاپور، پیش از آنکه زیرساختهایش را بسازد، پاسخی روشن به این پرسش داده بود.شاید مهمترین درس این تجربه همین باشد: توسعه زمانی شتاب میگیرد که سیاستها، آموزش، رسانه و نهادها، همگی یک داستان واحد را روایت کنند. کشوری که هر بخش آن روایت متفاوتی از آینده ارائه میدهد، انرژی خود را صرف خنثی کردن خویش میکند؛ اما کشوری که بر سر تعریف خود به توافق برسد، حتی با امکانات محدود نیز میتواند ظرفیتهایش را چند برابر کند.🌀| @MarpichChannel
نامهای به دختری که دوست داشتم دخترم باشدقسمت سوم: اگر جنگ نکنیم، چه کنیم؟ پاسخ واقعی به یک پرسش سادهآزاده مدنیشاید مهمترین بخش پرسش آن دختر جوان همین بود: «اگر جنگ راهحل نیست، جایگزین آن چیست؟»این سؤال، شاید ساده به نظر برسد، اما در واقع به قلب مسئله قدرت ملی مربوط میشود. زیرا اگر یک کشور نخواهد هر اختلافی را با جنگ پاسخ دهد، باید چیزی قویتر از جنگ در اختیار داشته باشد: توانایی ساختن قدرت.نجنگیدن، اگر یک انتخاب آگاهانه باشد، به معنای انفعال نیست. اتفاقاً کشوری که میخواهد از جنگ دور بماند، باید بیش از دیگران روی ساختن ظرفیتهای خود کار کند. کشوری که ضعیف است، همیشه مجبور است در برابر انتخابهایی قرار بگیرد که دیگران برایش ساختهاند؛ اما کشوری که قدرت دارد، گزینههای بیشتری پیش روی خود میبیند.قدرت ملی فقط در تجهیزات نظامی خلاصه نمیشود. اقتصاد قوی، علم و فناوری، آموزش، دیپلماسی، فرهنگ و انسجام اجتماعی، بخشهای دیگری از همان قدرت هستند.یکی از مهمترین اما کمتر دیدهشدهترین عناصر قدرت، کیفیت جامعه است. هیچ کشوری فقط با تصمیمهای حکومتها قدرتمند نمیشود؛ قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که مردم نیز خود را بخشی از آینده آن کشور بدانند.در بسیاری از جوامع، طبقه متوسط نقش مهمی در این میان دارد؛ نه فقط به عنوان یک گروه اقتصادی، بلکه به عنوان بخش بزرگی از جامعه که تولید میکند، تخصص ایجاد میکند، نسل آینده را تربیت میکند، دانش و مهارت میآفریند و به ثبات اجتماعی کمک میکند.وقتی بخشهای گستردهای از این لایه اجتماعی احساس کنند که تلاش، تخصص و مسئولیتپذیری آنها ارتباطی با امکان پیشرفت ندارد، مسئله فقط کاهش رفاه نیست؛ بخشی از سرمایه اجتماعی و توان درونی کشور نیز تضعیف میشود. جامعهای که امید به آینده و احساس مشارکت در آن کاهش پیدا کند، در برابر بحرانهای داخلی و خارجی آسیبپذیرتر خواهد شد.برای همین است که قدرت یک کشور فقط با تعداد تجهیزات یا میزان منابع طبیعی سنجیده نمیشود؛ باید دید چند نفر از شهروندان آن کشور خود را صاحب آینده میدانند و حاضرند برای ساختن آن تلاش کنند.گاهی برای توضیح مسیر بازسازی قدرت ملی، به نمونههایی مانند آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم اشاره میشود. البته این کشورها را نباید بدون توجه به شرایط تاریخیشان، نسخهای آماده برای دیگران دانست.آلمان و ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم، با ویرانی گسترده و فروپاشی ساختارهای سیاسی و اقتصادی مواجه بودند. اما شرایط ویژه نظام بینالملل نیز در بازسازی آنها نقش مهمی داشت. در دوره جنگ سرد، ایالات متحده و متحدان غربی آن نگران گسترش نفوذ اتحادجماهیر شوروی بودند و کمک به بازسازی این کشورها، بخشی از راهبرد جلوگیری از گسترش بلوک شرق محسوب میشد.بنابراین درس اصلی این تجربهها این نیست که هر کشوری میتواند همان مسیر را تکرار کند؛ بلکه این است که هیچ کشوری بدون سرمایهگذاری بر آموزش، فناوری، تولید، نهادهای کارآمد و جامعهای توانمند، قدرت پایدار نمیسازد.نمونهای مانند سنگاپور نیز از زاویه دیگری قابل مطالعه است. کشوری کوچک با منابع طبیعی محدود که بخش مهمی از مسیر توسعه خود را با تمرکز بر آموزش، مدیریت، زیرساخت، جذب سرمایه و تبدیل شدن به یک مرکز اقتصادی طی کرد. سنگاپور نسخهای برای کپی کردن نیست، اما نشان میدهد که محدودیتهای اولیه یک کشور، اگر با مدیریت درست همراه شود، الزاماً سرنوشت آن را تعیین نمیکند.درس مشترک این تجربهها این است: کشوری که قوی است، الزاماً کشوری نیست که بیشتر بجنگد؛ گاهی کشوری قویتر است که چنان ظرفیت داخلی ایجاد میکند که جنگ برای دیگران نیز پرهزینه و کممنفعت میشود.شاید بزرگترین بلوغ سیاسی یک ملت زمانی آغاز شود که از پرسش «بجنگیم یا نجنگیم؟» عبور کند و به پرسش عمیقتری برسد:«چگونه آنقدر قدرتمند شویم که بهترین انتخابها را داشته باشیم؟»🌀| @MarpichChannel
نامهای به دختری که دوست داشتم دخترم باشدقسمت دوم: دشمن، واقعیت سیاسی است؛ دشمنی دائمی، خطای انسانیآزاده مدنییکی از خطرناکترین لحظهها در تاریخ یک ملت زمانی است که تصویر دشمن، جای شناخت واقعیت را بگیرد.وقتی یک جامعه فقط با عینک دشمنی به جهان نگاه کند، ممکن است قدرت واقعی رقیب را اشتباه ارزیابی کند، فرصتهای خود را از دست بدهد و حتی برخی ضعفهای خودش را نبیند. از طرف دیگر، جامعهای که وجود تهدید و تضاد منافع را انکار کند، ممکن است در برابر خطرها بیدفاع بماند.شاید یکی از تفاوتهای نگاه من با بسیاری از روایتهای رایج، از همینجا آغاز میشود. من جهان را مجموعهای از اردوگاههای کاملاً جدا و بیارتباط با یکدیگر نمیبینم. انسانها، ملتها و حتی کسانی که با یکدیگر اختلاف جدی دارند، در یک شبکه بزرگتر انسانی زندگی میکنند. این نگاه به معنای حذف تفاوتها یا نادیده گرفتن تضاد منافع نیست؛ بلکه به این معناست که نباید اجازه دهیم مفهوم دشمن، تمام فهم ما از جهان را اشغال کند.در نگاه عرفانی و اخلاقی که به آن نزدیک هستم، انسان میتواند با ظلم مقابله کند، اما گرفتار نفرت مطلق نشود. میتواند از حق خود دفاع کند، اما تمام هویت خود را در مخالفت با دیگری تعریف نکند. زیرا وقتی دشمنی به یک هویت دائمی تبدیل شود، گاهی حتی توانایی دیدن واقعیت را از انسان میگیرد.البته این سخن به هیچوجه به معنای انکار دشمنیهای واقعی نیست. تاریخ روابط میان کشورها، تاریخ رقابت، جنگ و تلاش برای کسب قدرت است. کشورها همیشه فقط بر اساس اخلاق عمل نکردهاند و گاهی منافع خود را از راه فشار و زور دنبال کردهاند. شناخت دشمن و آمادگی برای دفاع، بخش جداییناپذیر عقل سیاسی است.اما شناخت دشمن، یک بخش دیگر هم دارد: شناخت خود.در تاریخ خودمان نمونههایی وجود دارد که نشان میدهد گاهی یک کشور نه فقط به دلیل قدرت دشمن، بلکه به دلیل اشتباه در محاسبه خود دچار بحران شده است.یکی از این نمونهها، حمله مغول به ایران است. معمولاً وقتی از این حادثه سخن میگوییم، تصویر اصلی، ویرانی شهرها، کشتار گسترده و خشونتی است که مغولان به سرزمینهای مختلف وارد کردند. این تصویر درست است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. اما برای فهم کامل ماجرا باید پرسید: چه شرایطی باعث شد این قدرت مهاجم بتواند چنین ضربهای وارد کند؟در دوره خوارزمشاهیان، برخوردهای سیاسی نادرست با قدرت نوظهور مغول، از جمله ماجرای کاروان تجاری و فرستادگان چنگیز، باعث شد بحرانی که شاید امکان مدیریت آن وجود داشت، به یک جنگ تمامعیار تبدیل شود. حکومت خوارزمشاهی قدرت مغولان را بهدرستی نشناخت و تصور کرد میتواند با آنها مانند یک رقیب منطقهای معمولی برخورد کند. نتیجه، یکی از بزرگترین فجایع تاریخ ایران شد.یادآوری این موضوع به معنای کمرنگ کردن جنایت مغول نیست؛ بلکه به معنای این است که ملتها باید از همه بخشهای تاریخ خود درس بگیرند، نه فقط از بخشهایی که روایت مورد علاقهشان را تأیید میکند.نمونه دیگر، جنگهای ایران و روسیه در دوره قاجار است. معمولاً در حافظه تاریخی ما، قراردادهای گلستان و ترکمنچای به عنوان نماد شکست و از دست رفتن سرزمینها شناخته میشوند؛ و واقعاً نیز از دست رفتن بخشهایی از قلمرو ایران، رویدادی تلخ و دردناک بود.اما برای تحلیل دقیقتر باید یک سؤال دیگر را هم پرسید: چه تصمیمهایی ایران را به آن نقطه رساند؟این قراردادها پس از جنگهایی شکل گرفتند که میان ایران و روسیه تزاری رخ داد. ایران در شرایطی وارد این درگیریها شد که فاصله نظامی، اقتصادی و سازمانی دو طرف بسیار زیاد بود. شکستهای نظامی پیدرپی، در نهایت کشور را به شرایطی رساند که پذیرش یک توافق، تبدیل به راهی برای متوقف کردن خسارت بیشتر شد. بنابراین فقط نباید درباره نتیجه نهایی قضاوت کرد؛ باید درباره تصمیمهایی که ما را به آن نتیجه رساند نیز اندیشید.شناخت خطاهای خودمان به معنای تبرئه دشمن نیست؛ همانطور که شناخت دشمنی دیگران نباید ما را از دیدن ضعفها و اشتباهات خودمان باز دارد.یک ملت زمانی قدرتمند میشود که هم توانایی دفاع از خود را داشته باشد و هم شجاعت نگاه کردن به آینه را. زیرا گاهی بزرگترین تهدید، فقط نیرویی نیست که از بیرون وارد میشود؛ بلکه ناتوانی در شناخت درست جهان و تصمیمگیری درست در برابر آن است.اما پس از پذیرفتن این واقعیت، یک پرسش اساسی باقی میماند: اگر قرار نیست هر تهدیدی را فقط با جنگ پاسخ دهیم، پس یک کشور چگونه باید قدرت بسازد؟ چگونه میتواند چنان توانمند شود که امنیت خود را نه فقط با هزینه درگیری، بلکه با ظرفیتهای داخلی و جایگاه جهانی خود تضمین کند؟این پرسش، موضوع بخش سوم این مجموعه است: اگر جنگ نکنیم، چه کنیم؟🌀| @MarpichChannel
نامهای به دختری که دوست داشتم دخترم باشدقسمت اول: آیا جنگیدن همیشه نشانه قدرت است؟ آیا نجنگیدن همیشه نشانه ضعف؟آزاده مدنیدیروز، دختری جوان که برای من چنان عزیز است که گاهی آرزو میکنم دختر خودم بود، پرسشی از من پرسید که به نظرم فقط پرسش او نبود؛ پرسش بسیاری از جوانانی است که میان دو روایت بزرگ گرفتار شدهاند.پرسید: «اگر در این شرایط جنگ نکنیم، بعد چه کنیم؟ مسیر رشد و بهتر شدن کشور چیست؟»این سؤال، برخلاف ظاهر سادهاش، یکی از دشوارترین پرسشهای تاریخ بشر است. چون جنگ و صلح فقط دو انتخاب سیاسی نیستند؛ پشت هرکدام مجموعهای از ارزشها، ترسها، خاطرات تاریخی و تصورات ما درباره قدرت و امنیت قرار دارد. پاسخ دادن به این پرسش با شعارهای ساده، یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تاریخ.تاریخ نشان داده است که هم جنگهایی وجود داشتهاند که استقلال یک ملت را حفظ کردهاند و هم جنگهایی که چیزی جز فرسایش منابع، از بین رفتن نسلها و عقبماندگی به جا نگذاشتهاند. هم صلحهایی بودهاند که زمینه رشد و بازسازی یک جامعه را فراهم کردهاند و هم صلحهایی که فقط بحران را به آینده منتقل کردهاند.بنابراین مسئله اصلی این نیست که «جنگ خوب است یا بد؟» یا «صلح بهتر است یا مقاومت؟» مسئله اصلی این است که یک جامعه چگونه تشخیص میدهد کدام انتخاب در یک شرایط مشخص، آینده بهتری برای آن رقم خواهد زد.من با جنگ به معنای مطلق مخالف نیستم. جنگ در طول تاریخ، گاهی ابزاری برای دفاع از موجودیت یک کشور، جلوگیری از تجاوز یا حفظ منافع حیاتی بوده است. هیچ جامعهای نمیتواند واقعیت تضاد منافع میان کشورها را نادیده بگیرد. کشوری که تصور کند جهان بدون رقابت، تهدید و منافع متعارض اداره میشود، واقعیت سیاست را نشناخته است.اما از سوی دیگر، هر جنگی هم نشانه قدرت نیست. گاهی آغاز یک جنگ نه از اعتماد به قدرت، بلکه از اشتباه در شناخت قدرت واقعی خود و طرف مقابل ناشی میشود. تاریخ پر است از حکومتهایی که با تصور پیروزی آسان وارد درگیری شدند، اما هزینهای پرداخت کردند که نسلهای بعدی مجبور شدند آن را جبران کنند.قدرت فقط توانایی آغاز یک درگیری نیست؛ قدرت واقعی، توانایی سنجیدن پیامدهاست. گاهی یک تصمیم سخت، جنگیدن است و گاهی یک تصمیم سختتر، جلوگیری از جنگی است که نتیجه آن از پیش روشن نیست.در طرف دیگر، صلح هم همیشه نشانه عقلانیت نیست. صلحی که از ضعف، ترس یا ناتوانی در دفاع از منافع ملی حاصل شود، ممکن است فقط مسئله را به آینده منتقل کند. هیچ کشوری با نادیده گرفتن واقعیتهای قدرت، امنیت پایدار به دست نیاورده است.پس مسئله میان «جنگطلبی» و «صلحطلبی» خلاصه نمیشود. جامعه عاقل باید بتواند هم خطر جنگ را بفهمد و هم ضرورت دفاع را. باید بتواند هم دشمنی دیگران را ببیند و هم اشتباهات خود را تحلیل کند.برای من، معیار اصلی یک تصمیم سیاسی این نیست که آن تصمیم چقدر سخت، پرهزینه یا حتی قهرمانانه به نظر میرسد. معیار این است که آیا در نهایت به حفظ انسانها، امنیت جامعه، افزایش توان کشور و ساختن آیندهای بهتر کمک میکند یا نه.گاهی یک ملت با ایستادگی، استقلال خود را حفظ میکند؛ گاهی با تدبیر، از یک فاجعه جلوگیری میکند. هنر سیاست این نیست که همیشه بجنگد یا همیشه صلح کند؛ هنر سیاست این است که بداند چه زمانی کدام انتخاب، مسئولانهتر است.اما برای رسیدن به این تشخیص، یک پرسش مهمتر وجود دارد: دشمن را چگونه باید دید؟ آیا هر مخالفتی دشمنی است؟ آیا هر دشمنی را باید فقط با تقابل پاسخ داد؟ و آیا ممکن است یک جامعه، در کنار تهدیدهای بیرونی، از برخی خطاهای درونی خود نیز آسیب ببیند؟این همان جایی است که بحث از جنگ و صلح، به بحث عمیقتری درباره «دشمن، قدرت و شناخت خود» میرسد...🌀| @MarpichChannel
وقتی امید کافی نیست؛ آنچه آینده را میسازد «جرأت ادامهدادن» استآزاده مدنیآیا جامعهای که سالها بحران، اعتراض، سرکوب و جنگ را تجربه کرده، هنوز توان تغییر دارد؟ پاسخ سعید مدنی در تازهترین نامهاش به آصف بیات، نه خوشبینانه است و نه ناامیدکننده؛ بلکه تلاشی است برای بازاندیشی در مسیر آینده.مدنی با مرور تحولات سالهای اخیر، استدلال میکند که اعتراضات اجتماعی ایران وارد مرحلهای تازه شدهاند؛ مرحلهای که دیگر تنها با مطالبات اقتصادی یا سیاسی قابل توضیح نیست. او در کنار بررسی ریشههای فقر، نابرابری، تغییرات اجتماعی و دگرگونی نیروهای اثرگذار، پرسش مهمتری را مطرح میکند: اگر جامعه خواهان تغییر است، کمهزینهترین و پایدارترین مسیر آن چیست؟بخش مهمی از این نوشته به نقد دوگانههایی اختصاص دارد که این روزها بیش از همیشه شنیده میشوند؛ دوگانههایی مانند «استبداد یا مداخله خارجی»، «اصلاح یا براندازی» و حتی مرز میان «امر ملی» و «امر حاکمیتی». نویسنده میکوشد نشان دهد که شاید واقعیت، پیچیدهتر از این انتخابهای دوگانه باشد و گزینههای دیگری نیز وجود داشته باشد که کمتر درباره آنها گفتوگو شده است.این متن، صرفاً روایت گذشته نیست؛ دعوتی است به تأمل درباره آینده. اینکه جامعه چگونه میتواند از تجربههای تلخ خود درس بگیرد، خشونت چه اثری بر مسیر تغییر میگذارد، جامعه مدنی چه ظرفیتی دارد و چرا گاهی «ادامه دادن» از «امید داشتن» مهمتر میشود.فارغ از اینکه با استدلالهای نویسنده موافق باشیم یا نه، این مقاله یکی از جدیترین تلاشها برای فهم وضعیت کنونی و اندیشیدن به مسیرهای پیش رو است؛ متنی که بیش از آنکه بخواهد پاسخ قطعی بدهد، پرسشهایی بنیادین را پیش روی خواننده میگذارد.لینک نامه سعید مدنی به آصف بیات:pecritique.com/2026/07/21/%d8%aa%d9%88-%d… @MarpichChannel
کشوری که نخست در ذهن سقوط میکند؛ جنگی که پیش از ویرانی شهرها، آینده را ویران میکندآزاده مدنیگاهی بزرگترین شکست یک جامعه، زمانی رخ میدهد که هنوز هیچ ساختمان مهمی ویران نشده است. آن شکست، لحظهای است که مردم باور میکنند آینده دیگر قابل ساختن نیست.در روزگاری که نگاهها به درگیریهای نظامی، تحریمها و بحرانهای اقتصادی دوخته شده است، نبرد دیگری نیز در جریان است؛ نبردی آرام، بیصدا و بسیار عمیقتر. این نبرد بر سر خاک نیست، بر سر ذهن است. بر سر اینکه یک جامعه چه داستانی درباره خودش تعریف میکند و مهمتر از آن، کدام داستان را باور میکند.اقتصاد، سیاست و فناوری هرچند تعیینکنندهاند، اما هیچیک در خلأ عمل نمیکنند. پیش از آنکه سرمایهگذاری شکل بگیرد، پیش از آنکه نوآوری رخ دهد و حتی پیش از آنکه اصلاحات نهادی به نتیجه برسد، باید پاسخی برای یک پرسش وجود داشته باشد: «آیا تغییر ممکن است؟» پاسخ این پرسش را آمارها نمیدهند؛ روایتها میدهند.روایتها صرفاً قصههایی برای سرگرمی نیستند. آنها نرمافزار ذهن جمعیاند. روایتها تعیین میکنند که شکست را پایان راه بدانیم یا بخشی از مسیر، بحران را سرنوشت تلقی کنیم یا مسئلهای برای حل کردن، و خود را بازیگر تاریخ ببینیم یا صرفاً تماشاگر آن. به همین دلیل، توسعه پیش از آنکه در کارخانه، دانشگاه یا بازار آغاز شود، در قلمرو معنا و تصور شکل میگیرد.هر جامعهای همزمان با چند روایت زندگی میکند. برخی روایتها شهروند را به کنشگری دعوت میکنند؛ او را به یادگیری، سرمایهگذاری، همکاری و ساختن آینده ترغیب میکنند. در مقابل، روایتهایی نیز وجود دارند که مدام ناتوانی را بازتولید میکنند؛ روایتهایی که به انسان میآموزند هیچ تلاشی نتیجهای ندارد، هیچ اصلاحی پایدار نیست و هیچ آیندهای متفاوت از گذشته نخواهد بود. چنین روایتهایی، حتی اگر ناخواسته شکل گرفته باشند، سرمایه اجتماعی را تحلیل میبرند و انگیزه اقدام را فرسوده میکنند.دقیقاً به همین دلیل است که جنگ روایتها، مسئلهای فرهنگی یا رسانهای صرف نیست؛ مسئلهای توسعهای است. جامعهای که اعتماد خود به امکان تغییر را از دست بدهد، حتی اگر منابع طبیعی، نیروی انسانی و سرمایه مالی در اختیار داشته باشد، در تبدیل این ظرفیتها به پیشرفت با دشواری روبهرو خواهد شد. در مقابل، جامعهای که بتواند روایتی واقعبینانه اما آیندهگرا از خود بسازد، در سختترین شرایط نیز توان بازسازی و حرکت را حفظ میکند. تفاوت این دو جامعه، تنها در میزان منابع نیست؛ در کیفیت داستانی است که هر روز برای خود تکرار میکنند.بنابراین، شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که چه چیزی بر سر اقتصاد، سیاست یا امنیت خواهد آمد. پرسش بنیادیتر این است که چه روایتی در ذهن مردم در حال پیروزی است. زیرا آن روایت، دیر یا زود، خود را در رفتار اقتصادی، مشارکت اجتماعی، کیفیت حکمرانی و حتی امید نسل بعد نشان خواهد داد.توسعه از جایی آغاز میشود که یک ملت، بدون انکار واقعیتهای تلخ، از اسارت روایتهایی که ناتوانی را به سرنوشت تبدیل میکنند خارج شود. ملتها معمولاً زمانی شکست میخورند که منابعشان تمام میشود؛ اما بسیار پیشتر از آن، زمانی که تخیل آینده را از دست میدهند. آینده، پیش از آنکه در خیابانها ساخته شود، در روایتهایی ساخته یا ویران میشود که هر روز درباره خودمان تکرار میکنیم.🌀| @MarpichChannel
مرگها (قسمت یازدهم)مرگ نلسون ماندلا؛ مردی که پیش از مرگ، انتقام را دفن کردچگونه پایان زندگی ماندلا، بزرگترین درس او را آشکارتر از دوران مبارزهاش کرد؟ آزاده مدنیبرخی رهبران با پیروزی در جنگ به یاد میمانند.برخی دیگر با انقلاب.اما نلسون ماندلا، بیش از هر چیز، با تصمیمی ماندگار شد که هر سیاستمداری قادر به گرفتن آن نیست: چشمپوشی از انتقام، هنگامی که همه ابزارهای انتقام در اختیار او بود.شاید به همین دلیل، مرگ او تنها پایان زندگی نخستین رئیسجمهور سیاهپوست آفریقای جنوبی نبود؛ پایان حضور انسانی بود که نشان داد قدرت، گاهی در خودداری از استفاده از قدرت معنا پیدا میکند.ماندلا بیستوهفت سال از عمر خود را در زندان گذراند؛ سالهایی که میتوانست هر انسانی را سرشار از خشم کند. اما هنگامی که در ۱۹۹۴ به ریاستجمهوری رسید، به جای آنکه گذشته را به میدان تسویهحساب تبدیل کند، از آشتی ملی سخن گفت. کمیسیون «حقیقت و آشتی» بر همین منطق شکل گرفت: آشکار کردن حقیقت، بدون آنکه جامعه در چرخه بیپایان انتقام گرفتار شود. این انتخاب، آسان نبود؛ اما مسیر آینده کشوری را تغییر داد که تا آستانه جنگ داخلی پیش رفته بود.در پنجم دسامبر ۲۰۱۳، نلسون ماندلا در نودوپنجسالگی، پس از سالها درگیری با عوارض بیماری ریوی، در خانه خود در ژوهانسبورگ درگذشت. علت مرگ نلسون ماندلا نارسایی ناشی از عفونت مزمن ریه اعلام شد؛ بیماریای که ریشههای آن تا سالهای طولانی زندان و شرایط دشوار آن دوران امتداد داشت. مرگ او ناگهانی نبود؛ جامعه آفریقای جنوبی سالها خود را برای این لحظه آماده کرده بود.اما آنچه پس از مرگ او رخ داد، شاید از خود مرگ مهمتر بود.مراسم بزرگداشت ماندلا به یکی از گستردهترین گردهماییهای سیاسی و مردمی قرن بیستویکم تبدیل شد. رهبران دهها کشور، در کنار شهروندان عادی، برای ادای احترام به ژوهانسبورگ رفتند. پیکر او پس از چند روز مراسم رسمی، در زادگاهش «قونو» و بر اساس سنت قوم خوسا به خاک سپرده شد؛ نه در پایتخت و نه در بنایی عظیم، بلکه در سرزمینی که زندگیاش از آنجا آغاز شده بود.اما میراث ماندلا را نباید در شکوه آن مراسم جست.اهمیت او در این بود که کوشید پیش از ترک صحنه، آینده را از شخص خود جدا کند. تنها یک دوره رئیسجمهور ماند و داوطلبانه قدرت را واگذار کرد؛ تصمیمی که در بسیاری از جوامع، کمتر از یک انقلاب اهمیت ندارد. او میدانست که اگر یک ملت به ماندگاری یک فرد وابسته شود، حتی محبوبترین رهبر نیز ناخواسته به بخشی از مسئله تبدیل خواهد شد. از همین رو، بیش از آنکه برای ماندن خود بکوشد، برای ماندن قواعدی تلاش کرد که بتوانند بدون او نیز ادامه یابند.این، شاید مهمترین درس زندگی و مرگ ماندلا باشد.تاریخ بارها نشان داده است که جوامع فقط با پیروزی بر دشمنان خود ساخته نمیشوند؛ آنها باید راهی برای زندگی پس از پیروزی نیز پیدا کنند. دشوارترین هنر سیاست، شکست دادن رقیب نیست؛ ساختن نظمی است که در آن، رقیبان بتوانند بدون نابودی یکدیگر زندگی کنند. هر جامعهای که آینده خود را بر حذف دائمی دیگری بنا کند، دیر یا زود دوباره به نقطه آغاز بازخواهد گشت.از این منظر، مرگ نلسون ماندلا پایان یک زندگی نبود؛ آزمونی برای اندیشهای بود که او نمایندگی میکرد. اندیشهای که میگفت دوام یک کشور، نه از حافظه رنجهای گذشته، بلکه از ظرفیت آن برای تبدیل آن رنجها به قانونی مشترک برای آینده پدید میآید.تاریخ، قهرمانان بسیاری را به خاطر پیروزیهایشان به یاد دارد؛ اما ماندلا را بیش از هر چیز به دلیل تصمیمی به خاطر خواهد سپرد که پس از پیروزی گرفت. زیرا گاهی بزرگترین پیروزی، آن نیست که دشمن را شکست دهی؛ آن است که اجازه ندهی نفرت، آینده را نیز به اسارت بگیرد.🌀| @MarpichChannel
وقتی ناوها رفتند، جامعه با چه چیزی تنها میماند؟آزاده مدنیچند ماه پیش خیلیها چشم دوخته بودند به آبهای خلیج فارس. بعضیها منتظر بودند یک ناو، یک توییت، یک تصمیم در واشنگتن، سرنوشت این کشور را عوض کند. حالا که آن لحظه گذشت و هیچ معجزهای رخ نداد، سؤال واقعی این نیست که «چرا نجات پیدا نکردیم؟» سؤال این است: «چرا اصلاً منتظر نجات بودیم؟»رضا کلاهی، جامعهشناس، در گفتگویی با محمد فاضلی، همین پرسش را از زاویهای متفاوت باز میکند. او میگوید در دل جنبش «زن، زندگی، آزادی» از ابتدا دو نگاه همزیستی داشتند: یکی نگاهی آزادیخواه و ضدسلطه (با شعار اصلی زن زندگی آزادی) که خواهان برابری برای همه بود، و دیگری نگاهی هویتمحور و ملیگرایانه (با شعار اصلی مرد میهن آبادی) که جهان را به «خودی و بیگانه» تقسیم میکرد. غزه، به گفتهٔ او، نقطهای بود که این دو مسیر را از هم جدا کرد؛ یکی همچنان علیه هر سلطهای ایستاد، دیگری فقط نگران هویت خودش ماند.اما نکتهٔ تکاندهندهتر تحلیل کلاهی جای دیگری است. او از مفهومی به نام «منجیگرایی پنهان» حرف میزند؛ همان امیدی که نخبگان به آن دل بستهاند وقتی فکر میکنند با گزارش و نصیحت میشود دولت را اصلاح کرد. به باور او، پس از فاجعهٔ دیماه، این امید منفعلانه شکل آشکارتری گرفت: جامعهای مستأصل، رهایی خودش را در دستان یک قدرت خارجی جستوجو کرد. کلاهی این را «مرگ دِموس» مینامد؛ مرگ آن بخشی از مردم که آگاهانه برای ساختن زندگی جمعی خود تلاش میکنند.جنگ چهلروزه اما چیز دیگری هم آشکار کرد؛ چیزی که شاید کمتر به آن فکر کرده باشیم. برخلاف کلیشههای رایج دربارهٔ فروپاشی سریع یا خلقیات منفی ایرانیان، زیرساختها پابرجا ماندند، بوروکراسی از کار نیفتاد، و غارت گستردهای هم رخ نداد. کلاهی این را نشانهٔ نوعی اعتماد نهادی پنهان میداند که معمولاً دیده نمیشود.سؤالی که این گفتگو واقعاً روی میز میگذارد این است: اگر دولت فعلی نمیتواند منجی باشد و نه هیچ قدرت خارجی هم، پس مسیر تغییر از کجا میگذرد؟ پاسخ کلاهی نه ساده است و نه دلگرمکننده به شکل رایج کلمه؛ او از «جامعهسازی» حرف میزند، از تولید قدرت اجتماعی در برابر قدرت دولت، از شبکهسازی میان پلتفرمهای مستقل، از فرایندی طولانی و پرهزینه که هیچ رستگاری یکشبهای در آن وجود ندارد.این خلاصهای بود از بخشی از استدلالهای او؛ نه همهٔ آن، و نه لزوماً حرف آخر. کلاهی تحلیلی میدهد که میشود با آن موافق بود یا نبود، میشود نقدش کرد یا بسطش داد. آنچه مهم است اینجا تمام نمیشود؛ اینجا فقط شروع یک پرسش است. گفتگوی کامل را ببینید و خودتان قضاوت کنید: آیا واقعاً از دوران منجیگرایی عبور کردهایم، یا فقط منجیهایمان عوض شدهاند؟🔗 لینک دو گفتگوی کامل در ادامهٔ کانال youtube.com/watch?v=wY3QY8o6lHshttps://ww… @MarpichChannel
آنچه پاسخهای شما درباره جامعه امروز ایران نشان میدهدآزاده مدنیدیروز در دو بستر «تلگرام» و «بله» از مخاطبانم یک سؤال ساده پرسیدم: این روزها، با اخبار جنگ، آتشبس، تهدیدها و مذاکره، چه احساسی دارید و آینده را چگونه میبینید؟انتظار داشتم پاسخها عمدتاً سیاسی باشند؛ اما آنچه خواندم بیش از آنکه تحلیل سیاست باشد، روایت زندگی بود. روایت انسانهایی که هر کدام از زاویهای متفاوت، یک دغدغه مشترک را فریاد میزدند.برخی از وضعیت اقتصادی، تورم و فرسودگی معیشت نوشتند. عدهای از بیاعتمادی، فساد، رانت و از دست رفتن سرمایه اجتماعی گفتند. گروهی معتقد بودند تنها راه برونرفت، مذاکره و کاهش تنش است و برخی دیگر بر ضرورت ایستادگی در برابر تجاوز تأکید داشتند. اختلاف نظرها کاملاً آشکار بود؛ اما نکته جالب این بود که تقریباً هیچکس جنگ را آرزو نمیکرد.یکی از دردناکترین پیامها متعلق به پدری بود که نوشت پس از حملات گذشته، بزرگترین نگرانیاش ترس فرزندش است؛ کودکی که هنوز با صدای انفجارها زندگی میکند. فرد دیگری از نگرانی نسبت به تجزیه ایران نوشت و دیگری از این گفت که سالها با امید زندگی کرده، اما امروز بیش از هر چیز، اعتمادش را از دست داده است. حتی پرسشی که درباره تابآوری روانی جامعه مطرح شد، نشان میداد ذهن مخاطبان از سطح اخبار روز عبور کرده و به این میاندیشد که آیا ما اساساً برای مواجهه با بحرانهای بزرگ، آمادگی روانی و فرهنگی داشتهایم یا نه.اگر بخواهم همه این پیامها را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم: «اختلاف مردم بیشتر بر سر راهحلهاست، نه بر سر آرزوها.»تقریباً همه از امنیت، آرامش، آینده فرزندان، ثبات اقتصادی و حفظ ایران سخن گفتند. آنچه تفاوت ایجاد میکرد، مسیر رسیدن به این اهداف بود، نه خود اهداف. این شاید مهمترین یافته این گفتوگو باشد؛ زیرا در فضای پرهیاهوی شبکههای اجتماعی، گاهی تصور میکنیم جامعه کاملاً دوپاره شده است، در حالی که اگر کمی عمیقتر گوش کنیم، میبینیم بسیاری از نگرانیها و امیدها مشترکاند.برای من، ارزشمندترین بخش این تجربه نه موافقتها بود و نه مخالفتها؛ بلکه امکان شنیدن صداهایی بود که معمولاً زیر انبوه تیترها و تحلیلهای سیاسی گم میشوند. شاید جامعه بیش از هر زمان دیگری به همین «شنیدن» نیاز دارد؛ شنیدنی که پیش از قضاوت آغاز شود.از همه کسانی که در تلگرام و بله با احترام، صداقت و مسئولیتپذیری دیدگاه خود را نوشتند، صمیمانه سپاسگزارم. اگر قرار باشد از میان دهها پاسخ تنها یک نتیجه بگیرم، آن نتیجه این است: جامعه امروز ایران، بیش از هر چیز، تشنه امنیت، اعتماد و امیدی است که بتوان دوباره بر آن تکیه کرد.اگر شما هم هنوز این پرسش را ندیدهاید، خوشحال میشوم در چند جمله بنویسید این روزها مهمترین دغدغه یا امیدتان چیست.🌀| @MarpichChannel
این روزها اخبار جنگ، آتشبس، تهدیدها و مذاکره، ذهن بسیاری از ما را درگیر کرده است.کنجکاوم بدانم شما در این مقطع چه احساسی دارید و آینده را چگونه میبینید؟امیدوارتر از گذشته شدهاید؟نگرانتر از قبل هستید؟فکر میکنید مسیر به سمت ثبات میرود یا احتمال تنش دوباره وجود دارد؟اگر مایل بودید، در چند جمله بنویسید این روزها مهمترین دغدغه یا امید شما چیست.خواهش میکنم گفتوگو را محترمانه و بدون توهین پیش ببریم. هدف، شنیدن نگاههای متفاوت و فهم بهتر حال و هوای جامعه است.🌀| @MarpichChannel
مرگها (قسمت دهم)مرگ پرنسس دایانا؛ وقتی یک تصادف، سلطنت را وادار به تغییر کردچگونه مرگ زنی که دیگر عضو فعال خاندان سلطنتی نبود، رابطه قدرت و افکار عمومی را بازتعریف کرد؟آزاده مدنیهمه مرگهای تاریخی، سرنوشت یک کشور را با جنگ یا انقلاب تغییر نمیدهند. گاهی یک تصادف، کاری میکند که سالها سیاست از انجام آن ناتوان بوده است. مرگ پرنسس دایانا از همین جنس بود.در شامگاه ۳۱ اوت ۱۹۹۷، خودروی حامل دایانا، شاهزاده پیشین ولز، در تونل پون دُ لالما در پاریس با ستون تونل برخورد کرد. دودی الفاید و راننده خودرو در همان محل جان باختند و دایانا ساعاتی بعد، بر اثر جراحات شدید داخلی، در بیمارستان درگذشت. تحقیقات رسمی فرانسه و سپس بررسیهای بریتانیا، علت حادثه را ترکیبی از سرعت بالا، خطاهای راننده و تعقیب خودرو توسط گروهی از عکاسان پاپاراتزی دانستند؛ هرچند نظریههای توطئه سالها پس از آن نیز در افکار عمومی باقی ماندند.اما آنچه این حادثه را به یکی از مهمترین مرگهای قرن بیستم تبدیل کرد، خود تصادف نبود.دایانا پیش از آنکه یک عضو خاندان سلطنتی باشد، به یک پدیده اجتماعی تبدیل شده بود. او برخلاف سنت رایج دربار، فاصله رسمی میان قدرت و مردم را کاهش داد. در بیمارستانها کنار بیماران مبتلا به ایدز نشست، با قربانیان مینهای زمینی دیدار کرد و تصویری از همدلی عمومی ساخت که با زبان خشک تشریفات سلطنتی تفاوت داشت. محبوبیت او، بیش از آنکه از جایگاهش ناشی شود، از شیوه ارتباطش با جامعه سرچشمه میگرفت.به همین دلیل، مرگ او تنها اندوه برای یک شخصیت مشهور نبود؛ آزمونی برای نهاد سلطنت بریتانیا شد.در روزهای نخست پس از حادثه، واکنش رسمی کاخ باکینگهام سرد و محتاطانه بود. خانواده سلطنتی بر حفظ تشریفات و سنتها تأکید داشتند، در حالی که افکار عمومی انتظار همدلی و حضور عاطفی بیشتری داشت. فاصله میان این دو نگاه، به بحرانی کمسابقه انجامید. سرانجام، ملکه الیزابت دوم ناچار شد به لندن بازگردد، بهصورت زنده با مردم سخن بگوید و شیوه مواجهه نهاد سلطنت با جامعه را تغییر دهد.تشییع پیکر دایانا، که میلیونها نفر آن را از نزدیک یا از تلویزیون دنبال کردند، فقط مراسم وداع با یک شاهزاده نبود. آن روز، افکار عمومی نشان داد که مشروعیت نهادها دیگر تنها از تاریخ، قانون یا تشریفات به دست نمیآید؛ بلکه به توانایی آنها در فهم احساسات جامعه نیز وابسته است.این، مهمترین درس مرگ دایاناست.در جهان معاصر، نهادهایی که فقط به قواعد درونی خود گوش میدهند، دیر یا زود با جامعه فاصله پیدا میکنند. اقتدار، دیگر صرفاً با آیینها و سلسلهمراتب حفظ نمیشود؛ بلکه به ظرفیت شنیدن، توضیح دادن و همدلی نیز نیاز دارد. هرچه این فاصله بیشتر شود، حتی یک حادثه غیرسیاسی نیز میتواند به بحرانی برای اعتماد عمومی تبدیل شود.این قاعده، محدود به سلطنت یا بریتانیا نیست. هر ساختار اجتماعی یا سیاسی، هر اندازه هم که ریشهدار باشد، اگر زبان جامعه را از یاد ببرد، ناچار خواهد شد آن را در لحظهای بحرانی دوباره بیاموزد. تاریخ نشان میدهد که نهادهای ماندگار، الزاماً آنهایی نیستند که هرگز تغییر نمیکنند؛ بلکه آنهایی هستند که پیش از آنکه دیر شود، توان اصلاح رفتار خود را دارند.از این منظر، مرگ پرنسس دایانا فقط پایان زندگی زنی محبوب نبود. این حادثه نشان داد که در عصر رسانه و افکار عمومی، قدرت دیگر فقط در کاخها تعریف نمیشود؛ بخشی از آن در اعتماد مردم زندگی میکند. و اعتماد، بر خلاف قانون، با فرمان به دست نمیآید؛ باید هر روز دوباره ساخته شود.🌀| @MarpichChannel