نامهای به دختری که دوست داشتم دخترم باشدقسمت سوم: اگر جنگ نکنیم، چه کنیم؟ پاسخ واقعی به یک پرسش سا…
انتشار: 2026/07/24 06:25 UTCدریافت: 2026/08/05 01:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 01:57 UTC
نامهای به دختری که دوست داشتم دخترم باشدقسمت سوم: اگر جنگ نکنیم، چه کنیم؟ پاسخ واقعی به یک پرسش سادهآزاده مدنیشاید مهمترین بخش پرسش آن دختر جوان همین بود: «اگر جنگ راهحل نیست، جایگزین آن چیست؟»این سؤال، شاید ساده به نظر برسد، اما در واقع به قلب مسئله قدرت ملی مربوط میشود. زیرا اگر یک کشور نخواهد هر اختلافی را با جنگ پاسخ دهد، باید چیزی قویتر از جنگ در اختیار داشته باشد: توانایی ساختن قدرت.نجنگیدن، اگر یک انتخاب آگاهانه باشد، به معنای انفعال نیست. اتفاقاً کشوری که میخواهد از جنگ دور بماند، باید بیش از دیگران روی ساختن ظرفیتهای خود کار کند. کشوری که ضعیف است، همیشه مجبور است در برابر انتخابهایی قرار بگیرد که دیگران برایش ساختهاند؛ اما کشوری که قدرت دارد، گزینههای بیشتری پیش روی خود میبیند.قدرت ملی فقط در تجهیزات نظامی خلاصه نمیشود. اقتصاد قوی، علم و فناوری، آموزش، دیپلماسی، فرهنگ و انسجام اجتماعی، بخشهای دیگری از همان قدرت هستند.یکی از مهمترین اما کمتر دیدهشدهترین عناصر قدرت، کیفیت جامعه است. هیچ کشوری فقط با تصمیمهای حکومتها قدرتمند نمیشود؛ قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که مردم نیز خود را بخشی از آینده آن کشور بدانند.در بسیاری از جوامع، طبقه متوسط نقش مهمی در این میان دارد؛ نه فقط به عنوان یک گروه اقتصادی، بلکه به عنوان بخش بزرگی از جامعه که تولید میکند، تخصص ایجاد میکند، نسل آینده را تربیت میکند، دانش و مهارت میآفریند و به ثبات اجتماعی کمک میکند.وقتی بخشهای گستردهای از این لایه اجتماعی احساس کنند که تلاش، تخصص و مسئولیتپذیری آنها ارتباطی با امکان پیشرفت ندارد، مسئله فقط کاهش رفاه نیست؛ بخشی از سرمایه اجتماعی و توان درونی کشور نیز تضعیف میشود. جامعهای که امید به آینده و احساس مشارکت در آن کاهش پیدا کند، در برابر بحرانهای داخلی و خارجی آسیبپذیرتر خواهد شد.برای همین است که قدرت یک کشور فقط با تعداد تجهیزات یا میزان منابع طبیعی سنجیده نمیشود؛ باید دید چند نفر از شهروندان آن کشور خود را صاحب آینده میدانند و حاضرند برای ساختن آن تلاش کنند.گاهی برای توضیح مسیر بازسازی قدرت ملی، به نمونههایی مانند آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم اشاره میشود. البته این کشورها را نباید بدون توجه به شرایط تاریخیشان، نسخهای آماده برای دیگران دانست.آلمان و ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم، با ویرانی گسترده و فروپاشی ساختارهای سیاسی و اقتصادی مواجه بودند. اما شرایط ویژه نظام بینالملل نیز در بازسازی آنها نقش مهمی داشت. در دوره جنگ سرد، ایالات متحده و متحدان غربی آن نگران گسترش نفوذ اتحادجماهیر شوروی بودند و کمک به بازسازی این کشورها، بخشی از راهبرد جلوگیری از گسترش بلوک شرق محسوب میشد.بنابراین درس اصلی این تجربهها این نیست که هر کشوری میتواند همان مسیر را تکرار کند؛ بلکه این است که هیچ کشوری بدون سرمایهگذاری بر آموزش، فناوری، تولید، نهادهای کارآمد و جامعهای توانمند، قدرت پایدار نمیسازد.نمونهای مانند سنگاپور نیز از زاویه دیگری قابل مطالعه است. کشوری کوچک با منابع طبیعی محدود که بخش مهمی از مسیر توسعه خود را با تمرکز بر آموزش، مدیریت، زیرساخت، جذب سرمایه و تبدیل شدن به یک مرکز اقتصادی طی کرد. سنگاپور نسخهای برای کپی کردن نیست، اما نشان میدهد که محدودیتهای اولیه یک کشور، اگر با مدیریت درست همراه شود، الزاماً سرنوشت آن را تعیین نمیکند.درس مشترک این تجربهها این است: کشوری که قوی است، الزاماً کشوری نیست که بیشتر بجنگد؛ گاهی کشوری قویتر است که چنان ظرفیت داخلی ایجاد میکند که جنگ برای دیگران نیز پرهزینه و کممنفعت میشود.شاید بزرگترین بلوغ سیاسی یک ملت زمانی آغاز شود که از پرسش «بجنگیم یا نجنگیم؟» عبور کند و به پرسش عمیقتری برسد:«چگونه آنقدر قدرتمند شویم که بهترین انتخابها را داشته باشیم؟»🌀| @MarpichChannel


