
کانال فلسفه وهنر مارزوک
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 248 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 244 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
و بمب در مدرسه افتادمیخواستیم کمک بگیریممیخواستیم نام کودکانمان را صدا کنیماما الفبا آتش گرفته بوددر جهنمچطور آدمها با هم حرف میزنند؟در سرزمین منآوازها به کجا کوچ میکنند؟رقصها کجا پنهان میشوند؟شعرها کجا میمیرند؟و اوکه از پشتِ میلهها آب میخواهد،میخواهددندانش را قورت بدهدآی زندگی!اینها نفس کشیدن نیستنفس کشیدن نیستنفس کشیدن نیستما از مرگخالی و پر میشویمجنگها روشناندو ماشین آتشنشانینمیتواند جنایت را خاموش کندنگاه کن!دختر پنج سالهام سوختهو اسمشمثل پوست یک آبنباتدر مشتم مچاله شده!غریبگی نکننکن غریبگی پسرم!اینجا خاورمیانه استو هر کجای خاک را بکنیدوستی، عزیزی، برادریبیرون میزند.• هنر چیدمانی پایانی توسط کمپین Led By Donkeys در ساحل بورنموث انگلستان سازماندهی و برگزار شد. بیش از ۱۱،۵۰۰ دست لباس کودک که هر یک نمایانگر یک کودک کشتهشده در غزه بود در مسیری به طول پنج کیلومتر خوابانده شد.از زمان اجرای چیدمان تا امروز تعداد کودکان کشتهشده در غزه به بیش از ۲۰،۰۰۰ کودک رسیده است!@marzockacademy
خالکوبی زنان لر؛ هنگامی که پوست، دفتر خاطرات یک قوم میشوددر سرزمینی که کوههای سترگ زاگرس، شانه در شانه آسمان نهادهاند و رودهای خروشان، افسانههای هزاران ساله را زمزمه میکنند، زنان لر تاریخی را با خود حمل میکنند که نه بر کاغذ، بلکه بر پوستشان نوشته شده است. هر خال، واژهای است؛ هر نقش، جملهای است؛ و هر پیکر، کتابی است که بادهای زاگرس، هزاران سال آن را ورق زدهاند.خالکوبی در فرهنگ زنان لر، تنها نشانی از زیبایی نبود. این خطوط آبی رنگ، میراث خاموش تمدنی بودند که از ژرفای هزارههای دور، از عصر مفرغ لرستان، از روزگار نیایش خورشید، از آیین آب و کوه و بلوط، تا امروز بر تن دختران و زنان این سرزمین سفر کردهاند. پیش از آنکه قلم بر کاغذ بنشیند، سوزن بر پوست مینشست و روایت زندگی را جاودانه میکرد.وقتی مادربزرگی لر، نقش ستارهای کوچک را بر مچ دست دخترش مینشاند، تنها زخمی کوچک بر پوست نمیآفرید؛ او دعایی خاموش برای روشنایی سرنوشتش مینوشت. هنگامی که نقش خورشید بر پشت دست جوانی میشکفت، آرزوی گرمای زندگی و برکت را به جان او میبخشید. نقطههای ریز بر چانه، گلهای ظریف بر گونه، خطوط هندسی بر ساعد و نقش چشم بر دست، هر یک زبان بیصدای نسلی بودند که جهان را با رمزها و نشانهها میشناخت.در باور زنان لر، بدن تنها کالبد انسان نبود؛ محرابی بود که بر آن، آرزو، ایمان، عشق، رنج، درمان و امید نقش میبست. خالکوبی طلسمی برای دور کردن چشمزخم بود، مرهمی برای دردهای مزمن، نشانی از بلوغ، یادگاری از عشق، و گاه عهدی میان انسان و نیروهای مقدس طبیعت.شاید اگر باستانشناسان امروز با دقت به این نقشها بنگرند، همان هندسهای را خواهند یافت که بر مفرغهای شکوهمند لرستان، بر سفالهای کهن زاگرس و بر سنگنگارههای فراموششده این سرزمین دیده میشود. گویی تاریخ، از سنگ به سفال، از سفال به پارچه، و از پارچه به پوست انسان کوچ کرده است تا هیچ توفانی نتواند آن را از میان ببرد.خالکوبی زنان لر، فریاد خاموش قومی است که هرگز تاریخ خود را فراموش نکرد. این نقشها، زیور نبودند؛ شناسنامه روح یک ملت بودند. هر نقطه، ستارهای از آسمان زاگرس بود؛ هر خط، راهی که ایل از گردنههای مهآلود میپیمود؛ و هر نقش، دعایی که مادری برای آینده فرزندش بر تن خویش حک میکرد.امروز بسیاری از آن دستها زیر چینهای سالخوردگی آرام گرفتهاند و بسیاری از آن زنان، قصههایشان را با خود به خاک بردهاند؛ اما خالهای آبیرنگ هنوز زمزمه میکنند که پیش از آنکه تاریخ در کتابها نوشته شود، بر پوست زنان زاگرس حک شده بود. آنان آخرین نسخههای زنده کتابی بودند که نه کاغذ داشت، نه جلد، نه نویسنده؛ کتابی که مرکبش دوده، سوزنش استخوان، و صفحاتش قلب و پوست زنان است.پس هرگاه دست پیرزنی لر را دیدی که هنوز نقش ستاره یا گل بر آن پیداست، بدان که به دستی نمینگری؛ به موزهای زنده از چند هزار سال فرهنگ، اسطوره، عشق و پایداری چشم دوختهای. آن دست، هنوز صدای زاگرس را در رگهای خود حمل میکند و هنوز تاریخ را، آرام و خاموش، بر پوست خویش روایت میکند.t.me/marzockacademy
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکنند.🔹 درسگفتار : ایا ابطال پذیری معیارتمایز علم ،از سایر معرفت هااست؟ 🎙محمد رضا توکلی صابری دکترای داروسازی ،فوق دکترای شیمی پزشکی 🕒 زمان ۲۳ مرداد جمعه ،۱۴۰۴ 14.08.2026 ساعت ۲۲بوقت ایرانلینک گروه اکادمیt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… اکادمی@marzockacademyاینستاگرام آکادمیinstagram.com/marzockacademy
🔸جامع ترین بانک pdf کتاب های نایاب در تلگرام، در اختیار شماست، کافیست با لمس متن وارد شوید. 📚⬆️
🔸جامع ترین بانک pdf کتاب های نایاب در تلگرام، در اختیار شماست، کافیست با لمس متن وارد شوید. 📚⬆️
📖 بانک جامع pdf کتاب های نایاب🎓 فلسفه تحلیلی، تاریخ فلسفه و فلسفه علم 🌐 اخبار و تحلیل سیاسی ایران و جهان 🤔برای ورود، متن را لمس کنید یا روی لینک مربوطه کلیک نمایید.🤔
در روزگاری که علم و ايمان در کشاکش بودند، مردی برخاست که ميان این دو پلی زد و عقل را با عشق درآميخت. ابوعلی سينا، نه تنها پزشک و فيلسوفی بزرگ، بلکه انسانی جستجوگر بود؛ انسانی که در ميان جهل و دانايی، راهی به روشنايی می جست. این رمان روايت سفری است پر ماجرا كه از بخارا تا گرگانج، از گرگانج تا گرگان، از گرگان تا رى، از ری تا همدان، از همدان تا اصفهان، و از اصفهان تا آسمان ها و افلاک پيموده شد. سفری که در آن، انديشه با شور عاشقانه درآميخت. نويسنده با نگاهی انسانی و شاعرانه، به فراز و فرودهای زندگی شيخ الرئيس پرداخته و از خلوت انديشه ها و گفتگوهای رازآميز و عارفانه و فلسفى او تا گفتگوهاى اين جهانى اش در باره زندگى و علوم طبيعى با شاگردان و دانشمندان و فيلسوفان و عارفان هم عصرش سخن مى گويد، و رنج محبس و تبعيد و جستجوی آرامش در ميان طوفان قدرت و سياست را به تصوير مى كشد. اما در ژرفای داستان زندگى او، پرسشی جاودانه نهفته است: آيا دانايی می تواند انسان را از رنج برهاند؟ اين کتاب تلاشی است برای يافتن پاسخ به اين پرسش.اين كتاب توسط انتشارات مرواريد منتشر شده است. تلفن: ٠٢١۶۶۴٠٠٨۶۶t.me/marzockacademy
ارش حیدری: «دقیقاً، زهرا جان. وقتی «قصهی آینده» (پیشرفت، عدالت، شادی) در روایتِ رسمی از اعتبار افتاده است، مردم به روایتهای جادویی و ماورایی پناه میبرند. این «قناعتِ اجباری» به «زیستِ معنوی»، خودش محصولِ «فقرِ تجربهی تاریخیِ زیسته» است.(علی دفترچه را ورق زد و به ارش نگاه کرد.)✍علی غلامیt.me/marzockacademy
«بخشی دیگر از گپی در میخانه »علی: (دفترچه را به سمت ارش گرفت) «دکتر حیدری، امشب میخواهم از سخنرانیات بگویم؛ از آن «قصه، قصه همهی آن چیزی که داریم». اما پیش از آن، باید اعتراف کنم که مثلِ من، معدود از دوستان حوصلهی گوشدادن به این فایلهای طولانی را دارند. اما چاره چیست؟ بقولِ خودِ «پرداز بانک سامان»، شکیبایی باید کرد!»ارش حیدری: (با خندهای که بویِ صمیمیت داشت) «علی جان، شکیبایی، خودش یک قصهی طولانی است! اما بیا از والتر بنیامین شروع کنیم. او در مقالهی مشهور «قصهگو»، تمایزی بنیادین میان دو شیوهی انتقالِ تجربه قائل میشود: «اطلاعات» که دادههایی آنی، سطحی و فاقدِ عمقِ تاریخیاند، و «قصه» که روایتی پرمعناست، حاصلِ تجربهی زیسته است، در طولِ زمان بالیده و به مخاطب خود، خردِ عملی برای زیستن میبخشد.»مرادی: (با دودی که از پیپ بلند شد) «ارش جان، این دقیقاً همان چیزی است که من در نقدِ «سایکولوژیزدگی» گفتم. وقتی «اطلاعات» جایگزینِ «قصه» میشود، «تجربهی اصیل» با «توهماتِ توخالی» جایگزین میشود. بنیامین در مقالهی «تجربه و فقر» نیز به همین نکته اشاره میکند: انسانِ مدرن، با انبوهی از اطلاعات، اما فقیر از تجربه، روبروست.»ارش حیدری: «دقیقاً، مرادی جان. و این، مرا به هستهی مرکزیِ بحث میرساند: «جهانِ اجتماعی، شبکهای تودرتو از قصههاست.» و «رابطهی قدرت»، در واقع، «رابطهی قصهها و روایتها»ست. کسی که بتواند «روایتِ مسلط» را در دست گیرد، «قدرت» را نیز در دست گرفته است. و کسی که از حاشیه، «قصهای تازه» روایت کند، در حالِ «بازپسگیریِ قدرت» است.»(علی دفترچه را ورق زد و نگاهش به ارش دوخته شد.)علی: «پس بپرسیم: آیا در شرایطی که قدرت در ایران، خود را «روایتگرِ برتر» میداند، «قصهگویی از حاشیهها» میتواند به نیرویی برای بازپسگیریِ قدرتِ روایت تبدیل شود؟ و اگر چنین است، این مقاومتِ روایی، چگونه میتواند از یک «کنشِ فردی» فراتر رفته و به «ساختنِ سوژهای جمعی» برای تغییر بینجامد؟»ارش حیدری: (با نگاهی که بویِ تأمل داشت) «علی جان، بگذار با یک مثال عینی پاسخ دهم. در اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» (۱۴۰۱)، دقیقاً همان چیزی رخ داد که «بازپسگیریِ روایت» نام دارد. قدرت، روایتِ خود از اعتراضات را «اغتشاش» و «عواملِ بیگانه» مینامید. اما در دلِ خیابانها و شبکههای اجتماعی، روایتِ تازهای شکل گرفت که نه از بالا، که از «تجربهی زیسته» (خشم از اجبارِ حجاب، بیکاری، سرکوب) میجوشید. شعر، آواز، و مویهی مادران، در این روایتسازی، نقشی تعیینکننده داشتند. «قصهگویی» توانست به «سوژهی سیاسی» بدل شود، بدون آنکه یک حزب یا سازماندهی از بالا، آن را رهبری کند.»فروغ: (با چشمانی که برقِ اشک داشت) «پس «قصه» میتواند از دلِ خیابان، «سوژه» بسازد؟»ارش حیدری: «دقیقاً، فروغ جان. اما این، تنها یک نمونه است. نمونهی دیگر را در اعتراضاتِ کارگری میبینیم. کارگران هفتتپه یا نفت، نه با بیانیهی سیاسی، که با روایتِ «زندگیِ روزمرهی خود» (قصهی حقوقِ نرسیده، بیتوجهی به سلامت، دوری از خانواده) توانستند همدلیِ گستردهای ایجاد کنند. این «قصهی کارگری»، خودش به «سوژهای جمعی» تبدیل شد که از چارچوبِ روایتِ رسمیِ تولید و توسعه، بیرون زد.»(مرادی پیپ را روی میز گذاشت و نگاهش را به ارش دوخت.)مرادی: «ارش جان، این بحث مرا به «فقرِ تجربه» و «تولیدِ توهم» میرساند. در شبکههای اجتماعیِ ایران، انبوهی از «محتوا» (استوری، چالشهای بیمعنا) تولید میشود که دقیقاً همان «اطلاعاتِ آنی» بنیامین است؛ مصرفیِ لحظهای و بیریشه. اما در مقابل، پستهای بلندی با روایتِ «یک خاطره» (مثلاً از کودکی در دههی ۶۰، از جنگ، از مهاجرت، از عشقِ نافرجام)، واکنشِ عمیقتری برمیانگیزند. آیا این، نشانهی «فقرِ تجربه» نیست؟»ارش حیدری: «دقیقاً، مرادی جان. و این، مرا به یک پرسشِ بسطیافته میرساند: آیا «آسیبشناسیِ روانی» و «تولیدِ محتوایِ انگیزشی» که هر روز در شبکهها پخش میشود، نه تلاشی برای درمانِ «فقرِ تجربه»، که خود، یکی از مصادیقِ «فرار از تجربه» است؟ مثلاً وقتی کسی میگوید «انرژیِ مثبت بفرست»، در واقع از مواجهه با واقعیتِ تلخِ روزمره (گرانی، بیکاری، سرکوب) گریخته است و آن را با «توهمِ قدرتِ درون» جایگزین کرده است.»زهرا: (با چشمانی که برقِ پرسش داشت) «پس رواجِ طالعبینی، چاکرابازکنی، انرژیدرمانی و فنگشویی در میانِ طبقهی متوسطِ شهری، دقیقاً در پاسخ به «فقدانِ قصهی واقعی» معنا مییابد؟»
طرحی موفق برای مهار سرمایهداری پیشتر وجود داشته است؛ منظور، دولت رفاه و دولت اجتماعیِ آلمان فدرال در دوران پس از جنگ تا پایان دههٔ ۱۹۷۰ است. هاوکه برونکهورست با تأکید میگوید این نظام، بهترین عناصر سوسیالیسم را در سرمایهداری ادغام کرده بود؛ زیرا برای تأمین…یورگن هابرماس تمام امید خود را به دموکراسی بسته است. دموکراسی با اقتصاد بازارِ سرمایهداری در تنش قرار دارد و باید بر این نیروی مقابل خود نظارت و کنترل داشته باشد. اما برای این کار، باید از مرزهای ملی فراتر برود. هابرماس طرحِ یک دموکراسی جهانوطنیِ جهانی را در سر میپروراند.اما آیا این یک توهم نیست؟«توهم نیست؛ البته یک چشمانداز است، اما چشماندازی که منطقی و امکانپذیر به نظر میرسد؛ از این جهت که میتوان به قانونهای اساسیِ دموکراتیکِ ملی استناد کرد، زیرا این ایده در آنها پیشبینی شده است. همچنین در روند وحدت اروپا نیز این اصل وجود دارد که وحدت اروپا باید از راهی دموکراتیک تحقق یابد و چیزی مانند یک اروپای دموکراتیک شکل بگیرد.از نظر هابرماس، همین اروپای متحد نیز فقط گامی در مسیر رسیدن به یک دموکراسی جهانوطنیِ جهانی است. او در اندیشهٔ شکلگیری جامعهای جهانی بدون حکومت جهانی است. این طرحی است که او از کانت به ارث برده و میتواند راهحلی برای نظارت بر سرمایهداری در سطح جهانی باشد.»t.me/marzockacademy
«دیگر گریزی از جهانِ سرمایهداری وجود ندارد؛ مسئله فقط میتواند متمدنکردن و مهار پویایی سرمایهداری باشد.» اما آیا میتوان سرمایهداری را مهار کرد؟ در بحرانی که بههیچوجه پایانیافته به نظر نمیرسد، تاکنون از سوی محافل اقتصادی تقریباً هیچ نقدی از خود دیده…طرحی موفق برای مهار سرمایهداری پیشتر وجود داشته است؛ منظور، دولت رفاه و دولت اجتماعیِ آلمان فدرال در دوران پس از جنگ تا پایان دههٔ ۱۹۷۰ است. هاوکه برونکهورست با تأکید میگوید این نظام، بهترین عناصر سوسیالیسم را در سرمایهداری ادغام کرده بود؛ زیرا برای تأمین خیر عمومی در اقتصاد مداخله میکرد و به بازتوزیع ثروت میپرداخت.اما آن دوران به پایان رسیده است. ایدئولوژی نولیبرالیِ حاکم در انگلستان و ایالات متحده، یعنی سپردن همهچیز به بازار آزاد، در روند جهانیشدن در سراسر جهان گسترش یافته است:«میتوان این وضعیت را چنین توصیف کرد: در دهههای ۱۹۵۰، ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، بازارهایی داشتیم که در چارچوب دولت قرار داشتند؛ یعنی دولت آنها را دربرگرفته بود و تا حدی نیز کنترلشان میکرد. اما اکنون دولتهایی داریم که درون بازارها جای گرفتهاند؛ یعنی برعکس، این بازارها هستند که دولتها را کنترل میکنند. به همین دلیل است که سیاستگذاریها نیز همیشه دنبالهرو و عقبماندهاند: بحرانی رخ میدهد، اما نمیتوان اقدامات درست و مؤثری انجام داد.»سیاست ملی در تلاش است از تحول بینالمللیِ سرمایهداری جهانی عقب نماند و با اقدامات مناسب در برابر آن واکنش نشان دهد. در این میان، بیش از همه، پارلمانهای ملی از روند تحولات کنار گذاشته شدهاند. اما به گفتهٔ یورگن هابرماس، این وضعیت خطری برای دموکراسی به شمار میرود. اشتفان مولر-دوم، جامعهشناس بازنشستهٔ دانشگاه اولدنبورگ، در اینباره توضیح میدهد:«او در جدیدترین کتابش این وضعیت را “فدرالیسم اجرایی” مینامد. منظور این است که نخبگان سیاسی، بدون آنکه مثلاً به پارلمان اروپا یا پارلمانهای ملی پاسخگو باشند و بدون آنکه ارتباط و پشتوانهای از آنها بگیرند، تعیین میکنند که امور در چه مسیری پیش برود. این خطرناک است، زیرا سیاست از خواست شهروندان جدا و مستقل میشود. شهروندان اصلاً نمیدانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و مدام به آنها گفته میشود که “هیچ بدیل دیگری وجود ندارد” ــ یکی از عبارتهای همیشگی خانم مرکل. نه، این نگرش نادرست است. مسئله این است که باید شهروندان را در تصمیمگیریها دخالت داد؛ باید برایشان توضیح داد چه خطرهایی در پیش است و چه اقداماتی ضرورت دارد. هرچه آنها این مسائل را بهتر درک کنند، بیشتر از چنین سیاستی حمایت خواهند کرد. اما هر چیزی که بدون اطلاع و مشارکت مردم و بر فراز سر آنان به اجرا گذاشته شود، مشکلزاست.»یورگن هابرماس تمام امید خود را به دموکراسی بسته است. دموکراسی با اقتصاد بازارِ سرمایهداری در تنش قرار دارد و باید بر این نیروی مقابل خود نظارت و کنترل داشته باشد. اما برای این کار، باید از مرزهای ملی فراتر برود. هابرماس طرحِ یک دموکراسی جهانوطنیِ جهانی را در سر میپروراند.اما آیا این یک توهم نیست؟«توهم نیست؛ البته یک چشمانداز است، اما چشماندازی که منطقی و امکانپذیر به نظر میرسد؛ از این جهت که میتوان به قانونهای اساسیِ دموکراتیکِ ملی استناد کرد، زیرا این ایده در آنها پیشبینی شده است. همچنین در روند وحدت اروپا نیز این اصل وجود دارد که وحدت اروپا باید از راهی دموکراتیک تحقق یابد و چیزی مانند یک اروپای دموکراتیک شکل بگیرد.از نظر هابرماس، همین اروپای متحد نیز فقط گامی در مسیر رسیدن به یک دموکراسی جهانوطنیِ جهانی است. او در اندیشهٔ شکلگیری جامعهای جهانی بدون حکومت جهانی است. این طرحی است که او از کانت به ارث برده و میتواند راهحلی برای نظارت بر سرمایهداری در سطح جهانی باشد.»ادامه دارد...t.me/marzockacademy
نقد سرمایهداری در کانون بحث بحران کنونی مالی و اقتصادی، از نظر فیلسوف و جامعهشناس، یورگن هابرماس، بحرانی نظاممند در سرمایهداری جهانیشده است. بااینحال، هابرماس برخلاف دههٔ ۱۹۷۰، دیگر مانند مارکس و انگلس از بازسازی ماتریالیسم تاریخی دفاع نمیکند. نوشتهٔ…«دیگر گریزی از جهانِ سرمایهداری وجود ندارد؛ مسئله فقط میتواند متمدنکردن و مهار پویایی سرمایهداری باشد.»اما آیا میتوان سرمایهداری را مهار کرد؟ در بحرانی که بههیچوجه پایانیافته به نظر نمیرسد، تاکنون از سوی محافل اقتصادی تقریباً هیچ نقدی از خود دیده نشده و سیاست نیز اقدامهای ناکافی انجام داده است. در بهترین حالت، در عرصهٔ عمومی بحث گستردهای دربارهٔ طمع شکل گرفته است: طمع انسانها بهطور کلی، و طمع بانکداران و مدیران بهطور خاص. اما یورگن هابرماس، و نیز دیگرانی مانند هاوکه برونکهورست، فیلسوف اهل فلنسبورگ، بههیچوجه با این شیوهٔ عمدتاً اخلاقگرایانهٔ برخورد با مسئله موافق نیستند.«این بحث دربارهٔ طمع، اخلاق کسبوکار و فروپاشی اخلاق، کاملاً بیراه بود؛ مسئله اساساً هیچ ارتباطی با این چیزها ندارد، بلکه با سازوکارهای نظاممندِ اقتصاد بازاریِ رهاشده از قیدوبندها سروکار داریم. البته برای این اقتصاد بازارِ رهاشده نیز استدلالهایی در موافقت با آن وجود دارد؛ از جمله اینکه تاکنون، این پربازدهترین شکل اقتصادی بوده که بشر ابداع کرده است. بنابراین مسئله طمع نیست، بلکه منطق سرمایه و سازوکارهای عینیِ این نظام اقتصادی، کنشگران را ناگزیر میکند چنین رفتار کنند. آنها در چارچوب نظام، کاملاً درست عمل میکنند. اگر یک بانکدار از نظر اخلاقی رفتار کند، کارش احمقانه خواهد بود؛ من چنین کسی را استخدام نمیکنم. این حرفها بیمعناست. بانکدار فقط از طریق قوانین و نظارتهای بیرونی میتواند بهگونهای کنترل شود که نتایج عملکردش بیش از آنکه در خدمت منافع سهامداران باشد، به خیر و منفعت عمومی نزدیک شود.»ادامه دارد...t.me/marzockacademy
جستار هفته آکادمی فلسفه مارزوک 🔹جستار هفته : بررسی ساختارِ نظامِ سرمایه داری و شناختِ این نظام و بررسی بحران ها و مسائل و مشکلاتِ این نظام از منظر فلسفی و علمی ... 🔺امروزه تقریبا هر اقتصادی در جهان ، بر پایه سرمایه داری سامان یافته و همین ساختار در تمامی…نقد سرمایهداری در کانون بحثبحران کنونی مالی و اقتصادی، از نظر فیلسوف و جامعهشناس، یورگن هابرماس، بحرانی نظاممند در سرمایهداری جهانیشده است. بااینحال، هابرماس برخلاف دههٔ ۱۹۷۰، دیگر مانند مارکس و انگلس از بازسازی ماتریالیسم تاریخی دفاع نمیکند.نوشتهٔ پیتر لوئوش | ۲۹ مارس ۲۰۱۲«برای نخستینبار در تاریخ سرمایهداری، در پاییز ۲۰۰۸ ستون فقرات نظام اقتصاد جهانیِ مبتنی بر بازارهای مالی تنها با تضمینهای مالیاتدهندگان توانست از فروپاشی نجات یابد. و این واقعیت که سرمایهداری دیگر نمیتواند با نیروی خود بازتولید شود، از آن زمان تاکنون در ذهن شهروندان دولتمدار ریشه دوانده است؛ شهروندانی که بهعنوان مالیاتدهنده باید مسئولیت شکست این نظام را بر عهده بگیرند.»یورگن هابرماس این جملات را در ماه مه ۲۰۱۰ در روزنامهٔ «دی تسایت» نوشت. این بحرانِ نظاممندِ سرمایهداری هنوز نیز پشت سر گذاشته نشده است. آیا مارکس حق داشت؟ اسمائیل راپیچ، استاد فلسفه در دانشگاه ووپرتال، ما را به تأمل دربارهٔ این پرسش فرامیخواند.«در کتاب سرمایهٔ مارکس، شرحی از پویایی بحران در سرمایهداری، یا دقیقتر بگوییم، از پویایی سرمایهدارانهای مییابیم که بهطور دورهای بحرانها را بازتولید میکند. و این موضوع، یعنی بحران اعتباری که امروز به بحران مالی انجامیده است، همین اکنون نیز دوباره актуل است؛ چراکه شرح آن را از پیش در سرمایهٔ مارکس میتوان یافت.»اسماعیل راپیچ در دانشگاه ووپرتال نشستی ترتیب داده بود تا دربارهٔ نقد سرمایهداری، با الهام از آثار یورگن هابرماس، بحث و گفتوگو شود. هابرماس در یکی از نوشتههای نخستین خود دربارهٔ «مسائل مشروعیت در سرمایهداری متأخر» اندیشیده بود و در اثری دیگر به موضوع «بازسازی ماتریالیسم تاریخی» پرداخته بود. یورگن هابرماسِ ۸۲ساله نیز در این همایش در بحثها شرکت کرد.البته خیلی زود اختلاف دیدگاهها آشکار شد: هابرماس تأکید کرد که مارکس برای او یک متفکر کلاسیک است؛ متفکری که هرچند برای نظریهٔ اجتماعیِ خود او اهمیت دارد، اما در کنار متفکران دیگری قرار میگیرد: مارکسیسم همچون «معدنی برای استخراج ایدهها».در مقابل، دانشمندانی دیگر، مانند اینگو اِلبه، فیلسوف جوانِ دانشگاه اولدنبورگ، از خوانشی نو از مارکس دفاع کردند. او کوشید مارکس را در برابر نقد هابرماس احیا کند. اسماعیل راپیچ نیز همچنان بر نظریهٔ کلانِ ماتریالیسم تاریخی پای فشرد:«این نظریهای جهانشمول دربارهٔ تاریخ و جامعه است و من معتقدم که ما همچنان به چنین نظریههای جهانشمولی نیاز داریم. ماتریالیسم تاریخی، بههرحال، مهمترین و تأثیرگذارترین نظریهٔ دو قرن گذشته است. تقریباً هر نظریهٔ اجتماعیِ مهمی نیز در مواجهه و رویارویی با ماتریالیسم تاریخی شکل گرفته است.»پیامدهای این دیدگاهها برای چشمانداز سیاسی نیز به مسیرهای متفاوتی اشاره دارند: اسماعیل راپیچ و دیگران همچنان بر جستوجوی بدیلی برای سرمایهداری و سوسیالیسم دولتی، و بر ایدهٔ راه سوم، تأکید میکنند. در مقابل، یورگن هابرماس در سال ۲۰۰۸، در مصاحبهای، چنین گفت:ادامه دارد...t.me/marzockacademy
کتاب عصرهای سرمایه داری آمریکا تاریخ اقتصادی ایالات متحده را به چهار دوره متمایز تقسیم میکند و در هر یک نحوه شکل گیری تکامل و بروز بحران های ساختاری را واکاوی می نماید این چهار عصر عبارتند از : عصر تجارت) از ۱۶۶۰ تا ۱۸۶۰ دوره شکل گیری سرمایه داری اولیه در…درباره آینده با توجه به بحرانهای دوره کرونا ، تورم پساکرونا و تنشهای ژئوپلیتیک جنگ های اخیر و …آیا سرمایه داری آمریکا در آستانه ورود به عصر پنجم است اگر چنین است این عصر چه ویژگیهایی خواهد داشت ؟ کنترل دوباره ان آشوبی عمیقتر در سطح جهان بوجود خواهد آورد ؟ آیا با سرمایه داری نظامی امریکا خواهد توانست به بحران ساختاری فایق بیایید ؟ در تولید سرمایه دارانه امریکا و غرب انباشت سود به بحران منتهی شد ولی در تولید سرمایه دارانه شرق گردش سود توانسته مانع رکود شود ؟علی غلامیt.me/marzockacademy
جستار هفته آکادمی فلسفه مارزوک 🔹جستار هفته : بررسی ساختارِ نظامِ سرمایه داری و شناختِ این نظام و بررسی بحران ها و مسائل و مشکلاتِ این نظام از منظر فلسفی و علمی ... 🔺امروزه تقریبا هر اقتصادی در جهان ، بر پایه سرمایه داری سامان یافته و همین ساختار در تمامی…کتاب عصرهای سرمایه داری آمریکا تاریخ اقتصادی ایالات متحده را به چهار دوره متمایز تقسیم میکند و در هر یک نحوه شکل گیری تکامل و بروز بحران های ساختاری را واکاوی می نماید این چهار عصر عبارتند از :عصر تجارت) از ۱۶۶۰ تا ۱۸۶۰ دوره شکل گیری سرمایه داری اولیه در آمریکا که مبتنی بر اقتصاد کشاورزی تجارت برده و سرمایه گذاری در زمین بود در این دوره سرمایه عمدتاً به جای تولید صنعتی در مبادله و زمین متمرکز بود عصر سرمایه )از ۱۸۶۰ تا ۱۹۳۲ دوران انقلاب صنعتی و گسترش بی سابقه تولید سرمایه گذاری کلان در کارخانجات و زیرساختها بهره وری را به طرز چشمگیری افزایش داد اما این رشد با چرخه های سفته بازی اعتباری و بحرانهای مالی ادواری همراه بود اوج این دوران بحران بزرگ رکود بزرگ ۱۹۲۹ بود که نظام سرمایه داری را تا مرز فروپاشی پیش برد عصر کنترل )از ۱۹۳۲ تا ۱۹۸۰ پس از رکود بزرگ دولت فدرال با الهام از نظریات جان مینارد کینز نقش فعالی در تنظیم اقتصاد ایفا کرد هدف این دوره مهار نوسانات و جلوگیری از فروپاشی های سیستماتیک از طریق مقررات گذاری مالی حمایت از اتحادیه های کارگری و ایجاد شبکه های تأمین اجتماعی نیو دیل بود عصر آشوب) از ۱۹۸۰ تا کنون با روی کار آمدن دولتهای محافظه کار نظیر ریگان و تاچر فرایند دولت زدایی و مقررات زدایی شتاب گرفت بازارهای مالی آزاد شدند و اقتصاد به سمت سرمایه داری مالی گرایش یافت این عصر با نوسانات شدید بحرانهای مالی متعدد بحران ۱۹۸۷ بحران دات کام ۲۰۰۰ و بحران مالی ۲۰۰۸ و افزایش بی سابقه نابرابری همراه بوده است بحران مالی ۲۰۰۸ حادترین بحران این عصر بود که از دل رهاسازی های مالی و معاملات پیچیده سفته بازانه مشتقات مالی زاده شد بحران های تولید در سرمایه داری پدیده ای تصادفی نیست بلکه نتیجه تناقض های درونی این نظام است کتاب با اشاره به مفاهیم کلیدی مارکسیستی و کینزی چند علت ساختاری را برجسته میکندمثلا نزول نرخ سود رقابت سرمایه داران را مجبور میکند تا به طور مداوم ماشین آلات و فناوری را جایگزین نیروی کار کنند این جایگزینی ترکیب ارگانیک سرمایه را بالا میبرد و در بلندمدت موجب کاهش نرخ متوسط سود میشود !! کاهش سود سرمایه گذاری و تقاضا را محدود میکند و نهایتاً به رکود می انجامد بازتولید سرمایه داری و مصرف ناپذیری نظام سرمایه داری نیروی عظیم تولید را آزاد میکند اما قدرت خرید کارگران را در سطحی پایینتر از حجم تولید نگه میدارد این ناهماهنگی ساختاری بین تولید انبوه و مصرف محدود به تولید مازاد و رکودهای متناوب دامن میزند ویژگیهای ساختاری سرمایه داری آمریکا به دلیل سلطه جهانی آن به ویژه از طریق دلار و نظامهای مالی بین المللی بحرانهای خود را به کل جهان تسری میدهد الگوی دوگانه در سطح داخلی مکانیسم های سرمایه داری طبقات پایین کارگران و طبقه متوسط را به حاشیه میراند و در سطح بین المللی سیاستهای هژمونیک آمریکا نظیر تحریم ها جنگهای ارزی و صادرات بحران از طریق دلار سایر اقتصادها را تحت فشار قرار میدهد …بورس و مالی شدگی اقتصاد که از دهه ۱۹۸۰ به ابزار اصلی کسب سود تبدیل شد به جای تولید ارزش واقعی به خلق ارزشهای کاذب حبابهای مالی روی آورد و بحران ۲۰۰۸ ماهیت مخرب این رویه را آشکار کرد …نئولیبرالیسم و فرار از نظارت از دهه ۱۹۸۰ سیاستهای نئولیبرال با شعار کارایی بازار نظارت بر بخش مالی را کاهش دادند این امر باعث شد که موسسات مالی با اهرمهای مالی بسیار بالا استفاده از پول قرضی برای سرمایه گذاریهای پرریسک فعالیت کنند و اقتصاد مجازی مجموع ارزش معاملات مالی از اقتصاد واقعی تولید کالا و خدمات فاصله ای بیسابقه پیدا کند در هر بحران دولتها با پول مالیات دهندگان بسته های نجات مالی به یاری همین موسسات میشتابند و در نتیجه شکاف طبقاتی نابرابری عمیقتر میشود برای درک بهتر کتاب میتوانید با این پرسشها به مطالعه بپردازید :درباره ماهیت دوره ها چگونه نزول نرخ سود چهار عصر سرمایه داری آمریکا را شکل داده است آیا میتوان بحرانهای هر عصر مانند بحران بزرگ بحران ۲۰۰۸ و حتی بحران ۱۹۷۰ را به همین اصل بازگرداند درباره استثناگرایی آمریکایی ؟ آیا بحرانهای آمریکا مصداق استثنای آمریکایی است یا بخشی از قانونمندی جهانی سرمایه داری آیا تز استثناگرایی که آمریکا را از سایر نظام های سرمایه داری متمایز میداند میتواند تناقضات ذاتی سرمایه را پنهان کند ؟درباره نقش دولت گذار از عصر کنترل دولت مداخله گر به عصر آشوب دولت مقررات زدا ( شیفت از لیبرالیسم به نئولیبرالیسم ) چه تأثیری بر چگونگی بروز و گسترش بحرانها داشته است؟ آیا این تغییر بحرانها را مهار کرد یا تشدید درباره جهانی شدن مکانیسمهای دقیق صادرات بحران از آمریکا به سایر نقاط جهان چیست ؟نقش سیستم پولی دلار و نهادهایی چون صندوق بین المللی پول در این فرایند چیست ؟علی غلامیt.me/marzockacademy
جستار هفته آکادمی فلسفه مارزوک 🔹جستار هفته : بررسی ساختارِ نظامِ سرمایه داری و شناختِ این نظام و بررسی بحران ها و مسائل و مشکلاتِ این نظام از منظر فلسفی و علمی ... 🔺امروزه تقریبا هر اقتصادی در جهان ، بر پایه سرمایه داری سامان یافته و همین ساختار در تمامی…ضرورت شیوه تولید سرمایه داری به زبان ساده.در شیوه تولید فئودالی زمین به مثابه سرمایه بنیان نظام تولید معیشت بود،که با کار روی آن تولید محصول و در نهایت خلق و انباشت ثروت صورت می گرفت.اما هرچه که این شیوه تولید تکامل می یافت پیچیده تر می شود بیشتر محتاج ابزار آلات پیشرفته برای تولید انبوه تر محصول می گردید.این نیاز مشاغل بدوی تر صنعت ابزار سازی را در گسترش داد،نظیر آهنگری، صنایع دستی، ساختمان سازی و معماری،راه سازی و وسایل حمل و نقل، مشاغلی که در گذشته ارج و قربی نداشتند و جز حرفه های پست محسوب می شدند رفته رفته جایگاه خود را یافتند و از حالت دوره گردی به اسکان و کار گاه های اولیه تبدیل شدند.این حرفه ها وابسته به زمین نبودند بلکه متکی به کار و فن بودند.در قبال کاری که انجام می دادند پول دریافت می کردند، آرام آرام در مقابل ارباب زمین دار مشاغلی شکل گرفت که گردانندگانش ارباب پول دار بودند، و از آنجا که پول به عنوان معادل همه ی کالاها جایگاه خود را داشت تثبیت می کرد رقیب تازه نفسی برای زمین شکل گرفت تا تولید کالا دست نیاز به سوی او دراز کند.بنابراین وقتی گفته می شود سرمایه داری نتیجه ی ضروری و منطقی تعارضات درونی فئودالیزم است در حقیقت از نیاز خود شیوه تولید فئودالی داریم حرف می زنیم،مثلاً وقتی نظام تولید فئودالی به کمک ابزار ها توانست به تولید انبوه تر محصولات دست یابد، زمینه رشد تجارت، راه سازی،کشتی سازی و امثالهم را فراهم کرد،از طرفی با خلق ثروت و با شما گیری رفاه نسبی معماری،ساختن بناهای مجلل، در پوشاک رشد و تنوع تولید پوشاک کیف و کفش، لوازم خانگی مشاغل وابسته به کار در قبال دریافت پول به عنوان اجرت را گسترش داد.این مشاغل وابسته به کار پول را به عنوان ثروت در مقابل شیوه تولید فئودالی که زمین به مثابه ثروت بود پدید آورد، با رشد کار خانه های غیر وابسته به زمین کارخانه ها پدیده نوظهوری بودند که تولید انبوه تر کالا ها را امکان پذیر می ساختند این فرایند تولید هم خلق پول می کرد و هم برابر ایجاد کارخانه ها و تدارک باز های تولید به پول وابسته شد، از دل این تعارض خلق پول و وابستگی به پول دوگانه کار و سرمایه شکل گرفته.آنکه کار بلد بود و پول نداشت و آنکه در فرایند کار صاحب سرمایه و پول شده بود، در شیوه تولید فئودالی زمین دار ارباب و کار آفرین بود و آنکه کشتکار بود روی زمین ارباب کار می کرد و بخشی از محصول را به عنوان اجرت می گرفت اما در شیوه تولید سرمایه داری این پول دار و صاحب سرمایه به مثابه پول ارباب شد تا نیروهای کار بلد بی پول و سرمایه را بکار گیرد و در قبال کار مقدار معینی از پول را طبق قرار داد به مثابه اجرت به نیروی کار می داد.Azizit.me/marzockacademy
جستار هفته آکادمی فلسفه مارزوک🔹جستار هفته :بررسی ساختارِ نظامِ سرمایه داری و شناختِ این نظام و بررسی بحران ها و مسائل و مشکلاتِ این نظام از منظر فلسفی و علمی ...🔺امروزه تقریبا هر اقتصادی در جهان ، بر پایه سرمایه داری سامان یافته و همین ساختار در تمامی حوزه های زندگی انسانِ معاصر، راه یافته .در این جستار هفته به پرسشهایی در این حیطه جستار هفته در خلالِ گفت و گوها با ( رویکردِ انتقادی ) می پردازیم .پرسشهای نظیر اقتصاد و علم اقتصاد سیاست و نقش سیاست _ فرهنگ و نقش فرهنگ در تشکیل این ساختار به چه صورت مطرح شده و بررسی راه حل هایی برای بحران و تحلیل بحران های نظام سرمایه داری در جهان ...⏰ شنبه تا پنجشنبهساعت ۱۰ صبح تا ۲۰🔗 لینک گروه آکادمی:t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%F0%9F%93%A2 کانال آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%AF%D8%B1 فاصله زمانی فوق از به اشتراکگذاری مطالب بیربط به جستار هفته و ریپلای به مطالب قبل از آن لطفاً خودداری کنید.@marzockacademy
والتر بنیامین و فهم تاریخ🎤 آرش حیدریمرکز آموزشهای تخصصی انجمن جامعهشناسی ایرانزمستان 1396t.me/marzockacademy
والتر بنیامین و فهم تاریخ🎤 آرش حیدریمرکز آموزشهای تخصصی انجمن جامعهشناسی ایرانزمستان 1396t.me/marzockacademy
والتر بنیامین و فهم تاریخ🎤 آرش حیدریمرکز آموزشهای تخصصی انجمن جامعهشناسی ایرانزمستان 1396t.me/marzockacademy
والتر بنیامین و فهم تاریخ🎤 آرش حیدریمرکز آموزشهای تخصصی انجمن جامعهشناسی ایرانزمستان 1396t.me/marzockacademy
«#نولیبرالیسم: دولت، جامعه، بازار»؛ بهار 1396؛ انجمن جامعهشناسی ایران؛ جلسهی اول: کلیاتی دربارهی اینکه نولیبرالیسم اساساً چیست؟ بحثهایی پیرامون مؤلفههای چهاردهگانهی ایدئال تایپِ نولیبرالیسمکار فلسفه آزردن حماقت است.کانالِ فلسفه وهنر مارزوکt.me/marzockacademy
نقدی بر گفتمان چپ لیبرالِ حسام سلامتآزادی بلندترین قله فکر انسانی است و همواره در قالب یک امر دوپهلو، به عنوان بردهسازترین ایدئولوژی (ایدئولوژی لیبرال زمان ما) خود را نمایان میکند. این ایدئولوژی حتی از نظامهای کاستی و دینی نیز بردهسازتر است.هنگامی که موقعیت غیرآزاد بودن در اشکال سنتی آن تحلیل میشود، متوجه میشویم که غیرآزاد بودن تنها به معنای داشتن ارباب یا قیم نیست. غیرآزاد بودن به معنای متعین شدن با امری بیرون از خود است.اگر به هر نظریهای درباره آزادی نگاه کنیم، به لحاظ منطقی اثبات میشود که آزادی دو سویه دارد: سوی سلبی که انسان را به رهایی از تعینات انقیادآور دعوت میکند، و سوی ایجابی که انسان را مجدداً به درون تعین جدیدی میاندازد. ایدئولوژی لیبرال به طور مداوم سوی دوم را نادیده میگیرد. چراکه انسان موجودی انتزاعی از تاریخ نیست؛ انسانِ تاریخی، زمانمند و مکانمند است و در نهایت متعین میشود. در هر حال، او قیم خواهد داشت و اموری را به عنوان عادت از آنِ خود خواهد کرد.لیبرالیسم ایدئولوژی است زیرا دقیقاً نظامی است که محتوا دارد و فرد را متعین میکند. خطرناکترین نظام بردهساز است چراکه محتوای خود را در قالب مفهومی تهی چون آزادی پنهان میکند. همانطور که آلتوسر نشان داد، لیبرالیسم فرد را استیضاح میکند.اگر انسان موجودی است که متعین میشود، پس در فهم لیبرالی که میخواهد سوی دوم آزادی یعنی متعین شدن را نادیده بگیرد، آزادی به امری موهومی و غیرممکن تبدیل میشود.اما آزادی در هگل ممکن میشود. اگر آزادی نه به معنای عدم تعین، بلکه به معنای زیستن در یک زیست شایسته انتخاب باشد. هگل برخلاف کانت، به دنبال فردی منتزع از تاریخ و مکان نیست، بلکه به امکان آزادی فرد تاریخمند میاندیشد. در این معنا، فرد برخلاف سوژه عرفانی محمدمهدی اردبیلی، قرار نیست انتزاعی شود، یا به سرآب آزادی انتزاعی حسام سلامت دعوت شود. آزادی به دنبال نظامی است که به انسان امکان دهد تجربهای از زیست خوب در زیست شایسته انتخاب داشته باشد. بنابراین، جوینده آزادی ناگزیر است درباره زیست خوب بپرسد.مفهومی که به نظر من میتواند آزادی را نجات دهد، فضیلت است. فضیلت به معنای ارسطویی کلمه، یعنی عملی که به انسان اجازه میدهد غایت خود را محقق سازد. فضیلت مفهومی است که با تأمل در شرط منطقی دوم آزادی، یعنی شرایط جدید تعین، آزادی را از دست ایدئولوژی لیبرال نجات خواهد داد.نقد به نظام موجود نباید از دریچه این فهم انتزاعی از آزادی باشد. نباید پرسش نقد به حکومت این باشد که چرا میخواهی قیم انسان باشی؟ زیرا پس از کنار زدن این قیمومیت آشکار، احتمالاً محتوای آن با زیست غربی و قیمومیت زیست سیاست مدرن و آپاراتوسهای عقلانی آن پر خواهد شد که پشت شعار آزادی پنهان شدهاند. بلکه نقد باید از اینجا آغاز شود: تو نظم بدی هستی، چراکه اساساً زیستی شایسته انتخاب نیستی.@demos1402https://t.me/marzockacademy
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکنند.🔹 درسگفتار : ایا ابطال پذیری معیارتمایز علم ،از سایر معرفت هااست؟ 🎙محمد رضا توکلی صابری دکترای داروسازی ،فوق دکترای شیمی پزشکی 🕒 زمان ۲۳ مرداد جمعه ،۱۴۰۴ 14.08.2026 ساعت ۲۲بوقت ایرانلینک گروه اکادمیt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… اکادمی@marzockacademyاینستاگرام آکادمیinstagram.com/marzockacademy
آگامبن و بنبست «حیات برهنه»؛ وقتی ترحم جای سیاست را میگیرد آگامبن انسان حذفشده را به مرکز فلسفهی سیاسی میآورد اما درست در همین نقطه گرفتار تناقض میشود. او انسان را به «حیات برهنه» تقلیل میدهد و سپس او را در برابر قدرت به صورت موجودی بیپناه قرار میدهد.…این کار با ترحم ممکن نیست. با تبدیل قربانی به سوژه ممکن است. و تبدیل قربانی به سوژه یعنی بازگرداندن او به تاریخ واقعی قدرت طبقه کار سازمان منافع مسئولیت قانون و تصمیم سیاسی.اینجاست که تز آگامبن به دیوار میخورد. او هومو ساکر را از قانون بیرون میکشد تا خشونت قدرت را نشان دهد اما راه خروج سیاسی از این وضعیت را نمیسازد. او رنج را به زبان فلسفه میآورد اما الزاماً قدرت را به زبان سیاست برنمیگرداند.ترحم قدرت نیست. قربانی سوژه نیست. و فلسفهای که نتواند راه عبور از این دو وضعیت را نشان دهد در نهایت به جای رهایی سیاسی فقط شکل پیچیدهای از تماشای رنج تولید میکند.فرید کیانیt.me/marzockacademy
marzockacademyآگامبن و بنبست «حیات برهنه»؛ وقتی ترحم جای سیاست را میگیردآگامبن انسان حذفشده را به مرکز فلسفهی سیاسی میآورد اما درست در همین نقطه گرفتار تناقض میشود. او انسان را به «حیات برهنه» تقلیل میدهد و سپس او را در برابر قدرت به صورت موجودی بیپناه قرار میدهد. اما سؤال تعیینکننده این است: بعدش چه؟ اگر مهاجر حیات برهنه است راهحل چیست؟ اگر مرز دستگاه تولید هومو ساکر است آیا باید مرزها حذف شوند؟ اگر دولت با تعیین اینکه چه کسی وارد قلمرو سیاسی شود حیات برهنه تولید میکند آیا باید حق دولت برای کنترل مرزها از میان برود؟اینجا نظریه در برابر نخستین مسئلهی واقعی سیاست فرو میریزد. هیچ جامعهی سیاسی بدون تعیین قلمرو عضویت حقوق تعهدات و حدود دسترسی به منابع عمومی دوام نمیآورد. حتی جامعهای که ادعای بیمرزی دارد ناچار است تعیین کند چه کسانی عضو آن هستند چه کسانی مالیات میدهند چه کسانی از خدمات عمومی استفاده میکنند و چه کسی دربارهی ورود و خروج تصمیم میگیرد. حذف مرز مسئلهی عضویت را حذف نمیکند فقط شکل آن را عوض میکند.آگامبن دربارهی انسانی سخن میگوید که از قانون بیرون گذاشته شده اما سیاست عملی پایدار و قابل اجرایی برای جایگزین کردن آن ارائه نمیکند. هومو ساکر در نظریه باقی میماند چون برای بیرون آوردن او از وضعیت استثنا باید او را درون یک نظم سیاسی مشخص قرار داد و به محض سخن گفتن از قانون مرز مسئولیت منابع و عضویت همان مسئلهای بازمیگردد که آگامبن میخواست از آن فرار کند. سیاست بدون تصمیمگیری دربارهی اینکه چه کسی درون است و چه کسی بیرون وجود ندارد.نمونهی سیوتا این بنبست را عریان میکند. مهاجری که از مراکش وارد سیوتا میشود میتواند انسانی آسیبپذیر باشد اما سیوتا فقط حصاری در برابر یک انسان نیست. یک شهر واقعی است با جمعیت واقعی منابع محدود خدمات عمومی اقتصاد امنیت نظام حقوقی و تعهدات سیاسی. اگر همهی اینها را کنار بگذاریم و فقط انسانی را ببینیم که پشت حصار ایستاده است در واقع سیاست را از تصویر حذف کردهایم تا بتوانیم از قربانی دفاع کنیم.اینجا ترحم خود را جای سیاست مینشاند. ترحم میگوید او رنج میکشد پس باید نجاتش داد. سیاست میپرسد چرا این وضعیت ایجاد شده چه نیروهایی آن را تولید کردهاند چه کسی از آن سود میبرد و چه نیروی اجتماعی میتواند آن را تغییر دهد. این دو یکی نیستند.آگامبن هومو ساکر را به عنوان قربانی قدرت صورتبندی میکند اما او را به عنوان سوژهای که بتواند قدرت تولید کند صورتبندی نمیکند. او قربانی است نه سازماندهنده. موضوع اخلاق است نه سوژهی سیاست. این همان جایی است که نظریهی او به جای رهایی سیاسی به زیباشناسی رنج نزدیک میشود.هرچه انسان بیقدرتتر بیتابعیتتر بیریشهتر و بیرونافتادهتر باشد برای این دستگاه نظری نمونهی خالصتری از حیات برهنه میشود. اما سیاست رهاییبخش باید دقیقاً خلاف این مسیر حرکت کند. انسان نباید برای همیشه در مقام قربانی باقی بماند؛ باید به سوژهای دارای منافع سازمان مسئولیت حقوق تکالیف و قدرت سیاسی تبدیل شود.اینجا نقد آگامبن به چپ معاصر نیز میرسد. وقتی مهاجر فقط «قربانی مرز» دیده شود پرسشهای اقتصاد سیاسی کنار میروند. چرا مهاجرت در این ابعاد تولید میشود؟ چرا سرمایه به نیروی کار مهاجر نیاز دارد؟ چه صنایعی از نیروی کار ارزان سود میبرند؟ چرا دولتها همزمان مرز را کنترل و نیروی کار مهاجر را جذب میکنند؟ چرا بحران مسکن و فشار بر خدمات عمومی به مسئلهای سیاسی تبدیل شده است؟ و چرا بخشی از طبقهی کارگر احساس میکند در رقابت بر سر دستمزد مسکن و منابع عمومی قرار گرفته است؟اگر پاسخ همهی این پرسشها فقط «دولت مهاجر را طرد میکند» باشد بخش بزرگی از واقعیت سیاسی حذف شده است. مهاجرت فقط مسئلهی حقوق بشر نیست؛ مسئلهی سرمایه نیروی کار دولت حاکمیت مرز ژئوپلیتیک و توزیع منابع نیز هست.به همین دلیل مسئله این نیست که استثنا وجود دارد یا ندارد. مسئله این است که چه نوع تصمیمی دربارهی چه جمعیتی مشروع و قابل دفاع است و چه کسی باید هزینهی آن تصمیم را بپردازد. دولت مدرن ناچار است دربارهی ورود اقامت تابعیت مالیات رفاه امنیت و عضویت سیاسی تصمیم بگیرد. نظریهای که این تصمیمگیری را صرفاً به تولید «حیات برهنه» تقلیل دهد در نهایت از خود سیاست عقب مینشیند.آگامبن میگوید هومو ساکر انسانی است که میتوان او را کشت اما قربانی نکرد. سیاست واقعی باید سؤال دیگری بپرسد: چگونه میتوان او را از وضعیت قربانی بودن بیرون آورد و به انسانی تبدیل کرد که بتواند خودش در تعیین سرنوشت سیاسی خویش مشارکت کند؟ فرید کیانیt.me/marzockacademy
۱- هومو ساکر [ انسانِ مقدس ] عمیق ترین و گمنام ترین کنج های تاریخ سکنه هایی دارد که در سایهُ فراموشی فرد فرو رفته اند . آنهایی که در تقسیمات مرسوم جوامع به صنوف و طبقات و یا هیچ طیفی جای نمی گیرند . تاریخ که تجربهُ زیسته ایی…در روم باستان حتی رسم بوده پسری که هنوز بالغ نشده می تواند در فاصلهُ میان حکمرانی که نشان اقتدار را با خود حمل می کند و افسر تبرداری بایستد که جلوتر از حکمران به عنوان محافظ و جلاد گام بر می دارد که بوضوح بیانگر جدایی ناپذیری حاکمیت از قدرت تهدید به مرگ است . و پسری که در حد فاصل حکمران و افسر تبردار بایستد علتش آن است که پیشاپیش به طرزی آغازین و بی واسطه در معرض اعمال قدرت مرگ و زندگی از جانب پدر خویش است . حضور پسر نابالغ دقیقا تایید نمادینی است بر وحدت جوهری " اختیار مرگ و زندگی " و قدرت حاکم .اکنون تکلیف یک شهروند دیگر مشخص است ، حیاتی کاملا برهنه در برابر قدرت حاکم ، او را می توان سلاخی کرد بی هیچ مانعی . علی زاهدیt.me/marzockacademy
۱- هومو ساکر [ انسانِ مقدس ] عمیق ترین و گمنام ترین کنج های تاریخ سکنه هایی دارد که در سایهُ فراموشی فرد فرو رفته اند . آنهایی که در تقسیمات مرسوم جوامع به صنوف و طبقات و یا هیچ طیفی جای نمی گیرند . تاریخ که تجربهُ زیسته ایی از ناکامی ها و تبعیض هاست، برای متعلقان " هومو ساکر " چندان معنا ندارد ، این بدان معناست که این فاعلینِ مستثنا فراتر از بدترین تبعیض ها در گذرِ عمر جهنمی خود قرار دارند .انسانِ هومو ساکر یا به تعبیری نه مقدس که نام گذاری آیرونیک ( تجاهل آمیزی ) به آن محسوب می شود بلکه آنها تجسم همان " حیاتِ برهنه " اند . عنوانی که جورجو آگامبن فیلسوف ایتالیایی می خواهد در کتابش تحت همین عنوان از ژرفنای فراموشی بیرون کشد و تاریخ شقاوت را بازنمایی کند که چگونه زیست جهان هایی داریم سراسر زخمی و نادیده شده یا بی اهمیت . انسانی که همه می توانند او را بکشند یا حقوق اش را زیر پا بگذارند .آگامبن با این عبارات گام به این زمینِ سوخته می نهد : این نکته سراپا درک ناشدنی می ماند که چرا هر کسی می تواند بدون آلوده شدن به گناهِ توهین به مقدسات هومو ساکر را بکشد ( و ازاینجاست توضیح متناقض ماکروبیوس که بنا به آن نفوس انسان های مقدس [ هومینس ساکری ] در اسرع وقت به بهشت گسیل می شدند زیرا نفوس ایشان دُیون وقف شده به خدایان بود .آگامبن نشان می دهد که چنین انسانی همزاد تاریخِ سلطه عمر دارد و تا اکنونای مدرنیته این محرومیت کشیده شده تا آلمان نازی یا گولاگ یا هر جایی در زمین .در آغاز گاه با چنین مختصاتی شروع می شود : مشخصهُ هومو ساکر : بی کیفر بودن کشتن او و حرام بودنِ قربانی کردن او . در پرتو آنچه از نظام دینی و قضایی رومی می دانیم ( هم از قانون الهی و هم از قانون بشری ) ، با این تناقض که با اینکه هومو ساکر مایملک خدایان است ، چرا هر کسی می تواند بدون آلوده شدن خویش به توهین به مقدسات او را بکشد ؟آگامبن پرسش می کند : پس در این صورت حیات هومو ساکر به چه معناست ؟تمثالی که با واکاوی آن میشود به ساختار سیاسی آغازین رسید که در حوزه ایی مقدم بر تمایز مقدس و نامقدس ، دینی و قضایی ، مستقر است .ما با نوعی تابو مواجهیم . در کنار اقسام تابوها در ادیان سامی . همچون قواعدِ ناظر بر نجاست ، زنان پس از زایمان ، یا مردانی که جسدی را لمس کرده اند ، که صفت نجاست را با خود حمل می کنند ، و چنین شخصی مقدس شمرده نمی شود زیرا او از نزدیک شدن به عبادتگاه یا تماس با مردان منع شده است . نمونهُ دیگری که اگامبن به نقل از ویلیام رابرتسن اسمیت در درسگفتارهای دربارهُ دین اقوام سامی اورده ، این است واژهُ تحریم ( ban ) ، از واژهُ عبری حِرِم است که به واسطهُ آن گناهکاران بی تقوا یا دشمنان قوم و خدای قوم روانهُ دیار عدم می شدند . حرمت شکلی از عبودیت و وقف خدا کردن است و از این رو فعل " تحریم کردن " گاهی به " وقف خدا کردن " با تخصیص دادن به او ترجمه شده است . که در کهن ترین ادوار تاریخ یهود ، این فعل متضمن معدوم کردن تام بوده است حتی نه تنها خود شخص بلکه نابودی مایملک او نیز ، دام ها نیز نه قربانی بلکه سلاخی می شدند .در واقع تحریم با تابو یکی می شود . همان عرصه ای که فروید در نگارش توتم وتابو بکار بست.کلمهُ لاتینی sacer با مقولهُ تابو پیوند می خورد : sacer esto = ملعون باد به واقع یک نفرین است ، و در این تحقیق که اگامبن به نقل از فِستوس می آورد هومو ساکر که این نفرین بر او نازل میشود ، فردی مطرود , تحریم شده ، تابو شده و خطرناک است .این همان روندی بود که از یک وضعیت حقوقیِ اسرار آمیز در روم باستان ،محملی شد برای مقولهُ دینی امر مقدس .حداقل دو ویژگی برای هومو ساکر بایست حاکم باشد : مجازات ناپذیریِ فعل کشتن و بیرون گذاشته شدن از مناسک قربانی .یا به تعبیری دقیق تر کسی که از حدود و مرزهای اعمال قانون کنار گذاشته شده ،بخصوص از اِعمال قانون مربوط به قتل نفس که قانونی قدیمی برای رومی ها بوده است . هومو ساکر هم از هر دو حوزهُ قوانین قضایی و دینی بیرون گذاشته می شود به تعبیر آگامبن این تجربهُ وضعیت ویرانگری به مفهوم حیات برهنه فراهم می سازد که هیچ پناهی ندارد ، مگر زیستن در فضای خشونتِ عریان . خشونتی در امتداد قتلِ نفس تحریم ناپذیری است که هر کسی می تواند مرتکب شود که قتل محسوب نمی شود ، حتی بدون طی روند جزایی اعدامِ یک انسان ، این خشونتی است که با ایستادن بیرون از شمول صورت های جایزِ قوانین بشری و الهی بدل به رخدادی خشن می شود .آگامبن : نوعی رابطهُ مبتنی بر استثنا : همان حوزهُ تصمیم حاکم ، که در وضعیت استثنایی قانون را معلق می کند و بدین ترتیب حیات برهنه را درگیر آن می سازد ....و زندگی مقدس یعنی زندگی ای که می تواند به قتل برسد اما قربانی نمی شود زندگی ای که در این حوزه اسیر شده است .ع- زاهدیt.me/marzockacademy
💥مفهوم Hyper- reality که در فارسی به حاد-واقعیت ترجمه شده است، واقعیت نیست؛ اما تصویری بسیار مشابه آن است، به اندازهای که میتواند جایگاه واقعیت را تسخیرکند. حاد-واقعیت، گاهی یک بازنمایی از تصویر واقعی است، گاهی تحریفکننده و پنهانکنندهی واقعیت است و گاه حتی کمترین نسبتی با واقعیت ندارد. امروز حاد-واقعیت جهان را با ابزار رسانه دربرگرفته است، آنقدر بازنمایی میشود و آنقدر به جای واقعیت مینشیند و چنان بدلی از واقعیت تولید میکند که گاهی دیگر نبودن واقعیت را حس نمیکنیم. ژان بودریار فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی نظریهپرداز حاد- واقعیت است. جدیگرفتنِ بودریار یعنی قبول این حکم که کار انسان در مقام عاملیت، تمام است و دیگر هیچگونه امکانی برای اعتراض یا مبارزهی سیاسی و اجتماعی در جهانِ حاد-واقعی شده وجود ندارد.آیا باید بودریار را جدی گرفت؟در چنین جهان رسانهایشدهای، کجا میتوان واقعیت و حقیقت را جستوجو کرد؟@elhammrad#اندیشهhttps://t.me/marzockacademy
۲- حیات برهنه و حاکم تاریح سیری است ضروری برای استقرار حاکمیت . جهان طبیعی و اسطوره ایی در آسمان یا زمین بطرف وحدت یافتن بر بستر شطی ناگزیر در حرکت بودند ، تا به جایگاه نامتناهی خویش وصول شوند . هومو ساکر [ انسانِ مقدس ] معنای قدسی خویش را بتدریج در حال واگذاری به صاحب اصلی بود . از متن همین درآمیزی در میدان واقعی بود که رازگونگی انسانِمقدس فروکاست و بدل به حیات برهنه شد . انسانی که هستی اش در امتداد امری به مفهوم " حاکم " جلوه می کند . این نوع به هم رسیدنِ پر ستیز را آگامبن اینگونه بازشناسی می کند : در دو حد نهایی این نظام ، حاکم و هوموساکر معرف دو تمثال قرینه اند که ساختاری یکسان دارند و متضایفند : حاکم کسی است که در نسبت با او همه بالقوه هومو ساکرند ، و هومو ساکر کسی است که در نسبت با او همهُ آدمهاحاکمند . در تحلیل آگامبن حاکم و هومو ساکر در هیئت کنشی به هم می رسند . نخستین فضای سیاسی در غرب که از هر دو حوزهُ دین و عرف ، از هر دو نظم طبیعی و قضایی ، متمایز است . مقدس بودن معنایی غیر از ادغام شدن حیات برهنه در نظام قضایی نیست .به معنایی واقعی تر ، حیات برهنه فقط تا جایی مقدس است که جزئی از استثنای حاکم باشد تا که جایی هومو ساکر برای آنکه به قتل برسد و نشان داده شود چقدر بی پناه است ، و یا حیاتش برهنه است ، تنها و سرگردان و بی تکیه بر جایی . اگامبن : قانون نوما ( دومین پادشاه افسانه ای روم ) در باب قتل نفس ( parricidas non damnatur ) ، به یک نظام شکل می دهد . این مجموعهُ درهم تنیده همان ساختار آغازینی است که قدرت حاکم را بنیان می نهد . اما آگامبن این توضیح را نیز می افزاید که اگر به قول فوکو در کتاب " تاریخ امر جنسی " یکی از امتیازهای برجستهُ قدرت حاکم حق تصمیم گیری دربارهُ زندگی و مرگ بود اما آنچه که محرز است اولین بار داشتن " حق تعیین مرگ و زندگی " وقتی است که با اختیار نامشروط پدر بر پسرانش مواجه می شویم و نه قدرت حاکم.و اختیار پدر یا شوهری است که دختر یا همسرش را حین ارتکاب زنا دستگیر کند . تا جاییکه این اختیارات به حوزه های قدرت حاکم هم تسری پیدا می کند ، قرابتی میان اختیار مرگ و زندگی پدر و حکومتِ قانون ، چنان این اختیارات معنای خود را در عمل تکمیل کردند که این دو حوزه درهم تنیده شدند .بدینسان پدر آمر یا قدر قدرت که خود هم خصلت پدر را دارد و هم قابلیت حکمرانی شخصی که ذره ایی در کشتن پسر خائن اش تردید نمی کند .اگر چه ممکن است این اختیار از جانب پسر بر پدر همچون شمشیری بر آهیخته فرود آید . با نمونه های فراوان در افسانه و تاریخ .حتی در روم باستان اختیار پدرانه نوعی وظیفهُ عمومی یا مدنی تلقی می شد و آن را به نحوی دنباله ایی از قدرت خدشه ناپذیر حاکم می دانستند . وقتی شاه عباس چشمان پسرانش را کور می کند ، همان قدرت تهدید به مرگ است ، در کندوکاوِ آگامبن وقتی لقب " پدر مردم " که در مدیحه سرایی ها مرسوم است و در هر عصری مختص رهبرانی است که از اقتدار حاکم برخوردارند همان معنای خونین را تداعی می کند . آگامبن : حاکمیت حکمران هیچ نیست مگر " اختیار مرگ و زندگیِ " پدر که اینک به همهُ شهروندان تعمیم می یابد . راه بهتری برای بیان این معنی وجود ندارد که نخستین شالودهُ زندگی سیاسی حیاتی است که می تواند به قتل برسد ، حیاتی که دقیقا به واسطهُ قابلیتِ سیاسی به قتل رسیدن سیاسی می شود . که در دنیای امروز به وفور در حال انجام است .ادامه دارد ...علی - زاهدیt.me/marzockacademy
تلگرام سیزده ساله شد.سیزده سالگی تلگرام را میتوان جشن یک پلتفرم دانست اما شایستهتر آن است که آن را جشن یک پرسش بدانیم آیا انسان در عصر دیجیتال هنوز میتواند مالک صدای خود باشد؟ تلگرام با همه قوتها و کاستیهایش کوشیده است پاسخی عملی به این پرسش بدهد. شاید میراث اصلی پاول دوروف نیز همین باشد اینکه به جهان یادآوری کرد ساختن فناوری، همزمان ساختن امکانهای تازهای برای آزادی و مسئولیت است.تلگرام امروز فقط خاطره سیزده سال فعالیت نیست بخشی از تاریخ معاصر ارتباطات انسانی است. آینده درباره میزان موفقیت یا شکست آن داوری خواهد کرد اما تردیدی نیست که این پلتفرم در تغییر تصور ما از پیامرسانی حریم خصوصی و استقلال دیجیتال نقش مهمی داشته است.دوازده سالگی این پلتفرم فرم خجسته باد .به احترام خالقی که نشان داد گاهی یک نرم افزار میتواند به بیانیهای برای آزادی تبدیل شود .t.me/marzockacademy
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکنند.🔹 درسگفتار : ایا ابطال پذیری معیارتمایز علم ،از سایر معرفت هااست؟ 🎙محمد رضا توکلی صابری دکترای داروسازی ،فوق دکترای شیمی پزشکی 🕒 زمان ۲۳ مرداد جمعه ،۱۴۰۴ 14.08.2026 ساعت ۲۲بوقت ایرانلینک گروه اکادمیt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… اکادمی@marzockacademyاینستاگرام آکادمیinstagram.com/marzockacademy
سخنرانی جمشید قسیمی در باره تحقیقات هوش مصنوعی @marzockacademy
خورشیدگرفتگی یادآور آن است که حتی روشنترین حقیقتها نیز گاهی در سایهی تردید پنهان میشوند، اما هرگز از میان نمیروند.@marzockacademy
The Basics of Critical Thinking, searchablet.me/+v_LmsK6x9UZiYmQ0https://t.me/marzoc…
سنجش معلم از کل کلاسt.me/marzockacademy
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/marzockacademy%D8%A8%D8%A7 درود دوباره اخیرا مقاله ای در مورد الزام آموزش رویکردها و مفاهیم نامتعین و عدم تعین به کودکان در سنین پیش از دبستان و دبستان خواندم ..گو اینکه در سنین نزدیک به بلوغ از این سمت ـ نا آشنایی با روندهای نامتعین در زیست روزمره ـ آسیبی متوجه روح و روان کودکان است. پرسش من این است که به زعم اینکه آموزش در سنین پایین روندی ساختارگرا دارد یا در قالبی ساختارگرا ارائه می شود چگونه باید در این مسیر. تلاش کرد و اصلا این امر در عمل ممکن هست یا خیر؟!🗣به نظرم آموزش عدمتعین به بچه ها به این معنا نیست که آموزش را بی ساختار و آشفته کنیم. اتفاقاً بچه، مخصوصاً در سن پایین، به یک محیط امن و قابلپیشبینی نیاز دارد؛ اما در همان محیط میشود او را کمکم با موقعیت هایی روبهرو کرد که فقط یک جواب قطعی ندارند. مثلاً یاد بگیرد گاهی «نمیدانم» پاسخ کاملاً قابلقبولی است، و یا ممکن است چند نظر مختلف هرکدام دلیلی داشته باشند، با اطلاعات تازه میشود نظرمان را عوض کنیم و همیشه قرار نیست قبل از تصمیم گرفتن صددرصد مطمئن باشیم. بنابراین لازم نیست ساختار را از آموزش حذف کنیم، بلکه بهتر است ساختار را در فرایند حفظ کنیم و نتیجه را همیشه از قبل نبندیم. اتفاقاً گفتوگوی فلسفی با کودکان یکی از بهترین جاها برای تمرین همین وضعیت است،جایی که قواعد گفتوگو روشن است، اما کسی از قبل نمیداند بحث دقیقاً به کجا میرسد.
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%86%DA%AF%D9%88%… خانواده ها تشخیص بدهند ، تسهیلگر مهارت در فلسفه برای کودکان دارد.
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A7%D9%84%D8%A8%… اینگونه سوالات در مدارس ایران به ندرت توسط دانش آموزان مطرح می شونددلیل اول: فلسفه یک درس صعب الفهم است بخاطر همین بجز دانش آموزان خاص اکثر دانش آموزان علوم انسانی میانه خوبی با فلسفه ندارنددلیل دوم: بخاطر ساختار ایدئولوژیک نظام حاکم بر کشور و کنترل پلیسی آموزش و پرورش در مقابل معلمان فلسفه هم به ندرت بصورت آزادانه به این گونه سوالات دانش آموزان پاسخ می دهند: دلیل اول:شاید خود معلم ذهن ایدئولوژیک داشته باشد دلیل دوم:عدم سواد کافی فلسفی معلم در مقابل پرسش های فلسفی دانش آموزان دلیل سوم:ترس معلم نسبت به تبعات کژروی از ایدئولوژی حاکم بر نظام آموزشی کشور
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%AF%D8%B1%D9%88%… سپاس، مبحث بسیار جذاب و بنیادی فلسفه برای کودکان (فابک) و نقش اندیشههای متیو لیپمن در تحول نظام آموزشی و تقویت تفکر انتقادی را مرور کردید،بسیار عالی بود .با توجه به این بحث درباره اهمیت سنجشگریندازی، تفکر دیالوگمحور و دوری از جزماندیشیاگر شخصی با استدلالهای کاملا منطقی و معتبر ثابت کند که یکی از عمیقترین باورهای شما نادرست است، آیا در آن لحظه تغییری که در درون شما رخ میدهد نشانه آزادی ذهن هست یا از دست دادن هویت؟
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D9%87%D9%81%D8%AA سال پیش که ما درکافه فلسفه در تهران به آموزش فلسفه برای کودکان پرداختیم در همین گروه هم با دعوت از کودکی که به فلسفه علاقمند بود دعوت کردیم که در باره تجربه وعلاقه خود به فلسفه سخن بگوید وبانقد شدید مواجه شدیم زیرا بسیاری فکر میکردند که فلسفه برای کودکان یعنی اموزش تاریخ فلسفه واندیشه فیلسوفان اما امروزه با تلاش شما وسایراستادان خوشبختانه تمایل به فبک بهتر شده .شما چه پیشنهادی دارید ما چکار میتونیم بکنم تا فبک همه جا آموزش داده شود .
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%AF%D8%B1%D9%88%… و سپاس از ارائه خوبتان!اگر دانش آموز در گیر سوالات اگزنسیل بشود، که هر پاسخ ممکن است او را زیر و زبر کند، و دچار مشکلات وجودی شود، چگونه باید به او پاسخ داد؟ مثل مفهوم خدا، مرگ، بیماریهای صعب العلاج، جنگو ...نقش تسهیلگر چیست؟ .
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A8%D8%A7 درود و سپاس جناب دکتر واعظ گرامی ارایه ارزشمندی بود 🌺🙏در مورد مطرح کردن پرسش های باز و بسته با کودکان فرمودید مسیله مهم در طرح پرسشهای معرفت شناسی و هستی شناسی است مثلاً : پرسشهایی که خودشان رو با خودشان مواجهه کند روش طرح اینگونه پرسشها چگونه است ؟مواجهه کردن خودشان با خودشان ، آیا درسته این کار ؟
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%AF%DA%A9%D8%AA%… واعظ گرامیفلسفه با پرسشگری بنیادی آغاز میشود، آیا نهاد مدرسه که بر برنامهٔ درسی، ارزیابی و اقتدار معلم استوار است اصلاً میتواند فضای واقعی فلسفهورزی برای کودکان را فراهم کند؟
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A8%D8%A7 درود و احترام حضور شما جناب دکتر و سپاس از حضور آگاهی بخشو توضیحات ارزنده ی شما احتراما بنده پرسشی در مورد موسسه یارا دارم. خواستم بدونم آیا با تولید گران داخلی محتوای فلسفی برای کودکان در صورت تایید محتوای تولیدی آنها در جهت نشر کتاب یا ویدئوهای آموزشی و تسهیل این امر همکاری می کنید یا خیر؟!
پرسش از دکتر محمد رضا واعظدر گروه اکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A8%D8%A7 درود و سپاس دکتر واعظ گرامیضمن بهره مند شدم از ارائه ی مهم شما و ضرورت بسط چنین مباحثی در جامعه ی ایرانکتابهایی مانند Harry Stottlemeier’s Discovery و سایر رمانهای فلسفی لیپمن و منابع مشابه، نقش محوری در شکلگیری برنامه درسی P4C داشتند. به نظر شما این ژانر ادبی-فلسفی چه نقاط قوت و ضعفی نسبت به روشهای غیرروایی مانند پرسشهای سقراطی مستقیم یا بازیهای مفهومی دارد؟ آیا هنوز هم این متون برای نسل امروز قابلاستفادهاند یا نیاز به بازنگری جدی دارند؟
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :چرا فلسفه برای کودکان و جوانان ؟! چرا مرکز یارا؟🔸 با حضور: دکتر محمد رضا واعظ"دکتری فلسفه علم؛ پژوهشگر فلسفه، دانشگاه بُن آلمان؛"🕒 زمان: سه شنبه ۲۰مرداد ماه، ماه،۱۴۰۵11Aug2026ساعت ۲۲بوقت ایران۲۰:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… دکتر واعظ@tanhaatarazyekbargکانالِ آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
🔻 ضمائم: درباره موسس و مدیر مسئول یارا ویدئو «چرا فلسفه برای کودکان؟»مصاحبه با دکتر محمدرضا واعظ درباره برنامه فلسفه برای کودکاندرباره یارانمونه اجرای برنامه فلسفه برای کودکان در یکی از دبستانهای غیرانتفاعی شهر تهران توسط یاراارزیابی برنامه فلسفه برای کودکان در مدرسهمعرفی فلسفه برای کودکان به زبان کودکان در کلاس آنلاینبروشور فعالیتهای یارادرباره تیم تسهیلگران یارا@yarabookhousehttps://t.me/marzockacademy
🔻 این ویدئو، مروری کوتاه بر اجرای برنامه فلسفه برای کودکان در یکی از دبستانهای تهران با محوریت داستان، توسط تیم تسهیلگران یارا: مرکز پیشبرد فلسفه برای کودکان و جوانان موسسه رویش دیگر است. ویدئو به دو جلسهای اختصاص دارد که داستان سانآیفون خوانده شده و سوالات دانشآموزان طرح شده است و درباره سوال متخب دانشآموزان گفتگو انجام شده است. در این دو جلسه مهارتهای فکری زیر تقویت یافتهاند:🔴 دلیل اوری، بیرون کشیدن ملاکها، دیدن زوایای مختلف یک موضوع در ذیل پرورش تفکر نقادانه🔴 پذیرش نظر دیگران، دیدن از زاویه دید دیگری، خود اصلاحی در ذیل تقویت تفکر مراقبتی🔴 ارائه و بررسی راه های جایگزین در ذیل ارتقای تفکر خلاقتسهیلگران: عاطفه محمدخان، سمانه عسکری و یگانه پرگشاییمدیر مرکز و سرپرست تیم: دکتر محمدرضا واعظ#فلسفه_برای_کودکان #فلسفه_با_کودکان#رویش_دیگر #تسهیلگر #تفکر_نقاد@yarabookhousehttps://t.me/marzockacademy
پرسش از دکتر علی سلطان زاده، در گروه آکادمی فلسفه مارزوکباسپاس خسته نباشید دکتر سلطان زاده گرامیبه نظر شما مهمترین تفاوت میان اراده نزد شوپنهاور و مفهوم ذهن یا آگاهی در علوم شناختی معاصر چیست؟t.me/marzockacademy%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%… از دکنر علی سلطان زاده،در گروه اکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%AF%D8%B1%D9%88%… ، یک نکته را لازم میدانم یادآوری کنم جهت اصلاح در یک جمع فلسفی نمیتوان ادعا کرد که هیچکس اینجا فلسفه بلد نیست یا این جمع فلسفه نخوانده اینجا گروه فلسفه هست . این گزارهها شما درست نیست و سطح آگاهی فلسفی افراد را نمیتوان با یک داوری کلی و شتابزده تعیین کرد.در مورد شوپنهاور هم باید دقیق بود او دشوارنویس نیست نثرش روشن و ادبی هست. سختی کارش در فهم دستگاه فکریاش هست نه در زبانش. لطفاً این دو را خلط نکنیم.آیا فکر نمیکنید مرز میان پیشنیاز تخصصی داشتن یک اندیشه و غیرقابل فهم بودن آن برای عموم را خلط کردهاید؟پرسش از دکتر علی سلطان زاده،در گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A7%DA%AF%D8%B1 جهان برای ما همواره از خلال ساختارهای ذهنی و ادراکی آشکار میشود فلسفهٔ علم چگونه میتواند میان واقعیت عینی و مدلهای ذهنی یا نظری تمایز بگذارد؟پرسش از دکتر علی سلطان زاده ،در گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A2%DB%8C%D8%A7 نیچه را باید گسست از شوپنهاور دانست، یا تحقق رادیکال همان بحرانی که شوپنهاور پیش از او کشف کرده بود؛ و اگر شوپنهاور ساختار انسانِ غیرعقلانی، تقدم میل بر عقل و بحران خوشبینی مدرن را زودتر تشخیص داده بود، چرا نیچه توانست این کشف را به فلسفهای اثرگذارتر و آیندهنگرتر تبدیل کند؟پرسش از دکتر علی سلطان زاده، در گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%A8%D8%A7 عرض سلام و وقت بخیر .این که میفرمائید بعضی از فلاسفه همچون آقای شوپنهاور ، فلسفه ی خود را به گونه ای بیان کرده اند که هر کسی نتواند وارد اندیشه ی ایشان شود ! آیا این فلسفه است ؟ آیا این نوع از فلسفه همان نگرشی نیست که در دستگاه ادیان پیوسته حاکم است ؟ تو تفسیر نکن چون توان و ظرفیت تفسیر و فهم مطلب را نداری .تو ابراز نظر نکن چون صرف و نحو نمیدانی . تو فقط گوش کن چون توان تجزیه و تحلیل مطلب را نداری .آیا این نوع نگرش منجر به استبداد در اندیشه نمیشود ؟ اصولاً نفس پیدایش فلسفه چه بود که آقای شوپنهاور و امثال ایشان مطلب را بقدری ثقیل بیان می کنند که هر کسی وارد نشود ؟ که چه بشود ؟ آیا این همان حکومتی شدن فلسفه نزد صاحبان اندیشه نیست ؟ مگر هدف فلسفه آزار دادن جهل نبود ( ژیل ) ؟ مگر هدف فلسفه ، مردم و رساندن مردم به سرای اندیشه و آگاهی نیست ؟ خیلی معذرت میخوام از شما ، خودتان فرمودید که اگر شوپنهاور همین الان اینجا بود و شما را می دید که در مورد چه سخن می گوئید آنوقت می گفت : این آقای محترم دارد چه کار می کند ؟پرسش از دکتر علی سلطان زاده، در گروه اکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%AF%D8%B1%D9%88%… بر شما جهان تصور من است (پدیدار)، جهان یکسر اراده است (علیت خودبخودی )= جهان اراده ی من است این نتیجه گیری برای کودک زاده شده در زندان که تا مرگ ۴ دیوار و چراغی یا پنجره ی کوچکی کل تجربه اش از زندگی بوده ، اراده ای که جهانش را تصویری (تصور )کرده کجاست ؟در تحلیل کانتی از علیت تجربه برای نابینا از لیوان چای داغ ، یا ناشنوا از دست زدن شما چگونه است؟آیا شوپنهاور تحت تاثیر رقابت عصر خودش نبوده که خودش را زیادی جدی گرفته ؟ بابت ۲ بار خواندن کتاب عرض کردمپرسش از دکتر علی سلطان زاده، در گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D9%85%D9%86%D8%B8%… من کلا از مثال ناشنوا این بود که علیت در آن مثال نقض میشود ، البته نظر کانت تقریبا درست است از ابزار فهم انسانی از جهان زمانه خودش، در مثال ناشنوا فرض بگیرید فردی ناشنوا درون زیرزمین خانه اش لحظه ای که بمبی اتمی کل شهر را ویران کرده ، وقتی پس از ساعتی بیرون می آید با چیزی مواجه می شود که علتش را نمی فهمد(قطع شدن زنجیره علی برای مشاهده گر )، پس می توان گفت جهان تنها تصور من نیست بلکه خارج از آن هم وجود دارد ،..پرسش از دکتر علی سلطان زاده، در گروه اکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%AF%D8%B1%D9%88%… به دلیل غامض نویسی به هگل میگفت شیاد... البته به دلیل خوی ستیزه جویی اش هم بود ولی بخاطر دشوار نویسی هگل هم بهش حمله میکرد.پرسش از دکتر علی سلطان زاده،در گروه آکادمی فلسفه مارزوک.t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%D8%B3%D9%BE%D8%A7%… چگونه اصل نیروانا رو در فلسفه اش تبیین میکنه؟؟
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :«ذهن یا واقعیت؟ تحلیل شوپنهاور از چیستیِ جهان»🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریفپژوهشگر تاریخ اندیشه"🕒 زمان: شنبه ۱۷مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانکانالِ آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :سائق مرگ🔸 با حضور: سعید جلوخانی "پژوهشگر ومدرس فلسفه وروانکاوی"🕒 زمان: جمعه ۱۶مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوککانالِ آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :«ذهن یا واقعیت؟ تحلیل شوپنهاور از چیستیِ جهان»🔸 با حضور: دکتر علی سلطانی"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریفپژوهشگر تاریخ اندیشه"🕒 زمان: شنبه ۱۷مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
زندگی با مرگ زندگی میکندبازخوانی نظریهٔ سائق مرگ فرویدبر اساس خوانش هَوی کرل✍️ سعید جلوخانیآیا مرگ نفیِ زندگی است، یا جزئی از آن؟آیا مرگ مرزی بیرونی است، یا ساختاری درونی که زندگی را شکل میدهد؟هَوی کرل در کتاب Life and Death in Freud and Heidegger نشان میدهد که نظریهٔ سائق مرگ فروید، علیرغم تمام تناقضها، دقیقاً در همین پرسشها ریشه دارد. سائق مرگ نه یک مفهوم ساده، بلکه میدانِ کشمکش چند ایدهٔ ناسازگار است؛ و همین ناسازگاری است که آن را هم مسئلهساز و هم فلسفی میکند.سائق مرگ: مفهومی واحد یا چتری مفهومی؟فروید هرگز به یک صورتبندی آرام و نهایی از سائق مرگ نرسید. آنچه ما «سائق مرگ» مینامیم، در واقع چتری است که چند گرایش متفاوت را زیر خود جمع میکند: از یکسو، اصل نیروانا: میل به سکون مطلق، صفرشدن تنش، بازگشت به بیتحرکی کامل.و از سوی دیگر، پرخاشگری و ویرانگری: تولید تنش، خشونت، سادیسم و مازوخیسم.این دو گرایش نهتنها همراستا نیستند، بلکه در سطح اقتصادی و دینامیک روان، یکدیگر را نقض میکنند. کرل نشان میدهد که مشکل اصلی نظریهٔ فروید همینجاست: تلاش برای توضیح پدیدههای بسیار متفاوت با یک مفهوم واحد.شکست دوگانهانگاری اروس/تاناتوسپس از ۱۹۲۰، فروید بارها کوشید یک مدل دوگانه بسازد:اروس (سائق زندگی) در برابر تاناتوس (سائق مرگ).اما این دوگانه بارها فرو میریزد. چرا؟چون فرض میکند این دو سائق همزمان مستقل و متقابلاً اثرگذارند. کرل استدلال میکند که چنین جداییای اساساً ممکن نیست.خوانش پیشنهادی او رادیکال است:سائقهای زندگی بر سائق مرگ اثری ندارند، اما سائق مرگ زندگی را ساختار میدهد.مرگ چیزی نیست که زندگی گاهی با آن برخورد کند؛ مرگ همواره درون زندگی عمل میکند. زندگی نه در برابر مرگ، بلکه درون افق مرگ معنا میگیرد.مرگ: هم درون، هم مرزدر این چارچوب، مرگ نه صرفاً یک «پایان خارجی» است و نه فقط یک رویداد زیستی. مرگ:هم حدّ زندگی است،و هم عنصری درونی که ریتم، جهت و تنشهای آن را شکل میدهد.این نگاه، بهطور مستقیم با فهم هایدگری از بودن-سوی-مرگ همصداست؛ اما کرل نشان میدهد که فروید، ناخواسته و از مسیر روانکاوی، به همین افق نزدیک میشود.چرا سائق مرگ رد شد؟نظریهٔ سائق مرگ، حتی در زمان خود فروید، با مقاومت شدید مواجه شد. بسیاری آن را:بیش از حد حدسی،غیرقابلکاربرد بالینی،یا حتی از نظر اخلاقی خطرناک و تقدیرگرایانه دانستند.خود فروید این مقاومت را نوعی واپسزنی مرگ میدانست. اما کرل نشان میدهد که مشکل عمیقتر است:سائق مرگ ذاتاً نابازنماییپذیر است. فروید میگوید این سائق «خاموش و بیرد» است؛ نه مستقیماً قابل مشاهده و نه بهسادگی قابل تفسیر.بازسازی، نه حذفپیشنهاد کرل حذف سائق مرگ نیست، بلکه بازسازی آن است. او پیشنهاد میکند:اصل نیروانا کنار گذاشته شود (بهدلیل اتکای آن به مدلهای عصبیِ منسوخ)،و سائق مرگ بهمثابه پرخاشگری با تأکید بر خودویرانگری بازخوانی شود.در این خوانش، سائق مرگ دیگر میل به سکون مطلق نیست، بلکه نیرویی است که زندگی را دائماً در معرض گسست، خطر و فروپاشی قرار میدهد—و دقیقاً از همین راه، آن را انسانی میکند.سائق، نه غریزهیکی از نقاط کلیدی متن کرل تمایز میان سائق (Trieb) و غریزه (Instinkt) است؛ تمایزی که در ترجمههای انگلیسی فروید اغلب مخدوش شده است.غریزه رفتاری ثابت، ذاتی و قالبریزیشده است.سائق اما:جهت دارد، نه مسیر،فشار است، نه برنامه،و بهشدت وابسته به فرهنگ، زبان و تاریخ زیسته.سائق مرگ، اگر بازسازی شود، نه یک نیروی زیستی کور، بلکه ساختاری است که زندگی روانی را همواره از درون ناآرام میکند.نتیجه: زندگی بدون مرگ فهمپذیر نیستآنچه از این خوانش بهدست میآید، تصویری است که در آن: زندگی بدون مرگ نه توضیحپذیر است و نه زیستنی.مرگ نه دشمن زندگی، بلکه شرط امکان شکلگیری آن است.سائق مرگ، اگر از بار زیستشناسیِ کهنه آزاد شود، میتواند به ابزاری مفهومی بدل شود برای فهم: خودویرانگری، تکرار، خشونت، و حتی مقاومت در برابر تغییر.و شاید مهمتر از همه:برای فهم اینکه چرا زندگی انسانی، هرگز صرفاً میل به بقا نیست.منبع:Havi Carel, Life and Death in Freud and Heidegger#هوی_کرل #مارتین_هایدگر #روانکاوی #زیگموند_فروید@wilfred_bionhttps://t.me/marzockacademy
▫️موسیقیای که با هوش مصنوعی SUNO بر اساس شعر «وطن یکیست» در سبک industrial metal ساختهام:✅ فلک دوپاره شد آنسان که آنچه بود، نبودمکان دو شقه شد از بس که مردمم فرسودوطن ولی نه دوتا، آن یکیست، یکیهمین زمین سرافراز و خاک خونآلودوطن پِشاور و بغداد و گنجه تا خُتن استز بلخ تا بم و صیدا، وطن همان وطن استوطن شکوفهی نوروز رسته بر دل ماستوطن هزار گروهی که قوم و خویش من استیکیست اوج دماوند و بیشمار حفره و چاههزار معبد ویران کمین زد کنارهی راهدر آن حوالهی لاغر وقیحِ عربدههاستدر این شکوه بلندا فقط سکوت و نگاهوطن یکیست یک اورنگ زیر شن مدفونهزار پیکر زیبای سرو خفته به خونوطن همین دو چشمت عجین به نم نم اشکوطن یکیست جانا، ز یک نشد افزوندرین سرا به جز آیینه کدخدایی نیستبرون خویش کجا میروی؟ که جایی نیستاذان اگر که به گلدسته ماند، یادش خوشعزای دسته گلان بانگ زد خدایی نیستقسم به وسعت دریا که موج حک گردددوباره مهر ببارد، خرد محک گردداگر مقرنس آبی تاق رنگارنگتنی به نور بشوید، هزار یک گردد (شروین) #شعر#دیوانشروین @SherwinVakiliArthttps://t.me/marzockacademy
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :سائق مرگ🔸 با حضور: سعید جلوخانی "پژوهشگر ومدرس فلسفه وروانکاوی"🕒 زمان: جمعه ۱۶مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… سعید جلوخانیschool.ravanboneh.com/resume/saeedjelokha… آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
در پرسش های میلندا، کتاب بودایی قرن اول عصر ما به زبان پالی، ناگاسنا به پرسش های شاه میلندا جواب میدهد و وجود خود به مثابه یک باشنده را انکار میکند:شاه میلندا به ناگاسنای فرزانه میگوید: نامت چیست، استاد؟آموزگار جواب میدهد، مرا ناگاسنا نامند، شاه بزرگوار، ناگاسنا چیزی بیش از یک نام، عنوان ، عبارت یا یک واژه ساده نیست: اینجا کسی نیست.شاه از این تاکید مبالغه امیز تعجب میکند:اگر کسی نیست، پس او که جامه و معاش دارد کیست؟ او که طبق فضیلت ها رفتار میکند؟ او که میکشد، میدزدد، از لذت ها بهره میبرد و دروغ میگوید؟ اگر بازیگری نیست، پس خیر و شری هم نخواهند بود.و استدلال میکند سوژه باید موجود مستقلی باشد که به اجزای سازنده اش فروکاستنی نیست:آیا این موها ناگاسناست؟ آیا ناخن ها یا دندان ها یا گوشت و استخوان هاست؟ نام است؟ استاد حواس است، ادراک است، آگاهی است؟ یا هیچ یک از این ها نیست؟مرد فرزانه پاسخ میدهد، در حقیقت ناگاسنا هیچ یک از اینها نیست، و شاه به ظاهر پیروز میدان : اگر ناگاسنا هیچ یک از این ها نیست، پس او چیست_ و آن چیز دیگر که ناگاسنا است، پس وجود دارد.اما فرد فرزانه استدلال خود را رو میکند و میپرسد اجزای ارابه چیست:آیا ارابه چرخ هاست؟ محور است؟ یا بدنه؟ یا ارابه مجموع این هاست؟شاه هوشیارانه جواب میدهد به یقین منظور از ارابه تنها رابطه بین مجموع چرخ ها، محور، بدنه و کارکرد انها با یکدیگر و در رابطه با ماست_ و فراتر از این روابط و رویدادها، موجودی چون ارابه وجود ندارد. ناگاسنا پیروز میشود: اسم ناگاسنا نیز مانند ارابه به چیزی بیش از مجموع روابط و رویدادها برنمیگردد. ما نیز فرآیندها، رویدادها و هم نهاده هاییم و به فضا و زمان محدود شده ایم. اما اگر یک وجود واحد نیستیم، هویت و یکپارچگی ما بر چه اساسی است؟ چگونه چنین است که من و موهایم، ناخن هایم، پاهایم جزیی از من هستند و نیز خشم ها و رویاهایم، چگونه است که خود را همان کسی میدانم که دیروز بود و فردا خواهد بود، همانکه می اندیشد، رنج میکشد، درک میکند؟هیوم نیز در فلسفه قرن ۱۸ میگوید: هرگاه عمیقا در انچه خود مینامم، فرو میروم، فقط به ادراک جزیی مانند گرمی یا سردی، روشنی یا تاریکی، عشق یا نفرت، درد یا شادی میرسم. من هیچ گاه نمیتوانم خود را بدون این ادراکات دریابم و هیچ چیزی جز ادراکات را مشاهده کنم.بدین وسیله بودیسم و فلسفه وجود یک من، خود، ذهن یکپارچه، نفس یا ایگو را رد میکنند و انسان را مجموعه از فرآیندهای خوشایند و ناخوشایند که می آیند و میروند، میدانند.sasan y.st.me/marzockacademy
آکادمی فلسفه و هنر مارزوک pinned «پانته آ گلپر🎼: آزمون تورینگ در مورد هوش مصنوعی آزمون تورینگ که توسط آلن تورینگ در مقالهی «ماشینهای محاسبهگر و هوش» (۱۹۵۰) پیشنهاد گردید، معیاری رفتاری برای سنجش هوشمندی ماشینها ارائه میدهد. این آزمون در قالب «بازی تقلید» تعریف میشود که در آن یک داور…»
پانته آ گلپر🎼:آزمون تورینگ در مورد هوش مصنوعیآزمون تورینگ که توسط آلن تورینگ در مقالهی «ماشینهای محاسبهگر و هوش» (۱۹۵۰) پیشنهاد گردید، معیاری رفتاری برای سنجش هوشمندی ماشینها ارائه میدهد. این آزمون در قالب «بازی تقلید» تعریف میشود که در آن یک داور انسانی، گفتوگوهای متنی مستقلی را با یک انسان و یک ماشین انجام میدهد. وظیفهی داور، تشخیص هویت واقعی هر یک از این دو طرف گفتوگوست. در صورتی که داور نتواند بهطور سیستماتیک ماشین را از انسان تمیز دهد، ماشین در آزمون تورینگ موفق ارزیابی میشود. تورینگ با این طرح، مسئلهی فلسفی «تفکر» را به مسئلهی قابلمشاهدهی «عملکرد زبانی» تقلیل داد. با وجود جایگاه تاریخی این آزمون، رویکرد مذکور در علوم شناختی مدرن با نقدهای جدی روبهرو شده است. منتقدانی همچون جان سرل با استدلال «اتاق چینی» نشان میدهند که دستکاری نمادهای زبانی صرفاً مبتنی بر قواعد نحوی، با درک معنایی و آگاهی ذهنی همارز نیست. بنابراین، آزمون تورینگ امروزه نه بهعنوان یک آزمون نهایی برای هوش مصنوعی، بلکه بیشتر بهعنوان یک نقطهعطف تاریخی در طراحی معیارهای ارزیابی ماشینها مورد استناد قرار میگیرد.در مورد پرسش سوم امروز باید اضافه کنم مادامی که سوژه ی انسانی نتواند…t.me/marzockacademy
ذهنهای تجلییافته (Ingressing Minds): نگاهی نو به رابطه ذهن و مادهیکی از بزرگترین پرسشهای فلسفه ذهن، زیستشناسی و هوش مصنوعی این است که ذهن چگونه از ماده پدید میآید. آیا ذهن صرفاً نتیجه پیچیدگی مغز است، یا اینکه اصول عمیقتری وجود دارند که میتوانند در بسترهای مختلف فیزیکی ظهور پیدا کنند؟مایکل لوین، زیستشناس تکوینی و پژوهشگر حوزه شناخت زیستی، با طرح مفهوم Ingressing Minds دیدگاه متفاوتی ارائه میکند. منظور او از این اصطلاح، تجلی ذهنها یا ورود الگوهای ذهنی به بسترهای فیزیکی است. یعنی ذهن را نه فقط به عنوان محصول مغز، بلکه به عنوان یک الگوی سازمانیافته میبیند که میتواند در سیستمهای مختلف تحقق یابد.در نگاه سنتی، مسیر شکلگیری ذهن چنین تصور میشود:این سلسله از ماده شروع و به ذهن ختم می شود. ماده ، مغز ، پردازش اطلاعات ، ذهناما لوین معتقد است این دیدگاه کامل نیست، زیرا حتی سیستمهای ساده مانند سلولها و بافتهای زنده نیز رفتارهایی شبیه شناخت نشان میدهند. سلولها میتوانند محیط را تشخیص دهند، به تغییرات پاسخ دهند، مسیر خود را اصلاح کنند و در ساخت یا ترمیم بدن نقش هدفمند داشته باشند.از دیدگاه او، شناخت یک ویژگی محدود به مغز انسان نیست، بلکه یک ویژگی بنیادیتر در سازمانیافتگی موجودات زنده است. آنچه اهمیت دارد فقط جنس ماده نیست، بلکه الگوی روابط، تعاملات و توانایی یک سیستم برای حفظ و تنظیم خود است.لوین ذهن را شبیه یک الگوی قابل تحقق میبیند، مانند نرمافزاری که میتواند روی سختافزارهای مختلف اجرا شود. یک الگوی شناختی ممکن است در مغز، سلولها، سیستمهای مصنوعی یا شکلهای دیگری از سازمانیافتگی پدیدار شود.این دیدگاه به نوعی با مفهوم فضای فرمها در فلسفه افلاطونی نیز ارتباط پیدا میکند، یعنی این پرسش که آیا برخی الگوهای بنیادی مانند خودسازماندهی، هدفمندی و عاملبودن، پیش از ظهور فیزیکی خود دارای نوعی امکان یا ساختار هستند.ارتباط این ایده با هوش مصنوعی عمومی (AGI) نیز بسیار مهم است. اگر هوش فقط حاصل افزایش داده و قدرت محاسباتی نباشد، ساخت AGI نیازمند ایجاد سیستمی خواهد بود که بتواند مانند موجود زنده:* خود را حفظ کند،* مدل درونی از جهان بسازد،* با محیط تعامل کند،* و نوعی عاملبودن را تجربه یا شبیهسازی کند.t.me/marzockacademy
آیا معادلات ماکسول در الکترومغناطیس در واقع معادلات هویساید هستند؟«معادلات هوی ساید نه ماکسول»آنچه امروز با عنوان معادلات ماکسول در کتابهای فیزیک و مهندسی تدریس میشود، دقیقاً همان چیزی نیست که جیمز کلرک ماکسول در سال ۱۸۶۵ منتشر کرد. مقاله اصلی ماکسول شامل مجموعهای از بیست معادله غیر برداری پیچیده بود که با نمادگذاری رایج آن زمان نوشته شده بودند و درک و استفاده از آنها دشوار بود.چند دهه بعد، الیور هویساید با استفاده از حساب برداری مدرن، این نظریه را بازنویسی و سادهسازی کرد و نشان داد که تمام محتوای فیزیکی آن را میتوان در قالب چهار معادله فشرده بیان کرد. این همان صورتی است که امروزه در دانشگاهها تدریس میشود.بنابراین، باید میان نظریه و صورتبندی ریاضی تفاوت قائل شد. ایدههای بنیادی، از جمله وحدت الکتریسیته و مغناطیس، مفهوم جریان جابهجایی و پیشبینی امواج الکترومغناطیسی، همگی متعلق به ماکسول هستند. اما شکل چهارمعادلهای و برداری امروزی، عمدتاً حاصل کار هویساید است.به همین دلیل، از نظر تاریخی دقیقتر است که گفته شود: ماکسول بنیانگذار نظریه الکترومغناطیس بود و هویساید آن را به زبان ریاضی مدرن و در قالب چهار معادله امروزی تدوین کرد.از این رو، اگرچه نام رایج این معادلات همچنان معادلات ماکسول است، بسیاری از مورخان علم معتقدند تعبیر فرم هویساید از نظریه ماکسول توصیف دقیقتری از تاریخ شکلگیری آنهاست. این موضوع نشان میدهد که پیشرفت علم اغلب نتیجه همکاری و تکامل اندیشهها در طول زمان است، نه حاصل تلاش یک فرد به تنهایی.جمشید قسیمیt.me/marzockacademy
آکادمی فلسفه و هنر مارزوک pinned Deleted message
🏛 #ارائه_دانشگاه🧠 خدا از منظر علم و فلسفه👤 سروش حواسی - پژوهشگر حوزه روان{ @Daily_mood9 }t.me/marzockacademy
🗂️ ◀️پوشه «VIP» علمی، فلسفی و هنری👆 شامل: pdf کتابهای مرجع ،پادکست و ویدئوهای؛ فلسفی، سیاسی، تاریخی، ادبی و هنری
⭐️ جامع ترین بانک PDF کتابها، جزوات و ویدئو های آموزشی دانشگاهی، کنکوری ➡️📚
📖 بانک جامع pdf کتاب های نایاب🎓 فلسفه تحلیلی، تاریخ فلسفه و فلسفه علم 🌐 اخبار و تحلیل سیاسی ایران و جهان ⭐️ برای ورود، متن را لمس کنید یا روی لینک مربوطه کلیک نمایید.⭐️
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :«ذهن یا واقعیت؟ تحلیل شوپنهاور از چیستیِ جهان»🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریفپژوهشگر تاریخ اندیشه"🕒 زمان: شنبه ۱۷مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… دکتر سلطان زادهt.me/PhilosophyCafe%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%… آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :چرا فلسفه برای کودکان و جوانان ؟! چرا مرکز یارا؟🔸 با حضور: دکتر محمد رضا واعظ"دکتری فلسفه علم؛ پژوهشگر فلسفه، دانشگاه بُن آلمان؛"🕒 زمان: سه شنبه ۲۰مرداد ماه، ماه،۱۴۰۵11Aug2026ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… دکتر واعظ@tanhaatarazyekbargکانالِ آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
هوش مصنوعی، قانون و انسان در آستانه جابه جایی مرزها هوش مصنوعی شاید بیش از آنکه یک فناوری تازه باشد، یک پرسش تازه درباره انسان باشد. ما معمولاً از اینجا آغاز میکنیم که آیا ماشین میتواند مانند انسان فکر کند، احساس کند، حافظه داشته باشد یا حتی روزی صاحب اراده…اگر یک سامانه بتواند سامانه دیگری بسازد یا تواناییهای خود را به سامانه دیگری منتقل کند، مالکیت دیگر فقط مسئله مالکیت یک ابزار نیست.اینجا مسئله استثمار نیز وارد میشود. انسان در طول تاریخ فناوری را برای افزایش توان خود ساخته است و هر بار که فناوری امکان بیشتری برای تولید ایجاد کرده، مناسبات قدرت نیز تلاش کرده اند آن امکان را درون خود جذب کنند. هوش مصنوعی میتواند نیروی کار ذهنی را نیز تا اندازه ای قابل تکثیر کند. این اتفاق فقط بازار کار را تغییر نمیدهد، بلکه پرسش قدیمی رابطه میان انسان و ابزار را دوباره مطرح میکند. اگر یک ماشین بتواند کاری را که پیشتر به ساعتهای کار انسانی نیاز داشت در چند ثانیه انجام دهد، ارزش کار انسانی چه میشود. اگر بتوان هزار نسخه از یک سامانه هوشمند را همزمان به کار گرفت، مفهوم نیروی کار چه تغییری میکند. و اگر روزی این سامانه ها دارای نوعی حافظه پیوسته و خودمختاری عملی شوند، آیا همچنان میتوان آنها را فقط ابزار تولید دانست.این پرسش در عرصه نظامی شکل خطرناک تری پیدا میکند. فناوری محاسباتی در جنگ جهانی دوم نقش مهمی در رمزگشایی داشت و ماشینهایی مانند کلوسوس در عملیات رمزگشایی بریتانیا به کار گرفته شدند. اما اهمیت تاریخی این ماشینها در این نیست که به تنهایی جنگ را بردند، بلکه در این است که نشان دادند محاسبه میتواند به بخشی از قدرت نظامی تبدیل شود. امروز هوش مصنوعی میتواند همین منطق را به سطح دیگری ببرد، جایی که مسئله فقط محاسبه سریع نیست، بلکه تشخیص، پیش بینی، تصمیم سازی و هماهنگی میان سامانه های مختلف است.یک سرباز مصنوعی در تخیل نظامی جذاب است، زیرا بدن انسانی محدودیتهای فراوانی دارد. انسان خسته میشود، میترسد، زخمی میشود و نیازمند استراحت است. یک سامانه مصنوعی میتواند برای مدت طولانی تری کار کند و در صورت امکان فنی، در تعداد بسیار زیادی نسخه تکثیر شود. اما همین ویژگیها خطر را نیز افزایش میدهند، زیرا هرچه تصمیم نظامی بیشتر به سامانه های خودکار سپرده شود، فاصله میان تشخیص و عمل کمتر میشود. در چنین وضعیتی مسئله دیگر فقط اینکه ماشین چقدر باهوش است نیست، بلکه این است که چه کسی مسئول تصمیمی است که ماشین در شکل گیری آن نقش داشته است.در رقابت قدرتهای بزرگ نیز هوش مصنوعی را نمیتوان از تراشه، انرژی، داده، شبکه و توان صنعتی جدا کرد. رقابت بر سر هوش مصنوعی در واقع رقابت بر سر زیرساختی است که میتواند شکل تازه ای از قدرت اقتصادی و نظامی ایجاد کند. بنابراین شاید جنگ آینده را یک هوش مصنوعی به تنهایی تعیین نکند، همانطور که رایانه های رمزگشا به تنهایی سرنوشت جنگ جهانی دوم را تعیین نکردند، اما ممکن است کشوری که در سرعت پردازش اطلاعات و تبدیل آن به تصمیم برتری پیدا کند، مزیت بزرگی در میدان رقابت به دست آورد.اما مسئله اصلی هنوز خود فناوری نیست. مسئله مرز است. انسان همیشه مرز کشیده است تا بتواند جهان را قابل اداره کند. قانون نیز بخشی از همین مرزبندی است. اما هر فناوری مهم مرزهای قدیمی را جابه جا میکند. چاپ مرز میان نسخه و اصل را تغییر داد. ضبط صدا مرز میان اجرا و اثر را تغییر داد. اینترنت مرز میان نسخه و تکثیر را تقریباً از میان برداشت و هوش مصنوعی اکنون مرز میان تولیدکننده و ابزار تولید را متزلزل میکند.در این معنا قانون واقعاً نوعی به روزرسانی است، اما به روزرسانی واقعیت نیست، به روزرسانی رابطه ما با واقعیت است. جامعه هر بار مجبور میشود درباره چیزی که تازه ممکن شده تصمیم بگیرد. چه کسی حق دارد، چه کسی مسئول است، چه چیزی مالکیت محسوب میشود و چه چیزی جرم است. قانون تلاش میکند واقعیتی را که فناوری تغییر داده دوباره در قالب مرزهای قابل اداره قرار دهد.اما یک تناقض در اینجا وجود دارد. انسان قانون را برای کنترل آشوب میسازد، در حالی که فناوری دائماً مرزهای قانون را جابه جا میکند. بنابراین قانون همیشه کمی عقب تر از واقعیت حرکت میکند. چیزی تازه به وجود می آید، جامعه ابتدا آن را تجربه میکند، بعد از پیامدهایش دچار بحران میشود و سرانجام قانون برای آن نام و مرز تعیین میکند. این همان چرخه ای است که میتوان آن را به روزرسانی اجتماعی نامید.شاید هوش مصنوعی این چرخه را سریع تر از هر فناوری دیگری کند. زیرا موضوع فقط یک ابزار تازه نیست. اگر هوش مصنوعی به بدن متصل شود، اگر حافظه را تقویت کند، اگر ادراک را گسترش دهد، اگر بتواند در جهان فیزیکی عمل کند و اگر روزی نوعی تداوم تجربی پیدا کند، قانون دیگر فقط درباره یک ماشین قانونگذاری نمیکند. درباره موجودی قانونگذاری میکند که ممکن است در هیچ یک از طبقه بندیهای قدیمی جا نشود.فرید کیانیt.me/marzockacademy
هوش مصنوعی، قانون و انسان در آستانه جابه جایی مرزهاهوش مصنوعی شاید بیش از آنکه یک فناوری تازه باشد، یک پرسش تازه درباره انسان باشد. ما معمولاً از اینجا آغاز میکنیم که آیا ماشین میتواند مانند انسان فکر کند، احساس کند، حافظه داشته باشد یا حتی روزی صاحب اراده شود. اما شاید پرسش بنیادی تر این باشد که انسان از کجا مطمئن شده است که این ویژگیها فقط متعلق به او هستند. حافظه، زبان، عاطفه، میل، ترس و حتی بسیاری از باورهای ما چیزهایی کاملاً طبیعی و دست نخورده نیستند، آنها درون بدن، زبان، خانواده، تاریخ و جامعه ساخته میشوند. انسان از آغاز وجودش را درون شبکه ای از رابطه ها تجربه کرده است و آنچه شخصیت مینامد تا اندازه زیادی محصول همین شبکه است. بنابراین اگر روزی بخشی از حافظه، ادراک یا توان محاسباتی انسان با یک سامانه مصنوعی پیوند بخورد، مسئله دیگر فقط این نیست که ماشین چقدر شبیه انسان شده است، بلکه این است که انسان تا چه اندازه میتواند بدون تغییر تعریف خودش، با ماشین ترکیب شود.بدن نیز در این میان مرزی قطعی نیست. بدن انسانی همزمان امکان و محدودیت است. انسان به واسطه بدن جهان را لمس میکند، درد میکشد، میل میورزد و تجربه میکند، اما همین بدن خسته میشود، بیمار میشود، پیر میشود و میمیرد. اگر استخوان با ماده مصنوعی جایگزین شود، اگر اندام مصنوعی بتواند بخشی از توان طبیعی را بازسازی یا تقویت کند، اگر یک رابط عصبی بتواند میان مغز و ماشین ارتباط برقرار کند، دیگر نمیتوان با یک خط ساده میان طبیعی و مصنوعی تمایز گذاشت. مسئله فقط این نیست که چه مقدار از بدن مصنوعی شده است. مسئله این است که چرا اصلاً باید مصنوعی شدن بخشی از بدن را پایان انسان بودن بدانیم.این پرسش ما را به قانون میرساند. قانون در طول تاریخ فقط مجموعه ای از ممنوعیتها نبوده است. قانون روشی برای رسم کردن مرزها بوده است، مرز میان مالک و غیرمالک، شهروند و بیگانه، مجرم و بیگناه، شخص و شیء، حق و تجاوز به حق. جامعه برای اینکه بتواند در برابر آشوب دوام بیاورد ناچار شده است جهان را طبقه بندی کند. بدون مرز، مسئولیت مبهم میشود، مالکیت ناممکن میشود و نظم اجتماعی در وضعیت دائمی مناقشه قرار میگیرد. اما همین مرزهایی که برای جلوگیری از آشوب ساخته شده اند، همواره با تغییر واقعیت دچار بحران شده اند.از اینجا میتوان قانون را نوعی به روزرسانی دانست. واقعیت تغییر میکند، قواعد قدیمی دیگر همه وضعیتهای تازه را توضیح نمیدهند، تعارض شکل میگیرد و قانون ناچار میشود نسخه جدیدی از نظم اجتماعی تولید کند. قانون در این معنا شبیه نرم افزاری است که باید خود را با محیط تازه سازگار کند، با این تفاوت که به روزرسانی حقوقی فقط یک تغییر فنی نیست، بلکه تغییر در تعریف انسان، مسئولیت، مالکیت و قدرت است.تاریخ چاپ نمونه روشنی از این فرایند است. چاپ امکان تکثیر گسترده متن را ایجاد کرد و با گسترش بازار کتاب، مسئله کنترل نسخه برداری و حقوق نویسنده و ناشر به تدریج اهمیت پیدا کرد. در انگلستان قانون آن در سال ۱۷۱۰ یکی از نقاط مهم شکل گیری نظام مدرن حق مؤلف بود. قانون در اینجا پاسخی به یک فناوری بود که امکان تکثیر را از انحصار محدود نسخه برداران خارج کرده بود. بعدها ضبط صدا همین مسئله را به عرصه موسیقی برد. یک اجرا میتوانست بدون حضور دوباره خواننده یا نوازنده تکثیر شود و همین امکان تازه، نظام حقوقی تازه ای میطلبید. در ایالات متحده حمایت فدرال از ضبطهای صوتی در قرن بیستم به تدریج شکل گرفت و قانونگذاری در این حوزه بارها تغییر کرد. فناوری جلو رفت و قانون مجبور شد خودش را به روز کند.این روند با رایانه و سپس اینترنت شدت گرفت. یک فایل دیجیتال را میتوان بارها تکثیر کرد بدون اینکه نسخه اصلی از بین برود. در جهان فیزیکی، تکثیر یک شیء هزینه و ماده میخواست، اما در جهان دیجیتال تکثیر میتواند تقریباً بدون هزینه مادی انجام شود. کپی دیگر یک استثنا نبود، بلکه به ویژگی بنیادی اطلاعات تبدیل شد. قانون مالکیت فکری تلاش کرد مرز میان استفاده مجاز و غیرمجاز را دوباره تعریف کند، اما فناوری هر بار یک قدم جلوتر رفت.هوش مصنوعی این تاریخ را وارد مرحله دیگری میکند، زیرا این بار فقط خود اثر تکثیرپذیر نیست، بلکه بخشی از توانایی تولید نیز تکثیر میشود. ماشین دیگر فقط دستگاهی نیست که اثر انسان را ضبط کند. میتواند متن تولید کند، تصویر بسازد، صدا ایجاد کند، برنامه بنویسد و از حجم عظیمی از آثار پیشین برای یادگیری استفاده کند. بنابراین پرسش حقوقی از اینکه چه کسی مالک نسخه است، به اینکه چه کسی در تولید اثر عامل محسوب میشود تغییر میکند. اگر ماشین در تولید یک اثر نقش داشته باشد، مؤلف چه کسی است. اگر سامانه ای از میلیونها اثر انسانی برای یادگیری استفاده کند، مرز میان یادگیری و تکثیر کجاست.t.me/marzockacademy
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :«ذهن یا واقعیت؟ تحلیل شوپنهاور از چیستیِ جهان»🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریفپژوهشگر تاریخ اندیشه"🕒 زمان: شنبه ۱۷مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکt.me/+RgpoTxExbs0yOTA0%DA%A9%D8%A7%D9%86%… دکتر سلطان زادهt.me/PhilosophyCafe%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%… آکادمی:t.me/marzockacademy%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%…
ذهن و رابطه آن با مغز . ایا ما به غیر از سازه مغز و شبکه عصبی امکان دیگری برای فهم خود و جهان بیرون از خود داریم ؟ مغز ما در مرکز یک شبکه بزرگ و پیچیده قرار دارد به نام حس ها . عصب ها وو... این شبکه گسترده هوشی تمامیت سازه بدن را در اختیار مغز قرار می دهند…ذهن و رابطه آن با مغز 2ذهن همان فرد بدنمند در زیست جهان است که مغز بر اساس داده های دریافتی از طریق حواس آن را پردازش کرده است.اگر تصویر و تصور مغز مطابق با واقعیتی باشد که او جزیی از آن است سلامتی می نامیم.در حالت سلامت مغز مدل ذهن را طوری می سازد که با قوانین فیزیکی و زیست جهان همخوانی داشته باشد،در این صورت مدل انتزاعی مغز با مدل واقعی یعنی فرد واقعی،بدنمند مطابقت دارد.اما در حالت بیماری انتزاع مغز از واقعیت جهان جدا می شود و فرد در جهانی زندگی می کند که صرفاً محصول محاسبات خطا یا نقص در پردازش است.در این حالت ذهن به مثابه فرد انتزاعی که مغز برای خود ساخته با فردی که مغز در کاسه سر اوست دچار تعارض و نا هم خوانی می شود و رفتار هایی از فردسر می زند که با خودش و با زیست جهانش در تعارض است.« ذهن» پردازش شده سالم و مطابق با واقع دقیقا همان فرد سالم واقعی است،با بدنمندی اش،با در جهان بودن اش، با تنانگی و روحانیت اش.زبان مغز،کنش و واکنش مغزی به گونه ی سیگنال های الکتروشیمیایی است. بین زبان مغز و زبان فرد زبان ذهن کار انتقال یا تبدیل آن سیگنال ها به نماد های زبانی است.به قول حافظ که می گوید،در اندرون من خسته دل ندانم کیست،که من خموش و او در فغان و در غوغاست. این او که در درون در فغان و در غوغاست،تپش ها،هورمون ها،سیگنال های عصبی،ناخودآگاه،که پیش از آن که ما کلامی بر زبان بیاوریم در حال بودن و کنشگری هستند،« من اندیشنده» در واقع تلاش می کند این غوغای بی پایان را تا آنجا که می تواند روایت کند. در حقیقت فکر کردن تلاشی برای به نظم در آوردن این آشوب درونی در قالب نمادهای زبانی ست.ذهن بدنمند و زبانمند نقش تبدیل سیگنال های الکتروشیمیایی مغز به گزاره های انسانی را بر عهده دارد و این یعنی فکر کردن.ما در حال فکر کردن چه می کنیم؟ آیا جز این است که احساسات خودمان را،نا خود آگاه خودمان را،داده های حواس به مغز را تبدیل به گزاره ی انسانی و به زبان انسانی بدل می کنیم. ما تا زمانی که احساس گل سرخ را به زبان انسانی ترجمه نکنیم نمی دانیم از گل سرخ دستگاه شناختی ما چه تصوری دارد، فکر کردن یا ذهن اندیشی ترجمه احساس گل سرخ از زبان سیگنال ها به زبان انسانی ست.اگر ذهن یا مدل پردازش شده مغز از فردی که خود عضوی از اوست مطابقت نداشته باشد همه این روایت های غوغای درون به بیرون را دچار اختلال می سازد، خطا،نا درستی،بدفهمی،تفسیر وارونه از خود و جهان می تواند محصول آن باشد. در نتیجه سوژه با خودش و با زیست جهان اش بیگانه می شود چرا که فرد در جهان مدل هایی زندگی می کند که با واقعیت خود و جهان مشترک با دیگران مطابقت ندارد.Azizit.me/marzockacademy
ذهن و رابطه آن با مغز .ایا ما به غیر از سازه مغز و شبکه عصبی امکان دیگری برای فهم خود و جهان بیرون از خود داریم ؟مغز ما در مرکز یک شبکه بزرگ و پیچیده قرار دارد به نام حس ها . عصب ها وو...این شبکه گسترده هوشی تمامیت سازه بدن را در اختیار مغز قرار می دهند .و مغز از همه آن دریافت ها . دست به باز سازی« من »می زند .مغز باید بداند در کجا هست .موقعیت او در این سازه کجاست خود ساختار آن سازه چگونه است . آن اندامی که او در کاسه سرش قرار دارد بر چه نوع از مکامندی قرار دارد . با داده های حواس آن جهان بیرونی که شخص حامل در آن به سر می برد را باز سازی می کند . به عبارتی مغز مستقیماً جهان را لمس نمی کند بلکه داده های حسی را دریافت و سپس بازسازی می کند.در علوم اعصاب نظریه ای تحت عنوان پیش بینی مغز وجود دارد که تایید می کند،آنچه ما واقعیت می نامیم،در واقع بهترین حدس و گمان مغز ما در باره جهان است که بر اساس داده های حسی ساخته شده است،مغز برای صرفه جویی در انرژی و سرعت عمل،به جای پردازش خام هر لحظه،یک «مدل از جهان» و یک «مدل از بدن » می سازد .این مدل همان چیزی است که ما ذهن می نامیم.ذهن .ذهن انسانی است که مغز از طریق دریافت هایش دست به انتزاع آن می زند . «منی» با تمام دارایی ها و داشته هایش چه به لحاظ مادی ( بدنمندی) و چه معنوی( دانستنی،خلق و خو).چیزی شبیه روح . یک انسان مجرد از ماده که مخلوق تصور مغز از خودش است. و مغز خودش را آن انسان ذهنی فهمیده آن گاه تمام درک ها و دریافت های خودش را به آن من انتزاعی فرافکنی می کند .پس از آن از جایگاه انسان ذهنی یافته هایش را به فعلیت می رساند.مغز برای اینکه کنش های بیولوژیک را مدیریت کند نیاز دارد که یک مرکزیت یا یک سوژه ایجاد کند این سوژه همان انسان ذهنی است یا ذهن انسان .زبان مغز از نوع تحریک . محاسبه . علائم است برای این که این محاسبات و انتزاع ها تبدیل به گزاره های انسانی شوند باید از طریق زبان ذهن ترجمه شوند تا آن انسانی که این مغز در کاسه سر اوست بتواند به عنوان دانایی و دانش از آن استفاده کند .ذهن چیست ؟ ذهن عبارت است از من هوشمند شبیه سازی شده به وسیله مغز بر اساس دریافت هائی که از طریق داده های حواس بدست آورده است،که از نظر مغز مطابق با آن فردی است که مغز در کاسه سر اوست با همه تن اش و دانایی اش . «ذهن» فهم و درک مغز است از آن انسانی که او سازه شناختی اوست .یا به عبارتی تمام فعل و انفعالات شناختی درون سلول های مغزی در انسان ذهنی انتزاع شده توسط مغز تبدیل به اطلاعات و دانش می شوند .این انسان ذهنی در درون جهان زندگی می کند که آن جهان نیز انتزاع شده به وسیله مغز است از طریق دریافت ها و داده هایی که از بیرون به وسیله حواس به او رسیده است ذهن شخصیتی است که از دانایی تولید شده مغز انتزاع شده است تا کنش های سلولی خود را به گزاره های انسانی تبدیل کنند . اما این ذهن به تنهایی نه موجود است ونه می تواند موجود باشد. و خود به تنهایی نه با جهان بیرون رابطه دارد ونه قادر به تجربه جهان بیرون است هیچ داده و تجربه بیرونی مستقیما به ذهن منقل نمی شود ،او چیزی شبیه تخیل یا تصور مغز است تصوری که از طریق حواس به دست آورده است . بنابراین ذهن همان انسانی است که مغز در کاسه سر اوست با این تفاوت که ذهن حاصل انتزاع تصورات مغز است که در یک «جهانی ذهنی» که آنهم انتزاعی از تصور مغز است به سر می برد . امر ذهنی امری است که مستقیما از تجربه و در یافت های حواس ناشی نشده اند . با مرگ مغز انسان ذهنی و به همراه آن جهان ذهنی خواهد مرد . تصور از ذهن به مثابه روح که قبل از بدن بوده و بعد از بدن خواهد بود اسطوره سازی از یک انتزاعی است که در سازه هوش آدمی ودر کاسه سرش رخ داده است تا بتواند بعنوان یک من درونی و نا میرا فرایند متغیر بدن و تجربه هایش را در خود نگاه دارد و مدیریت کند .ایا انسانی که مغز براساس دریافت ها و داده ها بازسازی کرده با آن انسانی که مغز توی کاسه سر اوست یکی و همان است یا نه ؟واگر نه .نشانه آن است که مغز نتوانسته است خودش را و اندامی که در آن قرار دارد را آنگونه که هست مطابقت دهد و باز سازی کند .در نتیجه بین وجود ذهنی که عبارت است از تصور مغز با واقعیت شکاف و نا این همانی پیش می آید . خود را به گونه ای دیدن که آن گونه دیدن با واقعیت نا مطابق است . که در این صورت از نظر دنیای بیرون از مغز بیماری محسوب می شود.این شکاف بین بودن و ادراک کردن از بودن، شکاف بین انسان بیولوژیک و انسان ذهنی حاکی از عدم توانایی آن مغز از تطبیق اطلاعات خود با امر واقع دارد.ادامه دارد..Azizt.me/marzockacademy
پرسش از دکتر قسیمی در گروه اکادمی فلسفه مارزوک بادرودوسپاس دکتر قسیمی این موردی که درباره ی پیوند و شاید اینهمانی زمان و حافظه ذکر فرمودیدآیا در مورد زمان به شکل جریان سیال ذهن هم صدق می کند در منظر شما؟درود بر شمااز توجهتان سپاسگزارم. و البته سپاس از دیگر دوستانی که به این مبحث وارد شده اند و اطلاعات ارزشمندی را با یکدیگر مبادله می نمایند. در این زمینه به نظر من پیش از وجود زمان، ادراک زمان اهمیت دارد. این ادراک در حوزه شناختی است که البته می توان تاثیرات فیزیکی آن را هم مشاهده کرد. جریان سیال ذهن به نظر من می تواند مستقل از زمان صورت پذیرد! یا به عبارتی تمایز زمان های گذشته و حال و آینده فاقد اثر باشد. البته همانطور که دوستان دیگر هم اشاره کردند و خودتان هم واقفید، این نکته رگه های فلسفی عمیقی را هم شامل می شود که نیازمند توجه کافی است. مثلا مولوی در هفت قرن قبل به مسئله زبان از دید فلسفی و ادراکی می پردازد و تاکید می کند زبان برای توصیف ادراکات درونی کفایت نمی کند که در قرن بیستم ویتگنشتاین به صورت دیگری به این نکته اشاره می کند. به نظر می رسد در این زمینه بیش از آن که توصیفات ما تدقیق نشده است ناتوانی زبان ما(چه زبان طبیعی و چه ریاضیات و ..) در توصیف آن نقش دارد.t.me/marzockacademy
پرسش از دکتر قسیمی در گروه اکادمی فلسفه مارزوکدرود بر شما منظور شما از مدل درونی از جهان چیه ؟ مدل سازی شناختی معرفتی ؟ درون بطور کلی چیه از منظر شما ؟درود بر شمادیدگاه انرژی آزاد و چارچوب استنباط فعال فریستون در این مورد تعریف دارد. مدل درونی نوعی مدل سازی احتمالاتی از حالت(states)، باورها(belives)، پالیسی ها و اکشن های ایجنت زنده(از سطح سلولی تا سطح انسانی) است. این مدل درون مغز ساخته و به روزرسانی می شود که نکته مهم آن ویژگی محوری مغز یعنی پیش بینی پدیده هاست. پس مقصود از این مدل درونی، مدلی است که مغز در درون خود از پدیده ها و پیش بینی وقوع آن می سازد. بعدا اگر فرصتی شد در مورد چارچوب و مدل سازی فریستونی بیشتر در خدمت خواهم بود.t.me/marzockacademy
جان سرل: اتاق چینی استدلالی که که جهت گیری آن مشخصا علیه هوش مصنوعی قوی است را جان سرل ارائه داده است. راهبرد این استدلال توسل جستن به تجارب اول شخص در ارزیابی هر نوع نظریه ذهن است. اگر هوش مصنوعی قوی درست باشد در آن صورت هر کس قادر خواهد بود صرفاً با اجرا…آنچه درباره ماشین حساب صادق است درباره هر نوع رایانه تجاری هم صادق است. اینکه بگوییم محاسبه در ماشین است عین این میماند که بگوییم اطلاعات در کتاب است بسیار خوب آنجاست اما وابسته به مشاهده گر است نه ذاتی و درست به این دلیل که نمیتوانید به این کشف نایل شوید که مغز یک رایانه دیجیتال است زیرا محاسبه چیزی نیست که در طبیعت کشف شود بلکه تنها به آن نسبت داده میشود پس این پرسش که آیا مغز یک رایانه دیجیتال است پرسشی است مبهم اگر سوال شود که آیا مغز ذاتاً یک رایانه دیجیتال است؟ پاسخ آن است که هیچ چیزی ذاتاً رایانه دیجیتال نیست مگر در رابطه با کنشگران آگاهی که از طریق محاسبات میاندیشند اگر سوال شود که آیا میتوانیم تعبیری محاسباتی را برای مغز در نظر بگیریم پاسخ آن است که برای هر چیزی میتوانیم تعبیر محاسباتی در نظر بگیریم.t.me/marzockacademy
جرالد ادلمن زبان و آگاهی کوالیای مفقود تجربههای آگاهانه ما یک جنبه کیفی دارند در نوشیدن قهوه احساس کیفی نهفته است که با احساس کیفی حاصل از گوش سپردن به سمفونی نهم بتهوون کاملاً متفاوت است بسیاری از فیلسوفان به کارگیری اصطلاحی فنی را برای معرفی این جنبه…جان سرل: اتاق چینیاستدلالی که که جهت گیری آن مشخصا علیه هوش مصنوعی قوی است را جان سرل ارائه داده است. راهبرد این استدلال توسل جستن به تجارب اول شخص در ارزیابی هر نوع نظریه ذهن است. اگر هوش مصنوعی قوی درست باشد در آن صورت هر کس قادر خواهد بود صرفاً با اجرا کردن یک برنامه رایانهای که آن توانمندی را شبیه سازی میکند هر نوع توانمندی شناختی را حاصل کند. اجازه دهید با زبان چینی این امر را محک بزنیم. من حقیقتاً هیچ گونه دانشی درباره زبان چینی ندارم. حتی نمیتوانم میان متن چینی با ژاپنی تمیز بدهم. حال فرض کنیم که من در اتاقی با جعبههایی آکنده از نمادهای چینی محبوسم و یک کتاب راهنما در اختیار دارم معادل یک برنامه رایانهای که مرا قادر میسازد به پرسشهای پاسخ دهم که به زبان چینی دریافت میکنم. من نمادهایی دریافت میکنم که برایم ناآشناست، پرسشهایی به زبان چینی. سپس کاری را که باید انجام دهم از کتاب راهنمای خود پیدا میکنم. از جعبهها نمادهایی را برمیدارم و آنها را مطابق دستورالعمل مرتب میکنم و به عنوان پاسخ در اختیار آنها که بیرون اتاقند میگذارم. میتوان تصور کرد که من آزمون تورینگ را در فهم زبان چینی با موفقیت پشت سر میگذارم، آن هم در حالی که یک کلمه چینی نمیدانم. پس اگر من زبان چینی را صفاً بر اساس اجرای برنامه درست رایانهای نمیفهمم، برای هر رایانهای هم چنین است زیرا رایانه چیزی بیش از آنچه من در اتاق دارم در اختیار ندارد.زمانی میتوانید به تمایز میان محاسبه کردن و فهم واقعی پی ببرید که تصور کنید من اگر به زبان انگلیسی پاسخ میدادم چه فرقی میکرد. فرض کنید در همان اتاق پرسش ها را به زبان انگلیسی دریافت میکردم و سپس به انگلیسی پاسخ میدادم. پاسخهای من از بیرون چه به زبان چینی و چه انگلیسی به طور مساوی درست هستند من آزمون تورینگ را برای هر دو مورد با موفقیت پشت سر میگذارم اما در داخل تفاوت عظیمی وجود دارد به راستی تفاوت کجاست؟ به زبان انگلیسی میفهمم که واژهها چه معنایی دارند، به زبان چینی هیچ نمیفهمم نسبت به زبان چینی صرفاً یک رایانه هستم.استدلال اتاق چینی ریشه پروژه هوش مصنوعی قوی را قطع میکند. تا پیش از انتشار این استدلال اغلب حملات به هوش مصنوعی به این شکل بود که میگفتند آدمی دارای توانمندیهایی است که رایانه ندارد یا نمیتواند حاصل کند چنین سخنی همیشه راهبردی خطرناک است زیرا به محض اینکه کسی ادعا کند رایانه قادر به انجام فلان کار معین نیست این وسوسه نیرومند ایجاد میشود که برنامهای ساخته شود تا رایانه دقیقاً همان کار را انجام دهد و اغلب هم این اتفاق افتاده است. آن وقت منتقدان هوش مصنوعی ادعا میکنند که این اصلاً کار مهمی نبوده است و موفقیتهای رایانه را کم اهمیت نشان میدهند. مدافعان هوش مصنوعی احساس میکنند که این منتقدان دائماً تغییر موضع میدهند و حق هم دارند. اما استدلال اتاق چینی راهبرد کاملاً متفاوتی اتخاذ میکند این استدلال قائل است که هوش مصنوعی در شبیه سازی شناخت آدمی میتواند توفیق کامل حاصل کند و اذعان میکند محققان هوش مصنوعی قادرند برنامه طراحی کنند که آزمون تورینگ در فهم زبان چینی را با موفقیت پشت سر بگذارند با وجود این تا آنجا که به شناخت آدمی مربوط میشود چنین دستاوردهایی حقیقتاً نامربوطند آن هم به یک دلیل قاطع: رایانه روی نمادها عمل میکند و فرایندهای آن کاملاً به طور نحوی تعریف میشوند در حالی که ذهن آدمی علاوه بر تعبیر صرف نمادها کار دیگری هم انجام میدهد، الحاق معانی به نمادها.توسعه بعدی این نظریه هرچند به گمان من آن را بسیار موثرتر میسازد از نسخه اولی آن کمتر مورد عنایت قرار گرفته است. در استدلال اولیه فرض را بر این گذاشتم که نسبت دادن نحو و محاسبه به سیستم بلامانع است. اما اگر بیشتر درباره آن بیندیشید پی خواهید برد که محاسبه و نحوه وابسته به مشاهده گرند جز در مواردی که یک شخص عملاً در حال محاسبه در ذهنش باشد، در طبیعت، محاسبه اصیل یا ذاتی نداریم. هنگامی که دو را با دو جمع میکنیم تا به ۴ برسیم این محاسبه وابسته به مشاهده گر نیست. آن را صرف نظر از آنچه افراد میاندیشند انجام میدهیم.اما وقتی که دو بعلاوه دو را در ماشین حساب جیبی انجام میدهم و ماشین ۴ را نشان میدهد چیزی از محاسبه یا حساب یا نمادها سر در نمیآورد زیرا ماشین درباره هیچ چیزی علم ندارد. ماشین حساب در واقع مدار الکترونیکی پیچیدهای است که برای محاسبه کردن مورد استفاده قرار میدهیم تغییرات در حالت الکتریکی نسبت به ماشین حساب ذاتی است اما محاسبه چیزی است در چشم مشاهده گر.t.me/marzockacademy
وارونگی طیف فرض کنیم که من و شما هیچ کدام کوررنگ نیستیم.ما هر دو رنگها را درست و نیز مثل هم تمیز میدهیم اگر از ما خواسته شود مدادهای قرمز را از میان مدادهای سبز بیرون بکشیم هر دو این کار را درست انجام میدهیم. وقتی که چراغ راهنمایی از قرمز به سبز تغییر…جرالد ادلمنزبان و آگاهیکوالیای مفقود تجربههای آگاهانه ما یک جنبه کیفی دارند در نوشیدن قهوه احساس کیفی نهفته است که با احساس کیفی حاصل از گوش سپردن به سمفونی نهم بتهوون کاملاً متفاوت است بسیاری از فیلسوفان به کارگیری اصطلاحی فنی را برای معرفی این جنبه کیفی آگاهی مفید یافتند این اصطلاح فنی کوالیا است. هر حالت آگاهانهای یک کوالیا است به این ترتیب مشکلی که ضد کارکردگرایان با کارکردگرایان دارند این است که آنان کوالیا را نادیده میانگارند چنین کاری جنبه کیفی تجارب آگاهانه ما را مغفول مینهد و هم از این روز که کوالیا در تبیین کارکردگرایانه غایب است. کوالیا واقعاً وجود دارد بنابراین هر نظریهای مانند کارکرد گرایی که وجود آن را چه آشکار و چه ضمنی انکار کند نادرست است.کوالیا اصطلاحی برای اشاره به احساس کردن تجربه آگاهی یعنی احساس چگونه می توان احساس کرد X بود در شرایطی که مثلاً X . یک انسان یا یک خفاش باشد اصطلاح کوالیا را به نوعی هم عرض معنای با تجربه آگاه به کار میگیرم. آگاهی بازتاب یکپارچگی بین تعداد زیادی از کوالیا ها ست.کوالیاها از تمایز هایی هستند که فعالیت هسته کارکردی بازگشتی امکان پیدایش آنها را فراهم کرده است.فضای کوالیاساختاری برای بیان این واقعیت که کوالیا نمیتواند کاملاً به تنهایی و به شکل گسیخته وجود داشته باشد بلکه در یک فضای چند بعدی یا فضای فزون بعدی امکان حضور دارد.آگاهی برترین یا. Supreme conciosnesst.me/marzockacademy
تامس نیگل: خفاش بودن چگونه چیزی است؟ یکی از نخستین استدلالهای معروف علیه اقسام مادی باورانه کارکردگرا در مقالهای از تامس نیگل با عنوان خفاش بودن چگونه چیزی است ارائه شده است به نظر نیگل بخش به راستی دشوار مسئله ذهن-بدن مسئله آگاهی است فرض کنید که انواع…وارونگی طیف فرض کنیم که من و شما هیچ کدام کوررنگ نیستیم.ما هر دو رنگها را درست و نیز مثل هم تمیز میدهیم اگر از ما خواسته شود مدادهای قرمز را از میان مدادهای سبز بیرون بکشیم هر دو این کار را درست انجام میدهیم. وقتی که چراغ راهنمایی از قرمز به سبز تغییر میکند هر دو بیدرنگ حرکت میکنیم. حال بیایید فرض کنیم که در واقع امر تجربه درونیمان کاملاً متفاوت است.به این معنی که من همان تجربهای را که شما سبز دیدن مینامید، قرمز دیدن مینامم، شما هم تجربهای را که من سبز دیدم مینامم، قرمز دیدن مینامید. خلاصه آنکه دچار نوعی وارونگی قرمز-سبز بودیم. چنین چیزی با آزمونهای رفتاری به هیچ وجه قابل تشخیص نیست زیر آزمایشها توان ما را در تمیز نهادند میان اشیای پیرامونمان مشخص میکنند و قادر به توصیف تجارب درونی ما نیستند. در حالی که رفتار بیرونی کاملاً یکسان است این امکان هست که تجربههای درونی متفاوت باشند اما اگر چنین چیزی ممکن باشد از آنجا که کارکردگرایی قادر به ارائه توضیحی درباره تجربههای درونی نیست این تجارب درونی از هر نوع توضیح کارکردگرایانه بیرون میمانند رفتارگراها هم از تجربه من میگویم یک چیز سبز را میبینم توضیح کاملا یکسانی ارائه میکنند هرچند تجربههای ما متفاوت باشند بنابراین کارکرد گرایی خطاست.پاول چرچلندماده و آگاهی درآمدی به ذهنt.me/marzockacademy
سول کریپکی نشان دهنده صلب سول کریپکی استدلالی کاملاً منطقی را علیه هر نوع نظریه فیزیکالیسم ارائه میکند. کریپکی در استدلالش به مفهوم نشان دهنده صلب متوسل میشود. یک نشان دهنده صلب واژه یا عباراتی است که همیشه در هر وضع ممکنی از امور به چیز واحدی ارجاع میدهد.…تامس نیگل: خفاش بودن چگونه چیزی است؟یکی از نخستین استدلالهای معروف علیه اقسام مادی باورانه کارکردگرا در مقالهای از تامس نیگل با عنوان خفاش بودن چگونه چیزی است ارائه شده است به نظر نیگل بخش به راستی دشوار مسئله ذهن-بدن مسئله آگاهی است فرض کنید که انواع حالات ذهنی مانند باورها، میلها ،آرزوها ترسها و غیر توضیح کارگرایانه مادی باورانه و عصب زیست شناختی کاملاً راضی کننده در اختیار داشته باشیم با وجود این چنین توضیحی آگاهی را تبیین نمیکند. نیگل این مطلب را با مثالی درباره خفاش روشن میسازد. شیوه زندگی خفاشها متفاوت با ماست انها در طول روز میخوابند از تیرکهای سقف به صورت وارونه آویزانند ها به اطراف پر میکشند و از طریق شناسایی بازتاب امواج صوتی از اشیای پیرامون جهتیابی میکنند نیگل میگوید ممکن است کسی دانش کاملی از نوروفیزیولوژی خفاش داشته باشد دانشی جامعی رباره سازوکارهای کارکردی خفاش که او را قادر میسازد جهت یابی کند و به زندگی ادامه بدهد ما یک چیز از حوزه اطلاعات این شخص بیرون میماند و آن این است که خفاش بودن چگونه چیزی است؟ چه احساسی دارد؟ ذات آگاهی همین است برای هستی هر موجود آگاهی یک جنبه چگونگی چیزی بودن در کار است این امر در هر نوع در هرگونه توضیح آبژکتیوی مغفول میماند زیرا توضیح ابژکتیو از تبیین سرشت سوبجکتیو آگاهی ناتوان است.نت بلاک ملت چین نت بلاک میگوید میتوانیم جمعیت بزرگی را تصور کنیم که در حال انجام مراحل مختلف یک برنامه کارکردگرایانه هستند، از آن نوع که احتمالاً توسط مغز صورت میگیرد. مثلاً فرض کنید که مغز یک میلیارد نورون و چین یک میلیارد جمعیت دارد. حال میتوان چنین فرض کرد که همانطور که مغز این مراحل کارکردی به انجام میرساند مردم چین هم قیقاً همین مراحل را انجام میدهند با وجود این همانطور که مغز دارای حالت ذهنی است مردم چین به عنوان یک کل دارای حالت ذهنی نیستند.جان سرلدرآمدی به ذهنt.me/marzockacademy
طبعاً کارکردگراها مایل بودند بدانند ماهیت این حالات مغزی ذهنی چیست که میتوانند رفتار را موجب شوند. حالات ذهنی چگونه از دیگر اقسام حالات مغزی متمایز میشوند؟ یک پاسخ این بود که اصلاً این پرسش مناسب فلسفه نیست، چنین پرسشی را باید به روانشناسان و عصب زیست شناسان…سول کریپکی نشان دهنده صلبسول کریپکی استدلالی کاملاً منطقی را علیه هر نوع نظریه فیزیکالیسم ارائه میکند. کریپکی در استدلالش به مفهوم نشان دهنده صلب متوسل میشود. یک نشان دهنده صلب واژه یا عباراتی است که همیشه در هر وضع ممکنی از امور به چیز واحدی ارجاع میدهد. به این ترتیب بنجامین فراکلین یک نشان دهنده صلب است زیرا در کاربردی که هم اینک مد نظر ماست همیشه به یک نفر اجرا میدهد البته ناممکن نیست که کسی مثلاً اسم سگش را بگذارد بنجامین فراکلین اما در این صورت او کاربرد و معنای متفاوتی از آن مفهوم را مد نظر دارد. بنجامین فراکلین در معنای رسمیش یک نشان دهنده صلب است اما عبارت مبدع جلو کشیدن ساعت رسمی جهت بهرهمندی بیشتر از او نور روز. هرچند باز هم به بنجامین فراکلین ارجاع بدهد اما نشان دهنده صلب نیست. زیرا به آسانی میتوان جهانی را تصور کرد که بنجامین فرانکلین مخترع جلو کشیدن ساعت نباشد این سخن معنیدار است که بگوییم شخص دیگری غیر از مبدع واقعی جلو کشیدن ساعت مبدع آن بوده باشد. اما بی معنی است که بگوییم شخصی غیر از بنجامین فراکلین، بنجامین فراکلین باشد.بنابراین بنجامین فرانکلین یک نشان دهنده صلب است حال آنکه مبدع جلو کشیدن ساعت غیر صلب است. کریپکی با به کارگیری مفهوم نشان دهنده صلب، به سنجش و ارزیابی گزاره های این همانی میپردازد. وی مدعی است که گزارههای این همانی آنجا که یک طرف نشان دهنده صلب است و طرف دیگر نیست همیشه ضرورتاً صادق نیستند و ممکن است کاذب باشند. بنابراین جمله بنجامین فرانکلین همان مبدع جلو کشیدن ساعت است صادق است اما صرفاً به نحو امکانی نه ضروری. میتوان جهانی را فرض کرد که در آن این گزاره کاذب باشد اما کریپکی میافزاید جایی که هر دو طرف گزاره نشان دهنده صلب باشند، آن گزاره در صورت صادق بودن ،ضرورتاً صادق است. بنابراین جمله کلمنت همان مارک تواین است ضرورتاً صادق است زیرا ممکن نیست جهانی وجود داشته باشد که در آن کلمنت و مارک تواین باشند اما هر دو مختلف باشند. همچنین است برای بقیه واژههایی که بر انواع چیزها دلالت دارند چ. آب همان H2O و از آنجا که هر دو طرف این همانی دقیق هستند، این همانی ضروری است حالا در خصوص مسئله ذهن-بدن اگر در سمت چپ گزاره این همانی واژه یا عبارتی داشته باشیم که به طور دقیق به نوعی از حالات ذهنی ارجاع بدهد و در سمت راست آن واژه یا عباراتی به طور دقیق به نوعی از آنگاه اگر آن گزاره صادق باشد، ضرورتاً صادق است. پس اگر به واقع درد همان تحریک رشته c باشد در این گزاره درد تحریک رشته c به فرض که درست باشد ضرورتاً صادق است. اما آشکار است که چنین چیزی ضرورتاً صادق نیست در این صورت گزاره اینهمانی ضرورتاً صادق نیست و این همانی که ضرورتاً صادق نباشد اصلاً نمیتواند صادق باشد در این صورت گزاره اینهمانی ضرورتاً صادق نیست و این همانی که ضرورتاً صادق نباشد اصلاً نمیتواند صادق باشد و از این رو کاذب است آنچه برای این همانی درد با رخداد عصب زیست شناختی صادق است برای هر نوع این همانی حالات ذهنی آگاهانه با رویدادهای فیزیکی هم صادق است.پاول چرچلند.ماده و آگاهی پیش درآمدی به فلسفه ذهنt.me/marzockacademy
کارکرد گرایی در این میان مادی باوران حرکتی کردند که برای فلسفه ورزی های بعدی درباره ذهن بسیار مهم بود آنان گفتند آنچه سبب میشود حالت مغزی ما حالات ذهنی باشند نوع معینی از کارکرد در رفتار کلی ارگانیسم است این دیدگاه که کارکردگرایی نامیده شد، رفته رفته بسط…طبعاً کارکردگراها مایل بودند بدانند ماهیت این حالات مغزی ذهنی چیست که میتوانند رفتار را موجب شوند. حالات ذهنی چگونه از دیگر اقسام حالات مغزی متمایز میشوند؟ یک پاسخ این بود که اصلاً این پرسش مناسب فلسفه نیست، چنین پرسشی را باید به روانشناسان و عصب زیست شناسان واگذار کرد. ما در مقام فیلسوف با مغز میتوانیم همچون یک جعبه سیاه مواجه شویم چیزی که رفتاری را در پاسخ به محرک بیرونی تولید میکند. نمیباید کاری به سازوکار درون این جعبه سیاه داشته باشیم این دیدگاه را گاهی کارکرد گرایی جعبه سیاه مینامند اما کارکردگرایی جعبه سیاه به لحاظ نظری راضی کننده نیست زیرا به کنجکاویمان پاسخ نمیدهد ما واقعاً دوست داریم که بدانیم این سیستم چگونه کار میکند. جان سرلدرآمدی به ذهنt.me/marzockacademy
انتقاد علیه رویکردهای مادی گرایانه( رفتارگرایی، فیزیکالیسم و کارکردگرایی) فرانک جکسون در احتجاج انچه ماری نمیدانست، به این قضیه پرداخته است، جکسون در آزمایشی فرضی، نوروبیولوژیستی را به نام ماری مفروض میگیرد، که همه چیز را درباره ادراک رنگ میداند.ماری دانش…کارکرد گراییدر این میان مادی باوران حرکتی کردند که برای فلسفه ورزی های بعدی درباره ذهن بسیار مهم بود آنان گفتند آنچه سبب میشود حالت مغزی ما حالات ذهنی باشند نوع معینی از کارکرد در رفتار کلی ارگانیسم است این دیدگاه که کارکردگرایی نامیده شد، رفته رفته بسط و تکوین یافت صورتهایی مثل آنچه در پی میآیند به خود گرفت. وقتی میگوییم جونز باور دارد که باران میبارد داریم میگوییم او واجد یک حالت رویداد یا فرایندی معین است که درونش یعنی در مغزش در جریان است و این رویداد درونی معلول قسامی از محرکهای خارجی است برای مثال میبیند که باران میبارد و این پدیده در پیوند با بعضی عوامل دیگر مثل تمایل او به خیس نشدن موجب نوعی رفتار مثل برداشتن چتر از جانب او میشود به اختصار حالت ذهنی حالاتی تعریف میشود که اقسامی از کارکردهای معین را دارا هستند و مفهوم کاربرد بر حسب روابط علی میان محرکهای خارجی حالات ذهنی رفتار بیرونی توضیح داده میشود این مطالب را میتوان به این صورت بیان کرد ادراک باریدن باران توسط جونز باعث ایجاد این باور در او میشود که باران میبارد این باور به علاوه تمایل او به خیس نشدن باعث رفتاری خاص یعنی برداشتن چتر میشود پس باور چیست باور هر آن چیزی است که در این نوع روابط علی نقشی ایفا میکند در این هنگام نظریه پردازان فیزیکالیسم برای این جنبه از نظریهشان ابزار فنی جالبی را ارائه کردند این ابزار فنی به یاد مبدعش فیلسوف بریتانیایی فرانک رمزی جمله رمزی نام گرفت در جملهای که در بالا گفتیم عبارت این باور که باران میبارد را با x جایگزین میکنیم بعد کل جمله را با یک سور وجودی آغاز میکنیم یعنی میگوییم x ای وجود دارد به طوری که جمله به این شکل در میآید x ای وجود دارد که ادراک باران دیدن موجب آن میشود و این x به همراه تمایل به خیس نشدن موجب رفتاری خاص یعنی برداشتن چتر میشود حالا بر این مبنا باور چیست؟ پاسخ هر آن چیزی یا xای که به جای این وابط علی نقش ایفا میکند حالات ذهنی مانند باورها ویژگیهای ذاتیشان تعریف نمیشوند بلکه با روابط علیشان تعریف میشوند و این روابط علی نقش چیزی است که کارکرد آنها را شکل میدهد برای مثال باورها معلول ادراکات هستند به همراه تمایلها اعمال را سبب میشوند باور داشتن یعنی یک چنین روابط علی و بس. باقی تمایلها و ادراکات چه پاسخ این است که آنها م به نحو کارکردی تحلیل میشوند درست همانطور که xایی وجود دارد که باور است بر حسب روابط علیاش تعریف میشود x و z وجود دارند که تمایل و ادراک اند و بر حسب روابط علیشان تعریف میشوند. با این توضیح کارکردگرایان رفتارگرایی با انتقادات فراوانی مواجه شد یک انتقاد دوری بودن آشکاری بود که در رفتارگرایی هنگام به کارگیری امیال برای توضیح باورها و باورها هنگام توضیح امیال پیش میآمد اما کارکردگرایان همزمان باورها و تمایلها را بر حسب روابط علیشان تحلیل میکنند انتقاد فوق بیدرنگ رفع میشود به علاوه به این انتقاد هم که رفتارگراها روابط علی میان حالت ذهنی و رفتار بیرونی را رها میکنند فوراً پاسخ داده میشود زیرا حالات ذهنی را تا حدی بر حسب توانشان در ایجاد رفتار بیرونی تعریف کردهایم علاوه بر این جذابیت دیگر تبیین کارکردی از حالات ذهنی این است که قلمرو امور ذهنی جزیی از قلمرو بسیار آشنای هوایت کارکردی آدمی میشود. وقتی میپرسیم کاربراتور چیست ترموستات چیست ساعت چیست؟ برای این پرسشها پاسخ علی میطلبیم یعنی میخواهیم کارکردهای علی کاربراتور ترموستات و ساعت را بدانیم نمیخواهیم ساختار فیزیکی آنها را برای ما شرح دهند برای مثال ساعت ممکن است از مقداری چرخ و دنده درست شده باشد با از یک حباب شیشهای و شن داخل آن و یا از نوسانگرهای کوارتزی اما ویژگی معرف ساعت این است که ساعت یک ابزار فیزیکی است که وقت را نشان میدهد مشابه این سخنان را میتوان درباره کاربراتور و ترموستات هم گفت حالات ذهنی شبیه کاربراتور و ترموستات و ساعتند آنها نه با ساختار فیزیکیشان یا با نوعی جوهر ذهنی دکارتی بلکه بر حسب روابط علیشان تعریف میشوند باور صرفاً هویتی است که در روابط علی خاصی ان محرکهای ورودی و دیگر حالات ذهنی قرار میگیرد تا رفتار بیرونی را سبب شود. هدف اصلی که ما را به کارکردگرایی کشاند این بود که پاسخ دهیم اصلا چرا حالات ذهنی را به انسان نسبت میدهیم و پاسخ این است که ما میگوییم انسانها چیزهایی چون باور و میل دارند چرا که میخواهیم رفتارشان را توضیح دهیم به نظر میرسد کارکردگرایی همه این قبیل احساسها را تبیین میکند.t.me/marzockacademy
فیزیکالیستهای نمونهای نمیتواند مدعی حالات ذهنی مشترک و تقلیل ناپذیر باشند زیرا هم و غم آنها حذف و رهایی از این ویژگیهای ذهنی تقلیل ناپذیر است آنها حتی نمیتوانند بگویند که انواع یکسان از حالتهای مغزی وجود دارد زیرا چرخش از این همانی نوعی به نمونهای…انتقاد علیه رویکردهای مادی گرایانه( رفتارگرایی، فیزیکالیسم و کارکردگرایی)فرانک جکسون در احتجاج انچه ماری نمیدانست، به این قضیه پرداخته است، جکسون در آزمایشی فرضی، نوروبیولوژیستی را به نام ماری مفروض میگیرد، که همه چیز را درباره ادراک رنگ میداند.ماری دانش کامل و جامعه ای از نوروفیزیولوژی دستگاه تشخیص رنگ در آدمی و دانش کاملی از فیزیک نور و طیف رنگ در اختیار دارد.حالا جکسون میگوید که بیایید فرض کنیم که ماری در محیطی سیاه سفید بزرگ شده باشد، و هیچ وقت شی به رنگ جز سیاه و سفید و پرده های خاکستری ندیده باشد.در این صورت ، یک چیزهایی بیرون از دانش اوست، مثلا اینکه رنگ قرمز واقعا چگونه است..ماری نمیداند که رنگ ها عملا جگونه به نظر میرسند.مسئله رنگ ها تنها یک مورد خاص از مسئله تجارب کیفی به طور عام است. هر توضیحی از ذهن که این تجارب کیفی را مغفول بگذارد، از کفایت لازم برخوردار نیست.در مورد آگاهی میتوانیم تقلیل علی کنیم، اما نمیتوانیم بی آنکه اصل مفهوم را از دست بدهیم، یک تقلیل هستی شناختی انجام دهیم.آگاهی کاملا به لحاظ علی، توسط رفتار نورونی تبیین میشود. اما این کار نشان نمیدهد که آگاهی چیزی نیست جز رفتار نورونی...در جهان فیزیکی واقعی هم حاوی هویاتی با هستی شناسی سوم شخص است مانند درختان و قارچ ها، هم حاوی هویاتی با هستی شناسی اول شخص مانند کوالیا درد و تجربه رنگ...همه این هویات اول شخص، به لحاظ علی ، تقلیل پذیر به مبادی علی سوم شخص هستند. اما یک عدم تقارن وجود دارد، تا جاییکه به رنگ مربوط است، حاضریم تجارب اگاهانه را ، مثلا تجارب رنگ، با هستی شناسی اول شخص را، واکاوی کنیم و ان ها را به یک سو نهیم. و سپس آن رنگ واژه ها را به کمک اصطلاحات سوم شخص باز تعریف کنیم. از یک حیث ، رنگ ها ضرورتا تجارب رنگ تعریف نمیشوند، بلکه بر حسب بازتاب نوری که مسبب آن تجارب رنگی اند، تعریف میشوند. اما در مورد کوالیای درد، این تقلیل پذیری به هستی شناسی سوم شخص ممکن نیست. در خصوص کسانی که دچار ضربه مغزی میشوند، ممکن است آگاه باشند، اما قادر به ثبت تجارب آگاهانه خود در حافظه شان نباشند..هرچند صد در صد آگاه نباشند.یک آگاهی سطح پایین تر است که در حافظه ثبت نمیشود.t.me/marzockacademy
فیزیکالیستهای نمونهای نمیتواند مدعی حالات ذهنی مشترک و تقلیل ناپذیر باشند زیرا هم و غم آنها حذف و رهایی از این ویژگیهای ذهنیتقلیل ناپذیر است آنها حتی نمیتوانند بگویند که انواع یکسان از حالتهای مغزی وجود دارد زیرا چرخش از این همانی نوعی به نمونهای برای اجتناب از گفتن این سخن بود که هر نمونه از نوعی خاص از حالت ذهنی این همان است با نوعی از نوع معینی از حالت مغزی. جان سرلدرآمدی به ذهنt.me/marzockacademy
فیزیکالیسم و نظریه این همانی به تدریج معضلات رفتارگرایی منطقی بیشتر آشکار میشد. هیچکس توضیحی پذیرفتنی از نحوه ی ترجمه امور ذهنی به رفتار ارائه نکرده بود. معضلات فنی مختلفی در تعیین مقدمات گزاره های شرطی فوق الذکر وجود داشت، خصوصا اینکه دچار دور میشویم. رفتارگراها…انتقادات به فیزیکالیسمبخش دومانتقاد قدری فنیتر که به راستی نظریه پردازان فیزیکالیسم را به تک و تا انداخت و سرانجام موجب جرح و تعدیل در نگرش شان شد اتهام تعصب نورونی بود. اگر مدعای نظریهپردازان فیزیکالیسم این باشد که هر دردی با نوع خاص از تحریک نورونی و هر باوری با نوعی خاص از حالت مغزی این همان است در آن صورت به نظر میرسد موجودی که نورون نداشته باشد یا نوعی خاص از نورونها را نداشته باشد نمیتواند دارای درد یا باور باشد. اما چرا حیواناتی که دارای ساختار مغزی متفاوت با ما هستند نباید قادر به داشتن حالات ذهنی باشند؟ و در حقیقت چرا نباید بتوان ماشینی ساخت که بدون داشتن نورون واجد حالات ذهنی باشد؟ این انتقاد باعث چرخشی مهم در نظریه فیزیکالیسم از اینهمانی نوع-نوع به این همانی نمونه ـ نمونه شد. برای تشریح این دو باید ابتدا درباره تمایز نوع ـ نمونه کمی توضیح داد. اگر من کلمه گربه را سه بار بنویسم یعنی گربه گربه گربه یک کلمه نوشتم یا سه کلمه بله من سه مثال یا نمونه از یک نوع واژه نوشتم پس باید بین انواع که هویت انتزاعی عامهاند و نمونهها که اشیا یا رخدادهای انضمامی و خاصند تمیز نهیم. نمونه یا مصداقی از یک نوع مثالی خاص و انضمامی از آن نوع عام و انتزاعی است. با به کارگیری این تمایز میتوان پی برد که چگونه نظریه پردازان این همانی از اینهمانی نو-نو به این همانی نمونه-نمونه رسیدهاند طرفداران نظریه اینهمانی نوع-نوع میگویند هر نوع حالت ذهنی با نوعی از حالت فیزیکی این همان است آنان خود دریافتند که این نظر کمی نادقیق است اینهمانی مذکور میان نمونههای انضمامی برقرار است نه میان انواع عام انتزاعی منظور آنها این بود که برای هر نوع حالت ذهنی نوعی حالت مغزی وجود دارد به طوری که هر نمونه از نوع ذهنی است از نوع مغزی نظریه پردازان فیزیکالیسم نمونه ای میگویند برای هر نمونه از یک نوع ذهنی معین نمونه یا نمونههایی از نوع یا انواعی از حالت فیزیکی وجود دارند که با آن حالت ذهنی این همانند خلاصه آنکه لازم نیست مثلاً همه نمونههای درست مثالهایی باشند از یک حالت مغزی خاص هر چند آنها همگی نمونههایی هستند از یک حالت ذهنی یعنی درد ممکن است نمونههایی باشند از حالت مغزی متفاوت از این رو آنها را در مقابل نظریه پردازان نظریه پردازان این همانی نمونه- نمونه نامیدند.این همانی نمونه-نمونه پذیرفتنیتر از این همانی نوع- نوع به نظر میرسد فرض کنید من باور دارم که دمور مرکز ایالت کلرادو است و شما هم باور دارید که دنورر مرکز ایالت کلرادو است لازم به نظر نمیرسد که چون باورها یکسانند باید حالت عصب زیست شناختی در هر دو ما از یک نوع باشد حالت عصب زیست شناختی باور من مبنی بر اینکه دنور مرکز ایالت کلرادو است ممکن است در نقطه خاص در مغزم باشد و مال شما در نقطه دیگر بدون اینکه این باورها مختلف باشند. متاسفانه نظریه پردازان فیزیکالیسم در ارائه مثالهایی برای آرای خود اغلب ناتوان بودند.از مثالهای مورد علاقه آنان این همان دانستن درد با تحریک رشتههای عصبی c است.مطابق رای نظریه پردازان این همانی نوع-نوع هر دردی این همان است با تحریک رشتههای c و مطابق رای نظریه پردازان این همانی نمونه-نمونه ممکن است این درد خاص این همان باشد با تحریک نوعی خاصی از رشتههای c اما دردهای دیگر ممکن است با یک حالت خاص مغزی یا حتی حالتی خاص از یک ماشین این همان باشند متاسفانه همه این سخنان از نظر نوروفیزیولوژی کم و بیش نادرست به نظر میرسد رشتههایc نوع آکسون هستند و درست است که نوع خاصی از پیامهای حسی درد با رشتههای عصبی مغز انتقال مییابند اما از نظر فیزیولوژیک مضحک است که فکر کنیم درد چیزی بیش از تحریک یک رشتههای عصبی نیست این رشتههای c تنها بخشی از ساز کار پیچیده ادراک درد در مغز و سیستم عصبی هست به هر حال مثالهایی که نظریه پردازان فیزیکالیسم ارائه میکردند از این جنس بود و بحثهای فراوانی در گرفت بر سر اینکه آیا این قبیل این همانیهای نوعی را جدی بگیریم یا اینکه تنها امیدمان به این همانیهای نمونهای باشد در دراز مدت نظریه پردازان این همانی نسبت به نظریه پردازان این همانی نوعی از نفوذ و قدرت بیشتر برخوردار شدند. اما امروزه آنان با پرسشهای جالب توجهی مواجهاند اصلاً چه چیز مشترکی همه این نمونهها را به یک نوع حالت ذهنی خاص متعلق میسازد؟ اگر هر دوی ما باور داشته باشیم که دنور مرکز ایالت کلرادو است پس ما در چه چیزی با هم مشترک هستیم آن هم در حالی که چیزی جز حالت مغزی متفاوت وجود ندارند؟ توجه داشته باشید دو پاسخ که به نحوی سنتی داده شده است یعنی پاسخهای دوگانه انگارانه و این همانی نوعی برای فیزیکالیست نمونهای مشکلی را حل نخواهد کرد .t.me/marzockacademy
با درود وسپاس از همراهی ارزشمندتان دکتر قسیمی گرامی❤️آیا کمینهسازی انرژی آزاد همیشه به معنای نزدیکتر شدن مدل ذهنی به واقعیت است یا ممکن است عامل با تغییر رفتار یا انتخاب شواهد خاص صرفاً خطای پیشبینی خود را کاهش دهد، بدون آنکه مدلش واقعاً دقیقتر شده باشد؟✍دکتر قسیمی :درود و ارادتسپاس از این پرسش جالب و دقیق. اگر خطای پیش بینی کاهش یابد مدل وابسته به زمان وقوع دقیق تر خواهد شد ولی چون با عدم قطعیت احتمالاتی سر و کار داریم و بر خلاف عدم قطعیت فازی، وابسته به زمان است، ممکن است در زمان های بعدی با دریافت شواهد دیگر مدل قبلی فاقد دقت نمایان شود. نکتهمهم در اینجا وابستگی به زمان برای استنباط و ادراک است. همچنین باید توجه داشت: انرژی آزاد فقط اختلاف میان انتظار عامل و ورودیهای حسی را کاهش میدهد، نه لزوماً فاصله میان مدل و واقعیت عینی!t.me/marzockacademy
🎈 عنوان ویدیو : آیا هوش و آگاهی بدون بدن ممکن است؟ | گفتگو با دکتر نجل رحیمt.me/marzockacademy
آیا کوالیا مقدم بر ماده است؟ بازخوانی اندیشهٔ مولوی دربارهٔ تجربه، معنا و ظهور جهان در گفتوگو با علوم شناختی معاصر مقدمه یکی از عمیقترین پرسشهای فلسفهٔ ذهن و علوم شناختی این است که رابطه میان جهان فیزیکی و تجربهٔ درونی انسان چگونه شکل میگیرد. علوم جدید…برای مثال، یک سلول عصبی به تنهایی دارای آگاهی نیست، اما مجموعهای عظیم از تعاملات عصبی ممکن است ویژگیهایی مانند ادراک، خودآگاهی و تجربه را ایجاد کند.در این چارچوب، میتوان پرسید:آیا کوالیا ویژگی ظهور یافته از سازمان پیچیدهٔ ماده، بدن و مغز است؟یا اینکه تجربهٔ آگاهانه یکی از سطوح بنیادیتر واقعیت است که ماده یکی از نمودهای آن محسوب میشود؟این پرسش هنوز یکی از مسائل باز علم و فلسفه است.اگر مولوی بیشتر بر ماهیت تجربهٔ درونی تأکید دارد، حافظ بر نقش ذهن در ساخت معنا تمرکز میکند.(این بخش در مقاله دیگری تقدیم خواهد شد). مولوی از زاویهٔ تجربهٔ اولشخص به انسان نگاه میکند؛ یعنی به این پرسش میپردازد که:بودنِ یک تجربه برای خودِ تجربهکننده چگونه است؟حافظ این مسئله را به زیبایی در زبان شعر بیان میکند:در نظر بازی ما بیخبران حیرانند«نظر» در حافظ فقط دیدن فیزیکی نیست، بلکه نوعی چارچوب ادراکی و معنایی است.حافظ از زاویهٔ ساخت معنا و تفسیر جهان به مسئله نزدیک میشود.چگونه یک جهان بیرونی برای ذهن انسان به یک جهان معنادار تبدیل میشود؟به زبان ساده:ما جهان را فقط با چشم نمیبینیم، با ذهن خود میبینیم. هر کسی از ظن خود شد یار مناز درون من نجست اسرار مناین بیت یک ایدهٔ بسیار عمیق دربارهٔ رابطهٔ مشاهدهکننده و واقعیت بیان میکند.دو فرد ممکن است با یک پدیدهٔ واحد روبهرو شوند، اما تجربههای کاملاً متفاوتی بسازنداین بیت نشان میدهد که انسانها جهان را فقط دریافت نمیکنند، بلکه آن را بر اساس تجربه، باور، حافظه و چارچوب ذهنی خود تفسیر میکنند.این دیدگاه با یافتههای علوم شناختی جدید هماهنگ است. ادراک، یک تصویر مستقیم از جهان نیست، بلکه فرآیندی فعال برای ساختن معناست.یک رویداد واحد میتواند برای افراد مختلف معناهای متفاوت داشته باشد، زیرا هر فرد جهان را از منظر مدل درونی خود تجربه می کند.همچنین اندیشهٔ مولوی را نباید به یک نظریهٔ علمی درباره کوالیا تبدیل کرد، اما میتوان از آن یک بینش فلسفی مهم استخراج کرد:انسان فقط در جهانی از ماده زندگی نمیکند، بلکه در جهانی زندگی میکند که برای او معنا، ارزش و تجربه دارد.ماده شرط وجود جهان فیزیکی است، اما آگاهی و کوالیا شرط ظهور جهان تجربهشده و معنادار هستند.شاید مسئلهٔ اصلی آگاهی این نباشد که ماده مهمتر است یا ذهن، بلکه این باشد که چگونه از تعامل میان ماده، بدن، مغز، معنا و تجربه، یک جهان درونی پدیدار میشود.در یک بیان کوتاه:ماده بدون تجربه، ساختاری فیزیکی است؛ اما ماده در حضور آگاهی به جهانی از معنا و تجربه تبدیل میشود.این پرسش، نقطه مشترک میان اندیشهٔ مولوی و پژوهشهای جدید درباره آگاهی است:چگونه واقعیت بیرونی به واقعیت درونی تبدیل میشود؟جمشید قسیمیt.me/marzockacademy
آیا کوالیا مقدم بر ماده است؟بازخوانی اندیشهٔ مولوی دربارهٔ تجربه، معنا و ظهور جهان در گفتوگو با علوم شناختی معاصرمقدمهیکی از عمیقترین پرسشهای فلسفهٔ ذهن و علوم شناختی این است که رابطه میان جهان فیزیکی و تجربهٔ درونی انسان چگونه شکل میگیرد. علوم جدید توانسته است بسیاری از سازوکارهای مغز را توضیح دهد؛ از فعالیت نورونها و شبکههای عصبی گرفته تا فرآیندهای ادراک، حافظه و تصمیمگیری. با این حال، یک پرسش اساسی همچنان باقی است:چگونه فرآیندهای مادی مغز به تجربهای درونی تبدیل میشوند؟چگونه امواج نور به تجربه رنگ، ارتعاشات صوتی به موسیقی و فعالیتهای عصبی به احساس عشق، زیبایی یا درد تبدیل میشوند؟این مسئله در فلسفهٔ ذهن مدرن با مفهوم کوالیا شناخته میشود. کوالیا به کیفیتهای پدیداری تجربه اشاره دارد؛ یعنی آن جنبه از آگاهی که فقط از منظر فرد تجربهکننده قابل دسترسی است.پرسش بنیادین این است که آیا جهان تجربهشده انسان فقط حاصل وجود ماده است یا اینکه ظهور جهان برای موجود آگاه، به کیفیت ادراک، معنا و تجربهٔ درونی وابسته است.این پرسش ما را به یکی از مهمترین تفاوتها میان جهان فیزیکی و جهان زیسته هدایت میکند. ماده میتواند مستقل از ذهن وجود داشته باشد، اما جهانی که انسان تجربه میکند، صرفاً مجموعهای از ذرات و نیروهای فیزیکی نیست؛ بلکه جهانی است سرشار از معنا، ارزش و تجربه.در این نقطه میتوان میان اندیشهٔ مولوی و پرسشهای علوم شناختی جدید گفتوگویی مفهومی ایجاد کرد.مولوی و تقدم معنا بر ظاهردر اندیشهٔ مولوی، میان ظاهر و معنا تفاوتی بنیادی وجود دارد. جهان صرفاً آن چیزی نیست که در سطح حواس آشکار میشود، بلکه دارای لایهای عمیقتر است که در تجربه و ادراک انسان شکل میگیرد.مولوی میگوید:ای برادر تو همان اندیشهایمابقی تو استخوان و ریشهایاین بیت را نباید به معنای یک نظریه علمی درباره ذهن تفسیر کرد، اما یک نکته فلسفی مهم در آن وجود دارد: هویت انسان فقط با ساختار مادی بدن تعیین نمیشود، بلکه با ساحت درونی، اندیشه، آگاهی و تجربهٔ او ارتباط دارد.از نگاه مولوی، انسان موجودی نیست که فقط در جهانی مادی زندگی کند، بلکه موجودی است که جهانی معنادار را تجربه میکند.آیا مولوی کوالیا را مقدم بر ماده میداند؟اگر منظور از تقدم کوالیا بر ماده این باشد که ماده وجود خارجی ندارد و تنها ذهن واقعی است، چنین تفسیری از اندیشهٔ مولوی دقیق نیست.مولوی را نمیتوان فیلسوفی دانست که وجود جهان مادی را انکار میکند.اما اگر منظور این باشد که ماده بدون تجربه و آگاهی نمیتواند به جهان معنادار انسانی تبدیل شود، آنگاه میتوان میان اندیشهٔ مولوی و مسئلهٔ کوالیا ارتباطی عمیق برقرار کرد.به بیان دقیقتر:ماده میتواند بنیان جهان فیزیکی باشد، اما تجربه و آگاهی شرط ظهور جهان زیسته برای انسان هستند.یک گل از دیدگاه فیزیک مجموعهای از مولکولها، ساختارهای شیمیایی و ویژگیهای نوری است. اما برای انسان میتواند نماد زیبایی، عشق، خاطره یا زندگی باشد.بنابراین گل تجربهشده، فقط یک شیء فیزیکی نیست؛ بلکه نتیجهٔ تعامل میان واقعیت بیرونی و ساختار ادراکی انسان است.از ماده فیزیکی تا جهان تجربهشدهعلوم شناختی معاصر نیز به شکلی متفاوت به همین موضوع نزدیک شده است.بر اساس نظریههایی مانند پردازش پیشبینانه و استنباط فعال، مغز جهان را به شکل مستقیم و خام دریافت نمیکند. مغز دائماً مدلی درونی از جهان میسازد و اطلاعات حسی را بر اساس این مدل تفسیر میکند.آنچه انسان تجربه میکند، حاصل تعامل میان واقعیت بیرونی و مدل درونی مغز است.بنابراین تجربهٔ انسانی فقط بازتاب جهان نیست، بلکه ساختاری است که از رابطه میان جهان، بدن، مغز و معنا شکل میگیرد.در این نگاه، کوالیا ماده را ایجاد نمیکند، اما بدون کوالیا ماده برای موجود آگاه به جهان تجربهشده تبدیل نمیشود.مولوی و محدودیت زبان در انتقال تجربهیکی از مهمترین نقاط ارتباط میان اندیشهٔ مولوی و مفهوم کوالیا، تأکید او بر محدودیت زبان در بیان تجربه است.مولوی میگوید:هر چه گویم عشق را شرح و بیانچون به عشق آیم خجل باشم از آناین بیت بیانگر یک مسئله عمیق فلسفی است:توصیف یک تجربه، برابر با داشتن آن تجربه نیست.ممکن است فردی تمام اطلاعات علمی درباره عشق را بداند، اما این دانش جایگزین تجربهٔ واقعی عشق نمیشود.همین مسئله در فلسفهٔ ذهن جدید نیز مطرح است. آیا توصیف کامل فرآیندهای عصبی میتواند تمام کیفیت درونی تجربه را توضیح دهد؟این همان فاصلهای است که میان توصیف علمی از بیرون و تجربهٔ زیسته از درون وجود دارد.تجربه، معنا و مفهوم ظهوریکی از مفاهیم مهم در علوم جدید، مفهوم ظهور است. بر اساس این دیدگاه، ویژگیهای پیچیده میتوانند از سازمانیافتگی عناصر سادهتر پدیدار شوند.@marzockacademy
نمونه ای از سرسام خبری و تحلیل انتقادی آن قربان عباسی وال استریت ژورنال به نقل از یک دیپلمات ایرانی:«مقامات ایرانی از ضعف سیاسی ترامپ آگاهند و در صورت لزوم به دنبال سوءاستفاده از آن هستند. در صورت شکست تلاشهای دیپلماتیک، سپاه در حال بررسی انجام حملات پیشدستانه است، حتی اگر ایالات متحده حملهای انجام ندهد.» این نمونه خبر، مثال کلاسیکی از «عملیات روانی خبری» (News-Driven Psychological Operation) و جنگ روایتی است که دقیقاً برای ایجاد سرسام خبری، تناقض و کوری استراتژیک طراحی میشود.برای نقد و بررسی حرفهای و استراتژیک این خبر، باید آن را از سه زاویهٔ «منبعشناسی»«مغالطههای منطقی-روایتی» و«تحلیل استراتژیک» کالبدشکافی کنیم:۱. نقد منبعشناسی و ساختار خبر (شناسایی نویز)ارجاع به «دیپلمات نامشخص»: خبر به «یک دیپلمات ایرانی» بدون نام و سمت اشاره میکند. در ادبیات رسانهای، استفاده از منابع گمنام برای نسبت دادن ادعاهای سنگین (مثل حمله پیشدستانه)، ابزار کلاسیك برای «خبرسازی» یا «تست واکنش بازار و سیاستمداران» است، نه انتقال حقیقت.تناقض در منبع و ادعا: دیپلماتها طبق تعریف کارکردی، ابزار «دیپلماسی و چانه زنی» هستند. ادعای آگاهی از «تکتیکهای نظامی سپاه برای حمله پیشدستانه» توسط یک دیپلمات ارشد، از نظر پروتکلهای امنیتی و ساختار تصمیمگیری نظامی در ایران، کاملاً زیر سوال است و نشاندهندهٔ عدم سنخیت منبع با محتوای ادعاست.۲. مغالطههای منطقی و روایتی (تحلیل تناقضات)این خبر حاوی چند مغالطه هوشمندانه است که باعث سردرگمی مخاطب میشود:مغالطهٔ «ترکیب مفاهیم متضاد» (False Juxtaposition): خبر «ضعف سیاسی ترامپ» را کنار «حمله پیشدستانه سپاه» قرار میدهد. از منظر استراتژیک، اگر دشمن در ضعف سیاسی باشد، لزوم و منطق بازدارندگی ایجاب میکند که از تصعید (Escalation) مستقیم نظامی پرهیز شود تا او به اتحاد داخلی نرسد. نسبت دادن تصمیم «حمله پیشدستانه» در زمان ضعف حریف، از نظر منطق بازیها (Game Theory) یک تناقض رفتاری است.مغالطهٔ «نیتخوانی و تعمیم»: خبر به جای گزارش یک «اقدامات یا تحرکات عینی»، بر برچسب زنی روی «نیات» تمرکز دارد (مقامات آگاهند... سپاه در حال بررسی است...). این نوع روایتگری قابل اثبات یا رد کردن نیست و هدف آن صرفاً ایجاد «ابهام استراتژیک» و «تعلیق روانی» در جامعه است.۳. کالبدشکافی از منظر تفکر استراتژیک (رفع کوری استراتژیک)اگر این خبر را بدون نقد بخوانید، دچار کوری استراتژیک میشوید؛ یعنی تصور میکنید جنگ حتمی است یا تصمیمات بر اساس هیجان گرفته میشوند. اما تفکر استراتژیک ابعاد پنهان زیر را افشا میکند:ذینفع واقعی روایت کیست؟برای بازارهای مالی: اینگونه اخبار قیمت نفت، دلار و طلا را در لحظه بالا میبرند (سودجویی نوسانگیران)برای فضای داخلی آمریکا: نشان دادن تصویر «تهدید حتمی» برای فشار بر افکار عمومی یا توجیه بودجههای نظامی و سیاستهای تهاجمیتر.برای طرف ایرانی: ایجاد ابهام و بازدارندگی روانی (حتی اگر خبر واقعاً از سمت ایران درز داده شده باشد) تا طرف مقابل حسابوکتاب خود را تغییر دهد.تفاوت «دکترین رسمی» و «سیگنال رسانهای»: دکترینهای نظامی و استراتژیک کشورها در بولتنهای رسانهای افشا نمیشوند. دکترین نظامی ایران متکی بر «پاسخ پشیمانکننده و بازدارندگی» تعریف شده است. مطرح کردن «حمله پیشدستانه» در یک رسانه غربی به نقل از فردی گمنام، سیگنالدهی رسانهای است نه «تغییر دکترین نظامی».چگونه با این خبر مواجه شویم؟ (چکلیست مواجهه)وقتی با چنین اخباری مواجه میشوید، این ۳ سؤال استراتژیک را از خود بپرسید:واقعیت عینی (Fact) چیست؟(پاسخ: فقط انتشار یک مقاله در وال استریت ژورنال؛ هیچ تحرک یا دستور رسمی ثبت نشده است)چه کسی سود میبرد؟ (پاسخ: رسانههای پرکلیک، نوسانگیران بازار، و شاهینهای جنگطلب در هر دو طرف)آیا دکترین کلان تغییر کرده است؟ (پاسخ: خیر، رفتارهای کلان کشورها بر اساس موازنه قدرت و منافع ملی تغییر میکند، نه مصاحبههای افشاگری غیررسمی)به این ترتیب، با تفکیک «شایعه و سیگنال» از «واقعیت و دکترین»، ذهن شما دچار سرسام خبری نشده و دچار کوری استراتژیک نمیشوید.t.me/marzockacademy
🎈 عنوان ویدیو : آیا ریاضیات زبان واقعی جهان است؟ | گفتگو : دکتر مهدی شفا با دکتر هادی صمدی درباره فلسفه علم و تکامل شناخت.t.me/marzockacademy
سیری در بلیگانی اسلام✍ژیژک t.me/marzockacademy
یکشنبه: فیزیکالیسم — نقد پدیدارشناختی تجربهٔ زیسته پیش از هر تحلیلِ عصبی، خود واجدِ معناست؛ درد، پیش از «فعالیتِ نورونی»، امری اولشخص است. 1-آیا رنج را میتوان کاملاً از بیرون (مغز، آمار) شناخت، یا حقیقتش فقط از درون در دسترس است؟ 2-آیا توضیح کامل فعالیتهای…درود...در راستای مبحث و سوالات امروز: از نظر بنده ، نقد پدیدارشناختی به فیزیکالیسم نه یک مجادلهٔ نظری، بلکه واقعیت روزمره ی اتاق درمان است ، پاسخی که میدهم، از دل همین یستر بیرون می آید...دو نگاه به یک رنج،،،،فیزیکالیسم به من میگوید رنج بیمار افسرده، کاهش سروتونین و بیش فعالی قشر پیش پیشانی است... باید عرض کنم این گزاره علمی، دقیق و ضروری است... اما وقتی او میگوید (در چاهی عمیق افتاده ام که صدایم به جایی نمیرسد) ، من با فعالیت نورونی مواجه نیستم ، بلکه با یک جهان زیسته روبه رو هستم.... تجربهٔ زیسته، پیش از هر تحلیل عصبی، خودبنیاد و واجد معناست. ـ معنایی که از دل فقدان و داستانهای فروپاشیده تراوش میکند... این درد ، پدیداری اول شخص است که تنها در افق آگاهی یک (من) تاریخی و جسمانی قابل درک است... منِ درمانگر، برای فهم آن، باید نورونها را به شیوهٔ پدیدارشناختی در پرانتز بگذارم و وارد میدان او شوم.... و اما شناخت بیرونی، حقیقت درونی،،،آیا رنج را میتوان کاملاً از بیرون (مغز، آمار) شناخت؟ پاسخ بنده ، برآمده از سالها ممارست این است ، خیر ، اما این دو قلمرو را باید تفکیک کرد....بر این باورم که شناخت از بیرون به من نقشه ای دقیق از قلمرو رنج میدهد ، اینکه کدام مسیرهای عصبی درگیرند، خطر خودکشی چقدر است، کدام دارو تاب آوری زیست شناختی را بالا میبرد... این نگاه، (علت) را جستجو میکند و ارزش حیاتی خود را دارد... اما حقیقت رنج، خودِ قلمروِ تجربه شده است، نه نقشهٔ آن...معتقدم حقیقتِ رنجِ بیمار من در گرهٔ معنایی میان خیانت همسر و فروپاشی (اعتماد) به عنوان یک ارزش وجودی است، در شرمی که در رگهای هویت جریان دارد... اینها داده های اول شخصی هستند که اساساً به زبان سوم شخص و عصب شناختی قابل ترجمه نیستند... آنجا که فیزیکالیسم (درد) را میبیند، پدیدارشناسی (رنج) را میشنود... درد، سیگنال است ، رنج، داستانِ آن درد است که با معنا، تاریخچه و رابطه آمیخته شده...سنتز ضروری در درمان،،،،پس تکلیف چیست؟متذکر میگردم که انتخاب میان مغز و معنا، بیرون و درون، دامی خطرناک است... در مقام درمانگر، از فیزیکالیسم پراگماتیک برای تثبیت زیستی بیمار بهره میگیرم ـ دارو مغز را به محلی امن تر برای سکونت تبدیل میکند... اما گوهر درمان در قلمرو پدیدارشناختی رخ میدهد ، آنجا که بیمار، در حضور همدلانهٔ من، روایت منحصربه فرد رنجش را کشف میکند، قطعات پنهان تجربه اش را پیوند میزند و معنایی نو می آفریند... رنج یک معمای عصبی نیست که حل شود ، یک پرسش وجودی است که باید زیسته شود و در افق معنا جای گیرد... هدف درمان، نه صرفاً خاموش کردن آژیر نورونها، که پرورش انسانی است که با داستان دردناکِ از آنِ خود، اصیل تر زندگی کند... رنج را از بیرون نمی توان کاملاً شناخت، اما میتوان از بیرون یاری رساند تا فرد، حقیقت درونی اش را خود دریابد و از آن فراتر رود...((موذن))t.me/marzockacademy
یکشنبه: فیزیکالیسم — نقد پدیدارشناختیتجربهٔ زیسته پیش از هر تحلیلِ عصبی، خود واجدِ معناست؛ درد، پیش از «فعالیتِ نورونی»، امری اولشخص است. 1-آیا رنج را میتوان کاملاً از بیرون (مغز، آمار) شناخت، یا حقیقتش فقط از درون در دسترس است؟2-آیا توضیح کامل فعالیتهای مغزی میتواند، چگونگی تجربه درد را توضیح دهد ؟ 3. تفاوت میان دانستن اینکه درد در مغز چگونه ایجاد میشود و دانستن اینکه درد برای فرد چگونه است ،چیست ؟4-. آیا تجربهٔ اولشخص واقعیتی مستقل از فرایندهای مغزی دارد، یا فقط شیوهای خاص از توصیف همان فرایندهاست؟5-. اگر دو نفر الگوهای عصبی مشابهی هنگام درد داشته باشند، آیا تجربهٔ آنها نیز الزاماً یکسان است؟5. آیا پدیدارشناسی صرفاً محدودیت روشهای علمی ,را نشان میدهد یا واقعاً مبانی هستیشناختی فیزیکالیسم را به چالش میکشد؟ t.me/marzockacademy