#یه_داستان⬅️چراغی در دل تاریکیمردی بود که سالها برای رسیدن به آرزویش تلاش کرده بود؛ اما هر بار که…
انتشار: 2026/08/19 04:54 UTCدریافت: 2026/08/20 09:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 09:50 UTC
#یه_داستان⬅️چراغی در دل تاریکیمردی بود که سالها برای رسیدن به آرزویش تلاش کرده بود؛ اما هر بار که قدمی جلو میگذاشت، مشکلی تازه سر راهش قرار میگرفت. کمکم خسته شد و یک شب، در اوج ناامیدی، کنار جادهای نشست و با خودش گفت:«شاید دیگر قسمت من نیست... شاید باید دست بکشم.»همان لحظه پیرمردی را دید که چراغ کوچکی در دست داشت و در تاریکی راه میرفت.مرد با تعجب پرسید:«پدرجان، با این چراغ کوچک میخواهی تمام این جاده تاریک را روشن کنی؟»پیرمرد لبخندی زد و گفت:«نه پسرم... قرار نیست تمام جاده را روشن کنم. همینقدر نور کافی است که قدم بعدیام را ببینم.»مرد لحظهای سکوت کرد.پیرمرد ادامه داد:«زندگی هم همین است. خدا قرار نیست همیشه تمام مسیر را یکجا به ما نشان بدهد. گاهی فقط به اندازهی یک قدم نور میدهد؛ اما اگر همان یک قدم را با امید برداری، قدم بعدی خودش روشن میشود.»مرد از جا بلند شد. هنوز مشکلاتش سر جایشان بودند، هنوز آینده نامعلوم بود؛ اما دیگر ناامید نبود.آن شب فهمید:گاهی امید یعنی مطمئن نباشی فردا چه میشود، اما باور داشته باشی که خدا تو را در تاریکی رها نمیکند.پس اگر امروز راهت تاریک است، ناامید نشو...شاید خدا فقط منتظر است یک قدم دیگر برداری. موســسه فــرهنگی هــنرینوآوران هــنرمنــد شــهــر"مــشـهــدهــنـرمـنــد⭐️"📷 اینستاگراممون🛡 کانال بله✈️ @MashhaDhonarmanD


