در سالن بدنسازی میخواند:«تو این روزای بیکسی، اگه به دادم نرسی، یه روز میاد که دیر شده نمونده از م…
انتشار: 2026/07/02 09:20 UTC
در سالن بدنسازی میخواند:«تو این روزای بیکسی، اگه به دادم نرسی، یه روز میاد که دیر شده نمونده از من نفسی...»انگار میدانست.محسن رشیدی خانیآبادی ۴۲ ساله بود. لُر بختیاری. اهل بهارستان اصفهان. صاحب آژانس املاک. مردی که از هشتسالگی پدرش را از دست داد و از نوجوانی نانآور خانواده بود. او دو دختر نوجوان را از سهسالگیشان بزرگ کرده بود، انگار بچههای خودش بودند. و خودش یک دختر چهارساله هم داشت.شب ۱۹ دیماه، قبل از اینکه از خانه بیرون برود، به همسر و مادرش گفت: «شاید دیدار آخر باشد.» رفت.میدانست و رفت.به کسی که میخواست بمانَد گفت: «اگه من نروم، تو نروی، دیگری نرود، پس چه کسی باید برود؟»در خیابانهای بهارستان اصفهان، جلوی چشم محسن، به دوستش شلیک کردند. دوید که نجاتش بدهد. با مأموران درگیر شد. میخواست پیکر دوستش را تنها نگذارد.از پشت به او شلیک کردند.خانوادهاش پنج روز بین بازداشتگاهها و سردخانهها دنبال او گشتند. وقتی پیکرش را در باغ رضوان اصفهان پیدا کردند، مأموران شرط گذاشتند: «امضا کنید که بسیجی بود.» بگویید به دست مردم کشته شد. میخواستند نام او را هم بدزدند.خانواده قبول نکردند.ادامه👇
