درود.من یه دختر۲۴ساله ام، که تو یه خانواده پرجمعیت و پر مشکل درروستایی بدون امکانات بزرگ شده از بچگ…
انتشار: 2026/08/18 06:03 UTCدریافت: 2026/08/19 15:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 15:55 UTC
درود.من یه دختر۲۴ساله ام، که تو یه خانواده پرجمعیت و پر مشکل درروستایی بدون امکانات بزرگ شده از بچگی یکم بیش فعال بودم و عاشق پیشرفت تو علم.موقعی که ابتدایی رو تموم کردم دیگه نذاشتن درس بخونم،مردم روستامون از لحاظ فرهنگ یکم فقیر بودن ودخترا روبه شدت محدود میکردن،بطوری که حتی درلباس پوشیدن و نوع رفتارشون وحتی در طرز تفکرشون هم دخالت میکردن و درس خوندن همون ششم از سرشون زیاد بوددخترای روستا وقتی ششم رو تموم میکردن خوشحال میشدن چون دیگه وقت ازدواج بود ولی من مثل بقیه نبودم ذهنم مدام به سوی رویاهای دور پرواز میکرد و خواسته های خودم من میخواستم رو پای خودم وایستم و به دخترا یاد بدم باید برای خودشون باشن باید آرزو داشته باشن باید هدفمند باشن .ولی نشد،وقتی مدرسه تموم شد مشکلات خانواده بیشتر چشمم اومد و منو درگیر خودش کرد( دعوای پدر مادرم، اعتیاد پدر و تلاش مادرم برای ترک دادن و ... و ... هرچند پدرم پاک شد آخرش ولی ما همه چیمون رو باختیم انگار یه زلزله اومده بود همه چی رو ویران کرده بود) متاسفانه بیشتر از همه هم من خودمو گم کردم افسرده شدم تو ذهنم دنیای خیالی خودمو ساخته بودم. بعد یه مدت ناراحت که میشدم یا کسی سرم داد میزد دستام بی طاقت میشدنو خیلی مشکلات دیگه که نمیشه تو یه پیام خلاصه کردش.یه روز قبل تولد ۱۸ سالگیم رفتم خانه بهداشت منوفرستادن پیش دکتر شهر برای درد های عجیب جسمی ولرزش و بیطاقتی دستام واون دکتر بهم فهموند که وضعم وخیمه باید برم پیش روانشناس، نرفتم نمیتونستم مهر دیوانگی بزنم رو پیشونیم اونم بین مردم ناآگاهی که بینشون زندگی میکردم ولی خودم میتونستم خودمو خوب کنم یاد گرفته بودم که اگه مشکلی داشتم خودم حل کنم.اون روز موقع برگشتن بنر رتبه برترای کنکور رو دیدم دنیا انگار یهو رو سرم خراب شد این رویای من بود این همون چیزی بود که من هنوزم تو سوگش بودم.بعد دیدن اون بنر دیگه حتی دنیای خیالیم هم نابود شد شب و روزم شده بود گریههای پنهانی ، برای خودم ،آرزوهام، برای منی که ۱۸ سالم بود ولی هنوزم همون دختر ۱۲ ساله بودم که گفتن حق نداری بری مدرسه. همیشه هرجا کتابی گیر میآوردم رو میخوندم تا یکم بیشتر بدونم از جهالت بیزار بودم وسواس بیمارگونه ای دارم نسبت به نادانی.و روزی فهمیدم که من میتونم مدرک بگیرم و کنکور بدم و برم دانشگاه این شده بود یه امید برام، من دیگه بچه نبودم که بتونن جلومو بگیرن چیزی هم برای از دست دادن نداشتم در واقع، باید شانسمو امتحان میکردم،اسفند ماه رفتم ثبت نام کردم چیزی به اسم بزرگسالان که نه آموزشی داشت نه کتابی بود فقط فرصت یه امتحان برای گرفتن مدرک ولی با همینها بازم خوشحال بودم از هرجا که تونستم کتابی گیر آوردم و خوندم اون موقع گوشی و دسترسی به اینترنت و ..نداشتم خیلی سخت شد سه پایه راهنمایی روباهم خوندم و تهش رسیدم به دهم و رشته تجربی خیلی خوب بود همه چی مدیر و معلمای مدرسه با اینکه کمکی نمیکردن ولی بهم امید داشتن یازدهم هم خوب بود ولی وقتی رسیدم دوازدهم ،سال ۱۴۰۴ کنکور باید میدادم . دیگه کم آوردم به آموزش نیاز داشتم خودخوان نمیشد دوازدهم رو تموم کرد و برای کنکور خوند منابع نیاز داشتم آموزش و خیلی چیزها و متاسفانه این بین کلیهام هم سنگ درآورده بود . با هزار تا زحمت گوشی خریدم که کاش نمیخریدم درگیر مجازی شدم و ضعیف ، دلیلش هم این بود که تا به حال هیچ دوستی نداشم با هیچ کسی حرف نزده بودم چه مذکر چه مونث من تا پارسال با هر شخصی به جز افراد خانواده هم صحبت میشدم قلبم میرفت رو هزار ولی مجازی خوب بود آدماش منو میفهمیدن. ومتاسفانه گند زد به رویای من ، رسیده بودم به روز کنکور روزی که بزرگترین رویای من بود ولی گند زدم. امسال بازم خواستم کنکور بدم.الان که دارم اینو مینویسم فقط سه روز مونده به کنکور دومم ولی متاسفانه من بازم برای این آزمون کافی نیستم.حس میکنم تمام تلاشم پوچ شده .تو مدتی که جنگ شد با رفتن نت منابع درسی منم قطع شد خیاطی یاد گرفتم کاری که مورد علاقه مادرم و خواهرامه اونا میخوان ازم یه خیاط ماهر بسازن و یه خانم نمونه من به خیاطی به چشم کار نگاه نمیکردم فقطوفقط برای درآمد برای رسیدن به آرزوم برای تهیهی کتاب و منابع. ولی اونا میگن تو دیگه خیلی بزرگ شدی برای درس خوندن.ناراحت میشم از حرفشون ولی نمیتونم به حرفشون گوش کنم. نیاز به راهنمایی یه فرد آگاه دارم من میخوام برم دانشگاه میخوام از خونه یکم دورشم دارم خفه میشم اینا هیچوقت اجازه ندادن من خودمو بشناسم. تو ۱۲ سالگی گیر کردم