https://www.instagram.com/masoudhabibpourr?igsh=MTA5cmFrdWt6Z3F4dg%3D%3D&utm_source=qrاینستاگرام
انتشار: 2026/08/19 17:32 UTCدریافت: 2026/08/21 04:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 04:50 UTC
پستهای تلگرام — مستانه
#برداشت_آزاد@mastanegi*مصاحبه با یک فاحشه از اسلام آباد*یک زن پیش از فاحشگی چه مراحلی را طی میکند؟برای نوشتن در این مورد، دوستی از اسلامآباد قرار ملاقاتی با یک فاحشه برایم ترتیب داد. من از لیاح به اسلامآباد سفر کردم و دوستم مرا به منطقهای پرجمعیت برد. پس از گذر از کوچههای باریک و کمنور، جلوی خانهای ایستادیم و در زدیم.زنی زیبا در را باز و مودبانه به ما سلام کرد، درست مثل یک فاحشه سنتی اهل لکنو. دوستم مرا همانجا گذاشت و رفتفاحشه مرا به درون برد و اشاره کرد روی مبل بنشینم. خودش هم روی مبل روبرویی نشست. از گوشه چشمم به او نگاه کردم. او به طرز خیره کننده ای زیبا بود.در حالیکه لیوانی آب به من میداد، گفت:«آقا دوستتان گفت شما نویسنده اید»با غروری فروتنانه پاسخ دادم:«خب... من فقط تلاش میکنم کلمات شکسته را کنار هم بچینم»در حالیکه مستقیم به چشمانم نگاه میکرد پرسید:«چرا این همه راه از لیه به اسلامآباد سفر کردی تا درباره یک فاحشه بنویسی؟ میتوانستی صدها فاحشه را هم در لیه پیدا کنی»با خشم به او خیره شدم.پیشاز آنکه بتوانم پاسخی دهم، پُک بلندی از سیگارش زد و در حالیکه حلقهای از دود بینقص را از لبهای زیبایش فوت میکرد گفت:«آقا به نظر من شما یک نویسنده دست دوم هستید،یک نویسنده واقعی با دقت به اتفاقات اطرافش نگاه میکند»سخنان او عرق بر پیشانیام نشاند اما از سخنان حکیمانه و روشنگرانهاش شوکه شده بودم.همینطور که سخن می گفت، گونههایش از خشم سرخ شده بود. جرعهای آب نوشید و ادامه داد:«آقا در این جامعه، قاضی عدالت را میفروشد ولی فقط زنی که بدنش را میفروشد تحقیر می شودسیاستمداران وجدان خود را میفروشند ولی شما آنها را رهبر مینامید.اما تجارت بدن یک فاحشه درمانده، قلب شما را جریحهدار میکند»«پزشکان اینجا از مرگ سود میبرند ولی شما آنرا حرفهای شریف مینامید.وکلا و پلیس رشوه میگیرند و پروندههای ساختگی تشکیل میدهند،پلیس در برخوردهای ساختگی بیگناهان را میکشد،افرادی که در وفاداری به کشور سوگند یاد میکنند، از پشت به آن خنجر میزنند.قوانین زیر پا گذاشته میشوند تا دولتها ساخته یا سرنگون شوند»«منابع و مشاغل ملت در روز روشن مصادره میشوندکشور از نظر اقتصادی فلج شدهدولتی در درون دولت ایجاد میشود.کسانی که حقوق خود را مطالبه میکنند خائن نامیده میشوندرسانهها روز را به شب تبدیل میکنند.روزنامهنگاران قلمهای خود را به چند سکه میفروشند»«معلمان با آینده کودکان بازی میکنند.آموزش و پرورش اکنون فقط یک تجارت دیگر است.همه چیز از بالا تا پایین برای فروش استهر بخشی در این کشور بوی فساد میدهد اما فقط فاحشه منفور است،کسی که بدن خود را میفروشد تا آتش درون شکمش را شعلهورتر کند»همینطور که گوش میدادم، عرق از چین و چروک پیشانیام جاری شد،درست مثل بارانی که از سقف چکهکن خانه یک مرد فقیر میچکد.او یک دستمال کاغذی به من داد و گفت:«آقا...در جامعهای که شما در آن زندگی میکنید وجود فاحشه چیزی جز یک نعمت نیست»به حرفهایش لبخند کمرنگی زدم و با خودم فکر کردم:«او فقط دارد از حرفه فحشای خودش دفاع میکند»ادامه داد:«اگر ما فاحشهها آتش این مردان گرگنما را سرد نکنیم،آنها دختران بیگناه حوا را غارت میکنند،معصومیت آنها را له میکنند و گوشت بدنشان را میدرند»من این همه راه را از لیّا با سوالات زیادی در ذهن آمده بودم،اما حالا همه آنها ناپدید شده بودنداو همچنان صحبت میکرد، و من که خودم را نویسنده و روشنفکر میدانستم،در برابر خرد یک فاحشه زبانم بند آمده بودبلند شد، کنارم نشست و پرسید:«آقا تا حالا دیدهاید سگی آب بنوشد؟»از این پرسش ناگهانی تعجب کردم و گفتم: «بله»او پُکی از سیگارش زد، نزدیکتر خم شد و گفت:«آقا...همان آدمهای محترم این شهر که ردای قدیسی به تن دارند تا امثال شما را گول بزنند،وقتی پیش ما میآیند،پاهایمان را مثل سگی که آب را میمکد لیس میزنند»سپس به ساعت دیواری نگاه کرد و من آرام بلند شدم و به سمت در رفتماز پشت سر مرا صدا زد:«آقا...اگر واقعاً میخواهی نویسنده شوی،در مورد زنانی که بدن خود را میفروشند ننویس، درباره کسانی بنویس که وجدان خود را میفروشند.آنوقت دیگر لازم نیست از لیه به اسلامآباد سفر کنی»«در قلمت شجاعت پیدا کن»*آیا حرف اشتباهی زد؟*او آینهای دربرابر من و کل جامعهمان گرفت
تو فعلا خودتو به زندگی وصل نگهدار قول ميدم اين روزا هم بگذره...#شبتونآروم
هیچ نیمه ی گمشدهای وجود ندارد!تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها، ما با کسی حال خوشی داریم؛حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همهی عمر …آنتوان_چخوف@mastanegi
💬اینجا یادبودی از یک «تا ابد» آرمیده. ابدیتی که تاریخ انقضا داشت! عکاس کمی عقب میرود و جلو میآید، لابد به مرد میگوید با احساس بیشتری زن را در آغوش بکشد. مرد صورتش را نزدیکتر میآورد و زن را محکمتر میگیرد. عکاس میگوید خوب است چندبار شاتر دوربین را میزند، یک روز هم دعوتشان میکند عکسها را ببینند و نظر بدهند. به این عکس که رسیدهاند شاید توی دلشان غنج زده است. حال خوب توی رگهایشان دویده است. شاید یاد معاشقهای افتادهاند و تنهایشان دوباره گرم شده، عکس را انتخاب کردهاند و تحویل گرفتهاند و زدهاند روی دیوار.t.me/mastanegi%DA%A9%D8%B3%DB%8C چه میدانست روزی عشق توی سرازیری میافتد و آن رابطهی داغ عاشقانه و گرماگرم تنهایی در هم پیچیده به وقت همخوابگی به جائی میرسد که آن دو دیگر تحمل شنیدن صدای همدیگر را هم نخواهند داشت. گرمای نفسهائی که روزی توی صورت هم میزدند حالا به زمستانی سرد و منجمد رسیده است. زندگی، همینطور بی تعارف و بیرحم است🍏
