چقدر برای مردمی که اینجوریمیومدن استقبالتون سخته بیانبدرقتون🥲💔#باید_برخاست
انتشار: 2026/07/06 20:58 UTCدریافت: 2026/08/15 02:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:09 UTC
چقدر برای مردمی که اینجوریمیومدن استقبالتون سخته بیانبدرقتون🥲💔#باید_برخاست
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — مطلع عشق
دنیای بیرحم کاری با ما کرد که بخوانیم :سید علی ابن سید جواد ...
🔺 ما به گرفتگی صدایتان حساس بودیم ما کجا و دیدن تابوت ....😭💔#باید_برخاست#وداع_علویانhttps://t.me/matnaa_sari
خانمم همیشه میگفت #دوستت_دارممن هم #گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند...همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند#کنه به من میچسبی... گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدیاین را که گفت از کوره در رفتم،گفتم #خداکنه تا صبح نباشی... بی اختیار این حرف را زدم.. این را که گفتم #خشکش زد،برق نگاهش یک آن #خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست... بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که #زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم... از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام... هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ... گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در #عصبانیت میشود یک نفر را... مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که #قلبش بایستد ؟!! همسرم دیگر بیدار نشد،دچار #ایست_قلبی شده بود... شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که #لباس_رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش ' امادر#ظاهر،نه... شاید هم زمانی که انتظار داشت #صدایش را بشنوم،اما طبق معمول #وقتش را نداشتم .. کارهایم روبراه شد ،همان وضعی را دارم که همسرم برایم #آرزو داشت ...من اما...آرزویم این است که زمان به #عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت... بعد #مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم #جواب_آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،... خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این #نابود نشوم ... آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر #پدر_شدنم را بدهد... حالا هرشب #لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او #معذرت میخواهم ، اما او آنقدر دلخور است که تا #ابد جوابم را نخواهد داد...
❤️🩹🍃گاهی آدم میماند بین ماندن و #رفتن کدام را انتخاب کند!بماند از بیتوجهی بسوزد یا برود و از #دلتنگی بمیرد؟اما ماندن و گُم شدن در روزمرگی همکم از مُردن نیستباید یکی باشد که در بین تمام دغدغههایش #الویت باشینه گزینهای برای رفع بیحوصلهگی،پس هرجا حس کردیماندنت توهین به احساست است؛بیصدا،حتی بدون بستن چمدانت #بروبگذار بیاید و نبودنت را حس کندکسی که #حضورت را ندید!بگذار تا ابد با جای #خالیات دست و پنجه نرم کند؛گاهی #رفتن و نبخشیدن لطف است نه ظلم!#پروانه_حسینی
