با آقای شهید گفتم...🔸 نماز ظهر بود که به مصلی رسیدم. از پلهها که سرازیر شدم چشمانم به پرچمهای ایر…
انتشار: 2026/07/04 18:57 UTC
با آقای شهید گفتم...🔸 نماز ظهر بود که به مصلی رسیدم. از پلهها که سرازیر شدم چشمانم به پرچمهای ایران آرامش گرفته روی پیکر آقای شهید و خانوادهشان روشن و گریان شد. بعد نماز به نزدیکی آنها رفتم و با آقای شهید گفتم...▪️ از آن ساعت نحس گفتم که تنها چند صد متر با محل شهادت ایشان فاصله داشتم... موج و صدای انفجار چشمهایم را به سمت آنجا چرخاند. ابرهای سیاه که رشد میکرد و همه با هم میگفتیم «بیت را زدند»...▪️از آن ساعت نحس گفتم که هیچ کس دوست نداشت حتی فکر کند که شما در آنجا بودید... امید داشتیم به تدبیر اما ...▪️حتی وقتی کسی گفت که «خدا کند آقا طوری نشده باشد» گفتم بد به دل راه ندهید، حتما آقا در محل امنی است...▪️ از آن شب نحس گفتم که از سر درد زیاد خوابیده بودم اما با صدای کف و سوت و هلهله بیدار شدم. اول نفهمیدم برای چه بود، اما وقتی گوشی را نگاه کردم دیدم حرامیها برای شهادت شما شادی میکنند 😭😭😭... اما باز دلم به رفتنت راضی نشد. ▪️از لحظهای گفتم که حرامزاده موزرد گفت شما دیگر نیستید... باز باورم نشد. اما کم کم خبرها میآمد. وای از آن ساعتی که دیگر امیدم نا امید شد، تقریبا همان ساعتی بود که حاج قاسم را از ما گرفتند، یک و نیم بامداد...▪️ از آن دقایقی گفتم که خبر شهادتش به طور رسمی از تلویزیون پخش شد و صدای گریهها بلند شد و با صدای اذان صبح ترکیب شد. انگار که خدا میگوید «الله اکبر» و خدای خامنهای زنده است...🔻 پرچم قرمز خونخواهی در دستم بود و با آقا گفتم: تا زنده هستم خونخواه شما هستم...مسعود براتی۱۳ تیر ۱۴۰۵- تهران

