امیر رفته بود هندوستان برای ادامه تحصیل . از عمده خاطرات امیر ذبح گاو و انتقال گوشت آن بصورت مخفیان…
انتشار: 2025/03/09 21:42 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
امیر رفته بود هندوستان برای ادامه تحصیل . از عمده خاطرات امیر ذبح گاو و انتقال گوشت آن بصورت مخفیانه در صبحدم بود. هند مهد پرستش گاو است. همانقدر که اینجا ما له له می زنیم تا چند کیلویی گوشت گاو بخریم و قاطی گوشت گوسفند چرخ کنیم ، هندوهای گاو پرست له له می زنند تا به هر طریقی احترام گاو را نگه داشته و از عن و گه و لاس آن حاجت بگیرند.تغییر در سیاست های دینی و اقتصادی و تغییر رویکرد هند به جایی رسیده که شده است صادر کننده گوشت گاو. گاو مقدسی که تا دیروز مورد پرستش قرار داشت قرار است سر از سفره های ایرانی ها درآورد.باورش سخت بود اما آنجا واقعی شد که داود برای خداحافظی زنگ زد که قرار است از طریق پرواز دبی به هند رفته و به عنوان دامپزشک نقش ناظر بر ذبح گاوهای هندی را عهده دار شود که قرار است به عنوان گوشت های گاو تنظیم بازار راهی بازارهای ایران شود.. الان او آنجاست و تا چندی دیگر گاوهای هندی معابد لای پلوی ایرانی ها سرو خواهند شد. گوشت مقدس گاوهای هندی خوردن دارد. بفرمایید شام@ME_mosayebi
پستهای تلگرام — دلنوشته ها
پرویز…قسمت را میبینی؟ سالها در میان زاگرسِ بیپناه و جنگلهای خسته تلاش کردی؛در بادهای سرد مأموریت رفتی،زخمها بر تن نشاندی،آتشها را خاموش کردی تا دل زمین آرام بگیرد.اما با همه این رنجها،با همه این راههای بیپایان،سرنوشت چنان چرخید که همراهانت را در حیرتی تلخ رها کردی.قسمت را میبینی…گاهی آنقدر بیرحم است که حتی قهرمانانش را هم در سکوتی سنگین فرو میبرد.
نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتاق روشن بود و پدرم از خاطرات دوران جوانیاش میگفت. او برای هر موضوعی لااقل یک خاطره داشت.از آن خانه، از آن کرسی، از آن چراغ، از آن حیاط پر درخت، از آن صدای دلنشین پدر، تنها خاطرات عمر رفته مانده است.در این سالگرد، جنگ برگشته. خیلی خانهها، ادارات، پادگانها، پلها، مراکز نظامی و انتظامی بمباران شده و هزاران هموطن، همشهری، همکلاس، همکار، آشنا و دوست شهید شدهاند.مادرانی که چشم به راه پسرانشان بودند، با خبر شهادتشان مویه میکنند، صورتشان را خراش میدهند، گیسوانشان را میکنند.اندوهِ این روزها چنان سنگین است که مجالی نگذاشته آنگونه که لازم بود، یادش کنم.لحظهای به خودم میآیم، در میان اخبارِ جنگ و شهادت و درد، از یاد بردم امشب را که شبِ اوست.اگر پدر زنده بود، برای این روزها چه خاطرهای تعریف میکرد؟ برای مادرانی که پسرانشان را از دست دادهاند چه میگفت؟ برای سربازانی که زیر آوار ماندهاند چه خاطرهای داشت؟شاید میگفت از همسایهای که در جنگ اول، بچهاش را زیر کرسی گذاشت و رفت نان بیاورد و وقتی برگشت، خانه را بمباران کرده بودند، بچه نفس نمیکشید.شاید هم میگفت که بعضی غمها را نمیشود در خاطره جا داد.و یا در جنگ جهانی دوم، در سالی که تنها هشت سال داشت، از رفیقش اسماعیل میگفت. آن روز اسماعیل کنار خودروهای نفربرِ انگلیسی و روسی رفت تا کنسرو بگیرد و زیر لاستیکِ همین خودروهای غولپیکر له شد.پدر میگفت ما هیچ ذهنیتی از جنگ نداشتیم. پدران از ترس تجاوز سربازان روس و انگلیس، زنان را داخل تونلها پنهان میکردند تا در صورت ورود به روستا، گزندی به آنها نرسد. اما به قول پدر، بچهها هیچ ذهنیتی جز گرفتن خوراکی از سربازان بیگانه نداشتند و این موضوعی بود که ما از میان حرفهایش، دهها سؤال میپرسیدیم.اکنون پدر نیست، خانهای هم نیست که بروم و خود را مانوسِ آن شبهای خاطرهانگیز کنم.امشب بیست و نهمین سالگرد رفتن اوست.یادش گرامی و روحش محشور باد با همهی جانفداهای وطن بالاخص سربازان جوان تیپ ۳۸۸ ایرانشهر#مهرداد_مسیبی @ME_mosayebi
ننه آقام وقتی می خواست برایم دعا کند میگفت؛ «چراغت از دور بسوزد روله»میان این دعای کوتاه، کلی دعای خیر نهفته بود. او میدید ما عازم شهری و جایی دورتریم به همین خاطر میگفت زنده و پاینده و موفق باشید حتی اگر در جایی غیر از اینجا هستید و من از دیدنتان محرومم. مهم این بود چراغ زندگی و خانه و کاشانه بسوزد و روشن باشد و در سلامت گذران کنیم حتی اگر جای دوری هستیم.چه دعاهایی که برای سربازان وطن از سوی مادران و پدران و مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها گفته شد، و خواستند چراغشان از دور بسوزد، اما افسوس که نه تنها چراغ زندگی آنها نسوخت و خاموش شد بلکه آتش قهر، زندگی و جوانی و آرزوهای طول و دراز آنها را خاموش کرد. چراغی که نسوخت.تسلیت به بازماندگان این عزیزان و جان فداهای وطن تنها کاری است که از ما بر می آید. روحشان شاد#تیپ_۳۸۸#ایرانشهر#مهرداد_مسیبی #سرباز@ME_mosayebi
امشب، هوای این روزها بعد از بیست و یک سال بوی تو را ندارد. بوی همان غذا های ساده خوابگاه، بوی خندههای بلند پشت درهای اتاق ۴۱۸ خوابگاه یک، بوی نیمهشبهایی که درس نمیخواندیم، از زندگی حرف میزدیم و جام جهانی را در اتاقی که کنسولگری ملایری ها نام گرفته بود با یک تلویزیون بلر بیست و یک اینج رنگی که اختصاصی ترین اتاق را ایجاد کرده بود نگاه می کردیم. ما آن روزها نمیدانستیم زندگی چقدر زود از دست رفتنی است.کورش یک مهربان بیادعا، یک پسر خوشاخلاق که قهر کردن بلد نبود، یک رفیق صمیمی روزهای سخت و شیرین. از کلاسهای مشترک دبیرستان تا آن اتاق چهارصد و هجده دانشگاه، همیشه همنشینی دوست داشتنی بودی برای روزهای جوانی یادم هست آن شب که در بیمارستان بستری شدی، باز هم خودت بودی؛ همان کورش همیشگی، با همان لبخند، با همان نگران نبودن از فردا. گفتی: «درست میشه، رفیق.» اما درست نشد.در سالروز تولدت آسمانی شدی. گویی زمین لیاقت نگاه مهربان تو را نداشت، گویی خدا هم بیتاب دیدن مهربانیِ محضِ تو بود.هنوز هم وقتی باد به درِ اتاق میخورد، ناخودآگاه نگاهم به سمت تخت خالی تو میرود. هنوز هم در ۴۱۸، جایت خالی است، در دلمان خالیتر.یادت باشد کورش، هر سال این روز، نه برای غم که برای افتخار رفیق تو بودن، کنار پنجره میایستم و از تو میگویم، از تو که رفتی اما یادت هرگز دلهایشان را ترک نکرد.
با صراف هر روز بازیهای جام جهانی را پیش بینی کن و شانس برنده شدن بیت کوین را بالا ببر.با ثبتنام از طریق لینک زیر، ۵۰ هزار تومان هدیه اولیه دریافت کنید 👇saraf.app/?ref=5YWSC%DA%A9%D8%AF دعوت: 5YWSC« صراف، سرمایهگذاری برای همه »
🌷*تقدیم به سومین مدیرم**مهندس نگهدار اسکندری:*#مهرداد_مسیبیhttps://t.me/Sabzpressدر مسیرهای طولانیِ خدمت،آدمی با مدیران بسیاری همسفر میشود؛اما برخی نه همسفر،که همدردند.نه در پروندهها میمانندو نه در تابلوهای سازمانی؛بلکه در جایی ژرفت تردر حافظهای که به آن میگویند:حافظهٔ مرام.او سومین مدیر دوران خدمتم بود،اما نخستین مدیری که آموختمدیریت،پیش از آنکه فن اداره باشد،اخلاقِ بودن است. و هنوز انسان پیش از عنوان ، معنا دارد.سال هفتاد و نه،پس از هشت سال زیستن در اقلیم محیطزیست کرج و ساوجبلاغو پس از پایان خدمت،با معرفی دکتر ملکپور و مهندس بهزاد—یاران سالهای مهندسین مشاورو همنقشه در ترسیم پوشش گیاهی حوضههای بزرگ این سرزمین—به سازمان جنگلها و مراتع کوچ کردم؛کوچی آرام،اما سرنوشتساز.روز نخست،بیواسطه به اتاق مدیرکل رفتم.پرسشها ساده مینمود:تحصیل، خانواده، فرزندان…اما در پس آن سادگی،چیزی از جنس ِ (دیدن ِ انسان ) نهفته بود.سپس مرا به مهندس مقیمی سپرد؛برای سنجش دانش؛و راه، هموار شد.سالها بعد دانستمکه همه از این در نمیگذشتند؛و برخی برای محک دوبارهبه مهندس بهمن باباخانلو ارجاع میشدند؛چرا که سازمان،آن روزهاهنوز به «اهلیت» بیش از «مدرک» ایمان داشت.زمان گذشتو دههٔ هشتادبا زخمی خاموش از راه رسید؛دردی در کمرکه نه فقط استخوان،که توان ایستادن را نشانه گرفته بود.میراث ورزشهای ناپختهٔ جوانی،تکانهای بیامان لندرور،و ناترازی پنهان ستون فقرات.دردگاه چنان هجوم میآوردکه زمین،امنتر از ایستادن بود.روزی نرسیده به چهارراه خانه،لبِ جوی آب نشستم؛نه از خستگی،که از فرو ریختن فرمان تن.و این،آغاز دو ماه خانهنشینی شد.حکم پزشکانتیغ بود؛و انتخاب منصبر بود وکایروپرکتیک ( باز تنظیم دستی ستون فقرات)و اعتماد به زمان.در آن روزهای کند و سنگین،حمایت بیوقفهٔ مهندس نگهدار اسکندریچون سقفی خاموشبر بالای سرم بود؛چنانکهدغدغهٔ منفقط درمان بود،نه مرخصی،نه پرونده،نه آینده.در میانهٔ همان روزها،زنگ خانه به صدا درآمد.او بود.با دو تن از همکاران—که از میانشان حسین بدریپور را به یاد دارم—آمده بودند برای عیادت.و پاکتی آوردکه نه عدد داشت،نه حساب؛که حرمت داشت.پولی کهنه از جنس کمک،که از تبار مرام بود؛دستی که بیهیاهوبخشی از بار درمان را برداشت.و اینجاست کهبیاختیاریاد سخنِ سایه میافتمآنجا که مرام راچنین تعریف میکند:«در این سرای بیکسیکسی به در نمیزندبه دشتِ پرملالِ ماپرنده پر نمیزندیکی ز شب گرفتگانچراغ بر نمیکندکسی به کوچهسارِ شبدرِ سحر نمیزند»هوشنگ ابتهاج (سایه)اما اودر همان شب،چراغ آورد.بیادعا،بیثبت در صورتجلسه.مهندس نگهدار اسکندریسیزده سالمدیرکل دفتر فنی مرتع بود؛و ما در این سالهاروزهای سخت و روشن بسیاری راکنار هم دیدیم.امروز،چهاردهم دیماه،زادروز اوست.و اوبه خاطر آنکهاولین مدیرم در سازمان جنگلها و مراتع بود،برای منهمیشهبی همتا خواهد ماند؛نه به معنای یگانگی در سمت،بلکه به معنایبیتکراری در انسانیت.برای اوسلامتی آرزو میکنمو روزهاییکه دل،پیش از تقویم،به احترامش بایستد.🌹تولدت مبارک مهندس🌹بازنویسی توسط دوست خوبم رضا معصومی@Sabzpress🍃🍃🍃🍃🍃t.me/Sabzpress%F0%9F%8D%83%F0%9F%8D%83%F0…