نوجوانی بودم که رگ و ریشهام با ارتفاعاتی گره خورده بود که ابرها از دل جنگلهای انبوهش تا پایینتری…
انتشار: 2025/07/04 00:53 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
نوجوانی بودم که رگ و ریشهام با ارتفاعاتی گره خورده بود که ابرها از دل جنگلهای انبوهش تا پایینترین درختان سرازیر میشدند و منظرهای خیالانگیز و بکر به نمایش میگذاشتند؛ گویی طبیعت، هر روز با قلمموی مه، نقشی تازه میآفرید. در آن اردیبهشت عطرآگین، هوای کوهستان نه تنها بوی خاک نمخورده و آویشن وحشی میداد، بلکه عطر مستکننده شکوفههای بهاری در آن میپیچید. در انتهای کوچه خاکی ما، خانهای بود با حیاطی پر از گلهای شمعدانی و دختری که پنج سالی از من کوچکتر بود، ونوشه. اسمش برایم تداعیگر گلهای بنفشه وحشی بود که در دامنههای کوهستان میروییدند؛ لطیف، کمیاب و سرشار از زندگی پنهان. آن روزها، مثل حالا نبود که پلهای ارتباطی به سادگی ساخته شوند؛ حجب و حیا، دیواری نامرئی بین دلها میکشید.روزی، ونوشه با گامهایی مردد اما نگاهی مصمم، برای حل معمای دشوار ریاضی، سراغم آمد. دلم از دیدنش فرو ریخت. قبول کردم، اما ذهنم، آن لحظه که چشمانش را در چشمانم دیدم، از هر معادلهای پیچیدهتر شد. معادلهای که فرمولش عشق بود، نه جبر و هندسه. میدانستم که دیگر معلم نیستم، تنها یک عاشق که دلش میخواهد در دریای نگاه او غرق شود.برخلاف انتظارم، و با وجود دعوتم به داخل خانه که حیاطمان در آن روز آفتابی اردیبهشتی، سایهای دلنشین داشت، ونوشه ترجیح داد همان دم در حیاط بایستد. نور خورشید روی موهای مشکی و گیسبافتهاش مینشست و هالهای از جنس رؤیا دورش میساخت. هر روز، جلسات درس همینطور پیش میرفت؛ من میگفتم و او با دقت گوش میداد، گاهی لبخندی محو بر لبانش مینشست که دنیایم را زیر و رو میکرد، مثل شکفتن یک گل بنفشه در عمق جنگل. اما این فاصله فیزیکی، هر بار حسرت نبودن دستانم روی کتابش را، یا نزدیکی بیشتر به عطر تنش را، در دلم شعلهورتر میکرد. جسارت لمس کردنش، یا حتی دعوتش به داخل، از من گرفته شده بود. هر کلمهی عاشقانهای در گلویم حبس میشد، مثل پرندهای که بالهایش بسته باشد و تنها برای خودش پرپر بزند.یک بعدازظهر اردیبهشتی، بعد از ناهار، دوباره ونوشه برای رفع اشکالی دیگر آمد. هوای کوهستان خنکتر شده بود و صدای جیرجیرکها کمکم به گوش میرسید. تقریباً از برقراری یک ارتباط عمیقتر با او ناامید شده بودم. فکر میکردم این عشق یکطرفه و پنهان، برای همیشه در سینه من زندانی خواهد ماند. آخرین لحظات بود، دیگر هیچ بهانهای برای ماندن وجود نداشت، کتابها بسته شده بودند و سکوت بینمان سنگینتر از همیشه بود. درست قبل از خداحافظی، در یک لحظه باورنکردنی، ونوشه بی هیچ حرفی، هر دو دستش را دور کمرم حلقه کرد. گرمای دستان کوچکش، مثل برق در تمام وجودم پیچید، همانند رگهای بنفشهای که خون را در رگهای گل جاری میکنند. صورتش را نزدیک صورتم آورد و یک بوسه گرم و پرمهر روی گونهام نشاند. بوسهای که بوی بهارنارنج میداد و مزه تمام آرزوهای بر باد رفتهام را داشت. پیش از آنکه بتوانم نفس بکشم، یا حتی واکنشی نشان دهم، با سرعتی باورنکردنی، تا سر کوچه دوید و در پیچ کوچه گم شد. تنها صدای تپش قلبم بود که در سکوت آن غروب اردیبهشت، فریاد میکشید.روزهای بعد، جلسات رفع اشکال همچنان دم در خانهمان ادامه یافت. بوسه ونوشه، مثل یک راز شیرین و ممنوعه، هر روز در قلبم میتپید، اما همین راز، دیواری نامرئی بینمان کشیده بود. بعد از آن اتفاق، احساس رشید نسبت به ونوشه، به طرز عجیبی، کمرنگتر شد. نه اینکه عشقش کمتر شده باشد، بلکه ترسی غریب وجودش را فرا گرفته بود. ترس از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد، ترس از اینکه نتواند انتظارات را برآورده کند؟ یا شاید ترس از دست دادن آن لحظه یگانه که اینقدر ناگهانی و عمیق بود. این تغییر عجیب در احساساتش، برای خودش هم غیرقابل باور بود؛ گویی چیزی در اعماق روحش، از ادامه دادن بازش میداشت و او را به عقب میکشید.سالها گذشت. رشید، مردی شده بود با کولهباری از تجربهها و خاطرات. روزی، در شلوغی شهر، ونوشه را دید. با دو کودک در دستانش و کودکی دیگر در آغوش. ازدواج کرده بود و زندگیاش مسیری دیگر یافته بود. او هم رشید را شناخت. نگاهی کوتاه، پر از سکوت، بینشان رد و بدل شد. نگاهی که هزار حرف ناگفته در خود داشت، هزار "کاش" و "ای کاش". نه کلامی، نه لبخندی، فقط سکوتی تلخ که از میانشان عبور کرد، سنگینتر از هر فریادی. از کنار هم گذشتند و هر یک به سوی سرنوشت خود، دور شدند. رشید، تنها به یاد آن بوسه افتاد. بوسهای که مزه و گرمایش، زیبایی و جسارتش، همچنان ردی عمیق و پاکنشدنی بر خاطراتش گذاشته بود. بوسهای که میتوانست آغازگر داستانی دیگر باشد، اما سرنوشت، مسیر دیگری را رقم زده بود. حسرت آن لحظه از دست رفته، مثل عطر گلهای بنفشه که در اردیبهشت میپیچید و زود محو میشد، تا ابد در قلب رشید ماند.#مهرداد_مسیبی @ME_mosayebi