#قسمت_دویست_و_چهل_و_نهم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️گرفتار شدن خاقان (ادامه)رستم از فتراکش کمند را باز ک…
انتشار: 2026/06/19 18:30 UTC
#قسمت_دویست_و_چهل_و_نهم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️گرفتار شدن خاقان (ادامه)رستم از فتراکش کمند را باز کرد و آن را پشت کوهه ی زینش گذاشت و رخش را برانگیخت و چنان خروشی برآورد که گوش اژدها را کر می کرد؛ کمندش را به هر طرف می انداخت، زمین آنجا را از دلاوران تهی می کرد. جز جنگ هیچ نمی خواست. کمند را به بازو و بر ابرو چین انداخته بود. هر وقت که او بزرگی را از روی زین با خم کمندش می ربود، توس سپهدار صدای بوق و طبل ها را به آسمان می رساند و یکی از ایرانیان دست مغلوب رستم را می بست و او را از دشت به سوی کوه می برد. خاقان از پشت پیل نگاه کرد و زمین آنجا را از خون همچون دریای نیل دید. پیلی را دید که بر پشت کوه بلندی سوار است و دلاوران همه گرفتار خم کمند اویند. رستم گویی کرکسان را از ابر سیاه به زیر می کشید ؛ستاره ها و ماه شاهد جنگ او بودند. خاقان نام آوری را که زبان ایرانیان را خوب می دانست، برگزید و به او گفت: "پیش این شیر مرد برو و به او بگو که بیش از این در این جنگ تندی مکن. سپاه چغانی و شکنی و چینی و وهری از این جنگ بهره ای نمی برند. تنها شاه ختلان و چین مقابل توست و مردم بیگانه با تو سر جنگ ندارند. شاهی مانند افراسیاب است که آتش را از آب نمی شناسد. او بود که جهانی را بدین گونه جمع کرد و برای خود به این جنگ آورد. هیچ کس بی آبرو و دستگاه نیست؛ پس صلح بهتر از این جنگ است."فرستاده با زبانی پرگفتار و دلی هراسناک نزد پیلتن آمد و گفت: "ای بزرگ جنگجو حال که رزمت به پایان آمد، طالب بزم باش. تو از خاقان چین در گذشته هیچ کینه ای به دل نداری. حال اگر او بازگشت تـو هـم بازگرد؛ زیرا اکنون جنگ برای این سپاه تمام شده است. وقتی کاموس به دست تو کشته شد، همه ی جنگجویان از جنگ منصرف شدند."پرستم چنین پاسخ داد: "پیل ها و تاج و تخت عاج را به سوی من بفرستید. شما که به تاراج ایران زمین روی آوردید، چرا حالا این چنین لابه می کنید و طالب گفت و گویید؟ حال خاقان می داند سپاهش در چنگ من است؛ حتی اگر من در جنگ سستی کنم، سپاهیان ایران شتاب می کنند. من سر او را می بخشم؛ اما گردنبند و تاج و پیل با تخت عاجش از آن من است."فرستاده گفت: "ای صاحب رخش! در این دشت آهویی را که نگرفته ای، مبخش! تمام دشت پر از مرد و پیل و سپاه است که همه مانند خاقان تاج و گنج و مقام دارند. چه کسی می داند که بازی روزگار چگونه خواهد بود و در این جنگ چه کسی پیروز می شود؟"وقتی رستم چنین شنید، رخش را برانگیخت و گفت: "من همان شیرافکن تاج بخشم؛ بسیار قدرتمندم و کمند به بازو دارم. اکنون چه وقت فریب و پنددادن است؟ چه خاقان چین در کمند من باشد، چه شیر ژیان برایم یکی است."آنگاه کمندش را انداخت و کمر سوار را به بند آورد. وقتی نزدیک پیل سفید شد، خاقان چین دست از جان شست. رستم پسر زال، پسر سام، آن پهلوان پیلتن، کمندش را به سوی شاه چین انداخت. وقتی کمند از دست رستم رها شد، سر نامور شاه به بند آمد. رستم او را از پیل پایین کشید و بر زمین زد. بازوی خاقان چین را بستند و همچنان پیاده تا کنار رود شهد، آن هم بدون تاج و تختش بردند. رستم او را به دست پاسبانان توس سپرد و توس صدای طبل را به آسمان رساند.چنین است رسم سرای فریبگهی بر فراز و گهی بر نشیبچنین بود تا بود گردان سپهرگهی نوش و زهر و گهی کین و مهریکی را برآرد به چرخ بلندیکی را کند خوار و زار و نژندیکی را ز ماه اندر آرد به چاهیکی راز چاه اندر آرد به ماهنه با آنت مهر و نه با اینت کینکه به دان تویی ای جهان آفرینجهان را بلندی و پستی توییندانم چه ای هر چه هستی، توییز تو شادمانی و از تو غمی ستیکی را فزونی دگر را کمی ستیکی را برآری و شاهی دهییکی را به دریا به ماهی دهییکی را بدادی دگر را بدهمیان دو آزاده کینه منهبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯
