#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_هفتم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️جنگ رستم با کافور مردمخواروقتی ماجرا به اینجا کشی…
انتشار: 2026/07/04 18:33 UTC
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_هفتم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️جنگ رستم با کافور مردمخواروقتی ماجرا به اینجا کشید، فریبرز با دلی شاد و خلعت شاه و تاج و گوشوار نزد رستم رسید. پهلوان پیلتن از دیدن او شاد شد و بزرگان سپاه گرد او جمع شدند و پهلوان را ستایش کردند و گفتند: "زمین همیشه با وجود رستم آباد و چشم شاه جهان از او روشن و سرزمین ایران از وجود او خرم باشد."بزرگان خلعت شاه را برداشتند و فریادشان به آسمان رسید و گفتند: "ما همه چاکران و بندگان شاه هستیم و سر بر فرمان و رای او نهاده ایم." رستم باشتاب سپاه را پیش برد تا به سغد رسید و دو هفته در آنجا ماند. در آن دو هفته به شکار گورخر و میگساری مشغول شد و مدتی را به همین روال گذراند. لشکر را به راه انداخت و وقتی یک منزل پیش رفت، شهری پدیدار شد. نام آن شهر بیداد بود. دژی در آن شهر دید که از مردم آباد شده بود. خوردنی آنها از مردم بود و هر چند گاه پریچهره ای از میان مردم کم می شد. بر سر سفره ی چنان شهریار پلیدی جز کودکان نارسیده نبودند. از کنیزکانی که بسیار خوبرو و زیبا و از نظر قد و بالا بی عیب بودند، خورش می ساختند و شاه چنین پرورش می یافت. تهمتن سه هزار سوار زره پوش و با ساز و برگ جنگی را به همراه گستهم با دو پهلوان دیگر به سوی آن دژ فرستاد. یکی بیژن پسرگیو و دیگری هجیر که در جنگ بسیار دلاور بودند. مرد پهلوانی در آن دژ بود که سالار و بسیار قدرتمند بود. نام آن پهلوان کافور بود و فرمان حکومت آن شهر را داشت. کافور وقتی شنید که سپاهی از ایران آمده و سپهبدی نامور و کینه خواه با آنها است، خفتان جنگ پوشید و تمام شهر نیز مانند پلنگ همراه او شدند که همگی کمند افکن و قدرتمند و در جنگ مانند سنگ و سندان بودند. کافور با گستهم و دو سپاه به هم در آویختند و مانند شیرانی که به شکار گوزن می روند، جنگی به راه انداختند. بسیاری از پهلوانان ایران کشته و دیگران پر از غم و اندوه شدند. وقتی گستهم سپاه را آنگونه و دنیا را واژگونه در چنگ دیو دید، امر کرد تا دشمن را تیرباران کنند و سواران برای آنها کمین سازند. کافور به پهلوانان گفت: "تیرهایشان با آهن کاری از پیش نمی برند. همه دست به شمشیر و گرز و کمند ببرید و سر پهلوانان را در بند گرفتار کنید. مدتی چنان با آنها در آویختند که از دریا آتش برافروختند. بسیاری از ایرانیان کشته شدند و از آسمان بر سرشان بلا نازل شد. گستهم به بیژن گفت: "بدون آنکه دست از عنان برداری باشتاب برو و به رستم بگو که بیش از این درنگ مکن و با دویست سوار عنان بجنبان."برگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯