#قسمت_دویست_و_شصت_و_سوم▪️آگاهی افراسیاب از آمدن رستم (ادامه)افراسیاب بعد از گفت و گو با شیده، بادلی…
انتشار: 2026/07/15 18:34 UTC
#قسمت_دویست_و_شصت_و_سوم▪️آگاهی افراسیاب از آمدن رستم (ادامه)افراسیاب بعد از گفت و گو با شیده، بادلی پرکینه و سری پر شتاب به آرامگاه خود رفت. در شب تیره چشم های خسته اش را گشود؛ از غم و اندوه پشتش خمیده شده بود. وقتی فرغار از سوی سپاه ایران برگشت، جهان مانند مشک سیاه شده بود؛ نزد افراسیاب آمد. شب تیره و هنگام خواب بود. پس گفت: "از این بارگاه عالی مرتبه نزد رستم دیوبند رفتم. سراپرده ای بزرگ و سبز دیدم و سواری همچون گرگی غرنده و درفش اژدها پیکر سیاهی که گویی سر برماه برآورده بود در جلوی خیمه فرماندهی خیمه زده بودند و درفش های بسیاری از بزرگان برافراشته بود. آن ژنده پیل خشمگین درون خیمه کمربند بر ببر بیان خود بسته بود. بر در خیمه اسبی ایستاده بود که گویی قرار ماندن در آنجا را نداشت. از کوهه ی زینش لگام آویخته و بر فتراکش کمندی بسته شده بود. سپهدارانی همچون توس و گودرز و گیو و فریبرز و گرگین و فرهاد پهلوان نیز بودند. طلایه ی آنها گرازه و گستهم که همیشه بیژن فرزند گیو همراه اوست، بودند."افراسیاب از حرف های فرغار غمگین شد. در همین موقع فرستاده ای نزد پهلوان سپاه پیران سپهدار و بزرگان و مردان جنگ آمد و کمی از حرف های فرغار را برای او گفت تا ببیند چه کسی می تواند در نبرد هماورد رستم باشد.پیران گفت: "ما با جنگ و کسب نام و ننگ چه کار داریم؟ باید به خاطر سرزمین و فرزند و خویشان خود کوشش کنیم."وقتی افراسیاب پاسخ پیران را چنین شنید، برای جنگ شتاب کرد و به پیران امر کرد تا با سپاه نزد رستم جنگجو برود. سپاهیان از شهر بیرون آمده و برای جنگ راهی دشت شدند.خروش آمد از دشت و آوای کوسجهان شد ز گرد سپاه آبنوسسپه بود چندان که گفتی جهانهمی گردد از سم اسبان نهانتبيره زنان نعره برداشتندهمی پیل بر پیل بگذاشتندبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری