#داستان_شب 📝✨خودشناسی 📝✨در روزی از روزهای آتن، جوانی به نام «کالیاس» با شوق بسیار وارد باغ افلاطون…
انتشار: 2026/07/21 18:31 UTC
#داستان_شب 📝✨خودشناسی 📝✨در روزی از روزهای آتن، جوانی به نام «کالیاس» با شوق بسیار وارد باغ افلاطون شد. او شنیده بود که این فیلسوف بزرگ پاسخ همهٔ پرسشهای جهان را میداند. وقتی رسید، دید افلاطون زیر درخت زیتونی نشسته و شاگردانش دور او حلقه زدهاند. با احترام جلو رفت و گفت:– ای استاد، من آمدهام تا حقیقت را بیاموزم. بگو، چگونه میتوان خدا را شناخت؟ چگونه میتوان زندگی نیک داشت؟افلاطون لبخندی آرام زد و گفت: – پیش از هر چیز، باید خودت را بشناسی. کالیاس گفت: – اما استاد، من خودم را میشناسم! من کالیاس پسر دموفان هستم، اهل آتن، دوستدار دانش و... افلاطون سخنش را برید و گفت: – اگر از مجسمهای بپرسی که کیست، میگوید: من از سنگم. ولی آیا همین دانستنِ جنسِ بدن، شناخت از خویشتن است؟ کالیاس ساکت ماند. استاد ادامه داد: – تو جسمت را میشناسی، نامت را میدانی، اما آیا میدانی چه چیزی در درون تو تصمیم میگیرد، آرزو میکند، میترسد، خشمگین میشود؟ کالیاس اندکی اندیشید و گفت: – شاید... همان جان یا ذهن. افلاطون گفت: – پس به جای شناخت جهان، نخست به سراغ جانت برو. چون جانِ ناخودآگاه، مانند مردی کور است که در بازار پرهیاهوی آتن راه میرود؛ هر لحظه ممکن است گم شود.کالیاس با تردید پرسید: – و چگونه باید جان خود را دید، در حالی که چشمها فقط بیرون را میبینند؟ افلاطون دستی بر زمین کشید و گفت: – همانگونه که آب زلال، چهرهٔ تو را بازمیتاباند، ذهن آرام هم تصویر روح را به تو نشان میدهد. تا زمانی که درونت پر از هیاهوی خشم، حسادت و ترس است، نمیتوانی خودت را ببینی. نخست، سکوت را بیاموز.سپس برخاست، شاگردش را تا کنار حوض آکادمی برد، به آب خیره شد و گفت: – بنگر، وقتی آب آرام است، چهرهات را میبینی؛ اما وقتی سنگی در آن میافکنی، تنها موج میبینی. دل انسان نیز چنین است.کالیاس با چشمانی اشکآلود گفت: – استاد، پس حقیقت دور نیست، در درون ماست.افلاطون لبخندی زد و گفت: – آری، حقیقت همیشه درونِ ماست، اما ما اغلب در جهان بیرون دنبالش میگردیم. خودشناسی، تنها سفر واقعیِ روح است.@MER30TV 👈💯
