✨#داستان_شب ✨🔷سه ماه قبل از فوتش گفت میخواهم برای آخرین بار بروم مشهد. رفتیم... آخرین بار که رفتیم زیارت، صبح زود بود. هوا تازه داشت روشن میشد. 🔹بعد از زیارت آمدیم داخل صحن گوهرشاد. هوا از صبح و فواره خنک بود. خلوت بود. کبوترها بودند. فیروزهایِ کاشیهای قدیمی بود. ذکر و زمزمه بود. 🔸معجون غریبی بود از آرامش و حال خوش. چیزی که سالها بود مثلش را ندیده بودم. هرکسی یکگوشهای تکیه داده بود و در حال خودش بود. تکوتوک بچههایی که تازه داشت خوابشان میپرید بازی میکردند...🔹بابا از روی ویلچر بلند شد که کمی روی زمین بنشیند. سرش گیج رفت. گرفتمش. دستش را تکیه داد به دیوار و نشست. 🔸هنوز دکترها نگفته بودند سرطانش برگشته، ولی در همان لحظه فهمیدم چرا بابا میگفت "میخواهم برای آخرین بار بروم مشهد"... بابا، این مهمان بیآزارِ دنیا داشت میرفت و من این را در همان لحظه فهمیدم... کمی که حالش جا آمد از خاطرهی اولین باری که در کودکی به مشهد آمده بود گفت. 🔹چیزی حدود هفتاد سال پیش... از اینکه با همدهاتیها چند گونی نان آورده بودند که خرجشان کمتر بیفتد گفت و خندیدیم... به آسمان نگاه کردم. هنوز صبح بود. هنوز قشنگ بود... در دلم گفتم "ای صاحب حال خوش این لحظه، آخرین زیارت پدرم را بپذیر"...🔸بابا سه ماه بعد، اوایل پاییز، رفت... چند روز بعد از فوتش، یکی از اقوام گفت خواب بابا را دیده. در خیابان منتهی به حرم. به بابا گفته "علی آقا، اگر جایی نداری بیا پیش ما". بابا گفته "ممنونم. امام رضا همینجا یکجایی بهم داده"...🔹چیزهایی هست گمانم. چیزهایی هست که نمیدانیم... امیدوارم یک روز دوباره همدیگر را ببینیم. جایی که رنجهای زنده بودن نباشد. جایی که همیشه خنکای صبح باشد و فواره باشد و صدای بال کبوتر باشد زیر طاق ایوان صحن گوهرشاد...@MER30TV 👈💯
#داستان_شب 📝✨خشم، عشق و ارزش آدمها📝✨▫️مردی مشغول تمیز کردن اتومبیل تازهاش بود؛ ماشینی که برایش ارزش و اهمیت زیادی داشت.پسر ششسالهاش، بیخبر از دنیای بزرگترها و ارزشهای مادی آنان، تکهسنگی از زمین برداشت و با آن چند خط روی بدنهی اتومبیل کشید.▫️مرد، ناگهان از خشم برافروخته شد.آنقدر عصبانی بود که دیگر نه کودک ششسالهاش را میدید و نه معصومیت چهرهاش را. دست پسر را گرفت و چندین بار محکم بر پشت دستهای کوچک او کوبید؛ بیآنکه در هیاهوی خشم متوجه باشد آچاری که در دست گرفته، چیزی بسیار فراتر از یک تنبیه ساده است.خشم، گاهی چنان چشم انسان را میبندد که در چند ثانیه، میتواند چیزی را نابود کند که سالها برای ساختنش زمان لازم بوده است.▫️ در بيمارستان به سبب شكستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد .ساعتی بعد، وقتی پسر چشمان غمگین و شکستهی پدر را دید، با همان سادگی و پاکی کودکانه پرسید:«بابا... انگشتهای من کی دوباره درمیاد؟»پدر هیچ پاسخی نداشت.بعضی سؤالها را نمیتوان با کلمات پاسخ داد؛ چون پاسخشان چیزی جز حسرت و پشیمانی نیست.▫️مرد، به سمت اتومبیلش برگشت. با پا چندین بار به آن کوبید و سرانجام خسته و درمانده، روبهروی ماشین نشست.نگاهش به خطوطی افتاد که پسرش با آن سنگ روی بدنه کشیده بود.این بار دیگر آن خطوط برایش خراش روی یک اتومبیل نبودند؛آنها زخمهایی بودند که بر روح خودش حک شده بودند.با دستانی لرزان، به نوشتهی کودک خیره شد.پسر نوشته بود:«دوستت دارم، پدر.»🥀💔▫️مرد فهمید که تمام آن چیزی را که دوست داشت، به خاطر چیزی که فقط «داشت»، در آستانهی از دست دادن چیزی قرار داده که باید «دوست میداشت».او اتومبیل را میتوانست تعمیر کند؛اما دستهای پسرش را نه.میتوانست بدنهی ماشین را رنگ کند؛اما نمیتوانست خاطرهی آن چند لحظهی تلخ را از ذهن خود پاک کند.و این شاید یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی باشد:🔸گاهی انسان، در لحظهای کوتاه،برای حفظ یک شیء،چیزی را نابود میکند که تمام عمرحسرت بازگشتش را خواهدخورد.🔸▫️خشم، تنها چند ثانیه دوام میآورد؛اما گاهی بهایش یک عمر پشیمانی است.اشیاء برای استفاده شدناند،و انسانها برای دوست داشته شدن.اما ما گاهی جای این دو را عوض میکنیم؛برای اشیاء دل میسوزانیم و برای آدمها خشم میریزیم،برای خط و خش روی ماشین نگران میشویم،اما خط و خشهایی را که با کلماتورفتارمان بر قلب عزیزانمان میاندازیم، نمیبینیم.@MER30TV 👈💯
این تکنیک بهت کمک میکنه عشق رو تو زندگیت بیشتر کنی🤞همه ما دوست داریم زندگیمون پر از ارامش و حال خوب باشه ولی راهشو بلد نیستیم🤔👈اینجا هر روز یه نکته یادمیگیری که روز به روز کیفیت زندگیت رو بیشتر کنی🌱........#همسرانه@MER30TV 👈💯