این قسمت: مهمان زندگی پونهبافتن موهاش که تموم شد رژگونه صورتیشو از کشو برداشت و شروع کرد به استفاده…
انتشار: 2026/07/29 07:44 UTCدریافت: 2026/08/15 01:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:03 UTC
این قسمت: مهمان زندگی پونهبافتن موهاش که تموم شد رژگونه صورتیشو از کشو برداشت و شروع کرد به استفاده کردنرفت آشپزخونه و ۷ نوع مربا آورد و شروع کرد به بسته بندی کردن؛ همهرو خودش درست کرده بود…! بعدشم ادکلنشو روی لباس اتو کشیده شدش خالی کرد و درحالی که داشت آواز میخوند شروع کرد به پوشیدنشونپرسیدم آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ آرایش میکنی، مربا میپزی، آواز میخونی…! آفتاب گرم از لابه لای درختای خونشون رد شد و از پنجره افتاد روی لبخند پر ذوقش برگشت نگاهم کرد و گفت: پیرزاد اومده…! من هیچ وقت این مرد افسانه ای رو ندیدم فقط میدونم پونه ای رو که آروم و قرار نداره ، کنار خودش آروم نگهداشته پونه ای که از مرد ها و پسرا ها بیزاره برای دیدنش آرایش میکنهپونه ای که اهل بازی راه انداختنه تنها بازی که تونسته باهاش راه بندازه لی لی بازی کردن تو باغ دل اون مرده دقیقا مثل یک دختربچه…! خودمو از روی فرش اتاقش جمع کردم و نشستم جلوش پرسیدم: پیرزاد؟ همون که تا طلوع خورشید تلفنو قطع نمیکنه و با صدای نفسای هم میخوابید؟ با ذوق شروع کرد به تکون دادن سرش گفت: سری پیش که دیدمش جلوی یه اتوگالری نگهداشته بود تا سوار ماشینش شدم شروع کردم به بوسیدنش اونمنه یکی نه دوتا، پشت سرهم اندازه کل دلتنگی چندماهم؛ دیدم تکون نمیخوره؛ ازش پرسیدم چیزی شده؟ گفت: اون اتوگالری رو نگاه کن؛ دارن نگاهمون میکنن؛ نیم ساعت پیش باهاشون یه ماشین معامله کردم…! اصلا دعوام نکرد و منو از خودش جدا نکرد نگفت که همکارام دارن نگاهمون میکنن که مبادا تو ذوقم نخوره؛ من چجوری میتونم عاشق این مرد نباشم…؟ وقتی از پونه میپرسیدیم چرا فلانی رو بلاککردی چرا جواب اون یکی رو نمیدی چرا هیچ کدوم از کسایی رو باهاشون حرف میزنی رو دوست نداری؟ میگفت: آخه چجوری میتونم همچین آدمایی رو دوست داشته باشم؟ ولی پیرزاد مسئله و سوال پونه رو تغییر داد…! پونه میگفت هیچ وقت طوفانی بودن دریای درون پیرزاد رو ندید فقط و فقط تو این ۱۰ سال هرازگاهی صدای موج از ساحل به گوشش رسیده پیرزاد اجازه نمیداد پونه خواسته هاشو به زور ازش بگیره؛ خودش برای پونه فراهم میکرد مثلا وقتی پونه دنبال بهونه برای دعوا کردن و ناز کردن بود؛ پیرزاد خودش موقعیت رو برای پونه فراهممیکرد و بعدش شروع میکرد به کشیدن ناز پونه…! باید آماده میشدم و برمیگشتم خونه تا پونه راحت به قرارش برسه اما دل تو دلم نبود که یه هفته ای که پیرزاد اینجاست زودتر سپری بشه تا من پونه رو دوباره بذارم جلوم و بگم : بگو؛ بهم از حست به خودت کنار اون آدم بگو از حست به زندگی کنار اون آدم بگو بهم بگو چرا عاشقشی؟؟؟ دوباره بگوطاقت نیاوردم وقتی داشتم کفشمو میپوشیدم بهش گفتم: میدونم یه هفته قراره نباشی و میدونی این هفته همش قراره برام سوال پیش بیاد یکی از سوالای تکراری رو الان بپرسم؟نذاشت سوال مطرح کنم خودش خندید و گفت: اون هیچ وقت سنشو اندازه من یا کمتر از من پایین نمیاره مگراینکه با من لی لی بازی کنه و هیچ وقت مقابل من واینمیسته مگر برای بوسیدن من…! پاشنه کفشمو درست کردم و سفت بغلش کردم و رفتم ۴ سال از اون روز میگذره و هنوز وقتی پونه رو میبینم ازش همین سوال هارو میپرسم و همین جواب هارو میگیرم (:✨ مهساوحدت

