من مريض بودم. بلند شدم رفتم بالا بیارم، ولی نتونستم. یه خورده آب زدم به صورتم تا بتونم چشمام رو که…
انتشار: 2026/07/08 08:14 UTC
من مريض بودم. بلند شدم رفتم بالا بیارم، ولی نتونستم. یه خورده آب زدم به صورتم تا بتونم چشمام رو که اشک ازشون سرازیر بود ببینم. دلم می خواست به خونریزی بیفتم تا تو هوارکشون من رو برداری ببری بیمارستان یا ببری سردخونه و گریه کنی. چقدر چیزهای احمقانه دلم می خواست. دوباره رفتم خوابیدم، چراغ رو خاموش کردم و احساس کردم اشکم باز داره میریزه رو لبام، همونجا، توی تاریکی گریه کردم، فکر کنم دیگه حتی اصلا نمیدونستم واسه چی دارم گریه می کنم.#علیرضا_اسفندیاری@MIND_C0LD .. ♡
