و اما تو ای ترس لعنتی ! تو در خونم خانه کرده ای ….————————————زندگی دیگر سخت نیست؛زندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستاده است.دیگر از آینده نمیترسیم؛از امروز میترسیم.از صدای عجیب یخچال میترسیم.از خراب شدن گاز.از روشن شدن چراغ چک ماشین.از رفتن به مطب دکتر.از نسخهای که میدانیم توان خریدنش را نداریم.از دعوت شدن به یک عروسی، مهمانی ،پارتی ،یا هر کوفتو زهر ماری ، چون شرم هدیه نبردن از خودِ دعوت نشدن سنگینتر است.از گوشت میترسیم.از مرغ میترسیم.از میوه میترسیم.از هر چیزی که روزگاری جزو بدیهیات زندگی بود و امروز به کالایی لوکس تبدیل شده است.از کتابفروشی میترسیم؛چون کتاب شده کالایی اشرافی برای ثروتمندان.برای بی دردان از سینما میترسیم.از سفر میترسیم.از کافه رفتن میترسیم.حتی از خوشحال شدن میترسیم، چون قیمت دارد.ترس، دیگر احساس نیست؛شیوهی زندگی ماست.ما مردمی بودیم که سفرههایمان برای مهمان باز بود.نان را نصف میکردیم و دل را دو برابر.اما امروز اگر کسی در بزند، قبل از آنکه به رویش لبخند بزنیم، حساب بانکیمان را مرور میکنیمن.دلمان میخواهد مهماننواز باشیم،اما جیب خالی، اخلاق را هم گروگان میگیرد.اگر کوروش از دل تاریخ بازگردد و از حال فرزندانش بپرسد، باید سر پایین بیندازیم و بگوییم:ببخش ما را.نه آنکه نان نداریم ببخشیم،که دیگر توان حفظ کرامت خودمان را هم نداریم.کار به جایی رسیده که مرگ هم آرامش نیست.انسان زنده خرج دارد،مرده هم خرج دارد.کفن قیمت دارد.سنگ قبر قیمت دارد.خاکسپاری قیمت دارد.آدم گاهی از خودش خجالت میکشد که چرا هنوز زنده است و هزینه تولید میکند.مریض که میشویم، به جای امید به درمان، حساب دخل و خرج بازماندگان را میکنیم.بیماری فقط بدن را از پا نمیاندازد؛تمام خانواده را به احتضار میکشاند.جوانانمان را نگاه کنید.انبوهی از نیرو،انبوهی از استعداد،انبوهی از آرزو...اما پشت درهای بستهی بیکاری و بیآیندگی پیر میشوند.چه بسیار مغزهایی که باید کارخانه و دانشگاه و پژوهشگاه را میساختند،اما امروز در چهارراهها دود میشوند،در قهوهخانهها خاک میخورند،یا در رؤیای مهاجرت فرسوده میشوند.و ما والدین،هر روز با شرمندگی به چشمان فرزندانمان نگاه میکنیم.شرمندگی،مالیات نانوشتهی فقر است.من خودم استاد بقا شدهام.آنقدر با نداری جنگیدهام که اگر دانشگاهی برای تحمل فقر وجود داشت، کرسی استادیاش را به من میدادند.غذا را کوچک کردهام،خواستهها را حذف کردهام،آرزوها را قسطبندی کردهام،و کرامت را وصله زدهام.اما هنوز،گاهگاهی کتابی میخرم.گاهی در کافهای گوشهای مینشینم.یک بستنی یا تکهای کیک سفارش میدهم و آرام آرام میخورم.نه برای شکم.برای یادآوری.برای اینکه فراموش نکنم هنوز انسانم.برای اینکه یادم بماند زندگی فقط زنده ماندن نیست.اما تو، ای ترس لعنتی...تو دیگر مهمان خانهی من نیستی.تو در خونم خانه کردهای.در استخوانم ریشه دواندهای.در جیبم جا خوش کردهای.شب با من میخوابی،صبح با من بیدار میشوی،و هر روز در گوشم زمزمه میکنی:«مواظب باش...این بار نوبت آخرین چیز باقیماندهی زندگیات است.»نویسنده : ناشناس@Modire_2020
خاطره ای جالب از:#استاد_باستانی_پاریزیزمانی که در دانشگاه تهران تحصیل میکردم روزی امتحان تاریخ داشتیم. استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟از هر کدام از همکلاسی هایم پرسیدم نمیدانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت اما براستی هیچکس چیزی نمیدانست.همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: از شجاعت او، از مهارت در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواریِ او، از تقوا، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او.خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم.استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت. چند روز بعد موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ، در تابلو، مقابل اسامی همه نوشته شده بود: مردود برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم. استاد گفت کسی اعتراض دارد؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است. پاسخ صحیح "نمیدانم" بود. همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد: "نمیدانم"ملتی که فکر میکند همه چیز می داند، ناآگاه است. بِروَید با کلمه زیبای "نمیدانم" آشنا شوید، زیرا فردا، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد.@Modire_2020
*قدرت* *دارون عجماوغلو، استاد MIT و برنده نوبل اقتصاد ۲۰۲۴، از آن متفکرانی است که یک سئوال ساده را بیرحمانه جدی گرفت؛* چرا بعضی ملتها ثروتمند میشوند و بعضی دیگر، با همان مردم و همان تاریخ، در فقر میمانند؟پاسخ او آزار دهنده است، چون اسطورهها را خراب میکند.نه فرهنگ مقصر است، نه جغرافیا،نه «ذات ملتها».مقصر اصلی جایی دیگر است. “قدرت”.عجماوغلو کتاب “چرا ملتها شکست میخورند”را هوشمندانه با یک شوک آغاز میکند:نوگالس، شهری واحد، دو نیمه، یک خط مرزی. آنسوی خط آمریکا است، اینسویش مکزیک. زمین همان زمین است، هوا همان هوا، مردم حتی فامیلاند.اما زندگیها زمین تا آسمان فرق دارد.در نوگالس آمریکا قانون حاکم است، رأی مردم معنا دارد، پلیس پاسخگوست و هر کسی میتواند کسب و کار راه بیندازد. در نوگالس مکزیک قدرت در دست شبکههای بسته و فاسد است، قانون ابزار زور است و اقتصاد برای رانت و غارت چیده شده.عجماوغلو همان اول کار میگوید:توسعه از مرز نمیآید، از نهاد میآید.بعد تصویر بزرگتر میشود؛ برلین شرقی و غربی.یک شهر، یک ملت، یک زبان؛ اما دو سرنوشت. آنجا که مردم میتوانستند حاکم را کنار بزنند، ثروت و آزادی شکل گرفت.آنجا که قدرت متمرکز شد، برای نگهداشتن مردم مجبور شدند دیوار بکشند.یا کره شمالی و جنوبی؛ یک ملت، اما یکی در انزوای فقر و قحطی، دیگری در صف اقتصادهای پیشرفته جهان. اگر فرهنگ تعیین کننده بود، این شکافها اصلاً نباید وجود میداشت.ایده کتاب در همهی این مثالها یکی است و بیامان تکرار میشود:ملتها زمانی شکست میخورند که نهادهای بهرهکش بر آنها حاکم شود؛ نهادهایی که قدرت را در دست یک فرد یا الیگارشی متمرکز میکنند و اقتصاد را به ماشین استخراج ثروت برای صاحبان قدرت بدل میسازند.در مقابل، ملتها زمانی اوج میگیرند که نهادهای فراگیر داشته باشند؛ جایی که قدرت پخش میشود، قانون بالاتر از افراد میایستد، رقابت آزاد است و مردم حق دارند حاکم را بر کنار کنند.جمعبندی عجماوغلو به شدت سیاسی و ناراحتکننده است:اول قدرت سیاسی از مردم ربوده میشود، بعد اقتصاد غارت میشود.دیکتاتوری اگر راه توسعه بود، کره شمالی باید الگوی جهان میشد.توسعه نه از مشت آهنین، بلکه از مهار قدرت زاده میشود و این دقیقاً همان دلیلی است که “چرا ملتها شکست میخورند”.@Modire_2020
محمدعلی فروغی: «امروز درس تاریخ اروپا را تدریس کردم.یکی از شاگردان پرسید چرا اروپا اینقدر پیشرفت کرده و ما عقب ماندهایم. پاسخ دادم که اروپا از تجربههای شکست خود درس گرفت، اما ما هنوز شکستهایمان را انکار میکنیم.»......«ما در ایران چاپلوس و کاسهلیس و سالوس بسیار داریم، طوری که گرفتاریهای دیگر پیش آن کمرمق است. اگر این سالوس نبود، روزگار ایران سعادتمند میشد.»......«این مردم گویی در خوابی عمیق فرو رفتهاند.نه از علم استقبال میکنند و نه از جهل میگریزند. گاه فکر میکنم که وظیفه ما معلمان، نه فقط آموختن، که بیدار کردن است.»محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) از برجستهترین چهرههای فکری و سیاسی ایران معاصر بود؛ نویسنده، مترجم، فیلسوف، ادیب و دولتمردی که نقشی مهم در گسترش اندیشهٔ نوین، پایهگذاری فرهنگستان ایران و معرفی فلسفهٔ غرب به فارسی زبانان داشت. آثار ارزشمند او، از جمله سیر حکمت در اروپا، هنوز از منابع مهم تاریخ اندیشه به شمار میروند. فروغی درکنار فعالیتهای فرهنگی، سه دوره نیز نخستوزیر ایران بود.@Modire_2020
عبور از طوفان؟ اكنون؟ يا شايد وقتي ديگر ؟.......... وقتی طوفان تمام میشود ، یادت نمیآید چطور از دل آن گذشتی، چطور از آن جان به در بُردی ... حتی مطمئن نیستی که آیا واقعا طوفان تمام شده است یا نه. اما در این میان یک چیز قطعی است ... وقتی طوفان را پشت سر…موراکی
مدیرمالی پرسید : اگر نیروهایی که آموزش می دهیم بروند چی؟ مدیر عامل گفت : اگر آموزش ندهیم و ماندند با نیروهای آموزش ندیده چه کنیم ؟ @organizationalbehavior🌹
*"مدرسه باز است؛ ولی همه کچلاند"*ایرج پزشکزاد روزنامه نگار و نویسندهٔ معروف، سال ها قبل نوشته است:من در کلاس سوم دبستان که درس میخواندم. شاگرد بسیار درسخوان و تر و تمیز و منظمی بودم...یک روز مدیر مدرسه، من و سه - چهار دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا کرد. پروندهمان را زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراجمان کرد.!! شب گریه کنان جریان را به پدرم گفتم. فردا صبح، پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه، علت اخراج مرا پرسید.!! مدیر گفت:چون بچههای این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند؛ از مرکز دستور دادهاند برای اینکه بچههای سالم، مبتلا به کچلی نشوند هر بچهٔ کچلی که در مدرسه هست اخراج کنیم.!!پدرم گفت:اما پسر من که کچل نیست.!!مدیر مدرسه گفت:بله، من هم میدانم پسر شما کچل نیست؛ اما اگر قرار بود کچل ها را از مدرسه اخراج کنیم؛ باید درِ مدرسه را می بستیم.!! این بود که چهار- پنج بچهای که کچل نبودند را اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود.!!تحلیل مدیریتی این داستان طنزآمیز و در عین حال تلخ، فراتر از یک خاطره است؛ یک مدل تحلیلی برای درک وضعیتهای بحرانی در ساختارهای مدیریتی و سیاسی است. وقتی «اقلیت سالم» قربانی «اکثریت فاسد» میشوند.داستان «اخراج غیرکچلها» از مدرسه، نمادی است از آنچه در علم سیاست و مدیریت "وارونگی ساختاری" نامیده میشود.در مدیریت استاندارد، هدف حذف "عنصر فاسد" برای نجات "کل سیستم" است؛ اما وقتی فساد یا ناکارآمدی از حد آستانه بگذرد و فراگیر شود؛ مدیران ضعیف برای حفظ ظاهرِ سازمان (باز نگه داشتن درِ مدرسه)، صورتمسئله را پاک میکنند. در این حالت، سیستم به جای اصلاح خود، به «پاکسازی معکوس» دست میزند. یعنی هر چه که با بدنهٔ فاسد، ناهمگون باشد(شفافیت، صداقت، تخصص) را اخراج میکند؛ تا تنش داخلی از بین برود. زیرا اگر فاسدها بروند؛ دیگر کسی برای کار کردن نمیماند؛ پس بهتر است «سالمها» بروند تا تضاد و رسوایی سیستم آشکار نشود.این دقیقاً همان نقطهای است که در آن «فساد» به یک «هنجار» تبدیل شده و «سلامت» به یک ناهنجاری تغییر ماهیت میدهد و از طرفی در عرصه سیاست، استراتژی «خالصسازی» یا «یکدستسازی» که پزشکزاد با ظرافت به آن اشاره میکند؛ منجر به فرار مغزها و سرمایهها میشود.پیامد چنین رویکردی در جامعه، که برای تعطیل نشدن مدرسهاش، فرزندان سالم خود را اخراج میکند؛ البته که درِ مدرسهاش باز میماند؛ اما دیگر در آن مدرسه «آموزشی» رخ نمیدهد؛ فقط کچلی تکثیر میشود!نتیجه اینکه، فساد لزوماً با "دزدی" شروع نمیشود؛ بلکه از جایی آغاز میشود که مصلحتِ حفظِ صندلی، بر حقیقتِ اصلاح، پیشی میگیرد.وقتی برای جلوگیری از تعطیلی یک ساختار بیمار، افراد سالم را قربانی میکنیم؛ آن ساختار از درون تهی میشود.مدرسه باز است، اما همه کچلاند!@Modire_2020