.#بزرگمهر_حکیمدر کودکان پنج خصلت استکه اگـر در بزرگـان بـاشـدآسایش گیتی گسترده خواهد شد :✦غم روزی…
انتشار: 2026/08/05 07:42 UTCدریافت: 2026/08/07 03:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 03:45 UTC
.#بزرگمهر_حکیمدر کودکان پنج خصلت استکه اگـر در بزرگـان بـاشـدآسایش گیتی گسترده خواهد شد :✦غم روزی نخورند✦هنگام بیماری از خدای گله نکنند✦هر آنچه دارند با هم خورند✦از گناه ترسیده و انجام نمیدهند✦بعد دعوا زود آشتی میکنند.کانال دانش و آگاهی 👇🎯 @mohammad_nari
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — دانش و آگاهی (محمد ناری)
پروژه تحقیقاتیما چقدر زود باور هستیم..... دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود...۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.۵- باعث فرسایش اجسام می شود۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده استاز ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «در هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!!!@mohammad_nari
معلم دیکته می گفت:بابا آب داد دانش آموز نوشت:بابا پول قبض آب را نداشت، آب قطع شد.معلم:بابا نان داد و دانش آموز با چشمی پر اشک نوشت:بابا برای نان، جان داد.معلم گفت:تصمیم کبریولی کبری کتابش را زیر باران گذاشت و سرچهارراه مواد می فروخت.معلم گفت:آن مرد با اسب آمدولی آن مرد از فرط اعتیاد نمیتوانست گام بردارد.معلم گفت:مادر آش می پزد.ولی مادر با اشک چشمش به سیب زمینهای پخته طعم شوری میداد.معلم گفت:مهمان سرزده اما کوکب خانوم سالها بود کلفتی زن حاجی را میکرد تا هر سال افتخارش حاجیه شدن باشد و زن تن فروش همسایه را برای لقمه ای نان سرزنش کند.دانش آموز دفتر را بست.کتابش را فروخت.@mohammad_nari
حکیمی درجمع مریدانش نشسته بود ....یکی از شاگردان از وی پرسید: استاد علم بهتراست یا ثروت؟حکیم بیدرنگ شمشیری بیرون آورد و مانند جومونگ شاگرد بخت برگشته رابه سه قسمت نامساوی تقسیم نمود و گفت:سالهاست که دیگر هیچ احمقی بین دوراهی علم و ثروت گیر نمیکند!!!مریدان دیگر درحالیکه انگشت حیرت به دندان گرفته و لرزش تمام وجودشان را فرا گرفته بود گفتند:ای حکیم ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم!!!حکیم گفت: در جوانی مرا دوستی بود که باهم به مکتب میرفتیم،دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم!حالا او پورشه دارد، من پوشه......!او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی.....!!او عینک آفتابی، من عینک ته استکانی.....!!!او بیمهی زندگانی، من بیمه ی خدمات درمانی.....!!!!او سکه و ارز، من سکته و قرض......!!!!!سخنان حکیم چون بدین جا رسید مریدان نعرهای جانسوز زدندو راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتند........!!!!!باشد که شما را پندی آموخته و به درد حکیم گرفتار نیایید.....!!😂@mohammad_nari
🟩چه کشکی, چه پشمیچوپانی گله اش را به صحرا میبرد و در راه به درخت گردوی تنومندی رسید!از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،خواست فرود آید ترسید!دید نزدیک است که بیفتد در حال مستاصل شد٬از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امامزاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم!قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت!دوباره گفت:ای امامزاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من از فقر بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی نصف گله مال تو و نصفی هم برای خودم!قدری پایین تر آمد٬وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امامزاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم!نزدیک زمین که شد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد!وقتی پایش به زمین رسید رو به امامزاده گفت:مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ما از هول خودمان یک غلطی کردیم@mohammad_nari
معلمی گفت : توانا بود هرکه... ؟دانش آموز گفت : "توانا بود هرکه دارا بود"ز ثروت دل پیر برنا بودتهیدست به جایی نخواهد رسیداگر چه شب و روز کوشا بودندانست فردوسی پاکزادکه شعرش در این ملک بیجا بودگر او را خبر بود از این روزگارکه زر بر همه چیز والا بودنمیگفت آن شعر معروف را"توانا بود هرکه دانا بود"@mohammad_nari
پدربزرگ من ... چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:" میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها همه به یک جعبه برمیگردن."📘#دروغگویی_روی_مبل✍#اروین_یالوم@mohammad_nari
