بین زمین و آسمان (۲)زندهیاد هوشنگ ابتهاج (سایه) در اغلب غزلهایش از سنت و بوطیقای غزل عاشقانه/عارف…
انتشار: 2026/08/09 13:05 UTCدریافت: 2026/08/15 03:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:03 UTC
بین زمین و آسمان (۲)زندهیاد هوشنگ ابتهاج (سایه) در اغلب غزلهایش از سنت و بوطیقای غزل عاشقانه/عارفانهی کهن برای بیان مفاهیم سیاسی - اجتماعی روز بهره برده است؛ یعنی ظاهر غزل، عاشقانه یا عارفانه است اما به وجهی تمثیلی یا سمبولیک مفهومی اجتماعی را بازنمایی میکند مثلاً سراپای این غزل معروف او:نامدگان و رفتگان از دو کرانهی زمانسوی تو میدوند هان! ای تو همیشه در میاندر چمن تو میچرد آهوی دشت آسمانگِرد سر تو میپرد بازِ سپید کهکشانهرچه به گِرد خویشتن مینگرم در این چمنآینهی ضمیر من جز تو نمیدهد نشانای گل بوستانسرا از پس پردهها درآبوی تو میکشد مرا وقت سحر به بوستانای که نهان نشستهای باغ درون هستهایهسته فرو شکستهای کاینهمه باغ شد روانمست نیاز من شدی پردهی ناز پس زدیاز دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهانآه...! که میزند برون از سر و سینه موج خونمن چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان...مالامال است از رموز و نشانگان شعر عرفانی به ویژه مبحث تجلی حق و نیز توحید ذاتی و افعالی و همچنین بروز و حضور خدا در مرکزیت جهان و کائنات. اما شاعر، متناسب با باورهای خود در تقریرات شفاهی، تفسیری ماتریالیستی از آن داشته و آن را به توصیف "روح سوسیالیسم" نسبت میداده که به اعتقاد شاعر، هدف غاییِ پویش آدمی و نقطهی تکامل حیات اجتماعی اوست. باری، این غزل مشهور سایه: گفتم که مژدهبخش دل خرّم است این مست از درم درآمد و دیدم غم است اینگر چشم باغ، گریهی تاریک من ندید ای گل ز بیستارگی شبنم است این پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت پایان شام پیلهی ابریشم است اینباز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت تنها نه من، گرفتگی عالم است اینای دست برده در دل و دینم چه میکنی جانم بسوختی و هنوزت کم است این آه از غمت که زخمهی بیراه میزنی ای چنگیِ زمانه! چه زیر و بم است این یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی چندین هزار امید بنی آدم است اینگفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت آری سیاهجامهی صد ماتم است این برخوردار از نظام ذهنی- زبانی و بلاغی غزل عاشقانهی قدیم، به ظاهر گویای رفتار و کردار معشوق مثالیِ شعر سنتی است؛ معشوقی فریبنده و جفاکار که با جلوهای خاص و امیدبخش ظهور کرده اما در نهایت، به خون دل عاشق دست گشوده است. مشهور است که سایه این غزل را در اعتراض به میخائیل گورباچف (۱۹۳۱ - ۲۰۲۲) رئیس دولت و رئیس جمهور سابق روسیه سروده است که در پوشش پروستاریکا (تجدید ساختار) با عدول از مارکسیسم لنینیسم به سوسیال دموکراسی، موجبات فروپاشی مارکسیسم و انحلال اتحاد جماهیر شوروی را فراهم آورد. شاعر در ابتدا ظهور او را به فال نیک میگیرد و امید دارد که وی موجب گسترش سوسیالیسم در جهان شود اما این امید به زودی رنگ میبازد. شاعر در انتها خطاب به گورباچف نهیب میزند که: این میراث شکوهمند (مارکسیسم یا سوسیالیسم ) که تو آن را بر باد میدهی، امید جوامع بشری است که در آرزوی رهایی و عدالت نشستهاند. یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی چندین هزار امید بنیآدم است این دکتر مسعود جعفری جزی، استاد ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، هم در این باب، اشارتی کوتاه دارد. (ر.ک: شاعران در جستجوی جایگاه، انتشارات نیلوفر،: ص ۵۷) میبینیم که شعری با ظاهری عاشقانه و منطبق با بوطیقای غزل کلاسیک، چگونه راه به اقلیم معنایی غریب و دور از ذهن میبرد: سوگواری بر افول قبلهی روشنفکران چپ دهههای ۲۰ تا ۷۰ شمسی. باری، شعری که خالی از احتمالات معنایی باشد، غالباً فاقد انگیزش عاطفی و قدرت ماندگاری تاریخی است. حتی قدما هم به لزوم این خصیصهی معنا - زیبایی شناختی وقوف داشتند. یکی از شاعران سبک هندی سروده است: با پشک شتر بوَد مقابل شعری که نباشدش دو محمل این را هم بیفزایم که هرچه آفاق معنایی و مفهومی موجود در یک شعر، از هم فاصلهی دورتری داشته باشند، آن شعر، اعجابآورتر و تاثیر حسی و لذت روحی آن، افزون و افزونتر خواهد بود. محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh