لکنتنعره زدی باز: «همنفسِ برکههای لوش و لجن شوپاسخ و پژواکِ خیلِ غوک و زغن باش!»بار دگر بر سرم هوا…
انتشار: 2026/08/11 14:52 UTCدریافت: 2026/08/15 03:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:03 UTC
لکنتنعره زدی باز: «همنفسِ برکههای لوش و لجن شوپاسخ و پژواکِ خیلِ غوک و زغن باش!»بار دگر بر سرم هوار زدی: «آ...ی!»- حتممن اماآخخخر...آخر...با چه زبانی بگویم الکنم؟ ای وا...ی!محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh
پستهای تلگرام — حرفهايى براى نگفتن
جلوههایی از شگرد طنینسازی (پیشآگاهی) در رمان سمفونی مردگان (۳) نگاه کن چلچلهها چقدر قشنگ در آسمان میچرخند. انگار که دارند با هم حرف میزنند. (۱۰۸) وقتی چلچلهها میآیند، دل آدم برای بهار تنگ میشود. چلچلهها خبر از بهار میدهند. (۱۱۲) مادر همیشه میگفت که چلچلهها پیامآور بهارند. هر سال که چلچلهها میآمدند، مادر خوشحال میشد و میگفت: «چلچلهها آمدند.» (۱۱۸)اما به گمان من [آیدین] هر وقت چلچله میدید، میخواند. (۳۳۵)و به ویژه این دو مورد:مگر مغز چلچله خوردهای؟ (۳۴۱) آیدین به چلچلهها نگاه کرد که بالای سرمان پر میزدند. چه میدانست که همین پرندههای کوچک قشنگ چه دماری از روزگار آدم در میآورند. (۲۲)این توصیفات پیاپی از چلچلهها به مثابهی سیگنالی قوی و «پیشآگاهیدهنده»، شاخکهای حسی خواننده را تیز میکند: قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ خوانندهی هوشمند درمییابد که نویسنده با این تمهیدات تکنیکی قرار است نقش مهمی در پلات داستان بر عهدهی چلچلهها بگذارد. در اواخر رمان، هنگام گشایش گرهِ اصلی ماجراها، وقتی در مییابیم که اورهان، برادر حریص و بدنهاد، برادرش آیدین هنرمند، شاعر و روشنفکر را هم از روی حقد و حسد، و هم به قصد از میدان به در کردن او و تصاحب کل اموال و ارثیهی پدری، با راهنمایی جادو زنی از طریق خوراندن "خوراک مغز چلچله"، به دیوانگی و تباهی کشانده است، چلچلهها مثل تکهای درشت از یک پازل در جای خودشان و نیز در کانون حس زیباشناسانهی ما تثبیت میشوند و زیبایی و شکوفاییِ ساخت و صورت رمان را به اوج میرسانند. در اینجا به خواننده، حس و حلاوتی دست میدهد که مشتاق بازگشت به ابتدا و بازخوانی این رمان زیبا و شورانگیز میشود. در انتها از شما همراهان ارجمند دعوت میکنم که فایل صوتی من با عنوان " نقد و تحلیل رمان سمفونی مردگان" (۱۳۹۵: انجمن کتاب پارسی) موجود در کانال تلگرامیام با نشانی زیر را بشنوید:@Mohammadrezarouzbehمحمدرضا روزبه
جلوههایی از شگرد طنینسازی (پیشآگاهی) در رمان سمفونی مردگان (۲) نیز در همان اوایل رمان میخوانیم: یک خواهری هم بود که اسمش آیدا بود، آن پشت و پسلهها در آشپزخانه یا انباری، با درد رماتیسم میساخت و میسوخت و سوخت. (ص ۱۲) خواننده در اینجا کنجکاو میشود که: آیدا چرا و چگونه سوخت؟ آیا به واقع سوخت و آتش گرفت؟ این سوختن حقیقی است یا مجازی؟ بعدها وقتی آیدا سالها پس از ازدواج،در شهر آبادان، بر اثر فشارهای روحی جلوی چشم فرزندش خودسوزی میکند، راز و رمز این اشارت برایش آشکار میشود و ارزش معنایی و زیباییشناختی این "دال" را با همهی وجودش حس میکند. نیز اگر آیدا را رمزی از دفینه و ناموس ملی (نفت) بدانیم، ازدواجش در سال ۱۳۳۲ ( سال کودتا) با آبادانی ( استعمار تازهنفس امریکا) و خودسوزیاش در آبادان، شهر نفت، چون زنجیرهای از نمادها، مجموعا ساخت درونی و رمزی داستان را تقویت میکنند. اشارهی نویسنده در سراسر رمان به حضور مداوم کلاغها در آسمان شهر یا روی شاخههای درختان، هم تمهیدی نمادین و نشانهشناختی است: بعدها وقتی اورهان با کشتن و دفن سنگدلانهی برادر معلولش، یوسف، نزد همگان به "برادرکش" نامبُردار میشود و نیز هنگامی که با آن دسیسهی شوم، برادر دیگرش آیدین را از زیست خالص انسانی محروم میسازد، کلاغ، در پرتو نوزایی معنایی، در پیوند با آرکیتایپ "برادرکشی" و اسطورهی هابیل و قابیل، همچون ساختمایهای سنجیده به غنای فرم درونی رمان یاری میرساند. اما اشارات پی در پی نویسنده به چلچلهها در متن داستان از زیباترین و گیراترین نمودهای تکنیک پیش آگاهی در این اثر است: چشمهای مادر از قعر فرورفتگی در سقف مانده بود مثل لانهی چلچلهها در تنه درختان پیر. (۱۹)مادر گفت: «این لانهٔ چلچلههاست که دیوار را خراب کرده.» و کمک کرد که در را باز کنم. چلچلهها لانهشان را رها کرده بودند. چند تخم شکسته در لانه بود و من نگران شدم که مبادا مادرشان بیاید و بچههایش را نبینید و بدجوری گریه کنم. (۲۷) مادر گفت: «چلچلهها رسیدند. هروقت چلچلهها میرسند، عید است.» (۴۰) مادر گفت: «توی این برفها هیچ چلچلهای نمیآید.» و شروع کرد به گریه کردن. (۵۲) «همیشه وقت رفتن و آمدن چلچلهها را به خاطر داشت. میگفت: «چلچلهها را ببینید، چقدر قشنگ میآیند و میروند.» (۶۶) چلچلهها داشتند از بالای سرمان میگذشتند و به سمت جنوب پرواز میکردند. من به آیدین گفتم: «چلچلهها دارند میروند.» (۷۲) مادر گفت: «چلچلهها خبر از بهار میدهند.» و به آسمان نگاه کرد. (۸۸) در حیاط کلیسا، زیر سقف ایوان، یک لانهٔ چلچله بود که هر سال میآمدند و میرفتند. من دوست داشتم به چلچلهها نگاه کنم. (۹۴) چلچلهها از راه رسیده بودند و داشتند برای خودشان لانه درست میکردند. یکی از چلچلهها به پنجره من نزدیک شد. (۹۸) چلچلهها هم مثل آدمها به سفر میروند و برمیگردند. این را مادر بزرگم میگفت. (۱۰۴)ادامه دارد...محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh
جلوههایی از شگرد طنینسازی (پیشآگاهی) در رمان سمفونی مردگان (۱) اثر هنری نیاز به ساختاری بسامان، سنجیده و هنرمندانه دارد و تحقق چنین ساختاری مستلزم داشتن قریحهی سرشار هنری، انضباط دقیق ذهنی و نیز اِشراف بر ترفند و تکنیکهای گوناگون است. از جملهی این ترفند و تکنیکهای هنری، پیشآگاهی (foreshadowing) است. "در اثر ادبی پیشآگاهی شگردی است که نویسنده به کار میبرد تا خواننده را از حوادثی که بعداً اتفاق میافتد آگاه کند." (واژهنامهی داستاننویسی، جمال میرصادقی و میمنت میرصادقی، تهران، کتاب مهناز، ۱۳۷۷: ۵۴) این شگرد به منزلهی سرنخهایی از حوادث پیش رو در داستان است همراه با تحفظ هنری و پرهیز از افشای آن حوادث. بعدها با مواجههی خواننده با حوادثِ پیشآگاهی شده، هم پازل نهایی ساختار اثر به زیبایی شکل میگیرد و هم خواننده غرق در لذتی زیباییشناختی میشود. رمان برجستهی "سمفونی مردگان" (چاپ اول ۱۳۶۸) نوشتهی زندهیاد عباس معروفی از منظر تاملات و تمهیدات ساختاری و جمالشناسانه اثری است غنی و درخشان. سمفونی طرح و پلاتی سنجیده و ساختارمند دارد و نویسنده در مسیر معماری این پلات، به زیبایی از تکنیک طنینسازی یا پیشآگاهی بهره برده است، به طوری که گشایش گرههای حوادث در اواخر داستان، روح و روان خواننده را دستخوش امواج زیباییشناختی پیدرپی میکند. رمان با این جملات آغاز میشود:دود ملایمی زیر طاقهای ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیلفروشها لمبر میخورد و از دهانهی جلوخان بیرون میزد. (سمفونی مردگان، چاپ چهاردهم، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۸: ۹) آغاز داستان با این جملات توصیفی میتواند در حکم پیشآگاهی (و در شعر، براعت استهلال) باشد، زیرا آغاز داستان با فضایی دودناک میتواند گویای فرم و فضای کلی رمان باشد: ۱. نظام روایی مبهم، دودناک، پیچاپیچ و چندلایه که خصیصهی بارز رمانهای برخوردار از جریان سیال ذهن از جمله سمفونی مردگان است. ۲. فضای تیره و دودآلود حاکم بر روابط افراد خانوادهی ساروخانی، به ویژه رابطهی پدر با آیدین، پدر با آیدا، اورهان با آیدین، مادر با اورهان و... ۳. فضای گرفته و خفقانآور اجتماعی، سیاسی و عاطفیِ حاکم بر تاریخ و جغرافیای داستان. در اینجا توصیف واقعی فضا، واجد کنشی استعاری نیز هست و نویسنده با این فضاسازی آغازین، ذهن خواننده را برای ورود به جوّی عاطفی متناسب با درونمایهی داستان مهیا میسازد. به قولی: "گشودن رمان... یعنی آغاز کردن رمان به شکلی که هم موجب تعلیق شود و هم نخستین نشانهها از پیرنگی که متعاقباً تکوین مییابد را به صورتی فشرده به دست دهد." (گشودن رمان، حسین پاینده، انتشارات مروارید، ۱۳۹۲: ۱۰) ادامه دارد... محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh
بین زمین و آسمان (۲)زندهیاد هوشنگ ابتهاج (سایه) در اغلب غزلهایش از سنت و بوطیقای غزل عاشقانه/عارفانهی کهن برای بیان مفاهیم سیاسی - اجتماعی روز بهره برده است؛ یعنی ظاهر غزل، عاشقانه یا عارفانه است اما به وجهی تمثیلی یا سمبولیک مفهومی اجتماعی را بازنمایی میکند مثلاً سراپای این غزل معروف او:نامدگان و رفتگان از دو کرانهی زمانسوی تو میدوند هان! ای تو همیشه در میاندر چمن تو میچرد آهوی دشت آسمانگِرد سر تو میپرد بازِ سپید کهکشانهرچه به گِرد خویشتن مینگرم در این چمنآینهی ضمیر من جز تو نمیدهد نشانای گل بوستانسرا از پس پردهها درآبوی تو میکشد مرا وقت سحر به بوستانای که نهان نشستهای باغ درون هستهایهسته فرو شکستهای کاینهمه باغ شد روانمست نیاز من شدی پردهی ناز پس زدیاز دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهانآه...! که میزند برون از سر و سینه موج خونمن چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان...مالامال است از رموز و نشانگان شعر عرفانی به ویژه مبحث تجلی حق و نیز توحید ذاتی و افعالی و همچنین بروز و حضور خدا در مرکزیت جهان و کائنات. اما شاعر، متناسب با باورهای خود در تقریرات شفاهی، تفسیری ماتریالیستی از آن داشته و آن را به توصیف "روح سوسیالیسم" نسبت میداده که به اعتقاد شاعر، هدف غاییِ پویش آدمی و نقطهی تکامل حیات اجتماعی اوست. باری، این غزل مشهور سایه: گفتم که مژدهبخش دل خرّم است این مست از درم درآمد و دیدم غم است اینگر چشم باغ، گریهی تاریک من ندید ای گل ز بیستارگی شبنم است این پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت پایان شام پیلهی ابریشم است اینباز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت تنها نه من، گرفتگی عالم است اینای دست برده در دل و دینم چه میکنی جانم بسوختی و هنوزت کم است این آه از غمت که زخمهی بیراه میزنی ای چنگیِ زمانه! چه زیر و بم است این یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی چندین هزار امید بنی آدم است اینگفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت آری سیاهجامهی صد ماتم است این برخوردار از نظام ذهنی- زبانی و بلاغی غزل عاشقانهی قدیم، به ظاهر گویای رفتار و کردار معشوق مثالیِ شعر سنتی است؛ معشوقی فریبنده و جفاکار که با جلوهای خاص و امیدبخش ظهور کرده اما در نهایت، به خون دل عاشق دست گشوده است. مشهور است که سایه این غزل را در اعتراض به میخائیل گورباچف (۱۹۳۱ - ۲۰۲۲) رئیس دولت و رئیس جمهور سابق روسیه سروده است که در پوشش پروستاریکا (تجدید ساختار) با عدول از مارکسیسم لنینیسم به سوسیال دموکراسی، موجبات فروپاشی مارکسیسم و انحلال اتحاد جماهیر شوروی را فراهم آورد. شاعر در ابتدا ظهور او را به فال نیک میگیرد و امید دارد که وی موجب گسترش سوسیالیسم در جهان شود اما این امید به زودی رنگ میبازد. شاعر در انتها خطاب به گورباچف نهیب میزند که: این میراث شکوهمند (مارکسیسم یا سوسیالیسم ) که تو آن را بر باد میدهی، امید جوامع بشری است که در آرزوی رهایی و عدالت نشستهاند. یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی چندین هزار امید بنیآدم است این دکتر مسعود جعفری جزی، استاد ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، هم در این باب، اشارتی کوتاه دارد. (ر.ک: شاعران در جستجوی جایگاه، انتشارات نیلوفر،: ص ۵۷) میبینیم که شعری با ظاهری عاشقانه و منطبق با بوطیقای غزل کلاسیک، چگونه راه به اقلیم معنایی غریب و دور از ذهن میبرد: سوگواری بر افول قبلهی روشنفکران چپ دهههای ۲۰ تا ۷۰ شمسی. باری، شعری که خالی از احتمالات معنایی باشد، غالباً فاقد انگیزش عاطفی و قدرت ماندگاری تاریخی است. حتی قدما هم به لزوم این خصیصهی معنا - زیبایی شناختی وقوف داشتند. یکی از شاعران سبک هندی سروده است: با پشک شتر بوَد مقابل شعری که نباشدش دو محمل این را هم بیفزایم که هرچه آفاق معنایی و مفهومی موجود در یک شعر، از هم فاصلهی دورتری داشته باشند، آن شعر، اعجابآورتر و تاثیر حسی و لذت روحی آن، افزون و افزونتر خواهد بود. محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh
بین زمین و آسمان (۱) یکی از معیارهای شعر ماندگار و متعالی آن است که طیفی از معانی مختلف را در بر بگیرد، یعنی پذیرای تفاسیر متعدد باشد و رها از انجماد تکمعنایی. حال اگر شعری قابل تفسیر و تأویل به دو معنای کاملاً متضاد باشد و به قول معروف فرش و عرش را توأمان در بر بگیرد، واجد ارزش و اعتبار معنا- زیباشناختی مضاعفی خواهد بود. بسیاری از غزلهای حافظ در نوسان بین زمین و آسمان، خدا و انسان، خاک و افلاک، عرش و فرش و... از این زمرهاند. در این میان، اشعاری که با ظاهری عرفانی و الهیاتی، واجد معنا و مفهومی کاملاً ضد عرفان و الهیات باشند، از این چشمانداز زیباشناختی کم نظیرند. در اینجا نظر دارم به دو شعر از معاصران که دارای این خصیصهی ساختاریاند: اولی شعر نیمایی "سبز" از اخوان ثالث و دومی غزلی از ابتهاج(سایه). ابتدا شعر دلربای اخوان را بخوانیم:با تو دیشب تا کجا رفتمتا خدا وانسوی صحرای خدا رفتممن نمیگویم ملائک بال در بالم شنا کردندمن نمیگویم که باران طلا آمدلیک ای عطر سبز سایهپروردهای پری که باد میبُردتاز چمنزار حریر پرگل پَردهتا حریم سایههای سبزتا بهار سبزههای عطرتا دیاری که غریبیهاش میآمد به چشم آشنا، رفتمپابهپای تو که میبردی مرا با خویشهمچنان کز خویش و بیخویشیدر رکاب تو که میرفتیهم عنان با نوردر مجلّل هودج سرّ و سرود و هوش و حیرانیسوی اقصامرزهای دورتو قصیل اسب بیآرام من ، تو چتر طاووس نر مستمتو گرامیتر تعلق ، زمردین زنجیر زهر مهربان منپا به پای توتا تجرد، تا رها رفتمغرفههای خاطرم پر چشمک نور و نوازشهاموجساران زیر پایم رامتر پل بودشکرها بود و شکایتهارازها بود و تأمل بودبا همه سنگینی بودنو سبکبالی بخشودنتا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل اوعزت و عزل و عزا، رفتمچند و چونها در دلم مردندکه به سوی بیچرا رفتمشُکر پر اشکم نثارت بادخانهات آباد ای ویرانی سبز عزیز منای زبرجدگون نگین، خاتمت بازیچهی هر بادتا کجا بردی مرا دیشببا تو دیشب تا کجا رفتم این شعر در ظاهر بازنمایی حس و حال خلسهی عارفانه و نشانگر تجربهای شهودی است. گزارهها، رمزگان، طیف واژگان و تصاویر آن، غالباً برگرفته از ادبیات مغانه یا عارفانهاند. سراسر شعر را روحی اشراقی و شهودی در برگرفته است، طوری که میتوان آن را در ردهی "معراجنامه"ها به شمار آورد زیرا شاعر از عروجی روحی و نفسانی "در مجلل هودج سرّ و سرود و هوش و حیرانی" به سوی ملکوتی بینشان و عالم مجردات حکایت میکند: تا تجرد تا رها رفتم...سبز، هم دلالت بر عوالم قدسی و معنوی دارد و هم شادی و شکفتگی روحی. سبز در ادب کهن، گاه صفت معشوق هم بوده است:که سبز بود نگارین تو و ما سبزیم/ فرخی سیستانیاز طرفی نشانگان عرفان بودایی موجود در شعر نیز ذهن را به سوی نیروانا و رهایی مطلق هدایت میکند. در مقالات و حتی پایاننامههایی دیدهام که این شعر را "نمونهی برجسته شعر عرفانی معاصر" قلمداد کرده و حتی بعضاً بر آن شروح مفصل عرفانی نوشتهاند و آن را به گفتمان ابن عربی و سهروردی و بایزید و خرقانی و نفرّی منسوب و متصل کردهاند. اما ورای این روساخت معنوی و عرفانی، شعر، ژرفساختی کاملاً زمینی و نفسانی دارد: سبز در اینجا چیزی نیست جز همان حشیش یا بنگ. و اخوان این شعر عرفاننما را در وصف حالت خلسهی ناشی از استعمال آن سروده است. رمزها و نشانگانی چون عطر سبز سایه پرورده، قصیل، چتر طاووس نر، زمردین زنجیر زهر و...، هم ذهن را به سوی حالات شهودی و بیخودانگی عارفانه میکشانند و هم شبکهی استعاری و کناییِ راهبر به مفهوم واقعی شعرند. همین ابهام و ایهامآفرینی هنرمندانه، بداعت و بلاغت شگفت ذهن و زبان اخوان را نشان میدهد که رندانه، شعر را مابین دو قطب متخالف معنایی در نوسان و طَیَران نگه داشته است: شعر، پر از رموز و حالات عرفانی است، بیآنکه اساساً ربطی به آن جهان مینوی و معنوی داشته باشد. نیز شعریاست کاملاً زمینی و نفسانی: شرح مستی و نشئگی حاصل از مصرف بنگ، بیآنکه پست و مبتذل باشد.دکتر سیروس شمیسا در جایی نقل میکند که در سالهای نخست انقلاب و فضاهای فکری حاکم بر آن دوره، یک بار در کلاس ادبیات معاصر، بنا به ضرورت و مصلحتی این شعر را تفسیر عاشقانه و عارفانه کرده است تا دردسر ساز نشود. (راهنمای ادبیات معاصر، نشر میترا، پاورقی ص ۵۲۷)...ادامه داردمحمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh
همنشینشبی دیدم و خواندم:دلش، قصهی پر پیچوخمی بود؛گره پشت گره داشت گلآذینِ تنش، زخم فراوانولی کم نمیآوردبه ابروی دلش خم نمیآوردمگر بر تن روحشزره روی زره داشت؟ محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh