در این روزها در نحوه مقابله با آمریکا با دو روایت ظاهرا متضاد روبهرو هستیم: روایتی که بر «خویشتند…
انتشار: 2026/07/09 09:59 UTC
در این روزها در نحوه مقابله با آمریکا با دو روایت ظاهرا متضاد روبهرو هستیم: روایتی که بر «خویشتنداری» تاکید می کند و روایتی دیگر که شعار «جنگ تا پیروزی» را سر میدهد. اما تامل در ماهیت این دو گفتمان، پرده از یک حقیقت مشترک برمیدارد، هر دو، اسیر نگاه خطی و تکبعدی به جنگ هستند و از درک ماهیت شبکهای، سیال و لایهلایه نبرد غافلماندهاند. این دو رویکرد، درست مانند دو روی یک سکه، تصور میکنند که میدان نبرد، یا میدان تسلیم است یا میدان جنگ بی امان؛ غافل از اینکه راهبرد هوشمندانه، نه در تداوم جنگ بینتیجه و نه در عقبنشینی، بلکه در مدیریت هوشمندانه تنش و بازتعریف پیوسته قواعد بازی معنا مییابد. در واقع در نگاه اول، یعنی خویشتنداری، در پوششی از عقلانیت تکنوکراتیک، تقابل با آمریکا را بمثابه یک بازی از پیش باخته میبیند که در آن هر گونه واکنشی به زیاده خواهی های آمریکا، هزینههایی گزاف به کشور تحمیل میکند. از این منظر، فایده راهبردی با حداقلرساندن اصطکاک از طریق همراهی بی قید و شرط با واشنگتن حاصل می شود . اما اشکال اساسی این رویکرد، در کوتهنگری ساختاری آن نهفته است؛ زیرا خویشتنداری بیضابطه، در نظام بینالمللی که مبتنی بر آنارشی است نه به عنوان دوراندیشی، بلکه به عنوان نماد ضعف و آمادگی برای امتیازدهی تفسیر میشود. زیرا ترامپ که به غلط خود را در اوج هژمونی میبیند، همواره به دنبال نشانههایی از اراده حریف برای ایجاد فشار بیشتر است تا آن را بستری برای تعمیق نفوذ و تسلیم قرار دهد. بنابراین خویشتنداری یک طرفه، نه تنها فضا را برای ابتکار عمل تنگ میکند، بلکه بتدریج کشور را در موقعیت وادادگی محض قرار میدهد. در نقطه مقابل، گفتمان «جنگ تا پیروزی» با زبانی رادیکال و ظاهرا قاطع، وعده شکست قریبالوقوع دشمن را میدهد. این نگاه، برخاسته از یک آرمانگرایی سادهانگارانه است که تصور میکند با انباشت فشار و تشدید تقابل، میتوان دشمن را به زانو درآورد. اما این رویکرد نیز از همان نقص بنیادین رنج میبرد، که چیزی نیست جز نادیده گرفتن ماهیت پیچیده قدرت در عصر کنونی. در واقع جنگ امروز، میدان فتحالفتوح های جمشید هاشم پور در فیلمهای دهه شصت و هفتادش نیست؛ بلکه ترکیبی از نبرد نظامی،اقتصادی، شناختی، سایبری، دیپلماتیک و اطلاعاتی است که هر یک از آنها، افق زمانی و ابزارهای خاص خود را میطلبد. در چنین شرایطی شعار جنگ تا پیروزی، در غیاب درک درست از میدان و تعریف دقیق از پیروزی و نقطه پایان، به سرعت به سرخوردگی، فرسایش منابع و انزوای هر چه بیشتر میانجامد. در این میان این رویکرد، همچون رویکرد خویشتنداری، اسیر ظاهرنگری است؛ زیرا پیروزی را نه در یک فرایند، بلکه در یک پایان کارتوتی جستجو میکند که در ساختار فعلی جهان، نه تنها دستنیافتنی، بلکه خودعاملی برای تشدید فرسایش است.در مجموع آسیبشناسی عمیقتر این دو گفتمان، ما را به این نتیجه میرساند که ریشه دوگانگی آنها اختلاف بر سر نحوه خوانش واقعیت است. بطوریکه گفتمان خویشتنداری، واقعیت را از منظر قدرت هژمونیک آمریکا در دهه نود میلادی میبیند و ایران را بازیگری حاشیهای فرض میکند که چارهای جز همراهی با واشنگتن ندارد. در مقابل، گفتمان جنگ تا پیروزی، واقعیت را از منظر اراده محض بازنمایی میکند و بر این باور است که میتوان با نادیده گرفتن محدودیتهای مادی و بینالمللی، به طور معجزهآسایی توازن را برهم زد. اما هر دو، از یک حقیقت غفلت میکنند، آمریکا، با تمام توانمندیهایش، امروز بیش از هر زمان دیگری درگیر محدودیتهای ساختاری است. اما این وضعیت، نه فرصتی برای تسلیم است و نه بهانهای برای رودررویی بی پایان؛ بلکه بستری برای «دیپلماسی هوشمندانه » و «جنگ نامتقارن» فراهم میکند، به عبارتی تا نبود یک افق روشن برای توافق، بازیگر در فضایی حرکت می کند که در آن ضربآهنگ رویداد ها مسیر را مشخص می کند، فضایی که در آن نه تنش غیر قابل کنترل است و نه وضعیت گل و بلبل؛ بلکه میدان مانور بازیگری است که قواعد را میشناسد، بیآنکه اسیر آنها شود؛ فشار را تا حد امکان تحمل میکند بدون آنکه بشکند یا از واقعیات فرار کند، مذاکره را تا پیدا کردن نقطه بهینه ادامه می دهد بی آنکه سند تسلیم را امضا کند و می جنگد بدون آنکه از عِده و عُده خود و دشمن غافل شود. در واقع نه سریع القلمی به منازعه می اندیشد و نه ثابتی طور به نبرد می نگرد.کاتخون. (@rasputin1500) @mohem_mat