..میگدازم مثل سایه در تنور نورهامثل خورشیدی که مانده روی دست کورها!هر چقدر این فاصله صحرا و صحراتر…
انتشار: 2026/06/20 19:08 UTCویرایش: 2026/08/01 00:07 UTCدریافت: 2026/08/15 04:43 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:43 UTC
..میگدازم مثل سایه در تنور نورهامثل خورشیدی که مانده روی دست کورها!هر چقدر این فاصله صحرا و صحراتر شودمطمئنّم قبلِ مرگم میرسی از دورهاعشق یعنی ناگهان منظور یک عالم شویدوستتدارم بدون ذرّهای منظورها!بی تو من لاجرعهام لغزنده بین نوش و نیشبا توام یک رویداد مست در انگورهااتّفاقی بینِ خرمای نخورده با شراباتّفاقِ تلخ و شیرینمزّهی لیکورها!بس که از چشم خمارت اشکگیری کردهاندخشکسالی آمده در کوچهی مخمورها!اسم اعظم را به جای اسم تو جا میزنندمستجابالدّعوهها و بلعمِ باعورها!اجرشان با بایزید و خرقهی بارانیاشزجر ما هم در بیابانگردیِ مأجورها!اهل پروازم! ولی از بالهایم خستهامساقطم در غارهای پشت کوه طورها!خواب میدیدم درختم میبهارم خاک رالایهای میگسترانم روی لخت و عورهافکر میکردم عقابم شاهماهم عقربم!یک نهنگ مرده بودم لابلای تورها راهبندانِ خلیجم! تنگنای هرمزمهمگریزِ لنجها و همدلِ هامورهابا من اقیانوس باش ای پهنهی باریک عشقدست بردار از به خاک افکندن رنجورهاجزر و مَدّت هیچ تاثیری نکرد آرام باشریشههایم پیچ خورده تا ته مجذورهادشت و ماهور و بیابان مستعدّ قحطیاندمستعدّست آه در سمفونی ماهورهاسقف را بردار تا بردارم از آواز سقفبرنداری نای برمیدارم از شیپورهامیتوانم ضربههای رنج را هجّی کنممتّحد با اشتراک نالهی تنبورهایا دراندازم صدایی مستعار از پوزخندطبل بیعاری کجا و نرمهی سنتورها؟ میتوانم با خود شیطان خدابازی کنم!آزمون کفر در سختانهی کنکورهاحینِ رستاخیز هم شبنامه بیرون میدهمکشف رسوایی میان دستهای از حورها!مرگ عزراییل در یک انقراض دورهایترس اسرافیل از حجم صدای صورها!مرزبندیام نکن با گندم و خورشید و آبمن خودم هفتآفتابم در دل منشورهاقسمتی بیگانه در من سرشناس صحنههاستقسمتی هم بینیاز از صحنهی مشهورهابینهایت قسمت از من را مجزّا کردهانددر نهایت مانده بخشی کوچک از ناجورهااندکی تأخیر دارم در خروج از پیلهاماندکی هم میگریزم از کفِ مأمورها!اهل اندوهم نمایش میدهم پاییز رابینیاز از ژستها و خسته از فیگورهاکلّ اخبار سکوتآوارِ این ویرانه هیچنیست الّا بخشی از واگویهها و شورهاآسمان بی اوج، کندوییست بی شهد و عسلانگبینم! تا ابد درگیر با زنبورها!دست و پا در حصر با زنجیرهایم میبرم شاخهای زیتون به درب خانهی محصورهاخانهای مستعفی از نان و جوانمردی و عشقیادگاری زنده از معماریِ بیزورهابا شما تهرانستیزم بی شما تهرانپرست!راضیام بیروت باشم پشتِ دیرالزّورهادر خیابان اعتراضم! شرجیام بارانیامخاک در سرکوب مطلق! دست موش و مورهامیلههای عمر را زندان به زندان دیدهاماز نگاه شحنه و سرکردهی ماژورهایا نمانده بویی از آغوش مرگ آلودهامیا گمم کردی میان کیسه و کافورهازنده بادا زیستن در قلب آمرزیدههامرگ بر مرگآورانِ سمت نامغفورهااینکه میبینی زیارتنامهام شوقآورستمرز باریکیست بین سوگها و سورهاای اَبَرماهِ من ای خورشید مسلخخانههاآسمان را پارهکن بی خنجر و ساتورهاسلطنت کن بر من و جمعیّت ویرانههاحاکمیّت یعنی آبادانیِ جمهورهامافیای شبپرستانند پشتِ ماسکهامیچکانم ماشه را بر صورت مستورهامفت سنگت را نزن بر بالک گنجشگهاشوخیِ مرگانهات ارزانیِ مزدورها!یا حمایت کن مسیر فسخ اسطرلاب رایا بشو سرپیچِ حکم و حکمتِ دستورهابی تو هذیانم! غبارم! سربداری بیسرم!باز میگردم به خالیجُبّهی منصورها!متّصل بودم به نامت آن غزلجادوی تومنفصل کردیام از مجموعهی مسحورهاتحت افسونت به قدر تشنگی نوشیدمتبستریام کردهای در بخش نامقدورها!نسبت افسون و افیون نسبت خونست و آهنسبتی منفیتر از تخدیر با وافورها!خستهام! وارونهام گیجم در آونگ شماحالتی شرمآورم! شرمندهی معذورها!جمع اضدادم نه مثل قاتلی بی اسلحهمثل کرمانها درون خالیِ لامورها!ناسخالتاریخِ من شبنامههای برزخیستیورش شیبانیانم بر سر تیمورهافتح بابِل کار من بود و تبارم مادهابی هراس از انتقام حتمیِ آشورها!روح رازی بین خوزستان و ری سردرگمستکرخههایی مست در عبدالعظیم هورها!روزگاری مرد میدانِ خدایان بودهامهمدم هرکولِس و همبازیِ سانتورهامیتکاندم سال را در دامنِ نوروزهاتا نباشم لَنگِ غفران در شب کیپورها!با تو باشم بینیاز از طالعِ بیگانهاممانیام ایرانخدای دورهی شاپورها!من مهاجر نیستم هجرت برایم خوب نیست!پس چرا دُردانهام در کشور مهجورها؟زخمِ دشمن رخش را زیبای میدان کرده استخطّ خنجرها کجا و خطخطِ خرگورها!تا بیابی مختصات این غزل را در خودتبرمیافتد پرچم از جغرافیِ منفورها!ادامه در زیر👇