#شعراورد .هرگز نبوده اینهمه آشوب در سرمهرگز نمیشد آخرِ این قصّه باورمهرگز غزلپریشیام از جان بدر…
انتشار: 2026/07/16 07:06 UTCویرایش: 2026/08/01 00:07 UTCدریافت: 2026/08/15 04:43 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:43 UTC
#شعراورد .هرگز نبوده اینهمه آشوب در سرمهرگز نمیشد آخرِ این قصّه باورمهرگز غزلپریشیام از جان بدر نرفتهرگز نرفت حالوهوای تو از سرم'رفتن' گریزگاهِ ملالست و اضطرابرفتم به غارهای فرارِ مکرّرم!آن شاهماهِ اوج، همان زخمِ نقرهای!آن شاهراهِ خون که دواندی به پیکرمای ناخدای غرق در آفاق جنگ و شعرمن جانفدای ذرّهشعوری شناورمعمری در آسمانِ شما ابر بودهامحالا که برزخید! سقوطی مقدّرم!تخریبِ آسمان و زمین ماهپارگیست؟!فنِّ رفوی معجزهها را هم از برم!باید درخت باشم و بی آب سر کنمباید ستاره باشم و از ماه بگذرمباید بهجای شبپرههایی که مردهاندخورشید باشم و لجِ شب را درآورم!باید نفوذ پنجره را امتحان کنمباید ادای چشم تو را در بیاورم!باید شبی که ماه نیامد به جای اومشتی سیاهواژه بریزم به جوهرم!شرمندهام که باز نمردم به جای توشرمندهام گلوله نخوردم برادرم!شرمندهام که خانه شد انبار موشهاشرمندهام جهاز نماندهست خواهرم!باور کنید جانِ خدا را گرفتهاندگفتند از تمام خداها خداترم!باور کنید آینهها گورخانهاندناچار گورخوابِ بدنهای دیگرم!در من شبست و ماه بر این صحنه شاهدست:شیطان مسلّحانه نشسته برابرم!!محسن آریا@mohsenaaria