
ارتباط با ادمين كانال@M_Afshar110لینک مراجعه به اولین مطلب در کانالhttps://t.me/molanatarighat/
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 172 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 173 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
به آنهایی که میروند اما نمیرسندبه آنهایی که دوست میدارند اما نمیخواهند به هم برسندتنها به آنان متعلقم.به آنهایی که بدون اشک میگریندبه آنهایی که درد میکشند اما نشان نمیدهندتنها به آنان متعلقمبه آنها که در جمع تنهایندبه آنها که جسمشان روح را فراموش نمیکندتنها به آنان متعلقمبه آنها که هم آنگاه که زندهاند، در لحظهای میمیرندبه آنها که در خلسهی لحظهسکوت جاودان زمان را میفهمندتنها به آنان متعلقم...داریوش شایگان، از کران به کران از دریا به دریا @molanatarighat
.. اما تنهایی قسم دهم:این احساس که من از کسی یا کسانی جدا شدهام، خواه میخواستهام که از آنها جدا باشم یا خواه نمیخواستهام که از آنها جدا باشم. این نوع احساس تنهایی ممکن است برای من خوشایند باشد، یعنی احساس میکنم که من را از فلان انجمن، از فلان جامعه اخراج کردهاند، و بسیار هم برایم خوشایند است که من را اخراج کردهاند. زمانی هم نه، من را از یک مجمعی، از یک جامعهای، از یک انجمنی، از یک گروهی، از یک جماعتی بیرون کردهاند و نمیخواستم که بیرونم کنند، و احساس ناخوشایندی خواهم داشت. اگر نوعی قهر، نوعی غلبه در مورد من اعمال بشود و با آن قهر و غلبه من را از انجمن شما جدا کنند، از جمع شما، از جماعت شما جدا کنند، بسته به اینکه من نسبت به این جمع و جماعت و گروه، محبت داشتهام، یا نداشتهام، عشق داشتهام یا نفرت داشتهام، دشمنی داشتهام یا دوستی داشتهام، ممکن است احساس مطبوعی به من دست بدهد یا احساس نامطبوعی. بنابراین این احساس تنهایی، یعنی احساس جدا شدن من قهراً و از سر اجبار از گروه شما، ممکن است برای من احساس خوشایندی باشد و ممکن است احساس خوشایندی نباشد. یادتان میآید که سعدی میگفت: طوطی را با زاغی در قفس کردند و طوطی مدام به درگاه خدا مینالید که خدایا این چه سرنوشتی است که من را با یک زاغ سیاه بدترکیب همخانه کردهای، ولی میگوید عجب، اینکه کلاغ هم به درگاه خدا مینالید که این چه اقبالی است که من دارم؟ که من را با کلاغ همخانه کردهاند؟ یعنی چنین نیست که اگر شما را از یک جماعت بیرون کردهاند، خوششان نمیآمده، ممکن است شما هم خوشتان نیاید و میگویید خدا پدر همهشان را بیامرزد که من را از جمع خودشان طرد و بیرون کردند. اما بههرحال ما در اینجا یک احساس تنهایی داریم. تا وقتیکه خاطر من دلمشغول آن جماعت است، خواه از سر دوستی آن جماعت و خواه از سر دشمنی آن جماعت، خواه از سر عشقی که به آن جماعت دارم و خواه از سر نفرتی که از آن جماعت دارم، تا وقتی این دلمشغولی را دارم، احساس تنهایی هم با من هست. چون بههرحال این احساس است که من را از مجموعهای جدا کردهاند که عضو آن مجموعه بودهام. بهتعبیر دیگری این احساس تنهایی وقتی دست میدهد که تو از عضویت به فردیت برسی، و اگزیستانسیالیستها در اینباره بسیار سخن گفتهاند، وقتی من عضو گروه شما هستم، عضوم، وقتی من را جدا کردند دیگر من عضو نیستم، من فرد میشوم. یعنی از عضویت به فردیت میآیم، و این احساس فردیت گاهی با تنهایی عمیق عجین است، و ممکن است من از این تنهایی ممکن است که لذت ببرم و ممکن هم هست که لذت نبرم. تفرد و فردیت همیشه لذتآور نیست، گاهی وقتیکه من را از عضویتِ جماعتی ساقط میکنند، و من متفرد و تنها میشوم، اتفاقاً برای من ناخوشایند است و البته گاهی هم خوشایند خواهد بود. بنابراین بهلحاظ هیجانی و عاطفی ممکن است مثبت باشد و ممکن است منفی. اما قسم یازدهمی وجود دارد که شاید یگانه نوع تنهایی باشد که برای همه مطبوع است. گاهی من تعبیر میکنم از اینکه من تنهایم و ...گزیدهای از درسگفتار تنهایی؛ توهم یا واقعیتاستاد مصطفی ملکیان @molanatarighat
@molanatarighatحواست باشه؛زندگی به همین آسونی میگذره!مثل بهاری که رفت...مثل تابستونی که در حال رفتنه...مثل پاییزی که در حال اومدنه...زندگی به همین آسونی میگذره...مبادا زندگیات پر بشه از «بعداً»هایی که هیچوقت نرسیدندر حال زندگی کن….
و گفت : بعد از ریاضات چهل ساله شبی حجاب برداشتند ، زاری کردم که راهم دهید، خطاب آمدم که با کوزهای که تو داری و پوستینی، تو را بار نیست.کوزه و پوستین بینداختم، ندایی شنیدم که یا بایزید! با این مدعیان بگوی که بایزید بعد از چهل سال ریاضت و مجاهدت با کوزهی شکسته و پوستینی پاره پاره تا نینداخت بار نیافت، تا شما که چندین علایق به خود بازبستهاید و طریقت را دانهی دام ِهوای نفس ساختهاید کلا و حاشا که هرگز بار یابید.عطار (ذکر بایزید بسطامی)کلام_عارفان @molanatarighat
ابن بطوطه را به عنوان یکی از بزرگترین جهانگردانِ تاریخ میشناسند. حدودِ هفتصد سال پیش، از مراکش راه افتاد و کشورهایی که الان به نام مصر، سوریه، عربستان، ایران، هند، چین، مالدیو، فیلیپین، روسیه، اسپانیا یا سومالی میشناسیم را دید و حتی در دربار بعضی پادشاهان هم منصب گرفت. مارکوپولو، که گویا بعضی از خاطراتش دروغ بوده، نصفِ این مقدار هم سفر نکرد.سفرنامۀ ابن بطوطه سرشار از نکته و نمک است. اگر وقت شد، راجع به آن باید بیشتر نوشت. بخشي که این روزها مدام در ذهنِ من تکرار میشود مربوط است به عبور او از یک بیابانِ بسیار گرم و بیآب و آبادانی، جایی در عربستانِ کنونی. صحرایي که باید با سرعت از آن عبور کرد تا گرفتارِ گرمای جهنمیِ آن نشوند. او داستاني راجع به این صحرا شنیده و بازگو میکند: نَعوذُ بالله تو گویی جهنم است! در یکی از سالها باد سَمومي (باد بسیار گرم و زهرآگین) که اینجا میوزَد مشقّات و مصائبِ بزرگي برای حجاج به بار آورد؛ ذخیرۀ آب به پایان رسید.با تمام شدنِ ذخیرۀ آب، آنها که پولدارتر بودند شروع کردند به خریدنِ آب از دیگران. با وجود تقاضایِ بالا و عرضۀ بسیار کم و بسیارمحدود، کار به حراج میکشد و آنان که آب داشتند، آنرا به بالاترین پیشنهاد میفروختند. عدهای هم که پول نداشتند، نظارهگر این حراجی بر سر جان بودند. آنقدر تقاضا زیاد بود که ابنبطوطه میگوید «یک خوراک آب به هزار دینار خرید و فروش شد». در آن روزگار با چهل دینار میشد اسب خرید. تصور کنید که شخصی بیست و پنج اسب داده است تا ظرف آبي بخرد. آبفروشانِ گرانفروش خوشحال از معاملۀ پر ارزش خود بودند و گمان میبردند که با آبی که برایشان باقی مانده میتوانند به شهر بعدی برسند. آبخَرانِ گرانخَر نیز خوشحال بودند که زنده خواهند ماند و دینار دادند تا جان به در بَرَند. آنان که نه آب داشتند و نه دینار هم در بیم و امید که گشایشی از راه برسد.پردۀ آخر داستان اینست که « وَ مَاتَ مُشتَرِيها وَ بائِعُها: و سرانجام، فروشنده و خریدارِ آن هر دو تلف شدند». آنها که پول داشتند و خریدند و آنها که آب داشتند و فروختند و آنها که پول نداشتند و آب نداشتند، همگی مُردند. همه در آن معامله متضرر شدند چون مورد معامله اصلاً آب و پول نبود؛ که جان بود.نقل قول از، سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمدعلی موحد @molanatarighat
محکمهای برپا شده است. شیخ شرزین را به جرم نوشتن کتابی در بابِ «خرد» محاکمه میکنند و «گناهانِ» او را در شماره میآورند:«شیخ شامل: گفتهاید همه یکساناند و اگر مردانْ شمشیرزناند و زنانْ دوکنشین، از آن روست که آنان مشقِ شمشیر میکنند و ایشان مشقِ دوک. گفتهاید اینها همه از ممارست است، و نگفتهاید ناشی از ذاتِ خلقت! [فریاد میکند] درست است؟شرزین: آری، اینها همه از تمرین است. جلّاد تمرینِ سر بریدن میکند و تیرانداز تمرینِ تیراندازی. کفّاش بسیار کفش میدوزد تا استاد شود و رسّام همینگونه. اگر دستی را ببندی بیهنر میماند و این گناهِ آن دست نیست؛ گناهِ آن است که تمرینِ بستن کرده.و شما بسیار تمرین میکنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اینک بر خونِ من دلیرید...»#بهرام_بیضایی @molanatarighat
فوکو قدرت را نه چیزی در اختیار فرد یا نهاد، بلکه شبکهای از روابط میداند که در سراسر جامعه جاری است. در حکومتهای توتالیتر، این روابط به شکلی شدید و متمرکز عمل میکنند؛ نظارت دائمی، کنترل بدنها، انضباط مدارس، ارتش، زندان و رسانهها. قدرت از طریق این ابزارها مردم را شکل میدهد، نه با زور مستقیم، بلکه با درونیسازی هنجارها. اما این شکل از قدرت که وانمود میکند همهچیز را میبیند و همهچیز را میداند، در واقع وابسته به بازتولید ترس و نظم ساختگی است. جنگ برای چنین سیستمی، بحران است، چون جنگ، انضباطناپذیر است، پیشبینیناپذیر، و پُر از تصادف. نظم دقیق و معماری مهار تنها و ذهنها، وقتی با آشوب میدان نبرد، شکستهای غیرمنتظره، و واقعیتهای تلخ روبهرو میشود، کارکردش را از دست میدهد. قدرتی که تنها در شرایط کنترل کامل عمل میکند، وقتی با چیزی بیرون از دایرهی نظارت مواجه شود، ناتوان و لخت ظاهر میشود. چون آنچه میساخت، «نه جامعهای توانمند، بلکه پادگانی از مطیعان بیقدرت بود».میشل فوکو @molanatarighat
روزی سلیمان صلواة الله علیه بر تخت«وسخرّنا له الریح»نشسته بود.مرغان در هوا پر در پرآورده بودند و قبّه کرده تا آفتاب بر سلیمان نتابد. هم تخت پراّن هم قبّه بر هوا پران«غدوِّها شهرٌ و رواحها شهر» ناگاه اندیشه ای که لایق شکر آن نعمت نبود، در خاطر سلیمان بگذشت. در حال تاج بر سرش کژ گشت. هرچند که راست میکرد باز کژ میشد. گفت: ای تاج راست شو. تاج به سخن آمد، گفت: ای سلیمان! تو راست شو. سلیمان در حال درسجود افتاد که:« ربنّا ظلمنا» در حال تاج کژ شده بی آنکه او راست کند، بر سر راست ایستاد سلیمان به امتحان تاج را کژ میکرد راست میشد. عزیز من! تاج تو، ذوق توست و وجد و گرمی توست. چون ذوق از تو رفت، افسرده شدی تاج تو کژ شد.ذوقی که ز خلق آید زوهستی تن زایدذوقی که زحق آید زاید دل و جان ای جانای سلیمان وقت! که پریرویان عقلانی و روحانی به فرمان تواند، دیو رویان نفسانی و شیطانی پیش تخت وجود تو دوند:«گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری ملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتریصلح جدا کن ز جنگ، زانکه نه نیکو بودکارگه شیشه گر، دستگه گازری» «مولوی»مجالس سبعه کلام_عارفان @molanatarighat
مانی؛ دو دلیل برای زوال ادیاندر میان اندیشههای بهجامانده از مانی، پیامبر ایرانی سده سوم میلادی، نگاه او به چرایی زوال و چندپارگی ادیان پیش از خود قابل تأمل است.مسعود طاهری به دو نکته در این نگاه اشاره میکند: محدود ماندن پیام پیامبران به جغرافیا و زبان خود، و فقدان متنی ثابت که بتواند پیام آنان را از تغییر و چندپارگی حفظ کند. شاید پرسش جالبی که این روایت پس از قرنها پیش روی ما میگذارد این باشد:آیا ماندگاری یک اندیشه بیش از آنکه به قدرت پیروانش وابسته باشد، به توانایی آن در عبور از مرزهای زبان و زمان وابسته است؟ــــــــــــــــــــــــــــمانی پیامبر در تنها نوشتهای که از او بهجامانده است دو دلیل اصلی برای انحطاط، زوال و فساد ادیان پیش از خود نام میبرد. دلیل نخست اینکه پیامبران تنها در سرزمین خود و به زبان مردم خود سخن گفتهاند. دلیل دیگر اینکه این رسولان آموزش و پیام خود را در شکل نوشته تغییرناپذیر ارائه ندادند و فقدان متن باعث شکاف در امّتهای ایشان و فرقه فرقه شدن ادیان شده است. مسعود طاهری @molanatarighat
یک خانهام در بلخ در آیین سامانیست/یک خانهام در مرو در تاریخ ایرانیست/یک خانهام در بلخ و بدخشان است/یک خانهام در توس در اشعار طوفانیست/یک خانهام با رودکی در نغمههای ناب/یک خانهام با دعبل و جامی و خاقانیست/یک خانهام با مولوی: سرشار از معناست/یک خانهام با حافظ و خیام و عرفانیست/ما قصههای یک کتابیم از دو سه پیوند/ما را جدا گر خواندهاند از روی نادانیست/خواننده: محمدجویا؛ سفیر پهنۀ بیکران پارسی از تاجیکستانچکامهپرداز: رمزی دروازی @molanatarighat
@molanatarighatپروردگارا ضمیرم را نیرویی تازه دِه و همهٔ رغبتِ مرا به سوی امور آسمانی معطوف گردان تا هرگاه طعمِ شیرینِ سُرورهای سَرمَدی را یک بار در کام چشیدم، دیگر از همهٔ لذایذ ناپایندهی این دنیا بیزاری جویم.-تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس،ص۱۹۵.
دوستان ما، آرامآرام بخشی از ما میشوند@molanatarighatمصطفی ملکیان:علامه طباطبایی درباره دوستی نکتهای لطیف داشتند. میگفتند دوستی مانند لقمهای غذاست؛ یکی دو بار اول، انسان با آگاهی آن را میجود، اما از جایی به بعد، بلعیدن آن ناخودآگاه میشود.ویژگیهای اخلاقی دوست نیز همینگونه است؛ ابتدا فقط خوبیها یا بدیهای او را میبینیم، اما پس از مدتی، همان ویژگیها آرامآرام در وجود ما نفوذ میکند، بیآنکه خودمان متوجه شویم.
ابو ریحان بیرونیمحمود فاضلی بیرجندیمردی که بیشتر زندگانی پربارش در دربارهای فرمانروایان بگذشت. گزافه نیست که بگوییم گر پشتیبانی پادشاهان و فرمانروایان محلی نبود دنیا از آن همه دستاوردهای دانشی او بیبهره میماند. ابوریحان بیرونی نمونه والای راهرفتن با حکومتها، با آزادگی و خودسالاری (استقلال) است. یکهزار و پنجاه و دو سال پیش در ۱۸ شهریور از سال ۳۵۲ خورشیدی، در خوارزم بزاد، در فرارود که تا به روزگار قجر خاک ایران بود و ناصرالدینشاه به تزارهای روس بخشیدش.۷۵ سال بزیست و ۲۶ آذر ۴۲۷ خورشیدی در غزنین درگذشت. در ساعت مرگ هم در تقلا بود تا کلمهای دیگر بیاموزد. داستانش را در کتابهای درسی ما آورده بودند تا بدانیم و عمر را جز به آموختن نگذرانیم. نگو که روزگار دانشستایی زودگذر بود و ستاره دانشستیزی و عوامپروری در ایران ما ارتفاع میبایست گرفت!روزگارش را در دربارهای خوارزمشاهیان و مامونیان و غزنویان گذراند.از پیشگامان تجربه بود، و ناساز با حس و استقرا. در مذاهب به کینه نمینگریست. با بزرگان دینها گفتوگوها میکرد. دشمن خرافات و هر آنچیزی بود که خرد نپذیرد.عمده نامآوریش در ریاضیات بود. در فنون ادب، تاریخ، جغرافی، گیاهان، داروها، معدنها، مذهبها، و آداب اقوام رایهای روشن داشت. دوستدار جانوران بود. زبانهای عربی، سنسکریت، سریانی، عبری، و یونانی میدانست. تا چیزی بر خودش آشکار نمیشد سخنی نمیگفت. سخنش راستی بود و دور از تعصب و غرض. کتابهایی نوشت که پشتوانه تمدن ایرانی است. ما ایرانیان کنونی به فکر و به راه و روش ابوریحان نیازمندیم. ما که از نگاه قطبی به جهان و پیکارگریهای دونکیشوتی با قدرتهای حاکم زیانهای بیحساب دیدهایم. بسیار هم نیازمندیم. @molanatarighat
@molanatarighatانسان هرگز تمام نمیشود….
و گفت: سی سالست که استغفار میکنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟ گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت.📍تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری ذکر سری سقطی قدس الله روحه#عطار_خوانی#تدکرة_الاولیا @molanatarighat
میخواهم دل باشم، مرز انسان ...میخواهم چکاد باشم، تا جز بلندگرایانِ روشن با غرورم درنیامیزند و جز تندرهای وحشی در پیشگاهم به نیایش نایستند، و جز صرصرهای نستوه، آرزوی گذر بر پایگاهم نداشته باشند.میخواهم کویر باشم، تا جز ساحل چشماندازها، کسی پایانم را نیابد، و جز شرنگ سوختۀ آفتاب چیزی سیرابم نسازد، و جز شبهای سیهزاد فرتوت، دیگری آشنای لحظههایم نباشد.میخواهم افق باشم، تا سیرابکنندۀ کویر بر تشنۀ نگاهها گردم، و افسونگر ناامیدان شوم، و سرگردانیهای طبیعت را مرزی باشم.میخواهم سراب باشم، تا اگر مردمی به گمان آب به سویم شتافتند زودم بشناسند، و خویشتن را به دامن تلألؤ دروغینم نیفکنند، و حاصل هستیام را یک نیستی پرشکوه بینند.میخواهم گردباد باشم، آوارۀ داغ کویرها، و دیوانۀ مسخرگی حدها و مرزها.میخواهم جادۀ تهی باشم، تا گام رهگذران عبوس، سینهام را نفرساید، و گفتگوی تارمایۀ عابران به گوشم ننشیند، و غبار کاروانهای غمستان کویرها به چشمم نریزد.میخواهم تکدرخت باشم، در دامن درهای ایستاده، و بر رهگذر ابهام طبیعت، چشم دوخته، و هوسهای زودگذر را به مسخره گرفته.میخواهم دشت باشم - سینۀ گستردۀ طبیعت، و رازدار هزاران رهگذر غمآجین و کاروان افسوس- تا نسیمها بر جانم بوزند، و پرندگان سینهام را هوسگاه پرواز خویش سازند، و حیوانات وحشی برای آشفتن سکوت لذیذم، تحملِ رنج فریاد کنند.میخواهم جویبار باشم، تنها گوش خستگیناپذیر از زمزمۀ آبها و تکاپوی ریگهای نرم و امیدوار.میخواهم توفان باشم، تنها خروشی که میتواند در برابر سکوت دریاها خودنمایی کند، و تنها سکوتی که میخواهد خروش گردابها را بپذیرد.میخواهم روستا باشم، تا شبهای آرام و روزهایی بیتفاوت همدمم گردند، حاصلها در دامنم برویند، و شباهنگهای دربهدر، دامن شبهایم را به آتشِ«حقحق» خویش بسوزانند.میخواهم سنگر باشم، تا قلب یک فداکار وطن، در میان کالبد سختم بتپد، و یک دریا آتش پاس و امید و پاسداری، استخوانهایم را ملتهب سازد، و گهگاه غرور عشقی بر سرم سایه اندازد.میخواهم صبح باشم - چشمِ باز هستی، و بطلانگر جادوی تاریکی- تا سیل پرتو و امید، به هر سو روان سازم، و همۀ حرکتها را با یک اشاره گسیل دارم.میخواهم غروب باشم- فروتنی طبیعت و آوارۀ بیکرانها - تا غمگسار مهربان دردآشنایان شوم، و شورزای هنگامۀ سوزان نومیدان گردم، و شعلۀ آشناسوز غریبان باشم.میخواهم بهار باشم، تا با رسیدنم هستیهای دروغین رسوا شوند، و هستهای هست بازشناخته گردند، حقیقت هستی را بشناسانم، و شناسای رویشها شوم.میخواهم خزان باشم، تا گرمی غمهای لذیذ را احساس کنم، و به دلها نومیدیئی گرمتر از امید دهم، و بنگرم که حاصل بهاران را به پایم ریزند، و گلستانها عریان به پذیرایم خیزند.میخواهم یک آشیانه باشم در غروب زمستان، بر شاخی بیبرگ و در گوشۀ باغی غریب، تا نجوای هستی را، دور از همۀ هیاهوهای فریبناک، بشنوم، و تردید تجردهای کاذب را از خود دور دارم.میخواهم شمع باشم، تا با اشک آتشزاد خویش، سوزستان سینۀ عاشقی را تسکین دهم، و سیاهی دیوانۀ شب دردمندی را به هراس اندازم، و سوسوی حقیری به سوی راهکهای امید کشم.میخواهم پروانه باشم، تا نقد ناچیز هستی را در آشیانۀ شکوه روشنایی در افکنم، و جان تاریک به شعلۀ عشقی بر افروزم، و غرور جانستان شمع را به اوج رسانم.میخواهم غم باشم، تا به دلهای از جان عزیزتر بنشینم، و در غرقاب طبیعت، زورق وفای مقدس باشم، و شبهای بیفرجام و روزهای سیاه را از اندوه تهیدستی رهایی بخشم.میخواهم احساس باشم، روح ادراکها، میخواهم دل باشم، مرز انسان،میخواهم نگاه باشم، پیامبر دلها،میخواهم عشق باشم، فروغ نگاهها،میخواهم وفا باشم، بهار عشقها،میخواهم امید باشم، راز وفاهامیخواهم اشک باشم، افسون امیدهامیخواهم شعر باشم، اشک سخنها؛میخواهم غزل باشم، سخن اشکها؛میخواهم حماسه باشم، معبد دلاوریهای پروانشناخته؛میخواهم راز باشم، تنها چیزی که جای میخواهد؛میخواهم فلسفه باشم، مهیبترین سربندی که اندیشمندان برای خود به وجود آوردند،میخواهم پند باشم،مظلومترین دوست هر کس میخواهم سوز و آه باشم، میخواهم نغمه باشم، خروش باشم، شبگیر و سپیده باشم، باران و ژالهبار باشم، و سرانجام یک سیل باشم که به هر چیز رسم ارج هستیاش را به گوشش بخوانم، و با این بیدرنگ لحظهها، درنگ نشناسم، و سینه سپر هیچهای هیچ کنم، تا کمکم در دامن دشتی بیفتم، و خلاصه شوم، و به برکهای درآیم، و منجمد گردم، و با نوازش مهتاب شکل گیرم، و با غرور کوهها به راه افتم، و با صفای نغمهها به خود آیم و با دیدن ستارهها به دوری راه خود پی برم و در خم و پیچ ماهورها، بغرنجها را لمس کنم، و ناگهان طلایهداری یک روح آواره، به سوی شهر بیایم، تا شهر را ببینم، یعنی: دیار انسانها را ...از«فریاد روزها»محمد رضا حکیمی
ديدگاه مولوى در بحث قضا و قدر: قضا و قدر در نظام هستى حاكم است و در عين حال تلاش و كوشش هم جزء قضا و قدر الهى است. *پذيرش قضا و قدر مستلزم اعتقاد به جبر نيست. *حديث جف القلم به معنى سرنوشت جبرى انسان نيست. *عوامل معنوى از قبيل دعا و نيايش در قضا و قدر تأثير دارند. *در عالم،نظام اسباب و علل وجود دارد.او بدين طريق ديدگاه خود را از اشاعره متمايز مىكند. *قضا و قدر با كار تلاش و توكل سازگارى دارد. *جذبه الهى و عنايت حق در ارتقاى روحى و معنوى انسان بسيار مؤثر است و تأثير آن بيشتر از كار و كوشش است. *قضا با مقضى تفاوت دارد. *«عشق به حق و جذبه الهى»پايانبخش بحث جبر و اختيار و قضا و قدر است و اين همان راه عرفا و صاحبان بصيرت است و با«موت ارادى»رابطه دارد.@molanatarighatفلسفه اخلاق نزد مولانا کلام_عارفان اینجاست
واقعیت این است که مطالعه در تاریخ ادیان به وضوح این امر را ثابت میکند که تعلیمات دینی چه آنکه وصولش مسقیم باشد، مانند آنانکه در زمانهای اولیه پیشوایان دینی میزیستهاند و رهنمودهای آنان را درک کردهاند و چه غیر مستقیم باشد، مثل مردمی که در زمان ما زندگی دینی دارند و معارف دینی را از مکتوبات و منقولات دریافت و خود با عمل تجربه میکنند، نه بر اساس برخورد روبه رویی و چهره به چهره با پیشوایان دینی، همه ثابت کننده این امر است که اگر انسانها با خوی خشونت طلبی، حسد، هواپرستی، تفوق طلبی و امثال اینگونه خصائل، قدم در وادی دین نهادهاند، نتیجهی دینداری آنها چیزی جز ازدیاد و فزونی همین خصائل نبوده است. به دیگر سخن اینگونه افراد پس از ورود به جامعهی مومنین، ناخودآگاه از دین به نفع همان خصائل خویش استفاده ابزاری نمودهاند، در حالیکه گمان میکردهاند برای دین قدم برمیدارند و وظیفهی دینی خود را انجام میدهند.فاجعه جهل مقدس سید مصطفی محقق @molanatarighat
@molanatarighatاللَّهُمَّ إِنِّي أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ، وَفَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ، وَأَلْجَأْتُ ظَهْرِى إِلَيْكَ، وَخَلَّيْتُ وَجْهِي إِلَيْكَ ، لَا مَلْجَأَ وَلَا مَنْجَى مِنْكَ إِلَّا إِلَيْكَ.خداوندا!جان خویش، به تو سپردهامکار خویش، به تو سپردهامپشت خویش، به پناه تو دادهامروی خویش، تنها به سوی تو آوردهامکه از تو جز بهسوی تو پناهی و گریزی نیست.نیایشهای پیامبر صلّ الله علیه و آله و سلّمگزینش: دکتر محمود مهدوی دامغانی
اَلا که از همگانت عزیزتر دارمشکسته باد دلم، گر دل از تو بردارماگر چه دشمنِ جان منی، نمیدانمچرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارمبورز عشق و تحاشی مکن که باخبریتو نیز از دلِ من، کز دلت خبر دارمقسم به چشم تو، که کور باد چشمانماگر به غیرِ تو با دیگری نظر دارماسیر سر بههوایی شوم، هم از تو بتراگر هوای یکی چون تو را، به سر دارمکدام دلبری؟ آخر به سینه، غیر دلیکه بردهای تو؟ دل دیگری مگر دارم؟برای آمدنم آنچه دیگران دانندبهانهای است که من مقصدی دگر دارمدلم به سوی تو پر میزند که میآیمبه شوق توست که آهنگِ این سفر دارمدلم برای تو یکذره شد، هم از اینروستکه شوق چشمهٔ خورشیدت، اینقَدَر دارماگر به عشق هواداریام کنی وقت استکه صبر کردهام و نوبتِ ظفر دارمبه شوکران نکنم خو، منی که در دهنت سراغِ بوسهٔ شیرینتر از شکر دارمشب است و خاطرهای میخزد به بستر منتو نیستی و خیال تو را به بر دارم برای آنکه به شوقِ تو پا نهم در راهشب است و چشم شباویز با سحر دارمحسین منزوی @molanatarighat
رفت آن سوار و با خود، یک تار مو نبرده…
به آغاز نام میبرم از عنصرهاصدای توچشمهای تودستهای تولبهای تومن روی زمینم چگونه میبودماگر تو هم نمیبودی؟سکوتهای ما، کلامهای ماروشنایی که میرودروشنایی که بازمیگرددسپیدهدمان و غروب ما را به خنده میآرددر دلِ پیکر ماهر چه میشکوفد و میرسدبر کاهِ عمر منآنجا که استخوانهای پیرسالَم را میخوابانمآنجا که تمام میشوم#پل_الوار@molanatarighat
. 🔻به یاد زنده یاد دکتر کورش صفوی ✒ "ایران را در جهان به چه چیز میشناسند؟".... پاسخ حکیمانه او را ببینید و بشنوید. t.me/varjavand_1/23708%D8%B4%D8%A7%DB%8C%… مهمترین درس صفوی این باشد: به چیزهایی که بدیهی به نظر میرسند شک کنید.«معنی چیست؟»«واژه چیست؟»«شعر چیست؟»«چرا این جمله ادبی است؟»«چرا این دو کلمه را مترادف میدانیم؟»«چطور چیزی را میفهمیم که اصلاً در جهان وجود ندارد؟»پرسشهایی که در نگاه اول سادهاند، وقتی وارد زبانشناسی میشوند به فلسفه، منطق، ادبیات، روانشناسی و شناخت انسان راه پیدا میکنند.شاید به همین دلیل بتوان جهان فکری کورش صفوی را در یک پرسش خلاصه کرد:وقتی چیزی را میگوییم، چگونه ممکن است دیگری آن را بفهمد؟و پشت این سؤال ساده، تقریباً تمام معمای زبان پنهان شده است.ــــــــــــــــــــاستاد نازنین دکتر کورش صفویبیست مرداد ۱۴۰۲ جهان او را از دست داد.زبانشناس، معناشناس، نشانهشناس، مترجم و استاد دانشگاه علامه طباطباییاز مهمترین حوزههای پژوهشی او:معناشناسی، نشانهشناسی، رابطهٔ زبانشناسی و ادبیات و تاریخ زبانشناسی.@molanatarighat
گهی خندم، گهی گریم، گهی افتم، گهی خیزمغلام شمس تبریزم؛ قلندروار میگردمشعلهورآواز : همایون شجریانآواز : نصرت فتح علی خان تنظیم : سهراب پورناظری @molanatarighat
.🔻به یاد زنده یاد دکتر کورش صفوی✒ "ایران را در جهان به چه چیز میشناسند؟".... پاسخ حکیمانه او را ببینید و بشنوید.t.me/varjavand_1/23708
گوشه ای از خلق عظیم پیامبر مکرم اسلام(ص)محمدعلی انصاری⏱ مدت: 07:39💾 حجم: 27.11 MB@MohammadAliAnsari
زهی شکوه قامت بلند عشقکه استوار ماند در هجوم هر گزندنگاه کنهنوز آن بلند دورآن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نورکهربای آرزوستسپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوستبه بوی یک نفس در آن زلال دم زدنسزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و بازرو نهی بدان فراز. گرامی باد یاد و خاطره هوشنگ ابتهاج.ارغوان بیرق گلگون بهار، تو برافراشته باش... @molanatarighat
نسبت مرحوم داور و دادگستری رضاشاه ..... به روایت آیتالله علوی بروجردی @molanatarighat
حکیم طوس نصیحت می کند؛مکن دیو را آشنا با روانچو خواهی که بختت بماند جوانخردمند باش و بیآزار باشهمیشه روان را نگهدار باش. @molanatarighat
🎵ملکاآواز :محمدرضا شجریان شعر :سناییآواز افشاری کلام_عارفان👈👈 arfaninabملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایینروم جز به همان ره که توام راه نماییهمه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویمهمه توحید تو گویم که به توحید سزاییتو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمیتو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایینتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجینتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی#موسيقي_اصیل #استاد_شجریان #شعروادب #مولانا و حافظ سعدی و عطار نیشابوری و دیگر بزرگان شعروادب و موسیقیکلام_عارفان اینجاست @molanatarighat
در سرزمینی به دنیا آمدم که در آن مفاهیمِ آزادی و حقوق بشر و مهر و عطوفت انسانی خوار و خلاف قانون شمرده میشود. در هر برههای از تاریخ، دولتی ریاکار بر سرِ کار میآید، دیوارهای این زندانِ بزرگ را رنگی شاد و چشم نواز میزند و اعطای حقوقِ معمول در ممالک سعادتمند را به رعایای خود در بوق و کرنا اعلام میکند، اما مزهی این حقوق یا فقط به زندانیان چشانده میشود و یا در خود چیزی دارند که حتی از زهرِ ظلم و جورِ فاحش تلخ ترشان میکند...در این سرزمین همه یا بَردهاند یا قلدر و ضعیفکُش...خلاصه کشوری خالی از نور و مکانی جهنمیست و تنها چیزی که به آن اطمینان دارم این است که هرگز آزادی خود در تبعید را به بردگی مشمئزکنندهی وطن نخواهم فروخت.«زندگی واقعی سباستین نایت، ولاديمير ناباكوف»@molanatarighat
هنوز ما را اهليت گفت نيست؛كاشكى اهليتِ شنودن بودى.مقالات شمس تبریزی @molanatarighat
@molanatarighat✍قسمتي كوتاه از وصيت نامه جناب شيخ الرئيس بوعلى سينا:📌شیخ الرئیس بوعلی سینا وصیت نامه ی خود را برای ابوسعید ابوالخیر که ارادتی خاص نسبت به وی داشت نوشت و فرستاد:آغاز هر فکر و انتهای هر اندیشه باید خدای باشد. باطن و ظاهر هر شیئی که مورد اعتبار و عبرت او قرارگرفت، باید او را به خدای تعالی توجه دهد و از نظر کردن به خدای چشم را از پلیدی و آلودگی رهایی بخشد. با قدم نفس که به حال قیام در مقام حضور بر پای ایستاده باید عالم ارواح مجرده را سیر نماید و با عقل و خرد خویش آنچه را که از آثار و عظمت مقام ربوبی در آن به اسرار نهفته است، مشاهده کند.📖 برگرفته از کتاب زندگی ابوعلی سینا مظفر سربازی
تقدیم به اعضای محترم کانال @molanatarighat
معلمی برای همه بچههای ایل @molanatarighatمحصول کانون پرورش فکری سال ۱۳۵۷این مستند در مورد زندهیاد محمد بهمنبیگی (معلم ایل)و بنیانگذار تعلیمات عشایر است.محمّد بهمنبیگی متولد ۲۶ بهمن ۱۲۹۹ خورشیدی نویسندهٔ ایرانی از ایل معظم قشقایی بود که در ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۸۹ درگذشت.
«درک کردن» همان آسیب دیدن است و از آنجا که «حقیقت» بسیار بیرحم است، هرچه بیشتر بدانی، بیشتر آسیب خواهی دید!"کارلوس فوئنتس"@molanatarighat
به چشم خویش دیدم در گذرگاهکه زد بر جانِ موری مرغکی راههنوز از صید منقارش نپرداختکه مرغی دیگر آمد کار او ساختچو بد کردی مباش ایمن ز آفاتکه واجب شد طبیعت را مکافاتسپهر آیینه عدلست و شایدکه هرچ آن از تو بیند وا نمایدمنادی شد جهان را هر که بد کردنه با جان کسی با جانِ خود کردمگر نشنیدی از فراش این راهکه هر کو چاه کند افتاد در چاهسرای آفرینش سرسری نیستزمین و آسمان بیداوری نیست #نظامی_گنجوی @molanatarighat
خستهام، خسته از اینگونه دوام آوردنخستهام، خسته از این صبح به شام آوردنخستهام، خسته از این خستگی پیدرپیخستهام، خسته از این دانه به دام آوردن...علی اکبر یاغی تبار @molanatarighat
بنده باید که پیوسته میان شکر و عذر گردان بُوَد ، هر گه با حق نگرد نعمت بیند ، بنازد و در شکر بیفزایدچون با خود نگرد گناه بیند ، بسوزد و به عذر پیش آید، به آن شکر مستحق زیادت گردد ، به این عذر مستوجب مغفرت شود.پیر طریقت از اینجا گفت:الهی گاهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست؟ گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟!کشف الاسرار میبدی کلام_عارفان اینجاست
علوفهی حیوانات مدام کم و کمتر میشد، همه به جان هم افتاده بودند، حالا دیگر ادای احترام به یادبود موسس مزرعه نه بهخاطر احترام و اعتقاد که فقط از سر اجبار و ترس بود.گوسفندان بیشتری به کشتارگاه برده میشدند و صاحب مزرعه مدام از دسیسههای دشمن خونخواری به نام گرگ بهعنوان منشأ و باعث و بانی تمامی مشکلات مزرعه سخن میگفت."قلعه حیوانات"جورج اورول @molanatarighat
جرعهای از مثنوی شریف اهمیت خوب #گوش_دادنکلام_عارفان اینجاست @molanatarighat
شعر: دانوب خاکستری▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: #محمد_مختاری @molanatarighat
.
شراگیم یوشیج از پدرش؛ نیما یوشیج میگوید.قسمت دوم @molanatarighat
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بودو ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بودپلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زدكه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بودمن و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاريكه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بودگل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارتشروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بودشراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام منفريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بوداگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد امابهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بودچه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشمتمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود#حسین_منزوی @molanatarighat
شب های بخارا درباره محمدعلی جمالزاده با حضور محمود دولت آبادی @molanatarighat
شراگیم یوشیج از پدرش؛ نیما یوشیج میگوید.قسمت نخست @molanatarighat
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارماگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهروگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمیدارممرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کنمرا گفتهست لاتسکن تو را همدم نمیدارممرا چون دایه فضلش به شیر لطف پروردهستچو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمیدارمدر آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازدخرد خواهد که دریازد منش محرم نمیدارمز شادیها چو بیزارم سر غم از کجا دارمبه غیر یار دلدارم خوش و خرم نمیدارمپی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندمکه من آن سرو آزادم که برگ غم نمیدارمدرافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بوز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمیدارمتو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهمبر اشهب بر نمیشینم سر ادهم نمیدارمجز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهبکه بر مسلک به زیر این کهن طارم نمیدارمبه باغ عشق مرغانند سوی بیسویی پرانمن ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمیدارممنم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زندهولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمیدارمز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدمبگو عشقا که من با دوست لا و لم نمیدارممولانا @molanatarighat
سعید مدنی در نقدِ خودشیفتگیِ روشنفکران سخن میگوید @molanatarighat
من به باغ گل سرخزیر آن ساقهٔ ترعطر را زمزمه کردم تا صبحمن به باغ گل سرخدر تمام شب سردروشنایی را خواندم با آبو سحر را به گل و سبزه بشارت دادم#هوشنگ_ابتهاج @molanatarighat
قصه بر دار كردن منصور حلاج از تذكرة الاولیاء عطار نيشابورى/ رشید کاکاوند @molanatarighat▪️و گفت: دنيا بگذاشتن زهد نفس است وآخرت بگذاشتن زهد دل وترك خود گفتن زهد جان.نقل است كه پرسیدند از صبر. گفت: آن است كه دست و پاى برند و از دار آویزند وعجب آنكه این همه با او کردند.
⁉️ چرا در جهان امروز، بیش از هر زمانِ دیگری به صلح نیازمندیم؟!پارهای از سخنان مصطفی ملکیان در همایش "جانِ آشنا، جانِ آشتیجو"
"هرگز کسی را ندیدهام که، هر قدر هم دیندار و مخلص، گهگاه انقطاعِ فیض را نیازموده و یا کاهش ایمان را حس نکرده باشد. تاکنون هیچ قدّیسی نبوده است که با وجود برخورداری از جذبه و اشراقِ شدید، دیر یا زود به ابتلا دچار نیامده باشد... هرآینه، ابتلای سابق، غالباً نشانهی عافیتِ لاحق است."- تشبُّه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ص۱۲۲-۱۲۳."مرد آن است که در ناخوشی خوش باشد. در غم شاد باشد. زیرا که داند آن مراد در بیمرادی همچنان درپیچیده است. در آن بیمرادی امیدِ مراد است، و در آن مراد غُصّهیِ رسیدنِ بیمرادی. آن روز که نوبتِ تبِ من بودی، شاد بودمی که رسید صحّتِ فردا. و آن روز که نوبتِ صحّت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن."-مقالاتِ شمس تبریزی، تصحیحِ محمدعلی موحد، خوارزمی، ص۶۴٠.@molanatarighat
بهیاد سربازان مظلومی که در آسایشگاه سربازان بمپور، در حین استراحت شبانه، در خون خویش غلتیدند.«تَش بادِ شرجیِ غمگینیام که شاخههای نخل را میتکانم»@molanatarighat
چرا حضرت ابراهیم دوست محبوب خدا نام گرفت....خلیل شو @molanatarighat کلام_عارفان اینجاست @molanatarighat
آنگاه که گرسنگی بیداد میکند، از مائدههای روحی سخن گفتن خیانت است، نه تنها به زندگی مادی، که به معنویت روحانی نیز هم. بر خلاف سخن سعدی، اندرونی که از طعام خالی است خانهی جهل و زاغهی ظلمت است حتی دين من اعلام میکند که «هر کس معاش ندارد معاد ندارد».کویرعلی شریعتی @molanatarighat
داستان رستم و سهراب از شاهنامه فردوسی @molanatarighatتهیهکننده و کارگردان:ابوالحسن تهامیصداپیشگان:راوی (فردوسی): ابوالحسن تهامیرستم: چنگیز جلیلوندشاه سمنگان: حامد عزیزیتهمینه: مریم شیرزادسهراب: افشین زینوریهومان: جواد بازیارانافراسیاب: محمود قنبریهُجیر: ژرژ پطروسیگُردافرید: زهره شکوفندهگَژدَهم: پرویز بهرامکاوُسشاه: اکبر منانیگیو: شایان شام بیاتیگودرز گشوادگان: حمید منوچهریرَهّام/بانگافکن/پیک: حامد بهداد
دماوندشب و شهاب و آسمان پرستارهو هول آن اژدهافش که اندرین کوه به بند است!شاه آفریدون او را نکشت که جهان پر از خرفستران نشود.و به این روزگار، ملک شاعران، این کوه را دیو سپیدی خواند که پایش بندی است و جنبیدن نتواند. @molanatarighat
شرزین رو به شاگردان میکند: «رعیت صفر است -تا بدانی- رعیت را در شمارِ صفر آور. و بزرگان همه عددند و سلطان و سالاران برتر شمارهاند. سلطان نه است و وزیران و چاکران و سالاران و دیوانیان، هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو یکاند و رعیت صفر است. با اینهمه بهای هر سلطان یک رعیت است و هیچ عدد بی صفر بزرگ نشود. چنانکه هزار بی صفرهایش بیش از یک نیست. بدان که رعیت هیچ مینماید و بیش از همه است.»«طومار شیخ شرزین»بهرام بیضایی @molanatarighat
نگاهی به اربعین حسینیمحمدعلی انصاریزمان: ۵:۵۰ حجم: ۱۳.۵ MB#ویدئو#مناسبتها@MohammadaliAnsari
جناب غزّالی مینویسد:«یکی را گفتند: "برادرِ تو از راهِ دین بگردید و اندر معصیتی افتاد. چرا از وی بِنَبُری؟"گفت: "وی را به برادر، امروز حاجت است که افتاده است. دست از وی چون بدارم؟"»به گمانم شرطِ محبّت همین است که آدمی فرا یادِ خویش آورد: «وی را به دوست، امروز حاجت است که افتاده است.» و الّا همپیالگی را همه میدانند.#کیمیای_سعادت @molanatarighat
دیکتاتوریهای توتالیترِ امروزی، تقریباً بدون استثنا از بطنِ دموکراسی، ولی بر ضد آن برمیخیزند (ولو بنیانِ دموکراسی ضعیف باشد).بنابراین، باندی که میخواهد دیکتاتوریِ توتالیتر ایجاد کند، چارهای ندارد جز اینکه به شکل و شمایلِ نهضتی دموکراتیک درآید و حتی پس از بر سرِ کار آمدن نیز در حفظِ این ظاهر بکوشد و به عبارتِ دیگر، آداب و مناسکِ دموکراسی را بهجا بیاورد، ولو جوهر و محتوای آن را به کلی نفی کند. آزادی و قدرت و قانونفرانتس نویمان @molanatarighat
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنوننک کش کشانت می برند انا الیه راجعونتا کی زنی بر خانهها تو قفل با دندانههاتا چند چینی دانهها، دام اجل کردت زبونشد اسب و زین نقره گین، بر مرکب چوبین نشینزین بر جنازه نِه ببین دستان این دنیای دونبرکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفنبیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خوندزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدیدستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آنها کنونای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخفرزند و اهل و خانهات از خانه کردندت برونکو عشرت شبهای تو کو شکرین لبهای توکو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسونکو صرفه و استیزهات بر نان و بر نان ریزهاتکو طوق و کو آویزهات ای در شکافی سرنگونکو آن فضولیهای تو کو آن ملولیهای توکو آن نغولیهای تو در فعل و مکر ای ذوفنوناین باغ من آن خان من این آن من آن آن منای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزونکو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدنکو حملهها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنونهرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تونابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنونامروز ضربتها خوری وز رفته حسرتها خوریزان اعتقاد سرسری زان دین سست بیسکونزان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدازان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چونچون آینه باش ای عمو خوش بیزبان افسانه گوزیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجونمولانا @molanatarighat
آهنگساز و نوازنده تار: علی قمصریشاعر: مولانانوازنده دف: آرین رضایینوازنده پرکاشن: حمیدرضا یوسفیهم آوایان: علی قمصری،ریحان احمدی و مهگل صفدری @molanatarighat
پیامبر باعبا اما بیمذهب!«مهدی اخوان ثالث در زندان قصر بود و ما هر هفته به دیدنش میرفتیم. بار اول که رفتم گفتم: چه چیزی میخواهی برایت بیاورم؟ گفت یک عبایی تو داشتی، همان را بیاور چون اینجا هوا سرد است. عبا را بردم و اخوان هم در داخل زندان در ساعات گردش و هواخوری آن عبا را به دوش خود میانداخت. احتمالا ریش را هم نمیتراشید. مردی "زاهد و عابد و مسلمانا" مینمود. یکی از آقایان علمای عصر هم که در آن زندان گرفتار بود – به جرم شرکت در قتل منصور، تصور میکنم – هر وقت اخوان را میدید میگفت: بهبه! شما که دیگر خیلی مرد مومن مقدسی هستید. و اخوان هر بار به نوعی از پذیرفتن چنین عنوانی برای خود طفره میرفت. بالاخره آن مرد روحانی یک روز پرسیده بود مگر شما چه مذهبی دارید؟ آیا لامذهب هستید؟ اخوان گفته بود نه والله. – آیا مسیحی هستید؟ - نه. – آیا یهودی؟ - نه. تا جایی که در کتب ملل و نحل نامی از مذاهب دیده بود، همه را گفته بود و اخوان هم از تمام آن مذاهب تبری جسته بود. مرد روحانی خسته و عاجز شده بود که پس چه مذهبی دارید؟ اخوان گفت: مزدشتی. پرسید زردشتی؟ اخوان گفت نه مزدشتی. - این دیگر چه مذهبی است؟ اخوان گفت: این مذهبی است که هم پیامبرش خودم هستم هم امتش.»حالات و مقامات م.امید - محمدرضا شفیعی کدکنی @molanatarighat
ادبیات، شکلی از شورش مدام است و قید و بند نمیپذیرد. هر کوششی برای انحراف سرشت خشماگین و شورشگرش محکوم به شکست است. ادبیات شاید بمیرد اما تن به سازش نمیدهد…▪️ماریو بارگاس یوسا (در مراسم دریافت جایزه رومولو گایهگوس، ۱۹۶۷) @molanatarighat
مشت میکوبم بر در پنجه میسایم بر پنجرهها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمدهام از همه چیز بگذارید هواری بزنم: ــ آیبا شما هستم! این درها را باز کنید! من به دنبال فضایی میگردم؛ لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم.آه! میخواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد! من به فریاد، همانند کسی که نیازی به تنفس دارد، مشت میکوبد بر در پنجه میساید بر پنجرهها، محتاجم.من هوارم را سر خواهم داد! چارهٔ درد مرا باید این داد کنداز شما « ـ خفتهٔ چند ـ !»٭چه کسی میآید با من فریاد کند؟بازتاب نفس سپیده دمان فریدون مشیری@molanatarighat
دل من پذیرای هر صورتی شدهاست چراگاه آهوان ست و دیر راهبان....ابن عربیچندان که جناب عشق باقیستباقیست که چنگ زد فنا رادل خانه ماست صیقلی کنآیینه قطب حق نما رااین سینه سرای سر عشقستپرداخته کن ز غیر جا را «صفای اصفهانی» @molanatarighatکلام_عارفان اینجاست
دهانت را میبویند؛ مبادا گفته باشی "دوستت دارم"شنوندهی ترانه و قطعهای زیبا و قابل تامل با صدای علیرضا قربانی و بر اساس شعری از احمد شاملو خواهید بود. @molanatarighat
چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: این چیست ؟ گفت : معراج مردان سَرِ دار است.#حسین_منصور_حلاج @molanatarighat
وقتی متوجه می شوید که در موقعیت کمک به کسی قرار دارید، شاد باشید و احساس خوشبختی کنید چرا که خدا دارد دعای او را از طریق شما مستجاب می کند.یادتان باشد :هدف ما در دنیا گم شدن در تاریکی نیست ، بلکه چراغ راهنما بودن برای دیگران است تا شاید بتوانند راه را بواسطه ما پیدا کنند.✍ #کاترین_پاندرطریقت به جز خدمت خلق نیستبه تسبیح و سجاده و دلق نیست «سعدی»طبع روشن مرد حق را آبروستخدمت خلق خدا مقصود اوست «اقبال لاهوری»@molanatarighatکلام_عارفان اینجاست
بالرین😍👌 @molanatarighat
جان لاک: تفکر یعنی " آن توجهی که ذهن به عملیات خود و شیوه کارکردنش دارد" و به لحاظ جنس خود، متکی بر سایر فعالیت های ذهنی است. هر چیزی را که ذهن به این ترتیب بر آن آگاه می شود" تصور" نامیده می شود، اما در میان تصورات، تصور بسیط و مرکب وجود دارند که با هم متفاوت اند : تصورات بسیط نوعی از تصور هستند که ما قادر به ایجاد آن ها نیستیم. و تصورات مرکب از گردهم جمع شدن تصورات بسیط به وجود می آیند . ما مستقیما از تصورات خود آگاه هستیم. چون این تصورات، مخصوص شخص دارنده آن است و زبان یک نظام نشانه های مشتمل بر علائم محسوس تصورات است ؛ کلمات فقط برای بیان عمومی یک فکر است و تنها زمانی ارزشمند به شمار می آید که تصورات موید آن باشند. ما کلمات عمومی را، که نمادهای تصورات کلی هستند، از طریق توسل به مفهوم کلی تجربه به دست می آوریم. هر تصور کلی و تجریدی مشخص، بیانگر ذات مشخص آن است. «تاریخ انتقادی فلسفه غرب (بخش جان لاک)»@molanatarighat
امیرکبیر: کار به جایی کشیده شده که از امپراطوری روس برای امام جمعه تهران انفیهدان الماس میفرستند. هر که را میبینی عادت به لقمه حرام کرده، معلوم نيست ايران را كى بايد حفظ كند! @molanatarighat
مدارا دستکم به دو دلیل توصیه میشود. اول آنکه، به خوشبختی فردی منجر میشود. فردی که آزادی دارد «تا صلاح خویش را به روش خودش دنبال کند» میتواند آن سبکی از زندگی را انتخاب کند که بیشتر با طبیعت او جور باشد. در غیاب این آزادی او مجبور میبود ویژگیهای منحصر به فرد خویش را چنان بفرساید که با روشهای سنتی زندگی جور شود. آدمی با داشتن یک زندگی که برای منش او مناسبترین است، میتواند امیدوار باشد که به تکمیل نفس و خوشبختی دست یابد. دوم آنکه، مُدارا منجر به پیشرفت اجتماعی میشود. این کار را با ترویج فردیت میکند. افرادی که میتوانند طبیعت خود را به بهترین شکل شکوفا کنند میتوانند بیشتر از دیگران به رفاه اجتماعی که در آن زندگی میکنند بیفزایند. فردی که استعدادهای منحصر به فرد خود را کشف کرده و آنها را تا حد کمال توسعه داده است میتواند بیشترین کمک را به جامعه را بکند. از سوی دیگر، فردی که زندگیاش مطابق معیارهای خانواده، اجتماع و جامعه بریده و دوخته شده باشد، در بهترین حالت خوشبختیاش هم معادل یک آدموارهی ماشینی خواهد بود.«مدارا، ترجمهی محمد ماشینچیان»بیژن شاهین @molanatarighat
سوسن چلچراغ ،تقدیم نگاه گوهربار تان🌹🙏😊 @molanatarighat
آیا میشه کسی رو عاشقانهدوست داشتاما به او احترام نگذاشت؟ @molanatarighat
ذره بین- محسن چاووشی @molanatarighat
مزرعهای از گلها بر لبانم هزار هزار بوسهدر تنم باغی از درختان پرتقالو اگر مرا در آغوش بگیریبهار خواهم شد...وداد نبی، سعید هلیچی @molanatarighatسلام، صبح بخیر، شروع هفته ای موفق برای شما بزرگواران آرزوست🙏🌹🍏😊
کجا گریزم- آرمان گرشاسبی @molanatarighat
آرامگاه صدراعظم نیشابوریِ هند @molanatarighatصفدرجنگ، صدراعظم احمدشاه گورکانی، از خاندان سادات نیشابوری بود که در اواخر دورهٔ صفوی به منطقهٔ اودهٔ هند مهاجرت کردند.با افول دهلی، منطقهٔ اوده به کوشش صفدرجنگ به مهمترین مرکز حمایت از ادبیات، هنر، فقه و فرهنگ ایرانی در شمال هند تبدیل شد و شمار زیادی از دانشمندان و هنرمندان ایرانی به آنجا مهاجرت کردند. از جمله اقدامات او، پرداخت مستمری به مشاهیر مهاجر از ایران بود (ریچارد بارنِت، ایرانیکا).این آرامگاه بهروشنی از آرامگاه همایون، پادشاه گورکانی، الهام گرفته و در شکل، ارتفاع و مصالحی چون ماسهسنگِ سرخ و مرمر سفید، شباهت بسیاری با آن دارد؛ هرچند در مقیاسی کوچکتر.طرح کلی محوطه نیز، همانند آرامگاه همایون و تاجمحل، بر پایهٔ الگوی چهارباغ ایرانی شکل گرفته است.اگر آرامگاه همایون را آغاز معماری باشکوه گورکانی بدانیم، آرامگاه صفدرجنگ آخرین آن است (کتاب شاهکارهای معماری، مرکز باستانشناسی هند).مرتضی رضوانفرعضو هیات علمی پژوهشگاه میراث فرهنگی
پیرِ فرزانهٔ طوس، همهٔ عمرِ خویش را پای شاهنامه نهاد. داشتههایش، یکایک، در این راه رفت و او آرام آرام، گرفتارِ تنگدستی شد.در ابیاتی که او، فردوسی، دُرّ شاهوارِ دریای سخن، از فقرِ خویش میگوید، دلِ آدمی هزار پاره میشود. در آغاز داستان رستم و اسفندیار میگوید:«هوا پرخروش و زمین پر ز جوشخُنُک آن که دلْ شاد دارد به نوشدِرَم دارد و نُقل و جامِ نبیدسرِ گوسفندی تواند بُریدمرا نیست، فرّخ مر آن را که هستببخشای بر مردمِ تنگدست!»استاد شمیسا مینویسد:«فردوسی همهٔ عمر و داراییِ خود را برای ثبتِ تاریخ و هویّتِ ایرانی خرج کرد، و در زمانی که همه با وضعِ موجود ساخته بودند، او فقط با ایران ساخت. فردوسی عمری با تاریخِ ایران زندگی کرد و میتوان هر عبارت و جمله و مصراعِ شاهنامه را، صدای نبض و نفسهای فردوسی شمرد.»#شاهنامه و بهرام بیضایی، از زبانِ همسرِ فردوسی، مینویسد:«ما را سفرهای پهن بود که هر روز دهها تن بر آن مهمان بودند. از وقتی او به شاهنامه نشست، مهمان بیشتر است و انبار خالیتر!»#بهرام_بیضایی @molanatarighat
مرده بودم زنده شدم #مولاناسلام و صبحتان نکو👌🌹😍😊 @molanatarighat
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سَر آمدیتعبیر رفت یار سفرکرده میرسدای کاج! هر چه زودتر از در درآمدیذکرش به خیر ساقی فرخنده فال منکز در مدام با قدح و ساغر آمدیخوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویشتا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدیفیض ازل به زور و زر ار آمدی به دستآب خضر نصیبۀ اسکندر آمدیآن عهد یاد باد که از بام و در مراهر دم پیام یار و خط دلبر آمدیکی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلممظلومی ار شبی به در ِ داور آمدی؟!خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشقدریادلی بجوی دلیری، سرآمدی!آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمونای کاشکی که پاش به سنگی برآمدیگر دیگری به شیوۀ حافظ زدی رقممقبول طبع ِ شاه ِ هنرپرور آمدی دیوانِ حافظ، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر @molanatarighat
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیانن چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار و پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد. احساسی است خفتبار که آدمی را رها نمیکند؛ احساسی ماندگار که خلاف احساسات روزمرهی پیش پا افتاده، به آسانی زُدوده نمیشود. آری، این شکنجه و خفقانی بیپایان و همیشگی است که با آن از خواب برمیخیزی، هر ساعت از روز را با آن میگذرانی، و شب با آن به بستر میروی...خانه ماتریوناالکساندر سولژنیتسین @molanatarighat
نقل است كه؛ حضرت سلطان ولد فرمود كه روزى حضرت چلبى را ديدم كه با مردم به حكايات روزمرهاى مثل سخنان باغ و بستان و زراعت و امثال آن مشغول بود و من آن جمله را معارف و حقايق مىشنيدم. و معنى آن ابيات كه از والد بزرگوارم در مثنوى معنوى فرموده، بر من منكشف شد و آن ابيات اينست:هرچه گويد مرد عاشق، بوى عشق از دهانش مىجهد در كوى عشق گر بگويد قعر، فقر آيد همه بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه ور بگويد كفر دارد بوى دين آيد از گفتِ شكش بوى يقينثواقبالمناقب اولياءاللّه تأليف عبدالوهاب همدانى @molanatarighatکلام_عارفان اینجاست
مولانا، روزی به حسامالدین چلبی گفت: «برویم به باغ شما و مدتی را آنجا، تنها باشیم.» رفتند و چند هفتهای در باغ حسامالدین چلبی ماندند. حسامالدین میگوید: «مولانا، شبها کنارِ آتش میآمد و کیسه بزرگی را که با خود آورده بود، باز میکرد و دسته دسته از غزلیات و اشعار خود را بیرون میآورد و به درون آتش میریخت و میگفت: "حیف، که گوشی، برای این دهان نیست. گوشهایِ لایقِ این حرفها، فرشتگانند."»حسامالدین میگوید: «چند بار خواستم اوراقی از این اشعار را، پنهانی بردارم و نگه دارم. مولانا متوجه شد ، لبخندی زد و گفت: "بگذار فرشتهها به این حرفها گوش دهند. "»بیتردید، اگر یکی یا تعدادی از آن غزلیات و اشعار، به دستِ عوام میافتاد،عَلمِ سیاهِ تکفیر را بلند میکردند، هیاهو به راه میانداختند و زمینهای را فراهم میکردند که در نهایت، منجر به فاجعهای میشد مثلِ فاجعهی بر دار شدنِ حسینبن منصورِ حلاج.#حسین_منصور_حلاج@molanatarighat
دلا نزد کسی بنشین، که او از دل، خبر داردبه زیر آن درختی رو، که او، گلهای تر دارددرین بازار عطاران، مرو هرسو، چو بیکاران به دکّانِ کسی بنشین، که در دکّان، شکر داردترازو گر نداری پس تو را زو، ره زند هرکسیکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر داردتو را بر در نشاند او به طراری که میآیدتو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در داردبه هر دیگی که میجوشد میاوَر کاسه وُ منشینکه هر دیگی که میجوشد، درون چیزی دگر داردنه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر داردنه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر داردبنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستانمیان صخره و خارا اثر دارد اثر داردبنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمهٔ سوزناگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر داردچراغ است این دل بیدار به زیر دامنش میداراز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر داردچو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتیحریف همدمی گشتی که آبی بر جگر داردچو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانیکه میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد #مولانا#غزلیات_شمس @molanatarighat
از بلای ویرانگرِ خودکامگی، فراوان گفتهاند و شنیدهاید. امّا خوسه دونوسو، در رمانِ خواندنیِ خویش، حکومت نظامی، از نظرگاهی متفاوت به موضوع نگریسته است:«دیکتاتوری، سیاست را جوری به ما تحمیل کرده که انگار، تنها حرفِ آبرومندانهمان سیاست است و بس. تمام حرفهای دیگر را توی گلومان خفه میکنیم. در واقع با دغدغههای سیاسی، جلوِ دیدِ خودمان را میگیریم. اینجوری است که هیچ فکرِ دیگری توی ذهنمان ریشه نمیکند.»و بدینسان، «انسان» به هدر میرود. حرام میشود.او بیست صفحهٔ بعد، مینویسد:«من خیلی سال است که از چیزِ دیگری حرف نزدهم. درست مثل هر کسِ دیگری توی این مملکت. دیگر یادم رفته از چیزی غیر از بیعدالتی، نبودِ آزادی، فلاکت یا خشونت حرف بزنم. اگر از چیز دیگری حرف بزنم، عذاب وجدان میگیرم. ذهنم تمامِ توانش را متمرکز کرده تا هر چیزی دربارهٔ این مسائل میشنود، حفظ کند. مثلاً من دوست دارم از موسیقی حرف بزنم. امّا توی دلم میترسم که مبادا حرفهام سطحی باشد.»میدانم. متنهای بلند را نمیپسندید. امّا حالا که تا اینجا آمدیم، دریغم میآید که بخشِ پایانیِ کتاب را ناخوانده بگذاریم:«این جماعت، زندگیشان از سیاست اشباع شده بود، و سیاست داشت مثل اسید، تحلیل میبردشان. فرار از سیاست توی عشق، توی هنر، توی تجارت، و حتّی وقتِ مرگ، محال بود. اگرچه مشارکت در سیاست هم محال بود؛ چرا که رژیم، سیاست را در انحصارِ خودش گرفته بود. اینجوری، آرمانها و هیجاناتِ سیاسی که اصلاً فرصتِ تحقّق نداشتند، مضمحل میشدند، بیمعنی میشدند، و چیزی که باقی میماند یکجور استمنای لفظی بود.»و اصل اندیشهٔ این کتاب، همین است: یک حکومتِ تمامیتخواه، از تمامِ شهروندانش، خواه ناخواه، یک فردِ سیاسی میسازد. و چون در عمل اجازهٔ سیاسی بودن را هم نمیدهد، تنها یک لفظِ پوچ و بیمعنی برجا میماند. گویی در بادیه به دنبال سراب دویدهای. و یا به تعبیرِ خودِ نویسنده، هرآنچه گفتهای، تنها یک خودارضاییِ لفظی بوده است. و اینگونه است که زندگی از معنا تهی میشود.#خوسه_دونوسو @molanatarighat
اگر به ما سوزن بزنید خون از ما جاری نمیشود؟ اگر ما را قلقلک دهید به خنده نمیافتیم؟ اگر ما را مسموم کنید، نمیمیریم؟ اگر به ما ستم روا دارید، مگر نباید انتقام بگیریم؟ اگر در این موارد مانند شما هستیم در این یکی هم باید مثل شما باشیم. اگر یک یهودی به یک عیسوی ستم کند عیسوی چه خصلتی نشان میدهد!؟ انتقام! اگر یک عیسوی به یک یهودی ستم کند، رفتار عیسوی به او چه سرمشقی خواهد داد؟ معلوم است...انتقام!رذالتی که شما به من میآموزید من هم به کار میبندم؛ و خیلی عجیب خواهد بود اگر من خود را شاگردی شایسته نشان ندهم!نمایشنامه "تاجر ونیزی"✍️ویلیام شکسپیر @molanatarighat
خزانة الخيال : لقمان به پسرش گفت: «اى پسرم! نصيحت را بپذير؛ هر چند بر تو گران آيد. واى بر كسى كه بشنود، ولى شنيدهاش به او سودى نرساند! واى بر كسى كه بداند ، ولى [دانشش] به او سودى نرساند! واى بر كسى كه[حقيقت] برايش روشن شود، ولى گمراهى را بر هدايت ترجيح دهد! و خوشا به حال كسى كه از دانشش سود برَد و[هر]سخنى را بشنود، ولى از نيكويش پيروى كند!».پند لقمان ، کلام_عارفان درکانال عارفان @molanatarighat
7 مرداد؛ جشن امردادگانامرداد روز، در امردادماه که روز هفتم است، جشن امردادگان است. این جشن متعلق به امشاسپند امرتات است که مظهر جاودانگی و تندرستی و دیر زیستن است.قبل از هر چیز باید درباره واژه اشتباه مرداد توضیح داده شود؛ واژه اوستایی امرداد امرتاته amertata است که به معنای بی مرگی است و اگر الف آن را که پیشوند نفی است از قلم بیندازیم معنی آِن عوض شده و فرشته بیمرگی و جاودانگی به دیو نیستی و مرگ تغییر شکل میدهد، زیرا همانگونه که امرداد به معنی بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد. بنابر این شایسته است که این کلمه را امرداد بخوانیم. امرداد فرشته نماینده آخرین مرتبه کمالاتست. صفات پاک فرشته امرداد و توجه او نسبت به آبادی زمین و پاکی و نظافت بطور مشروح بیان شد نظر به همان صفات پاک و پسندیده است که ایرانیان این روز را جشن می گرفتند و به شادی می پرداختند و خود را برای پیروی از فرشته مذکور آماده می ساختند. ابوریحان در صفحه ۲۵۰ ترجمه فارسی آثارالباقیه می نویسد: " امرداد ماه روز هفتم آن امرداد روز است و آن روز را به واسطه اتفاق افتادن دو اسم با هم جشن می گرفتند معنای امرداد آنست که مرگ و نیستی نداشته باشد امرداد فرشته ای است که به حفظ گیتی و تربیت غذاها و دواها که اصل آن نباتات است و زایل کننده گرسنگی و ضرر و امراض، موکل است".نیاکان ما در این روز به باغها و مزارع خرم و دلنشین می رفتند و پس از نیایش به درگاه اهورامزدا این جشن را با شادی و سرور در هوای صاف و در دامن طبیعت برگزار می کردند.@molanatarighat☘🌿🍂☘🌿🍂☘🌿🍂 7 مرداد؛ جشن امردادگانامرداد روز، در امردادماه که روز هفتم است، جشن امردادگان است. این جشن متعلق به امشاسپند امرتات است که مظهر جاودانگی و تندرستی و دیر زیستن است.قبل از هر چیز باید درباره واژه اشتباه مرداد توضیح داده شود؛ واژه اوستایی امرداد امرتاته amertata است که به معنای بی مرگی است و اگر الف آن را که پیشوند نفی است از قلم بیندازیم معنی آِن عوض شده و فرشته بیمرگی و جاودانگی به دیو نیستی و مرگ تغییر شکل میدهد، زیرا همانگونه که امرداد به معنی بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد. بنابر این شایسته است که این کلمه را امرداد بخوانیم. امرداد فرشته نماینده آخرین مرتبه کمالاتست. صفات پاک فرشته امرداد و توجه او نسبت به آبادی زمین و پاکی و نظافت بطور مشروح بیان شد نظر به همان صفات پاک و پسندیده است که ایرانیان این روز را جشن می گرفتند و به شادی می پرداختند و خود را برای پیروی از فرشته مذکور آماده می ساختند. ابوریحان در صفحه ۲۵۰ ترجمه فارسی آثارالباقیه می نویسد: " امرداد ماه روز هفتم آن امرداد روز است و آن روز را به واسطه اتفاق افتادن دو اسم با هم جشن می گرفتند معنای امرداد آنست که مرگ و نیستی نداشته باشد امرداد فرشته ای است که به حفظ گیتی و تربیت غذاها و دواها که اصل آن نباتات است و زایل کننده گرسنگی و ضرر و امراض، موکل است".نیاکان ما در این روز به باغها و مزارع خرم و دلنشین می رفتند و پس از نیایش به درگاه اهورامزدا این جشن را با شادی و سرور در هوای صاف و در دامن طبیعت برگزار می کردند.@molanatarighat☘🌿🍂☘🌿🍂☘🌿🍂 7 مرداد؛ جشن امردادگانامرداد روز، در امردادماه که روز هفتم است، جشن امردادگان است. این جشن متعلق به امشاسپند امرتات است که مظهر جاودانگی و تندرستی و دیر زیستن است.قبل از هر چیز باید درباره واژه اشتباه مرداد توضیح داده شود؛ واژه اوستایی امرداد امرتاته amertata است که به معنای بی مرگی است و اگر الف آن را که پیشوند نفی است از قلم بیندازیم معنی آِن عوض شده و فرشته بیمرگی و جاودانگی به دیو نیستی و مرگ تغییر شکل میدهد، زیرا همانگونه که امرداد به معنی بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد. بنابر این شایسته است که این کلمه را امرداد بخوانیم. امرداد فرشته نماینده آخرین مرتبه کمالاتست. صفات پاک فرشته امرداد و توجه او نسبت به آبادی زمین و پاکی و نظافت بطور مشروح بیان شد نظر به همان صفات پاک و پسندیده است که ایرانیان این روز را جشن می گرفتند و به شادی می پرداختند و خود را برای پیروی از فرشته مذکور آماده می ساختند. ابوریحان در صفحه ۲۵۰ ترجمه فارسی آثارالباقیه می نویسد: " امرداد ماه روز هفتم آن امرداد روز است و آن روز را به واسطه اتفاق افتادن دو اسم با هم جشن می گرفتند معنای امرداد آنست که مرگ و نیستی نداشته باشد امرداد فرشته ای است که به حفظ گیتی و تربیت غذاها و دواها که اصل آن نباتات است و زایل کننده گرسنگی و ضرر و امراض، موکل است".نیاکان ما در این روز به باغها و مزارع خرم و دلنشین می رفتند و پس از نیایش به درگاه اهورامزدا این جشن را با شادی و سرور در هوای صاف و در دامن طبیعت برگزار می کردند.@molanatarighat☘🌿🍂☘🌿🍂☘🌿🍂
نه شک میکنم نه هستم رنگِ سرخ سیب را دوست دارم و گندمزار را زرین مییابمنه آسمان را لمس کردهام و نه بیپایان راغزالان هوا را مینوشند و پیش میتازند و کبوتران آمدهاند آفتاب را ببینندنه خاکستر را دوست دارم نه روزهای پایان هفته را جمعهها پرندگان را به تیر میبندند و شنبهها نُدبه میکنند و یکشنبهها مرگ میفروشند! نه پرستو هستم نه مالحِ آبهای گرمِ دوردستپرندهای در رگهایم میگرید پرندهای در پِیهایم آواز غربت میخواند نه هلال ماه را بوسیدهام نه ستارهی داودِ شهریار را پاییز و رنگ و مرگ در من رسوب کردهاند و تابوتِ یوسف کوچک است و نارنجستان کنعان خونین! نه آواز را شناختم نه آوازهخوان را سپیدار و جاده و ابدیت با هم هستند و ابدیت کوچک است وُ گورستانِ ما بزرگ نه شک میکنم، نه هستم، خواب میبینم! محمدرضا فشاهی @molanatarighat
شريعت،طريقت،معرفت،حقیقت pinned a video
آرامگاه عارف بزرگ شیخ ابوالحسن خرقانی @molanatarighatاین سرزمین کهن آریایی بزرگان بسیاری دارد.نشانی: استان سمنان-شهرستان شاهرود-روستای قلعه نو خرقان#شاهرود #قلعه_نو_خرقان #شیخ_ابوالحسن_خرقانی #بسطام
هژمونی توخالی و بحران رهبریگرامشی قدرت را ترکیبی از سلطه و هژمونی میداند؛ یعنی حکومت برای پایداری نهتنها باید زور داشته باشد، بلکه باید رضایت مردم را هم جلب کند، از طریق نهادهایی مثل رسانه، آموزش و فرهنگ. اما حکومتهای توتالیتر چون نمیتوانند این رضایت واقعی را بسازند، فقط بر تبلیغات و سرکوب تکیه میکنند. در ظاهر جامعه یکدست و وفادار به نظر میرسد، اما این انسجام مصنوعیست. وقتی جنگی با دشمن خارجی آغاز میشود، حکومت میکوشد با برانگیختن احساسات ناسیونالیستی بحران را به فرصت بدل کند. اما جنگ با واقعیتهای تلخ همراه است؛ شکست، تلفات، نارضایتی. در این شرایط، فاصله میان مردم و قدرت آشکار میشود و تبلیغات دیگر اثر ندارد. اینجاست که بحران جنگ به بحران هژمونی بدل میشود و حکومت مشروعیت خود را از دست میدهد. چون قدرتی که نتواند باور و رضایت تولید کند، دیر یا زود فرو میپاشد، حتی اگر ظاهراً شکستناپذیر بهنظر برسد.آنتونیو_گرامشی @molanatarighat
🌺🌿🍃🌿🌺🍃🌿🌿🌱🌺🍃🍃🍃🌺🍃🌿🌿🍃🌿🌺🌺🍃🍃🌿بخشی از ماجرای «حَسَنک بر دار» از کتاب «تاریخ بیهقی»، نوشتهی آن روز که حَسنک را بر دار کردند، استادم، بونصر، روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشهمند بود، چنانکه به هیچوقت او را چنان ندیده بودم. میگفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود و به دیوان ننشست.و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند تا به دستوری فرو گرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگریست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود...ابوالفضل بیهقی @molanatarighat 🌿🍃🌺🍃🌿🍃🌿🌺🍃🌺🍃🌿🌿🌱🌺🍃🍃🌺🌿🍃🌿🌺🍃🌿
من هر آن تازه خواهم شدو پیرامون خویش را تازه خواهم کردبگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابدتا ببینی روانِ من هر باردر شور تماشا چه میکند... #سهراب_سپهری @molanatarighat یک روز خوب برای شما گرامیان آرزوست🙏😍🌹😊