سترون از سرودههای نمادین و مشهور أخوان ثالث است که در سال ۱۳۳۱ (در گیرودار ملّی شدن نفت ایران) سرو…
انتشار: 2026/07/06 05:39 UTC
سترون از سرودههای نمادین و مشهور أخوان ثالث است که در سال ۱۳۳۱ (در گیرودار ملّی شدن نفت ایران) سرودهشدهاست. حال و هوای شاعر و شعر با حال و هوای این روزهای ما قرابت و شباهت بسیاری دارد. وقتی در نهم اسفند، هجوم اجنبی به ایران با شعار کمک در راه است آغاز شد، هر کس مقداری عقل و اندکی آشنایی با تاریخ و فرهنگ ایران داشت میدانست که سرانجام و حاصل چنین کمکی چه مصائبی خواهدبود!این شعر هم روایتگر چنین شعار و ادّعایی است. ابری سیاهرنگ(و همدستانش) “با نگاهی حیلهگر، با اشکی آویزان” از پشت دریاها میآید و ادّعا میکند: “شما را ای گروه تشنگان سیراب خواهمکرد” دریغا که جماعتی سادهلوح -آنچنان که در این روزها- به این ابر سیاهِ بیباران که خون و طراوت را میمکد دل خوش کردهبودند و نمیدانستند: فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمیبارد!اینک شعر را بخوانید و با این روزهای جگرسوز ایران مقایسه کنید:سیاهی از درون کاهدود پشت دریاهابر آمد، با نگاهی حیلهگر، با اشکی آویزانبه دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راهبگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامانسیاهی گفت:«اینک من، بهین فرزند دریاهاشما را ای گروه تشنگان، سیراب خواهمکردچه لذّتبخش و مطبوع است مهتاب پس از بارانپس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کردبپوشد هر درختی میوهاش را در پناه منز خورشیدی که دایم میمکد خون و طراوت رانبینم… وای… این شاخک چه بیجان است و پژمرده.»سیاهی با چنین افسون مسلّط گشت بر صحرازبردستی که دایم میمکد خون و طراوت رانهان در پشت این ابر دروغین بود و میخندید.مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویرنگه میکرد غار تیره با خمیازهٔ جاویدگروه تشنگان در پچپچ افتادند:«دیگر اینهمان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد.»ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:«فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد»خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غولآساغریو از تشنگان برخاست:«باران است .. هی! باران!پس از هرگز .. خدا را شکر .. چندان بد نشد آخر.»ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیمارانبه زیر ناودانها تشنگان، با چهرههای ماتفشرده بین کفها کاسههای بیقراری را«تحمّل کن پدر ..باید تحمّل کرد.»-«میدانمتحمّل میکنم این حسرت و چشم انتظاری را...»ولی باران نیامد ...-«پس چرا باران نمیآید؟» -«نمیدانم ولی این ابر بارانیست، میدانم.»-«ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!شکایت میکنند از من لبان خشک عطشانم.»-«شما را ای گروه تشنگان! سیراب خواهمکرد.»صدای رعد آمد باز، با فریاد غول آساولی باران نیامد...-«پس چرا باران نمیآید؟»سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحراگروه تشنگان در پچپچ افتادند:«آیا اینهمان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟ »و آن پیر دورگر گفت با لبخند زهرآگین:«فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد.»(۱)۱.زمستان، اخوان ثالثحامد خاتمی پور @molanatarighat

