دربارهٔ بیتی از بوستاندرباب سوّم بوستان در حکایت “پروانه و صدق محبّت او” این بیت آمدهاست:گدایی که…
انتشار: 2026/07/08 08:01 UTC
دربارهٔ بیتی از بوستاندرباب سوّم بوستان در حکایت “پروانه و صدق محبّت او” این بیت آمدهاست:گدایی که از پادشه خواست دُختقفا خورد و سودای بیهوده پُخت(۱)شارحان و مصحّحان بوستان در شرح این بیت به توضیحِ قفا خوردن(پسِ گردنی خوردن، مجازات شدن)، و سودای بیهوده پختن(خیال خام کردن) اکتفا کردهاند. این بیت ظاهراً به حکایت انوشیروان و حجّام یا هارونالرّشید و حلّاق تلمیح دارد.(۲) مضمون و محتوای هردو حکایت یکی است؛ خواستگاری کردنِ حَجّام/حَلّاق(دلّاک و سلمانی) از دخترِ پادشاه/خلیفه. الف) انوشیروان و حَجّامدر این حکایت انوشیروان درباغش حَجّام را میخواند تا موی سرش را کوتاه کند. چون حجّام دست بر سر وی نهاد گفت: ای خدایگان! دختر خویش به زنی به من دِه تا من دلِ تو از جهت قیصر فارغ گردانم. نوشینروان در آن حال که تیغ به دست حجّام بود مصلحتاً سکوت کرد؛ امّا بعد بزرجمهر را بخواند و حال با وی بگفت. بزرجمهر بفرمود تا حجّام را بیاوردند. وی راگفت: تو به وقت موی برداشتن، با خدایگان چه گفتی؟ گفت: هیچ نگفتم. فرمود تا آن موضع را که حجّام پای بر وی داشت بکندند؛چندان مال یافتند که آن را اندازه نبود. گفت: ای خدایگان! آن سخن که حجّام گفت، نه وی گفت، چه این مال گفت، برآنچه دست بر سر خدایگان داشت و پای بر سر این گنج. و به تازی این مثل را گویند: مَنْ یَرَی الکَنْزَ تَحْتَ قَدَمَیْهِ یَسأَلُ الحَاجَةَ فَوقَ قَدْرَهُ.(۳)ب)هارونالرّشید و حَلّاقهارون شبی به حمّام میرود و مردِ حَلّاق در حالی که موی سر خلیفه را میتراشد به او میگوید: دختر خود نامزد بنده کنخلیفه خشمگین میشود؛ امّا خویشتنداری میکند و میگذارد به حساب اینکه حرارت حمّام “جگرش تافتهاست”هارون، مرد سلمانی را چندبار دیگر هم میآزماید و میبیند که او هربار همان خواسته را تکرار میکند. وزیر خلیفه که مردی زیرک و بافراست است پی به راز گستاخی حلّاق میبرد. او دریافتهاست که در زیرِ زمین، گنجِ زری نهفتهاست و هربار که مویپیرا بر سر گنج میایستد گستاخ میشود و گستاخانه سخن میگوید و خواستار دامادی خلیفه میشود؛ بنابراین به خلیفه میگوید که در گرمابه در جای دیگری بنشیند و در این صورت اگر باز هم سلمانی چنان جسارتی نمود گردنش را بزند:گفت وزیر ایمنی از رای اوبر سر گنج است مگر پای اوچونکه رسد بر سرت آن سادهمردگو ز قدمگاه نخستین بگردگر بچخد گردن وی را بزنور نه قدمگاه نخستین بکنخلیفه به توصیهٔ وزیر چنان میکند و نتیجه را میبیند:چون قدم از منزل اول بُریدگونهٔ حَجّام دگرگونه دیدکمسخنی دید دهندوختهچشم و زبانی ادبآموختهتا قدمش بر سر گنجینه بودصورت شاهیش در آیینه بودچون قدم از گنج تهیساز کردکلبهٔ حجّامی خود بازکرد ...(۴)در این دو حکایت اشارهای به تنبیه و توبیخ حجّام/حلّاق(۵) نمیشود؛ امّا پذیرفتنی نیست که چنان سخن گستاخانهای-آن هم از چنان شخص فرومرتبهای- بیکیفر ماندهباشد. ۱.بوستان سعدی، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، تهران، ۱۳۷۲، ص ۱۱۳۲.احتمالاً صورت نخست این حکایت(انوشیروان و حجّام) اصالت دارد و حکایت هارون و حلّاق از روی آن ساخته شدهاست.۳.نوروزنامه، عمر خیّام، به سعی و تصحیح مجتبی مینوی، طهران، کتابخانهٔ کاوه،۱۳۱۲، صص ۲۴-۲۳۴مخزنالأسرار، نظامی گنجهای، تصحیح و حواشی حسن وحید دستگردی، بهکوشس سعید حمیدیان، نشر قطره، تهران، ۱۳۸۰، صص ۱۷۳-۱۷۲ ۵.حَجّام، حَلّاق، گَرّا و مُزَیِّن همان دلّاکهای روزگار نزدیک به ما هستند که کارهایی چون سلمانی، حجامت، ختنه، خالکوبی، کشیدن دندان و ... را نیز انجام میدادند و کارشان از پستترینِ مشاغلِ جامعه بود.حامد خاتمی پور@molanatarighat

