حکیم طوس نصیحت می کند؛مکن دیو را آشنا با روانچو خواهی که بختت بماند جوانخردمند باش و بیآزار باشهمی…
انتشار: 2026/08/11 04:23 UTCدریافت: 2026/08/12 17:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 17:20 UTC
حکیم طوس نصیحت می کند؛مکن دیو را آشنا با روانچو خواهی که بختت بماند جوانخردمند باش و بیآزار باشهمیشه روان را نگهدار باش. @molanatarighat
پستهای تلگرام — شريعت،طريقت،معرفت،حقیقت
به آنهایی که میروند اما نمیرسندبه آنهایی که دوست میدارند اما نمیخواهند به هم برسندتنها به آنان متعلقم.به آنهایی که بدون اشک میگریندبه آنهایی که درد میکشند اما نشان نمیدهندتنها به آنان متعلقمبه آنها که در جمع تنهایندبه آنها که جسمشان روح را فراموش نمیکندتنها به آنان متعلقمبه آنها که هم آنگاه که زندهاند، در لحظهای میمیرندبه آنها که در خلسهی لحظهسکوت جاودان زمان را میفهمندتنها به آنان متعلقم...داریوش شایگان، از کران به کران از دریا به دریا @molanatarighat
.. اما تنهایی قسم دهم:این احساس که من از کسی یا کسانی جدا شدهام، خواه میخواستهام که از آنها جدا باشم یا خواه نمیخواستهام که از آنها جدا باشم. این نوع احساس تنهایی ممکن است برای من خوشایند باشد، یعنی احساس میکنم که من را از فلان انجمن، از فلان جامعه اخراج کردهاند، و بسیار هم برایم خوشایند است که من را اخراج کردهاند. زمانی هم نه، من را از یک مجمعی، از یک جامعهای، از یک انجمنی، از یک گروهی، از یک جماعتی بیرون کردهاند و نمیخواستم که بیرونم کنند، و احساس ناخوشایندی خواهم داشت. اگر نوعی قهر، نوعی غلبه در مورد من اعمال بشود و با آن قهر و غلبه من را از انجمن شما جدا کنند، از جمع شما، از جماعت شما جدا کنند، بسته به اینکه من نسبت به این جمع و جماعت و گروه، محبت داشتهام، یا نداشتهام، عشق داشتهام یا نفرت داشتهام، دشمنی داشتهام یا دوستی داشتهام، ممکن است احساس مطبوعی به من دست بدهد یا احساس نامطبوعی. بنابراین این احساس تنهایی، یعنی احساس جدا شدن من قهراً و از سر اجبار از گروه شما، ممکن است برای من احساس خوشایندی باشد و ممکن است احساس خوشایندی نباشد. یادتان میآید که سعدی میگفت: طوطی را با زاغی در قفس کردند و طوطی مدام به درگاه خدا مینالید که خدایا این چه سرنوشتی است که من را با یک زاغ سیاه بدترکیب همخانه کردهای، ولی میگوید عجب، اینکه کلاغ هم به درگاه خدا مینالید که این چه اقبالی است که من دارم؟ که من را با کلاغ همخانه کردهاند؟ یعنی چنین نیست که اگر شما را از یک جماعت بیرون کردهاند، خوششان نمیآمده، ممکن است شما هم خوشتان نیاید و میگویید خدا پدر همهشان را بیامرزد که من را از جمع خودشان طرد و بیرون کردند. اما بههرحال ما در اینجا یک احساس تنهایی داریم. تا وقتیکه خاطر من دلمشغول آن جماعت است، خواه از سر دوستی آن جماعت و خواه از سر دشمنی آن جماعت، خواه از سر عشقی که به آن جماعت دارم و خواه از سر نفرتی که از آن جماعت دارم، تا وقتی این دلمشغولی را دارم، احساس تنهایی هم با من هست. چون بههرحال این احساس است که من را از مجموعهای جدا کردهاند که عضو آن مجموعه بودهام. بهتعبیر دیگری این احساس تنهایی وقتی دست میدهد که تو از عضویت به فردیت برسی، و اگزیستانسیالیستها در اینباره بسیار سخن گفتهاند، وقتی من عضو گروه شما هستم، عضوم، وقتی من را جدا کردند دیگر من عضو نیستم، من فرد میشوم. یعنی از عضویت به فردیت میآیم، و این احساس فردیت گاهی با تنهایی عمیق عجین است، و ممکن است من از این تنهایی ممکن است که لذت ببرم و ممکن هم هست که لذت نبرم. تفرد و فردیت همیشه لذتآور نیست، گاهی وقتیکه من را از عضویتِ جماعتی ساقط میکنند، و من متفرد و تنها میشوم، اتفاقاً برای من ناخوشایند است و البته گاهی هم خوشایند خواهد بود. بنابراین بهلحاظ هیجانی و عاطفی ممکن است مثبت باشد و ممکن است منفی. اما قسم یازدهمی وجود دارد که شاید یگانه نوع تنهایی باشد که برای همه مطبوع است. گاهی من تعبیر میکنم از اینکه من تنهایم و ...گزیدهای از درسگفتار تنهایی؛ توهم یا واقعیتاستاد مصطفی ملکیان @molanatarighat
@molanatarighatحواست باشه؛زندگی به همین آسونی میگذره!مثل بهاری که رفت...مثل تابستونی که در حال رفتنه...مثل پاییزی که در حال اومدنه...زندگی به همین آسونی میگذره...مبادا زندگیات پر بشه از «بعداً»هایی که هیچوقت نرسیدندر حال زندگی کن….
و گفت : بعد از ریاضات چهل ساله شبی حجاب برداشتند ، زاری کردم که راهم دهید، خطاب آمدم که با کوزهای که تو داری و پوستینی، تو را بار نیست.کوزه و پوستین بینداختم، ندایی شنیدم که یا بایزید! با این مدعیان بگوی که بایزید بعد از چهل سال ریاضت و مجاهدت با کوزهی شکسته و پوستینی پاره پاره تا نینداخت بار نیافت، تا شما که چندین علایق به خود بازبستهاید و طریقت را دانهی دام ِهوای نفس ساختهاید کلا و حاشا که هرگز بار یابید.عطار (ذکر بایزید بسطامی)کلام_عارفان @molanatarighat
ابن بطوطه را به عنوان یکی از بزرگترین جهانگردانِ تاریخ میشناسند. حدودِ هفتصد سال پیش، از مراکش راه افتاد و کشورهایی که الان به نام مصر، سوریه، عربستان، ایران، هند، چین، مالدیو، فیلیپین، روسیه، اسپانیا یا سومالی میشناسیم را دید و حتی در دربار بعضی پادشاهان هم منصب گرفت. مارکوپولو، که گویا بعضی از خاطراتش دروغ بوده، نصفِ این مقدار هم سفر نکرد.سفرنامۀ ابن بطوطه سرشار از نکته و نمک است. اگر وقت شد، راجع به آن باید بیشتر نوشت. بخشي که این روزها مدام در ذهنِ من تکرار میشود مربوط است به عبور او از یک بیابانِ بسیار گرم و بیآب و آبادانی، جایی در عربستانِ کنونی. صحرایي که باید با سرعت از آن عبور کرد تا گرفتارِ گرمای جهنمیِ آن نشوند. او داستاني راجع به این صحرا شنیده و بازگو میکند: نَعوذُ بالله تو گویی جهنم است! در یکی از سالها باد سَمومي (باد بسیار گرم و زهرآگین) که اینجا میوزَد مشقّات و مصائبِ بزرگي برای حجاج به بار آورد؛ ذخیرۀ آب به پایان رسید.با تمام شدنِ ذخیرۀ آب، آنها که پولدارتر بودند شروع کردند به خریدنِ آب از دیگران. با وجود تقاضایِ بالا و عرضۀ بسیار کم و بسیارمحدود، کار به حراج میکشد و آنان که آب داشتند، آنرا به بالاترین پیشنهاد میفروختند. عدهای هم که پول نداشتند، نظارهگر این حراجی بر سر جان بودند. آنقدر تقاضا زیاد بود که ابنبطوطه میگوید «یک خوراک آب به هزار دینار خرید و فروش شد». در آن روزگار با چهل دینار میشد اسب خرید. تصور کنید که شخصی بیست و پنج اسب داده است تا ظرف آبي بخرد. آبفروشانِ گرانفروش خوشحال از معاملۀ پر ارزش خود بودند و گمان میبردند که با آبی که برایشان باقی مانده میتوانند به شهر بعدی برسند. آبخَرانِ گرانخَر نیز خوشحال بودند که زنده خواهند ماند و دینار دادند تا جان به در بَرَند. آنان که نه آب داشتند و نه دینار هم در بیم و امید که گشایشی از راه برسد.پردۀ آخر داستان اینست که « وَ مَاتَ مُشتَرِيها وَ بائِعُها: و سرانجام، فروشنده و خریدارِ آن هر دو تلف شدند». آنها که پول داشتند و خریدند و آنها که آب داشتند و فروختند و آنها که پول نداشتند و آب نداشتند، همگی مُردند. همه در آن معامله متضرر شدند چون مورد معامله اصلاً آب و پول نبود؛ که جان بود.نقل قول از، سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمدعلی موحد @molanatarighat
محکمهای برپا شده است. شیخ شرزین را به جرم نوشتن کتابی در بابِ «خرد» محاکمه میکنند و «گناهانِ» او را در شماره میآورند:«شیخ شامل: گفتهاید همه یکساناند و اگر مردانْ شمشیرزناند و زنانْ دوکنشین، از آن روست که آنان مشقِ شمشیر میکنند و ایشان مشقِ دوک. گفتهاید اینها همه از ممارست است، و نگفتهاید ناشی از ذاتِ خلقت! [فریاد میکند] درست است؟شرزین: آری، اینها همه از تمرین است. جلّاد تمرینِ سر بریدن میکند و تیرانداز تمرینِ تیراندازی. کفّاش بسیار کفش میدوزد تا استاد شود و رسّام همینگونه. اگر دستی را ببندی بیهنر میماند و این گناهِ آن دست نیست؛ گناهِ آن است که تمرینِ بستن کرده.و شما بسیار تمرین میکنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اینک بر خونِ من دلیرید...»#بهرام_بیضایی @molanatarighat
