میخواهم دل باشم، مرز انسان ...میخواهم چکاد باشم، تا جز بلندگرایانِ روشن با غرورم درنیامیزند و جز…
انتشار: 2026/08/13 05:19 UTCدریافت: 2026/08/16 13:33 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 13:33 UTC
میخواهم دل باشم، مرز انسان ...میخواهم چکاد باشم، تا جز بلندگرایانِ روشن با غرورم درنیامیزند و جز تندرهای وحشی در پیشگاهم به نیایش نایستند، و جز صرصرهای نستوه، آرزوی گذر بر پایگاهم نداشته باشند.میخواهم کویر باشم، تا جز ساحل چشماندازها، کسی پایانم را نیابد، و جز شرنگ سوختۀ آفتاب چیزی سیرابم نسازد، و جز شبهای سیهزاد فرتوت، دیگری آشنای لحظههایم نباشد.میخواهم افق باشم، تا سیرابکنندۀ کویر بر تشنۀ نگاهها گردم، و افسونگر ناامیدان شوم، و سرگردانیهای طبیعت را مرزی باشم.میخواهم سراب باشم، تا اگر مردمی به گمان آب به سویم شتافتند زودم بشناسند، و خویشتن را به دامن تلألؤ دروغینم نیفکنند، و حاصل هستیام را یک نیستی پرشکوه بینند.میخواهم گردباد باشم، آوارۀ داغ کویرها، و دیوانۀ مسخرگی حدها و مرزها.میخواهم جادۀ تهی باشم، تا گام رهگذران عبوس، سینهام را نفرساید، و گفتگوی تارمایۀ عابران به گوشم ننشیند، و غبار کاروانهای غمستان کویرها به چشمم نریزد.میخواهم تکدرخت باشم، در دامن درهای ایستاده، و بر رهگذر ابهام طبیعت، چشم دوخته، و هوسهای زودگذر را به مسخره گرفته.میخواهم دشت باشم - سینۀ گستردۀ طبیعت، و رازدار هزاران رهگذر غمآجین و کاروان افسوس- تا نسیمها بر جانم بوزند، و پرندگان سینهام را هوسگاه پرواز خویش سازند، و حیوانات وحشی برای آشفتن سکوت لذیذم، تحملِ رنج فریاد کنند.میخواهم جویبار باشم، تنها گوش خستگیناپذیر از زمزمۀ آبها و تکاپوی ریگهای نرم و امیدوار.میخواهم توفان باشم، تنها خروشی که میتواند در برابر سکوت دریاها خودنمایی کند، و تنها سکوتی که میخواهد خروش گردابها را بپذیرد.میخواهم روستا باشم، تا شبهای آرام و روزهایی بیتفاوت همدمم گردند، حاصلها در دامنم برویند، و شباهنگهای دربهدر، دامن شبهایم را به آتشِ«حقحق» خویش بسوزانند.میخواهم سنگر باشم، تا قلب یک فداکار وطن، در میان کالبد سختم بتپد، و یک دریا آتش پاس و امید و پاسداری، استخوانهایم را ملتهب سازد، و گهگاه غرور عشقی بر سرم سایه اندازد.میخواهم صبح باشم - چشمِ باز هستی، و بطلانگر جادوی تاریکی- تا سیل پرتو و امید، به هر سو روان سازم، و همۀ حرکتها را با یک اشاره گسیل دارم.میخواهم غروب باشم- فروتنی طبیعت و آوارۀ بیکرانها - تا غمگسار مهربان دردآشنایان شوم، و شورزای هنگامۀ سوزان نومیدان گردم، و شعلۀ آشناسوز غریبان باشم.میخواهم بهار باشم، تا با رسیدنم هستیهای دروغین رسوا شوند، و هستهای هست بازشناخته گردند، حقیقت هستی را بشناسانم، و شناسای رویشها شوم.میخواهم خزان باشم، تا گرمی غمهای لذیذ را احساس کنم، و به دلها نومیدیئی گرمتر از امید دهم، و بنگرم که حاصل بهاران را به پایم ریزند، و گلستانها عریان به پذیرایم خیزند.میخواهم یک آشیانه باشم در غروب زمستان، بر شاخی بیبرگ و در گوشۀ باغی غریب، تا نجوای هستی را، دور از همۀ هیاهوهای فریبناک، بشنوم، و تردید تجردهای کاذب را از خود دور دارم.میخواهم شمع باشم، تا با اشک آتشزاد خویش، سوزستان سینۀ عاشقی را تسکین دهم، و سیاهی دیوانۀ شب دردمندی را به هراس اندازم، و سوسوی حقیری به سوی راهکهای امید کشم.میخواهم پروانه باشم، تا نقد ناچیز هستی را در آشیانۀ شکوه روشنایی در افکنم، و جان تاریک به شعلۀ عشقی بر افروزم، و غرور جانستان شمع را به اوج رسانم.میخواهم غم باشم، تا به دلهای از جان عزیزتر بنشینم، و در غرقاب طبیعت، زورق وفای مقدس باشم، و شبهای بیفرجام و روزهای سیاه را از اندوه تهیدستی رهایی بخشم.میخواهم احساس باشم، روح ادراکها، میخواهم دل باشم، مرز انسان،میخواهم نگاه باشم، پیامبر دلها،میخواهم عشق باشم، فروغ نگاهها،میخواهم وفا باشم، بهار عشقها،میخواهم امید باشم، راز وفاهامیخواهم اشک باشم، افسون امیدهامیخواهم شعر باشم، اشک سخنها؛میخواهم غزل باشم، سخن اشکها؛میخواهم حماسه باشم، معبد دلاوریهای پروانشناخته؛میخواهم راز باشم، تنها چیزی که جای میخواهد؛میخواهم فلسفه باشم، مهیبترین سربندی که اندیشمندان برای خود به وجود آوردند،میخواهم پند باشم،مظلومترین دوست هر کس میخواهم سوز و آه باشم، میخواهم نغمه باشم، خروش باشم، شبگیر و سپیده باشم، باران و ژالهبار باشم، و سرانجام یک سیل باشم که به هر چیز رسم ارج هستیاش را به گوشش بخوانم، و با این بیدرنگ لحظهها، درنگ نشناسم، و سینه سپر هیچهای هیچ کنم، تا کمکم در دامن دشتی بیفتم، و خلاصه شوم، و به برکهای درآیم، و منجمد گردم، و با نوازش مهتاب شکل گیرم، و با غرور کوهها به راه افتم، و با صفای نغمهها به خود آیم و با دیدن ستارهها به دوری راه خود پی برم و در خم و پیچ ماهورها، بغرنجها را لمس کنم، و ناگهان طلایهداری یک روح آواره، به سوی شهر بیایم، تا شهر را ببینم، یعنی: دیار انسانها را ...از«فریاد روزها»محمد رضا حکیمی
