دشمن چون از همه حیلتی فرو مانَدسلسله دوستی بجنبانَدپس آنگه به دوستی کارها کندکه هیچ دشمنی نتواند#س…
انتشار: 2026/08/21 08:21 UTCدریافت: 2026/08/21 20:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 20:10 UTC
دشمن چون از همه حیلتی فرو مانَدسلسله دوستی بجنبانَدپس آنگه به دوستی کارها کندکه هیچ دشمنی نتواند#سعدی @molanatarighat
پستهای تلگرام — شريعت،طريقت،معرفت،حقیقت
5 سال از رفتن استاد حکمت گذشت محمدرضا حکیمی؛ آنگونه که زیست، آنگونه که خواست/ ساخت «خانه علامه حکیمی» مورد تایید نیست حجت الاسلام محمد حکیمی برادر استاد محمدرضا حکیمی در یادداشتی به مناسبت پنجمین سال درگذشت ایشان، ضمن مروری بر اندیشههای محمدرضا حکیمی به ویژه در زمینه عدالت و مبارزه با فقر در اندیشه قرآنی و اهل بیت و با تاکید بر دوری سیاست و اقتصاد در این روزها با آنچه باید باشد و مظلومیت انسان محروم و بیپناه در جامعه امروز ایران، اعلام کرد هرگونه انتساب ملکی به عنوان «منزل علامه محمدرضا حکیمی» و هرگونه اقدام، ثبت، بهرهبرداری فرهنگی یا تبلیغی بر پایهٔ چنین انتسابی، بدون رضایت صاحبان حق و برخلاف وصیت و ترتیبات مقرر از سوی آن عزیز از دست رفته، فاقد رضایت شرعی ماست و در فرض تصرف در حقوق اشخاص یا مخالفت با وصیت معتبر، نمیتوان آن را به نام تکریم آن مرحوم توجیه کرد. متن یادداشت بدین شرح است: «بسم الله الرحمن الرحیم پنج سال گذشت... پنج سال از رفتن برادرم، استاد محمدرضا حکیمی؛ و پیش از او، برادر دیگرم، حاج شیخ علی آقا؛ دو برادری که یک عمر، در کنار یکدیگر، از روزهای سخت غربت دین و عدالت گفتیم و نوشتیم و کوشیدیم آنچه از قرآن و تعالیم پیامبر اکرم(ص) و اهلبیت(ع) فهمیدهایم، بیپیرایه و بیملاحظه این و آن، به نسلهای پس از خود برسانیم. اکنون من ماندهام و خاطرهٔ بیش از هشتاد سال زندگی با دو برادر؛ از خانه پدری در مشهد، از حوزه و درس و کتاب، از استادان بزرگ مکتب معارف خراسان، از شبها و روزهای تألیف «الحیات»، تا گفتوگوهای بیپایان دربارهٔ انسان، توحید، عدالت، فقر، محرومان و آن اسلامی که اگر در زندگی انسان و جامعه حضور یابد، باید نخست آثار آن را در زندگی فرودستان و محرومان بتوان دید. محمدرضا، بیش از آنکه اهل سخن باشد، اهل درد بود. درد دین داشت؛ اما دینی که از انسان جدا نیست. و درد محرومان داشت؛ همان کسانی که بارها فریاد برمیآورد اگر دین نتواند حق آنان را از اغنیا و قدرتمندان بستاند، از حقیقت اجتماعی دین چه باقی خواهد ماند؟ او عمر خویش را برای گردآوردن مال و ساختن نام و نشان صرف نکرد. قلم زد، کتاب نوشت، نسلهایی را به اندیشیدن فراخواند، از عدالت گفت و بر سر عدالت پای فشرد؛ اما از آنچه برای دیگران میخواست، برای خود چیزی نخواست. او از دنیا رفت، اما مسئلهای که یک عمر درباره آن فریاد زد، همچنان باقی است: انسان، عدالت، و محرومان. اگر میخواهیم حکیمی را بزرگ بداریم، راه آن ساختن عنوانها و بناها و افزودن بر تشریفات نیست. حکیمی را باید در «الحیات» خواند؛ در «الحیات» شناخت؛ در «الحیات» و دیگر آثارش، صدای قرآن و حدیث را دربارهٔ عدالت شنید؛ و از خود پرسید چرا در جامعهای که اسلامیست، هنوز انسانی به سبب فقر، از حق زندگی شایسته محروم است؟ این پرسش حکیمی است؛ و تا هنگامی که فقر هست، تبعیض هست، محرومیت هست و انسانی در کنار سفرههای رنگین، گرسنه میماند، این پرسش نیز زنده است. و اکنون، در پنجمین سال رفتن او، لازم میدانم نکتهای را صریح و بدون هیچ ابهامی یادآوری کنم؛ زیرا حفظ حقیقت زندگی انسانها نیز، حقی است که نباید در گذر زمان دگرگون شود. مرحوم استاد محمدرضا حکیمی در تهران صاحب منزل نبود. او بخش زیادی از سالهای اقامت خود در تهران را در خانههای استیجاری گذراند و از دنیا رفت، بیآنکه خانهای از خود در تهران داشته باشد. این نیز بخشی از همان زندگی ساده و بیتعلقی بود که نزدیکان او سالیان دراز از نزدیک دیده بودند. ازاینرو نسبت دادن هر خانه یا ملکی به عنوان «منزل علامه محمدرضا حکیمی»، اگر مقصود از آن خانه و ملک متعلق به ایشان باشد، خلاف واقع است. مهمتر آنکه نه خود استاد محمدرضا حکیمی و نه اینجانب هیچگاه رضایتی به مطرح ساختن خانهای به نام «خانهٔ علامه حکیمی» یا تبدیل محل سکونت استیجاری ایشان به عنوان و نشانی برای بزرگداشت نداشتهایم. برادرم در وصیت شرعی خویش نیز تکلیف امور مربوط به آثار، نام، اسناد، تصاویر، خاطرات و بزرگداشتهای خود را روشن کرده و نظارت بر آنها را به «مؤسسه الحیات؛ مرکز حفظ و نشر آثار» و وصی خویش امیرمهدی حکیمی سپرده است. بنابراین، هر اقدامی برخلاف این رضایت و وصیت، صرفنظر از هر نیت و عنوانی که برای آن ذکر شود، مورد رضایت ما نیست. حرمت عالِم، تنها به بزرگداشت نام او نیست؛ به رعایت حق و رضایت او نیز هست. نمیتوان کسی را تکریم کرد و در همان حال، وصیت او را نادیده گرفت. نمیتوان از اخلاق سخن گفت و رضایت صاحب حق را کنار گذاشت. و نمیتوان به نام حفظ میراث یک عالم دینی، کاری کرد که خود او بدان رضایت نداشته است. @molanatarighat
تمام رفتارهای انسان هویت فکری - خواه در شکل دفاع باشد، خواه در شکل نمایش باشد یا حمله - ریشه در ترس دارد. وقتی حمله و پرخاش میکند از ترس است؛ وقتی هم تسلیم میشود باز از ترس است. نمایشهای آن نیز به خاطر ترس است. و انسانی که می ترسد، در زندگی فوقالعاده محتاط و دستبهعصا راه میرود. هرگز باز و بیپروا نیست. چنین انسانی وقتی از روی تجربه دریافت که در فلان رابطه باید حمله و پرخاش کند و در فلان رابطه باید تسلیم بشود و کوتاه بیایید، در رابطههای بعدی نیز آنگونه عمل میکند که قبلاً تجربه کرده است. این جریان مساله عادت را پیش میآورد. در نتیجه تمام زندگی انسان به صورت تکرار یک مقدار رفتارهای کلیشه ای در میآید. از ترس این که مبادا تعادل و ایمنی شکستهبستهای که در آن قرار دارد به هم بخورد، همیشه عمل و رفتاری خواهد داشت که مطمئن باشد مخلّ تعادل و ایمنی او نخواهد بود. زندگی چنین انسانی مثل کسی است که روی زمین یا مرداب سست راه میرود؛ و همیشه باید مواظب باشد تا پایش را جایی بگذارد که قبلاً گذاشته و نسبت به آن نوعی اطمینان پیدا کرده. و پا را جای پای قبلی گذاشتن یعنی زندگی در عادت، و عادت یعنی کهنگی؛ یک کهنگی توأم با دلهره.آگاهیمحمدجعفر مصفا @molanatarighat
دکتر اصغر دادبه در رویداد هفت شب بر خوان سعدی، سخنرانی های علمی بزرگداشت شیخ اجل در سال 1400 از زبان سعدی میگوید.سعدی هنرش این بود که می خواست زبانی را بازسازی کند که هم اهل فن و هم مردم به سمتش بروند؛ او به زبان فردوسی و رودکی بازگشت.سعدی زبان شعر و نثر را یکسان کرد؛ جذابیت شعر را به نثر و روانی نثر را به شعر.سعدی با زبردستی ویژگیهایی به زبان فردوسی میدهد که می تواند زبانی پدید آورد که قرنها بماند و همچنان زبان ما باشد.سعدی موسیقی آزاد را به بهترین شکل در کلامش گنجانده است. @molanatarighat
خاقانی راست:دهر سپیددست سیهکاسهای است صعب؛منگر به خوشزبانیِ این ترشمیزبان.در این بیت، «سپیددست» کنایه از ستمکار و «سیهکاسه» کنایه از فرومایه و تنگچشم است. کنایهٔ «سیهکاسه» از گونهٔ نزدیکِ آشکار به شمار میرود؛ زیرا میان معنای حقیقی و معنای کنایی آن پیوندی روشن و بیواسطه وجود دارد و مخاطب به آسانی میتواند از معنای ظاهری به مقصود سخنور راه یابد. خاقانی در جای دیگری میگوید:یوسفِ من گرگ مست، باده به کف صبحفام؛وز دو لبِ بادهرنگ، سرکهفشان در عتاب.«گرگ مست» کنایهای از گونهٔ نزدیک نهان از نیممست.مجیرالدین بیلقانی:ز روز و شب شدهام سیر؛ چون به پیش دلم،سیهگلیمیِ شب همچون روز شد پیدادمی خوشم چو سحر میدهد؛ و گر بخورم،سپیددست چو روزم، چو صبحدم رسوا.در این ابیات، «سیهگلیم» کنایه از تیرهروز، نگونبخت است و «سپیددست» کنایه از ستمکار. هر دو ترکیب از کنایههای نزدیک نهان به شمار میآیند.مسعود سعد سلمان:از آنکه نادان بودم چو گِرد کردمریش،مرا به نام همه ریشگاو خواند پدر.در این بیت، « گرد کردن ریش» کنایهای از گونۀ نزدیک آشکار از بالیدگی و مردی؛ و « گاوریش»یا «ریشگاو» کنایهایست از گونهٔ «نزدیک نهان» از نادان و دانا؛ زیرا به آسانی نمیتوان پیوند در میانۀ دو معنای کنایه را یافت و به خواست سخنور راه برد. مسعود سعد سلمان:از عشق تو، در چشمِ خِرد میل زدم؛پس دست به تسبیح و به تهلیل زدم.بر فرقت تو چو طبلِ تحویل زدم،من دست، به جای جامه، در نیل زدم.«میل زدن در چشم» کنایه از کوریست؛ « طبل زدن» کنایه از رهسپاری است؛ و «جامه در نیل»کنایه از سوگواری و اندوه است.و نیز هم او در سخن از رنجهای زندان، گفته است:از ضعیفیً دست و تنگی جاینیست ممکن که پیرهن بدرم.«پیراهن دریدن» کنایه از بیتابی و ناشکیبی بسیار است.بابا کمال خجندی:با ما خبر خاک کف پای تو گفتند،دامن بگرفت اشک به دندان و روان رفت.« دامن به دندان» کنایه از شتافتن و تند و چالاک رفتن.منبع:زیبا شناسی سخن پارسی، «بیان» میرجلالالدین کزازی @molanatarighat
قدر لحظه های "زندگی" را بدانیمزندگی یعنی "لبخند" به گذشته و امید به آیندهلبخند "امروز" را با غم های گذشته تلخ نکنیمبياییم در حقِ خودخوبي کنیم“اگر” ها و “اي کاش” ها را فاکتور بگيریم،مهره هاي “تقصير” و “قسمت” را دور گردن گذشته بیندازیم،و گذشته را در گذشته رها کنیم …باور کنیم “من وتو” و “خودت” دنيايي هستيم از ناشناخته های دنياخودمان را بشناسیم و کشف کنیم...درودعزیزانصبح زیباتون بخیر🙏🌹🍏😊@molanatarighat
بی تردید یکی از امید بخش ترین آثار فرهنگ بشری, دیوان شمس و مثنوی معنوی مولوی است. آثار این انسان بزرگ حقیقتا معطر به رایحه ی دلنواز امید و سرشار از ایمان و روح امیدواری است. خداشناسی مولانا و ایمان او به رحمت و عنایت بی علتِ حضرت حق, جایی برای هیچ گونه نومیدی از رحمت و بخششِ خداوند نسبت به همه ی انسانها به طور اعم و تمامی گناهکاران به طور اخص بر جای نمی گذارد. در چنین نگاه و رویکردی, آدمی که جای خود دارد حتی شیطان نیز نومید از بخشایش پرودگار مهربان نیست به گونه ای که هر لحظه آرزوی آمرزش و شعله های امید در او به شکل تازه ای فروزان و تابان است.ابلیس زِ لطفِ تو امید نمی بُردهر دم زِ تو می تابد در وی اَمَلی دیگر!بشارت ها و اشارت های شیرین و شورآفرین مولانا به امید و امیدواری, چنانکه اشاره شد, مبتنی بر جهان نگری و خداشناسی عمیق اوست. امیدی که مولوی از آن سخن می گوید بی پایه و تهی و واهی و لاجرم غفلت آفرین به قصد دلخوشی و فریب و برافروختن دروغین شور حیات در انسان ها نیست. امید در نظام فکری مولانا نقشی اساسی و بنیادین دارد. به یاد بیاوریم و با خود زمزمه کنیم آن غزلی که وردِ لسانِ همه ی نومیدان جهان می تواند باشد. آنانی که احساس می کنند گاه و بی گاه در مرداب سیاه نومیدی در حال فرو رفتن اند.هله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند؟...مولوی در مثنوی, امید را از جنس نور و روشنایی و ناامیدی را از سنخ تیرگی و تاریکی می داند و مشفقانه و خیرخواهانه از مخاطبان جان آگاهش می خواهد تا در کوی نومیدان قدم نگذارند زیرا در نهایت, تاری و تیرگی نومیدی, ناپایدار است و خورشید امید, مستدام و پایدار و درخشان!کوی نومیدی مرو, اومیدهاستسوی تاریکی مرو, خورشیدهاست!با این همه, چه گونه است که او در بیتی از دفتر ششم مثنوی, از فضیلت نومیدی این گونه سخن می گوید؟! عقل راهِ نومیدی کی رود؟عشق باشد کآن طرف بر سَر دَوَدمولوی در این بیت عمیق و شگفت از یک منظر و چشم انداز بدیع و تازه, نومیدی را صفت عاشقان می پندارد و عاقلانِ عافیت طلب و کاسبکار را بی بهره از این موهبت نورانی و رحمانی می داند. در چنین نگاهی, عقل را هرگز یارا و شایستگی گام نهادن در راه نااُمیدی نیست زیرا عقل همواره در پی کسب نام و ننگ و سود و زیان است. پیداست که عاقلان هرگز قدم در راهی نمی گذارند که بی امید سود و منفعتی باشد. در مقابل, عاشقان چون رها از هرگونه قید و بند و دلبستگی های دنیا و اهل دنیا هستند, رشته ها و پیوندهای امید را گسسته و در هوای آزادی و امید به خداوند, بال و پر می گشایند. در این نگاه, نومیدی از دنیا و صاحبان آن, در حقیقت شرط لازم برای ورود به ساحت امید و ایمانِ عمیق و راستین است. ایرج رضایی @molanatarighat
