⚔️ داستان امروز📚 روشنایی در تاریکی: افسانه ابن هیثم📖 قسمت سوم🏷 نقاب جنونپیشرفت داستان:🟩🟩🟩⬜️⬜️ 3/5#د…
انتشار: 2026/08/04 18:31 UTCدریافت: 2026/08/10 05:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 05:05 UTC
⚔️ داستان امروز📚 روشنایی در تاریکی: افسانه ابن هیثم📖 قسمت سوم🏷 نقاب جنونپیشرفت داستان:🟩🟩🟩⬜️⬜️ 3/5#داستان_001#قسمت_3🎭 تالار بزرگ قصر حاکم فاطمی در قاهره غرق در سکوتی سنگین و خفهکننده بود. ابوعلی حسن ابن هیثم، در حالی که لرزش خفیف زانوهایش را زیر عبای خاکیاش پنهان میکرد، در برابر اورنگ فرمانروای بیرحم ایستاده بود. چشمان تیز و پر از شک حاکم مانند دو اخگر سوزان به او دوخته شده بود. 💔 ابن هیثم به خوبی میدانست که در این دربار، مرز میان خشم پادشاه و تیغ جلاد به باریکی یک مو است.اعتراف به شکست در مهار رود سرکش نیل، حکم قطعی مرگ او را امضا میکرد. 📜 حاکم با صدایی که انعکاسش بر دیوارهای مرمرین قصر میپیچید، بانگ برآورد: «پس سدی که وعدهاش را داده بودی کجاست، دانشمند؟ آیا نیل را رام کردی یا با گزافهگویی، وقت ما را تلف کردهای؟» ابن هیثم نگاهی به چهره خشمگین حاکم و جلادی که دست بر دسته شمشیر داشت انداخت.در یک بخش از ثانیه، نوری از درک تلخ در ذهن او درخشید. 🔥 هیچ دلیل علمی و هیچ منطق ریاضی نمیتوانست جان او را از آتش خشم این مرد برهاند. تنها یک راه برای زنده ماندن باقی مانده بود؛ فدا کردن بزرگترین داراییاش، یعنی خرد و عقلش. 🌪️ ناگهان نگاه ابن هیثم مات شد. خندهای بلند و بیمعنی از حنجرهاش بیرون جهید که تالار را در بهت فرو برد.او گریبان جامه خود را با خشم درید و پارچههای کتان را به اطراف پرت کرد. سپس روی زانو افتاد و با انگشتانش خطوط موهومی روی سنگهای کف قصر کشید و با فریاد گفت: «ماهیان نیل اعداد را بلعیدهاند! آبها به آسمان پرواز میکنند و ستارهها در چاه افتادهاند! خورشید را بیاورید تا حسابش را برکشم!» حاکم با انزجار و شگفتی به او نگریست.دانشمند نابغه در یک لحظه به موجودی فروپاشیده و مجنون تبدیل شده بود. ⚖️ حاکم که کشته شدن یک دیوانه را کسر شأن خود میدید، دستش را به نشانه بیزاری تکان داد و گفت: «این مرد عقلش را از دست داده است. اعدام یک دیوانه حاصلی ندارد. اما هیچ مجنونی حق ندارد از نعمتهای ما بهرهمند شود. تمامی اموال، ابزارها و کتابهایش را توقیف کنید و او را تا پایان عمر در اتاقی تاریک و بیروزن محبوس سازید تا در جهل خود بپوسد.» نگهبانان به سرعت هجوم آوردند و دستهای ابن هیثم را که همچنان کلمات بیربط زمزمه میکرد، از پشت بستند.🕯️ سربازان، دانشمند را کشانکشان به سوی اقامتگاهی تاریک و دورافتاده بردند. او را به درون اتاقی مرطوب و خالی از هرگونه روشنی انداختند. در چوبی و سنگین با صدایی مهیب بر روی او بسته شد و کلید در قفل چرخید. ابن هیثم در ظلمت محض، روی زمین سرد افتاد. 🔥 هنوز ضربان تند قلبش آرام نگرفته بود که از پشت در، صدای جرنگجرنگ زنجیرها و سپس صدای جانسوز خرد شدن و پرت کردن آخرین دستنوشتهها و کتابهای گرانبهایش به درون شعلههای آتش به گوشش رسید.📖 قسمت قبل:#داستان_001#قسمت_2📖 قسمت بعد:#داستان_001#قسمت_4🔥 ادامه این داستان را در قسمت بعد دنبال کنید...📖 اگر این داستان برایتان جذاب بود، آن را برای دوستانتان بفرستید تا آنها هم این روایت واقعی را بخوانند.🆔 @monyms