سؤالاگر «خواستن» و آزمندی در ذات انسان نیست، مسلماً به علتی و تحت شرایطی بر او عارض گشته است. آن ع…
انتشار: 2026/08/13 16:05 UTCدریافت: 2026/08/14 07:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 07:46 UTC
سؤالاگر «خواستن» و آزمندی در ذات انسان نیست، مسلماً به علتی و تحت شرایطی بر او عارض گشته است. آن علت و آن شرایط چیست!؟کتاب «با پیر بلخ»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
پستهای تلگرام — سایت محمدجعفر مصفا
«خشم»محمدجعفر مصفااز جلسات بهار ۱۳۸۲پونک، تهران@Mossaffadotcom
فریب "دوبینی"اگر فکر این واقعیت را درک میکرد و میپذیرفت که خالق آن چیزهایی که به آن میاندیشد و میخواهد آنها را حاصل کند خود فکر است، مسئلهای پیش نمیآمد. مسئله از اینجا شروع میشود که فکر خود را فریب میدهد و حرکتش طوری میشود که گویا واقعاً دو پدیده وجود دارد. تمام رنجها، ناتوانیها، ناکامیها، حقارتها و حسرتهای انسان نتیجهٔ این فریب است - فریب "دوبینی". این دوبینی باعث میشود که انسان مدام بدود و بجایی نرسد. زیرا اصولاً رسیدنی وجود ندارد. فکر میخواهد به چه چیز برسد؟ میخواهد به سایهٔ خودش برسد، غیر از این است؟از کتاب «انسان در اسارت فکر»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
جدیت حالا آمدهایم به اصطلاح خودشناسی کنیم، و آنچه نهایتاً در خودشناسی مطرح است خارج شدن از این بازی و درگیری سه شاهی و صنار است، اما چگونه؟ ما به سه شاهی و صنار جامعه معتاد شدهایم، اسیر و آلودهٔ آن شدهایم. بنابراین باورمان نمیشود بتوانیم یک کار جدی کنیم، کاری که همت والا میخواهد، کاری که از اشتغالات سه شاهی و صنار نیست.کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا @MossaffaDotCom
اصل کاش همه ما انسانها با عمق بینش خود درک میکردیم که مهمترین مسأله موجود ما رهایی از اسارت نفس است. اگر عمق فاجعه را درک میکردیم، همهٔ اشتغالات و ترکهسواریها را کنار میگذاشتیم و تمام همت و علاقه و انرژی خود را در این کار مینهادیم.کتاب «با پیر بلخ»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
ارتباط با طبیعت(متن کامل)مصفا: حسن، توجه کن که در این وقت که آسمان تـاریک و روشن است نوشوندگی زندگی، حرکت مستمر و گونهگونه شدن چیزهای دوروبر انسـان بهتر از هر وقت دیگر مشهود است. دیدهای که فضا و اشیاء اطـراف انسـان لحظـه لحظـه رنگ متفاوتی پیدا میکنند!؟ بنشینیم و رنگ به رنـگ شـدن چیزها را یکدله نگاه کنیم.آشنای هر روزی، خورشید، از پشـت کـوه بـالا آمـد. حضـور شكوهمندش را حس میکنی؟ حسن، راستی احساس نمیکنی که این آشنای توست؛ بیست سال است همزنـدگی توست؟ نـه فقـط خورشید، همـه چـیز. بیست سال است که به مهمانی زندگی آمدهای. آیا با صحنهٔ مهمانی، با سایر مهمانها، با ایـن چشمهای که هر روز از آن آب برمیداری، با این راهی که هر روز در آن قدم مینهی، با این پرندگان و با همـه چـیز آشنایی بـه هـم رساندهای؟ تو زندگی میکنی و چیزهایی هم دوروبر تو هست که با تو همزندگی هستند. هر روز آنها را میبینی، هر روز در رابطه با آنها هستی. آیا ادراکت از آنها و رابطهات با آنها طـوری هست که حس کنی اینها آشنای بیست سالهٔ تو هستند و تو با آنها اخـت هستی؟اصولاً با زندگی قهری یا آشتی؟ دیدهای آدمهـایی که از هم دلخوری دارند و با هم قهرند وقتـی بـه هـم میرسند با یک ژست و چهرهٔ تلخ رویشان را از هـم برمیگردانند و همدیگر را دیده و ندیده رد میشوند؟ ولی اگر آشتی باشند درنگ میکنند، میمانند، به هم تبسم میکنند، یکدیگر را در آغوش میگیرند. تو به زندگی اخم کردهای، یا به آن تبسـم میکنی؟ هر روز با چه احساس و چهرهٔ روحی به استقبال زندگی میروی؛ وارد زندگی میشوی و در مهمانی شرکت میکنی؟ امروز صبـح و وقتـی بـرای وضو به چشمه رفتی، احساس نکردی که میگوید: "خـوب، پسر امـروز هـم آمـدی؟ خوب کـردی آمـدی، خـوش آمـدی؛ بنشین، بشوی، نگاه کن، لمس کن، با من باش"؟ لابد میگویی باز هم زد به مخش؛ دیوانه شد و به ادبیاتبـافی افتاد؛ نه؟کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom





