پوچیانسان یک ساختمان ذهنی را با خودش حمل میکند که میتواند حمل نکند. از این ساختمان چه رنجها و صدماتی میبیند، معذلک دست از آن نمیکشد. چرا؟ تو یک پدیدهٔ پر ترس، متزلزل، پر حسرت و پر رنج را با خودت حمل میکنی. به علت وجود این پدیده، مدام خودت را ملامت میکنی، مدام در احساس نارضایتی به سر میبری، تمام عمرت را بر سر این نهادهای تا به آن یک نمای پر زرق و برق بدهی و در قبال یک زندگی نمایشی، سطحی، خود را از یک زندگی عمیق، اصیل و پر معنا محروم کردهای، خود را در یک گرداب متعفن انداختهای و در آن دست و پا میزنی، وجود خودت را تهی از طراوت و شادابی و خیر و پاکی و زیبائی کردهای. خوب، این همه رنج و ستم را در مقابل چه چیز به خودت خریدهای و هموار میکنی؟آیا همهٔ اینها را تحمل نمیکنی فقط برای این که یک شخصیت پولکی و قندیلی از خودت به من عرضه کنی و آن را بر سر من بکوبانی؟ وقتی با باطن خودت خلوت میکنی چه جوابی به این سئوالات میدهی؟ آیا تمام این ستمهائی که بر جسم و روح خودت وارد میکنی در ازاء لذتی نیست که از نفرت ورزیدن حاصل میکنی؟به وضوح می توان دید که نفرت و خشونت سایهٔ تیرهای است که حاکم بر تمام روابط انسانها گشته است. کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا@MossaffaDotCom