جنوب؛ سپر در زمان جنگ، فراموش شده در زمان صلح✍️مصطفی دانندهجنوب ایران را باید از روی زخمهایش شناخت…
انتشار: 2026/07/16 14:33 UTCدریافت: 2026/08/15 05:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:07 UTC
جنوب؛ سپر در زمان جنگ، فراموش شده در زمان صلح✍️مصطفی دانندهجنوب ایران را باید از روی زخمهایش شناخت. از دیوارهای خرمشهر که هنوز بعد از چهار دهه، جای گلوله را بر تن دارند. از آبادانی که جنگ برایش تمام نشده. از مردمی که یاد گرفتهاند میان بوی نفت، گرد و غبار و آب شور زندگی کنند و هر بار که کشور به آستانه بحران میرسد، اولین صدای انفجار را از پنجره خانههایشان بشنوند.جنوب، قلب ایران است، اما سالهاست که با این قلب مهربان نیستند.هشت سال جنگ با عراق از روی این مردم عبور کرد. اهالیاش را برد، خانههایشان را ویران کرد و شهرهایشان را به موزهای از رنج تبدیل کرد. جنگ تمام شد، اما کسی برنگشت تا بپرسد با شهری که هنوز دیوارهایش جای گلوله دارد چه باید کرد؟ با مردمی که هر تابستان در گرمایی نفس میکشند که گاهی از مرز پنجاه درجه عبور میکند چه باید کرد؟ با مردمی که کنار بزرگترین منابع نفت و گاز کشور ایستادهاند و هنوز تشنگی را میشناسند، چه باید کرد؟پاسخ، سکوت بود، همان سکوتی که سالهاست بر سر جنوب آوار شده است.جنوب برای این کشور همیشه یک چیز بوده است: خاکریز. خاکریزی که باید بسوزد تا دیگران در امان بمانند. در جنگ با عراق سوخت، در بیآبی سوخت، در آلودگی سوخت و امروز دوباره زیر سایه موشکها ایستاده است.تراژدی جنوب اما فقط جنگ نیست، فراموش شدن است.در این کشور، تا زمانی که دود به آسمان تهران نرسد، کسی از آلودگی حرف نمیزند. تا وقتی صدای انفجار در پایتخت شنیده نشود، کسی نمیفهمد جنگ چه بویی دارد. تا وقتی آب از شیرهای تهران قطع نشود، تشنگی یک مسئله ملی نیست.جنوب این را خوب فهمیده است، اینکه فاصلهاش تا دیده شدن، به اندازه فاصلهاش تا تهران است.و حالا بار دیگر موشکها بر سر همان مردمی فرود آمدهاند که چهل سال پیش هم هزینه جنگ را پرداخت کردند. نسلی رفت و نسل دیگری آمد، اما انگار سرنوشت جنوب تغییر نکرده است، هنوز باید قربانی باشد، هنوز باید تاب بیاورد و هنوز باید در سکوت دفن کند.با این همه، جنوب هنوز زنده است. هنوز صدای نیانبان در کوچههایش میپیچد. هنوز مردانش به دریا نگاه میکنند و زنانش چراغ خانهها را روشن نگه میدارند. این مردم، مردم زندگیاند، اما هیچ مردمی نباید برای اثبات حق زندگی کردن، این همه رنج را تحمل کنند.شاید روزی تاریخ درباره جنوب ایران اینگونه قضاوت کند: سرزمینی که هر وقت کشور به جنگ رسید، سپرش کردند و هر وقت به صلح رسید، فراموشش کردند.@mostafadanandeh
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — روزنومه چی(مصطفی داننده)
فروشندگان رویا؛ قاتلان امید✍️مصطفی دانندهدر ایران، سالهاست یک تجارت پرسود جریان دارد، تجارتی که نه به سرمایه نیاز دارد، نه کارخانه میخواهد و نه حتی محصولی واقعی تولید میکند. کافی است رویا بفروشی.رویای قدرت، رویای پیروزی، رویای آیندهای درخشان، رویای شکست دشمن، رویای سقوط قریبالوقوع، رویای نجات نزدیک.سالهاست در ادبیات رسمی حکومت، تصویری از ایران ساخته میشود که با زندگی واقعی مردم فاصلهای عظیم دارد. اقتصادی گرفتار بحران، جامعهای فرسوده و شکافخورده، تورم و کاهش قدرت خرید، مهاجرت گسترده، انبوهی از مسائل حلنشده البته جنگ در کنار ادعای قدرتی قرار میگیرد که قرار است جهان را تکان دهد.قدرت واقعی نیازی ندارد هر روز خودش را فریاد بزند. قدرت را باید در اقتصاد، فناوری، رفاه شهروندان، کیفیت زندگی، ثبات اجتماعی، توان دیپلماتیک و ظرفیت اداره کشور دید. ابرقدرت بودن را نمیتوان با شعار تولید کرد. همانطور که فقر را نمیتوان با تبلیغ انکار کرد.بخشی از اپوزیسیون نیز سالهاست درگیر شکل دیگری از رویا فروشی است. کافی است چند شهر شاهد اعتراض باشند، چند شعار در خیابان شنیده شود یا موجی در شبکههای اجتماعی شکل بگیرد تا عدهای بگویند «این آخرین روزهای حکومت است»، «دو هفته دیگر سقوط میکند» یا «بهار ایران فرا رسیده است».گاهی حتی زمستان که از راه میرسد، به مردم وعده میدهند که بهار سیاسی همین نزدیکی است اما انقلاب تقویم ندارد.انقلاب با آرزو اتفاق نمیافتد. با هشتگ، تحلیل هیجانی، ویدئوی پرمخاطب و پیشبینیهای هیجانانگیز هم اتفاق نمیافتد. تغییرات بزرگ سیاسی سازوکارهای خودشان را دارند: سازماندهی، شکاف در ساختار قدرت، بحران مشروعیت، ظرفیت بسیج اجتماعی، اعتصاب، نافرمانی، شبکههای اجتماعی و سیاسی، و دهها عامل دیگر که هیچکدام را نمیتوان با میل و امید جایگزین کرد.ممکن است یک انقلاب رخ دهد، ممکن است رخ ندهد، ممکن است زودتر اتفاق بیفتد و ممکن است سالها طول بکشد. اما کسی که برای آن تاریخ تعیین میکند، لزوماً تحلیلگر نیست؛ گاهی فقط فروشنده امید است و اینجا مسئله بسیار جدی میشود.امید واقعی با رویا فروشی تفاوت دارد.امید واقعی میگوید: «این وضعیت میتواند تغییر کند، اما برای تغییر آن باید واقعیت را بشناسیم، هزینهها را بفهمیم و برای سناریوهای مختلف آماده باشیم.» رویا فروشی میگوید: «نگران نباش؛ همهچیز همین فردا تمام میشود.»اولی انسان را قدرتمند میکند، دومی او را منفعل.وقتی مردم بارها و بارها وعده آینده نزدیک را میشنوند و آینده نمیرسد، اتفاق خطرناکی رخ میدهد: امید فرسوده میشود.کسی که یک بار به او گفتهاند «پیروزی نزدیک است»، ممکن است امیدوار شود. بار دوم هم شاید باور کند. اما وقتی این «نزدیک» تبدیل به ماهها و سالها شود، آدمها فقط وعده را کنار نمیگذارند؛ گاهی خودِ امکان تغییر را هم باور نمیکنند.اینجاست که رویا فروشی به دشمن امید تبدیل میشود.حکومتی که مدام پیروزی قریبالوقوع میفروشد، شکستهای واقعی را پنهان میکند. مخالفی که مدام سقوط قریبالوقوع میفروشد، هزینهها و دشواریهای واقعی تغییر را پنهان میکند. هر دو، اگرچه از دو نقطه متفاوت حرکت میکنند، در یک چیز شبیهاند: هر دو واقعیت را قربانی روایت میکنند.جامعه به روایتهای زیبا احتیاج ندارد، به حقیقت احتیاج دارد. اگر اقتصاد بیمار است، باید گفت بیمار است. اگر حکومت قدرتمند است، باید قدرتش را دید؛ اگر ضعیف است، باید ضعفش را شناخت. اگر جامعه ناراضی است، باید ابعاد و ظرفیت این نارضایتی را سنجید. اگر اعتراض میتواند به تغییر سیاسی منجر شود، باید سازوکار آن را توضیح داد، نه اینکه برایش تاریخ انقضا تعیین کرد.مردم حق دارند بدانند تغییر سیاسی دشوار است. حق دارند بدانند هیچ تضمینی وجود ندارد که فردای یک حکومت، کشوری دموکراتیک، آزاد و آباد باشد. حق دارند بدانند سقوط یک نظام سیاسی لزوماً به معنای حل همه مشکلات نیست.بلوغ سیاسی یعنی توانایی تحمل این حقیقت تلخ که آینده تضمینشده نیست. جامعهای که دائماً با وعدههای بزرگ تغذیه شود، در نهایت گرسنهتر میشود، چون هر وعده، توقعی میسازد و هر وعده شکستخورده، بخشی از اعتماد را میسوزاند.کشور با رویا اداره نمیشود و با رویا هم نجات پیدا نمیکند. واقعیت ممکن است تلخ باشد، اما تنها چیزی است که میتوان بر اساس آن آینده ساخت. امید واقعی وقتی آغاز میشود که دروغ درباره آینده تمام شود.جامعهای که میخواهد آیندهاش را بسازد، باید از فروشندگان رویا فاصله بگیرد، چه آنهایی که از قدرتی افسانهای سخن میگویند و چه آنهایی که هر اعتراض را آغاز پایان مینامند. آینده را نمیشود پیشفروش کرد. آینده را باید ساخت.@mostafadanandeh
دیکتاتورهای مقدس✍️مصطفی دانندهدیکتاتوری از روز اول با زندان و سانسور آغاز نمیشود بلکه زمانی کلید میخورد که مردمان تصمیم میگیرند کسی را آنقدر بزرگ کنند که دیگر نتوانند از او بپرسند: «اگر اشتباه کردی، چه؟» از همان لحظه، شکست آزادی شروع میشود. جامعهای که انسان میسازد، زنده است. اما جامعهای که بت میسازد، آرامآرام میمیرد. زیرا بتها نه پاسخ میدهند، نه عذرخواهی میکنند و نه اجازه میدهند کسی دربارهشان سؤال بپرسد.مقدس کردن انسانها در کنار دروغ، بزرگترین خیانت به حقیقت است. وقتی کسی را مقدس میکنیم، در واقع حق نقد او را از خودمان میگیریم. انگار دهان خود را با نخ و سوزن دوختهایم و کلید آن را هم به دست همان کسی دادهایم که نباید دربارهاش سؤال کنیم. از آن پس، هر انتقاد، بیاحترامی است، هر پرسش، خیانت و هر مخالف، دشمن.هیچ انسانی معصوم نیست. نه سیاستمدار، نه روشنفکر، نه استاد دانشگاه، نه فعال مدنی، نه رهبر،نه شاه، نه نویسنده و نه محبوبترین چهره جامعه. انسان بودن، یعنی امکان خطا داشتن. اگر کسی را از این قاعده مستثنا کنیم، در حقیقت او را از پاسخگویی نیز معاف کردهایم.قدرت، حتی پاکترین انسانها را هم وسوسه میکند و تحسین بیقیدوشرط، خطرناکترین غذای قدرت است. کسی که هر روز فقط تشویق بشنود و هیچ نقدی نشنود، آرامآرام باور میکند که اشتباه نمیکند.مشکل از علاقه داشتن به افراد آغاز نمیشود، مشکل از جایی آغاز میشود که علاقه، جای عقل را میگیرد. آن روز دیگر رفتار افراد را نمیسنجیم، فقط از آنها دفاع میکنیم. اگر موفق شوند، آن را نشانه نبوغ میدانیم و اگر شکست بخورند، برایشان هزار توجیه میتراشیم. در چنین فضایی، حقیقت دیگر معیار نیست و وفاداری معیار میشود.تاریخ نیز بارها همین هشدار را داده است. بسیاری از فجایع، محصول نبوغ سیاه یک مستبد نبودند، محصول سکوت مردمی بودند که جرئت نکردند به او بگویند: «اشتباه میکنی.» سکوت، همیشه از ترس زاده نمیشود، گاهی از تقدس زاده میشود. وقتی کسی را فراتر از نقد قرار میدهیم، در واقع او را فراتر از پاسخگویی قرار دادهایم.احترام با تقدس تفاوتی عمیق دارد. احترام یعنی خوبیهای یک انسان را ببینی و در عین حال، اگر خطا کرد، شجاعت داشته باشی آن را به زبان بیاوری. اما تقدس، چشم را بر خطا میبندد. احترام، شخصیت را حفظ میکند. تقدس، حقیقت را قربانی شخصیت میکند.تقدس، دشمن آزادی اندیشه است. جامعهای که عادت کند برای برخی افراد حریم ممنوعه بسازد، کمکم یاد میگیرد که سؤال نپرسد. نسلی تربیت میشود که به جای استدلال، به شخصیتها استناد میکند، به جای بررسی شواهد، نامها را تکرار میکند؛ و به جای اندیشیدن، تقلید را انتخاب میکند.جامعهای بالغ، جامعهای نیست که قهرمان نداشته باشد، جامعهای است که هیچ قهرمانی را بالاتر از حقیقت نداند. انسانها باید با استدلال سنجیده شوند، نه با احساسات، با عملکردشان، نه با شهرتشان، با پاسخهایشان، نه با هالهای از تقدس که اطرافشان ساخته شده است.اگر روزی احساس کردی دیگر نمیتوانی از کسی انتقاد کنی، همان لحظه از خودت بپرس: آیا دیگری دهان مرا بسته است، یا خودم آن را دوختهام؟زیرا آزادی اندیشه از یک جمله آغاز میشود،جملهای ساده اما نجاتبخش: هیچ انسانی مقدس نیست و هیچ انسانی نباید از نقد مصون باشد.@mostafadanandeh
ما گروگانیم...✍️مصطفی دانندهما گروگانیم. شاید بزرگترین دروغی که سالها به ما گفتهاند این بوده که آزادیم؛ آزادیم انتخاب کنیم، حرف بزنیم و زندگی کنیم. اما گروگان همیشه کسی نیست که دست و پایش را بسته باشند. گاهی گروگان کسی است که اجازه ندارد خودش باشد.ما گروگانیم، گروگان کسانی که نه فقط بر امروز ما، که بر فردای ما نیز چنگ انداختهاند. کسانی که دین ما را به گروگان گرفتهاند، وطن ما را به گروگان گرفتهاند و حتی حق انتخاب کردن را از ما ربودهاند. آنان خود را مالک حقیقت میدانند،گویی خدا حقیقت را یکجا و یکباره به نام آنان سند زده و دیگران تنها زمانی حق زیستن دارند که نسخه آنان را برای زندگی بپذیرند.برای ما تصمیم میگیرند چه بپوشیم و چه نپوشیم. چگونه حرف بزنیم و چگونه فکر کنیم. حتی برای صندلیهای یک کافه در پیادهرو نیز تصمیم میگیرند. از رنگ لباسمان نگراناند، از مدل مویمان خشمگین میشوند و از خندههایمان میترسند. گویی انسان آزاد، بزرگترین کابوس آنان است.بر صفحه تلویزیون مینشینند و برای میلیونها انسان نسخه میپیچند؛ این را بخورید، آن را نخورید، این را ببینید، آن را نبینید، این را بگویید و آن را نگویید. سالهاست که به جای ما زندگی میکنند و از ما انتظار دارند بابت این لطف خیالی، سپاسگزار نیز باشیم.و امروز نوبت جنگ است.میگویند باید بجنگید. اما اگر بگویی جنگ نمیخواهم، ناگهان دادگاه تفتیش عقاید برپا میشود. باید ثابت کنی وطنفروشی نیستی. باید ثابت کنی ترسو نیستی. باید ثابت کنی غیرت داری. باید ثابت کنی که حق داری زنده بمانی.چه کسی گفته است که انسان برای اثبات وطندوستی خود باید مشتاق مرگ باشد؟ چه کسی گفته است که دوست داشتن سرزمین، تنها از لوله تفنگ میگذرد؟ مگر نه اینکه وطن، همان مردمی هستند که باید زنده بمانند؟ مگر نه اینکه آبادانی یک سرزمین، مهمتر از ویرانههایی است که نام پیروزی بر آن میگذارند؟آنان جنگ را انتخاب میکنند و دیگران باید هزینهاش را بپردازند؛ یکی با جانش، دیگری با جوانیاش، یکی با خانه و دیگری با آیندهاش. سهم آنان، سخنرانی و شعار است و سهم مردم، ترس و خاکستر.سالهاست که ما را به گروگان گرفتهاند؛ آنچنان که حتی از حق مخالفت نیز باید دفاع کنیم. اگر با آنان نباشی، علیه آنان هستی. اگر سؤال بپرسی، متهمی. اگر جنگ نخواهی، خائنی. اگر سبک دیگری از زندگی را انتخاب کنی، منحرفی. آنان نه تنها حکومت بر تنها را میخواهند، که سودای حکومت بر روحها را نیز در سر دارند.اما حقیقتی هست که همه گروگانگیران تاریخ دیر یا زود با آن روبهرو شدهاند، هیچ انسانی برای اسارت آفریده نشده است. هیچ قدرتی آنقدر بزرگ نیست که بتواند تا ابد حق انتخاب را زندانی کند. انسان ممکن است سکوت کند، ممکن است بترسد، ممکن است به اجبار سر خم کند، اما میل به آزادی را نمیتوان کشت.ما گروگانیم، اما گروگان به دنیا نیامدهایم. روزی باید این جمله ساده را دوباره به یاد بیاوریم و با صدای بلند تکرار کنیم: هیچکس حق ندارد به جای ما زندگی کند. نه برای لباس ما، نه برای اندیشه ما، نه برای صلح و نه برای جنگ.زندگی، تنها یک بار به انسان هدیه میشود و هیچکس حق ندارد آن را به گروگان بگیرد.@mostafadanandeh
برچسبی به نام بیوطنی✍️مصطفی دانندهامیر قلعهنویی مخالفان تیم ملی از جمله عادل فردوسیپور را «وطنفروشهای بیوطن» خطاب کرد. سالهاست در این سرزمین، هر کس انتقاد کند، یک برچسب آماده در انتظارش است، «بیوطن»، «وطنفروش»، «خائن». انگار وطن، ملک شخصی عدهای است و کلید ورود به آن را هم فقط خودشان در جیب دارند.اما واقعاً معیار وطنپرستی چیست؟آیا وطنپرست کسی است که هرچه دید، سکوت کند؟ کسی که چشم بر ضعفها ببندد تا مبادا آرامش صاحبان قدرت به هم بخورد؟ آیا وطنپرستی یعنی تشویق کردن، حتی وقتی میدانی راه را اشتباه میروند؟ آیا دوست داشتن ایران یعنی دوست داشتن همه تصمیمهایی که به نام ایران گرفته میشود؟برای من، وطنپرست کسی است که وقتی میبیند خانهاش آتش گرفته، فریاد میزند. نه کسی که از ترس متهم شدن به بیوطنی، کنار دیوار میایستد و کف میزند.وطنپرست کسی است که حقیقت را، حتی وقتی تلخ است، پنهان نمیکند. کسی که نگران آینده این خاک است، نه نگران جایگاه خودش.کسی که اگر لازم باشد، محبوبیتش را خرج حقیقت میکند. کسی که از دیدن مهاجرت جوانانش، خالی شدن روستاهایش، فرونشستن زمینش، خشک شدن رودهایش و کوچک شدن رؤیاهای مردمش شبها خوابش نمیبرد.وطنپرست کسی است که ایران را فقط هنگام پخش سرود ملی دوست ندارد، ایران را در صف نان، در بیمارستانهای شلوغ، در کلاسهای درس فرسوده، در کارگر خسته، در معلم ناامید و در چشمهای مادری که فرزندش را بدرقه مهاجرت میکند، هم میبیند.عجیب است؛ در این سالها بسیاری از کسانی که دیگران را «بیوطن» خواندهاند، هرگز حاضر نبودهاند کوچکترین انتقادی را تحمل کنند. گویی وطن، آنها هستند و هرکس با آنها مخالف باشد، با ایران مخالف است.اما ایران از همه ما بزرگتر است. ایران نه یک تیم فوتبال است، نه یک دولت، نه یک جناح، نه یک رسانه و نه یک چهره مشهور. ایران، مجموعه خاطرات و رنجها و امیدهای میلیونها انسانی است که زیر این آسمان زندگی کردهاند و خواهند کرد.هیچکس حق انحصاری بر وطن ندارد.هیچکس نمیتواند برای عشق مردم به سرزمینشان، متر و ترازو دست بگیرد.وطنپرستی، مسابقه بلندتر فریاد زدن نیست. وطنپرستی یعنی وقتی همه تشویق میکنند، اگر لازم بود بگویی: «این راه، به مقصد نمیرسد»وطنپرستی یعنی حقیقت را قربانی مصلحت نکنی. وطنپرستی یعنی بدانی که گاهی بزرگترین خدمت به وطن، نه کف زدن برای آن، که نقد کردن آن است.و شاید در نهایت، وطنپرستترین آدمها همانهایی باشند که بیش از همه برای ایران غصه میخورند، همانهایی که هنوز بعد از همه این سالها، با وجود تمام زخمها، باز هم آرزو میکنند روزی این سرزمین، جایی بهتر برای زندگی فرزندانش شود.وطن را از روی تعداد پرچمهایی که در دست میگیری نمیسنجند، از روی تعداد شبهایی میسنجند که به خاطرش بیخواب ماندهای.@mostafadanandeh
ما را از هم متنفر کردند✍️مصطفی دانندهما از هم متنفریم، و شاید این بزرگترین دستاورد جمهوری اسلامی در تمام این سالها باشد.حکومت فقط اقتصاد را ویران نکرد، فقط سیاست را به بنبست نکشاند و فقط آزادی را محدود نکرد، بزرگترین خسارتش را در جایی وارد کرد که دیرتر دیده میشود: در رابطهی میان انسانها.سالها به بذر نفرت آب داد، با دوگانهسازی، با تقسیم مردم به خودی و غیرخودی، مؤمن و نامؤمن، انقلابی و ضدانقلاب، وطندوست و خائن. هر اختلافی را به دشمنی تبدیل کرد و هر تفاوتی را به میدان جنگ. نتیجه این شد که امروز بسیاری از ما، پیش از آنکه حرف همدیگر را بشنویم، از هم بدمان میآید. پیش از آنکه انسان روبهرو را ببینیم، او را در یکی از اردوگاههای ذهنی خود قرار میدهیم و قضاوتش میکنیم.نفرت، بزرگترین درخت این سرزمین شده است. درختی که ریشههایش در سیاست است، اما شاخههایش تا خانهها، خانوادهها، دوستیها و حتی آیندهی کشور کشیده شده است.ساختن یک اقتصاد ویران شاید سالها زمان ببرد. بازسازی نهادهای سیاسی نیز دشوار است. اما درمان جامعهای که اعتمادش را از دست داده و به نفرت خو گرفته، شاید از همه سختتر باشد.اگر روزی قرار باشد ایران دوباره ساخته شود، نخستین آجر آن نه در مجلس گذاشته میشود و نه در دولت؛ بلکه در دل مردمی که یاد بگیرند دوباره به هم اعتماد کنند و پیش از قضاوت، یکدیگر را بشنوند.هیچ جامعهای ذاتاً از خودش متنفر نیست. نفرت، محصول سالها ترس، تحقیر، تبلیغات و بحران است. وقتی هر روز به مردم گفته میشود که همسایهشان دشمن است، منتقد خائن است، معترض مزدور است و متفاوت بودن جرم است، کمکم جامعه زبان گفتوگو را فراموش میکند و فقط زبان حذف را به یاد میآورد.امروز کافی است یک نظر سیاسی، یک سبک زندگی، یک پوشش یا حتی یک واژه، با باورهای ما متفاوت باشد، بسیاری از ما به جای پرسیدن، حمله میکنیم. انگار همه در میدان جنگ زندگی میکنیم، نه در یک کشور مشترک.شاید تلخترین موفقیت جمهوری اسلامی این باشد که بسیاری از مردم، بدون آنکه متوجه باشند، همان شیوهای را در برابر یکدیگر به کار میبرند که سالها خود قربانی آن بودهاند. برچسب میزنند، تحقیر میکنند، حذف میکنند و از شکست طرف مقابل لذت میبرند. گویی نفرت، از حکومت به جامعه سرایت کرده است.این چرخه، حتی اگر حکومت تغییر کند، خودبهخود متوقف نخواهد شد. حکومتها را میتوان عوض کرد، اما فرهنگی که سالها با نفرت تغذیه شده، یکشبه درمان نمیشود.اگر قرار باشد هر کس فقط به انتقام فکر کند، فردا نیز اسیر همان دیروزی خواهیم بود که از آن گریختهایم.بزرگترین پیروزی زمانی خواهد بود که درخت نفرت، هرچقدر هم تنومند باشد، دیگر آب نخورد؛ نه از حکومت، نه از رسانهها و نه از خود ما.@mostafadanandeh
استرالیا احسان عبدیپور@podcast_ehsanoo