🌌داستان کوتاه شب قدرت سنگتراشدر افسانهها آمده است، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت…
انتشار: 2026/07/30 17:31 UTCدریافت: 2026/08/01 19:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 19:07 UTC
🌌داستان کوتاه شب قدرت سنگتراشدر افسانهها آمده است، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، روزي از نزديکي خانه بازرگاني رد شد، در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال او غبطه خورد و گفت: اين بازرگان چقدر قدرتمند است؛ و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.در يکلحظه او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد.تا مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است.تا اينکه يک روز حاکم شهر ازآنجا عبور کرد. او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان نيز ناچارند به حاکم احترام بگذارند.مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم آنوقت از همه قويتر ميشدم.در همان لحظه او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد.درحاليکه روي تخت رواني نشسته بود مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را آزار ميدهد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد به زمين بتابد و آن را گرم کند.پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است و آرزو کرد ابر باشد و تبديل به ابري بزرگ شد.کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اينطرف و آنطرف هل داد.اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت: که قويترين چيز در دنيا صخره سنگي است و آرزو کرد که سنگ باشد و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.همانطور که با غرور ايستاده بود و به هيبت و شکوه خود مينگريست، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود، نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.پس تصميم گرفت تا...شماره کارت بانک تجارت👇5859 8370 0754 7520🧡انجمن حمایت از بیماران ام اس ساوه🎗 @MS_Saveh 🎗


