ممنونم ازت روز صفر، تو شبیه ۲۹ فروردین و ذوق سال نو بودی.ممنونم ازت روز صفر، تو شبیه ۲۹ فروردین و ذ…
انتشار: 2026/06/19 21:31 UTCدریافت: 2026/08/16 21:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 21:21 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — پندار
یه لحظههایی زندگی به حدی غیرواقعی به نظری میرسه که فکر میکنم نکنه ما تصویر مواج توی آب باشیم. دوست دارم فکر کنم که این همه تلاطم زندگی دقیقا به همین خاطره و اون دنیای واقعی انقدر پیچیده نیست. اینجا خیلی پیچیده است اما وقتی به خودم میگم "یه لحظه وایستا" و دور و اطرافمو نگاه میکنم، خیلی ساده به نظر میاد. زمین خیلی ساده نیست؟ آدما چرا انقدر پیچیدهان پس؟ خود من، خود من چرا انقدر دنبال موی سفید تو ماست میگردم؟ چرا انقدر باید هرچیزی رو سوالپیچ کنم؟ چرا وقتی میشینم لب آب و عکس خونههای آمستردام رو میبینم برای یه لحظه حس میکنم از زمین جدام؟ نمیدونم. امروز به کام من نبود، مدام احساس کردم ناتوانم و این حس باعث میشد بخوام با دوچرخهام تا لبهی دنیا پا بزنم و بعد مسیرم رو ادامه بدم، از دنیا پرت بشم پایین و به همونجایی برسم که نمیدونم کجاست.
دیشب یک هفته بود که خودم رو به این تیکه از کره زمین رسونده بودم. با دوتا چمدون، یک کوله و یک کیف پاسپورت و مدارک رسیدم اینجا و یک ساعت و خردهای تو صف ایستادم تا فقط یک مهر توی گذرنامهام بخوره و من وارد این جغرافیا بشم. خوشحالم؟ نه. حسی ندارم. چرا البته گاهی درگیر مقایسه نقاط مختلف زمین باهم دیگه میشم و این سرمنشا حسهایی مثل خشم، دلخوری، غم، دلتنگی و ناامیدی میشه. در تلاشم که حسهام رو مدیریت کنم، از خودم سوالهایی بپرسم که بهم کمک میکنن وضعیت روانم برام شفافتر بشه ولی خب روزهای گرم اروپا انقدر آزاردهنده بود که تقریبا بخش بزرگی از این یک هفته رو با پرخاشگری سپری کردم.دیشب وقتی پردههای کلفت اتاق رو کشیده بودم و از کلافگی روی تخت بیهدف غلت میخوردم، یکدفعه نوری از بالای پردهها خودشو به اتاق رسوند که توجهم رو جلب کرد. پرده رو کنار کشیدم و اعتراف کردم که فارغ از هر تجربهای که در آینده داشته باشم من با احتمال زیادی این بخش از زمین رو خیلی دوست دارم چون آسمونی داره که به شدت زیباست و حسی رو بهت میده که برابر با یک بغل محکم از امنترین آدمهای زندگیته.
روز صفر، پرواز تا...در حالی از روز صفر مینویسم که پنج روز ازش گذشته است، اما به گمانم باید نوشت. من شاهد مهاجرتهای زیادی بودم؛ از دوستان نزدیکم گرفته تا آدمهایی که نمیشناختم، ولی ویدیوی خداحافظیشان را در اکسپلور اینستا بارها و بارها دیده بودم. شمار دفعاتی که با صدای قمیشی و آهنگ «ای پرندهی مهاجر، سفرت سلامت اما...» گریه کردهام از دستم در رفته است. آن زمان از خودم میپرسیدم: دلم میخواهد همچین ویدیویی بسازم؟دلم نمیخواست. فکر میکردم دوست ندارم از لحظهی ترکیدن بغضم فیلم بگیرم، دوست ندارم آدمها را در فرودگاه ببینم، دوست ندارم باور کنم اتفاق بزرگی در جریان است. شش خرداد که از راه رسید، مهم نبود که چی دوست داشتم و چی نه. با آدمها در فرودگاه خداحافظی کردم، ولی بغضم نترکید. هنوز میگفتم: «اتفاق بزرگی نیفتاده.»هواپیما بلند شد، دور زد و دماوند خودش را در قاب پنجرهی هواپیما جا داد. اشک ریختم. دندانهایم را روی هم فشار دادم، خوب خوب نگاهش کردم و دلم تنگ شد. ندیدنش بهایی بود که باید میپرداختم؛ انتخاب کرده بودم که بپردازم.یاد یکی از صبحهای زودی افتادم که برای رفتن به محل کار باید از میدان فاطمی به سمت ولیعصر میرفتم. یکی از معدود روزهایی بود که هوای تهران پاک و دماوند معلوم بود. از خیابان کاج پیچیدم به سمت میدان فاطمی. در یک لحظه خورشید را دیدم که از بالای دماوند در حال طلوع است. عجب صحنهای، عجب لحظهای. بیاختیار یک بیت از ملکالشعرا بهار را زمزمه کردم:تو ای دیو سپید پای در بندتو ای گوهر گیتی، ای دماوندبخش بزرگی از زندگیام دماوند را دوست داشتم و این احساس را به فردوسی و قصههایش مدیون بودم. فکر نمیکردم برای رفتن از ایران لازم باشد از یک کوه هم خداحافظی کنم، اما او خودش را به من نشان داد و یادم انداخت که از هر که دوستش میدارم باید خداحافظی کنم.با خودم فکر کردم او به دیدن من عادت داشت. اصلاً مگر چند نفر در این شهر پیدا میشوند که وقتی هوا تمیز است و دماوند را میبینند، با ذوق به سمتش دست تکان دهند و بگویند:سلام سلام دماوند.بعد یک لبخند عریض و طویل بزنند و به افتخار هوای پاک تهران در ماشین قر بدهند؟خوشحالم که در روز صفر از ایران خداحافظی نکردم. خوشحالم که روز رسیدن به نقطهی جدیدی از زمین، که قرار است یکجانشین آن باشم، اشک نریختم.در روز صفر با تمام وجود برای ابرها ذوق کردم. با حیرت اروپا را تماشا کردم که پهنهای عظیم و سبز بود. چند بار به این فکر کردم که حالا معنی «فلات ایران» را بهتر میفهمم. ایران از بالا خیلی با اروپا فرق دارد. در این بخشی از اروپا که من روی آن پرواز کردم، کوه کم بود و همین به من احساس غریبی میداد؛ انگار آن بالا تازه فهمیدم که چقدر به زندگی کردن میان کوهها عادت داشتم.
از روز صفر چی بگم؟
روز منفی یک.امروز چمدونی رو که بیستوچند روز پیش بسته بودم، باز کردم، چیدمان وسایلش رو عوض کردم و دوباره بستم. ترس جدیدی به فهرست ترسهای ذهنم اضافه شده؛ نگران گم شدن چمدونی هستم که قرار است به بار تحویل بدهم. در چمدون کوچکی که به کابین میبرم، تا جای ممکن لباس گذاشتهام برای روزهایی که شاید چمدون اصلی نرسیده باشد.چه نگرانی عجیبی، چه راهحل چسبزخمواری.اگر این چمدون گم بشه، بخش بزرگی از ارزشمندترین وسایلم گم خواهد شد. نه، نباید به این احتمال کوچک پر و بال بدم. این پرونده رو میبندم، میذارم توی چمدون و زیپش رو میکشم. میرم سراغ چمدونی از فکرهای دیگه.آقا معلم یه بار بهم گفت: «سه جور رفتن داریم؛ کوچ، تبعید و مهاجرت. در کوچ، کوچکننده درگیر زمان حاله. در تبعید، تبعیدشده درگیر گذشته است. در مهاجرت هم، مهاجر درگیر آینده است.»از اون موقع دارم فکر میکنم که من دوست دارم درگیر حال باشم یا آینده؟ کوچکننده باشم یا مهاجر؟نمیدونم. یکی از درسهای گذشته برای من این بود که خیلی در بند آینده نباشم و قدر حال رو بدونم. در چند ماه گذشته دقیقاً همین روش نجاتم داد. به گمونم تا چند ماه آینده هم بخوام روزبهروز پیش برم و به پنج سال و ده سال آینده فکر نکنم. با این اوصاف، در این لحظه بیشتر کوچکنندهام تا مهاجر.

