روز صفر، پرواز تا...در حالی از روز صفر مینویسم که پنج روز ازش گذشته است، اما به گمانم باید نوشت. م…
انتشار: 2026/06/24 21:58 UTCدریافت: 2026/08/16 21:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 21:21 UTC
روز صفر، پرواز تا...در حالی از روز صفر مینویسم که پنج روز ازش گذشته است، اما به گمانم باید نوشت. من شاهد مهاجرتهای زیادی بودم؛ از دوستان نزدیکم گرفته تا آدمهایی که نمیشناختم، ولی ویدیوی خداحافظیشان را در اکسپلور اینستا بارها و بارها دیده بودم. شمار دفعاتی که با صدای قمیشی و آهنگ «ای پرندهی مهاجر، سفرت سلامت اما...» گریه کردهام از دستم در رفته است. آن زمان از خودم میپرسیدم: دلم میخواهد همچین ویدیویی بسازم؟دلم نمیخواست. فکر میکردم دوست ندارم از لحظهی ترکیدن بغضم فیلم بگیرم، دوست ندارم آدمها را در فرودگاه ببینم، دوست ندارم باور کنم اتفاق بزرگی در جریان است. شش خرداد که از راه رسید، مهم نبود که چی دوست داشتم و چی نه. با آدمها در فرودگاه خداحافظی کردم، ولی بغضم نترکید. هنوز میگفتم: «اتفاق بزرگی نیفتاده.»هواپیما بلند شد، دور زد و دماوند خودش را در قاب پنجرهی هواپیما جا داد. اشک ریختم. دندانهایم را روی هم فشار دادم، خوب خوب نگاهش کردم و دلم تنگ شد. ندیدنش بهایی بود که باید میپرداختم؛ انتخاب کرده بودم که بپردازم.یاد یکی از صبحهای زودی افتادم که برای رفتن به محل کار باید از میدان فاطمی به سمت ولیعصر میرفتم. یکی از معدود روزهایی بود که هوای تهران پاک و دماوند معلوم بود. از خیابان کاج پیچیدم به سمت میدان فاطمی. در یک لحظه خورشید را دیدم که از بالای دماوند در حال طلوع است. عجب صحنهای، عجب لحظهای. بیاختیار یک بیت از ملکالشعرا بهار را زمزمه کردم:تو ای دیو سپید پای در بندتو ای گوهر گیتی، ای دماوندبخش بزرگی از زندگیام دماوند را دوست داشتم و این احساس را به فردوسی و قصههایش مدیون بودم. فکر نمیکردم برای رفتن از ایران لازم باشد از یک کوه هم خداحافظی کنم، اما او خودش را به من نشان داد و یادم انداخت که از هر که دوستش میدارم باید خداحافظی کنم.با خودم فکر کردم او به دیدن من عادت داشت. اصلاً مگر چند نفر در این شهر پیدا میشوند که وقتی هوا تمیز است و دماوند را میبینند، با ذوق به سمتش دست تکان دهند و بگویند:سلام سلام دماوند.بعد یک لبخند عریض و طویل بزنند و به افتخار هوای پاک تهران در ماشین قر بدهند؟خوشحالم که در روز صفر از ایران خداحافظی نکردم. خوشحالم که روز رسیدن به نقطهی جدیدی از زمین، که قرار است یکجانشین آن باشم، اشک نریختم.در روز صفر با تمام وجود برای ابرها ذوق کردم. با حیرت اروپا را تماشا کردم که پهنهای عظیم و سبز بود. چند بار به این فکر کردم که حالا معنی «فلات ایران» را بهتر میفهمم. ایران از بالا خیلی با اروپا فرق دارد. در این بخشی از اروپا که من روی آن پرواز کردم، کوه کم بود و همین به من احساس غریبی میداد؛ انگار آن بالا تازه فهمیدم که چقدر به زندگی کردن میان کوهها عادت داشتم.

