✅ گذریبراحوالوآثار«فيضیدکنی»✍ #خدابخش_صفادلمنتشرشده در صفحه #باغ_ابریشم روزنامه #نقدحال شماره…
انتشار: 2026/06/26 10:31 UTC
✅ گذریبراحوالوآثار«فيضیدکنی»✍ #خدابخش_صفادلمنتشرشده در صفحه #باغ_ابریشم روزنامه #نقدحال شماره ۲۱۵۶ شنبه ۳۰ خرداد ماه ۱۴۰۵شيخ ابوالفيض پسر مبارک، اديب، ترزبان و از شاعران پارسيگوي هند در سال 954 هجري مهشيدي برابر با سال 925 خورشيدي در اگرهي هند زاده شد. او برادر بزرگ تاريخنگار و اديب نامبردار، ابوالفضل علامي بود. فيضي دکني به دربار جلالالدين اکبرشاه، پادشاه بزرگ گورکاني هند راه يافت. پس از غزالي مشهدي ملکالشعراي دربار او شد. اکبرشاه به نبوغ او پي برد و او را به آموزگاري فرزندان خود برگزيد و جايگاههاي مهمي به او داد و تا آنجا که يکي از ناواراتان شد و قصري در اختيارش بود.ميگويند نُه تن در ديوان اکبرشاه رجال برجسته شمرده ميشدند. بهزبان بومي در هند آنها را »نورتن« يا »ناواراتان« بهمعني »نه گوهر« ميگفتهاند. فيضي يکي از آنها بودهاست. او از پيشگامان سبک هندي و از کساني شمرده ميشد که در شکلگيري اين سبک، نقش بسيار داشت. فيضي دکني به پيروي از نظامي گنجوي مثنويهايي به نام »سليمان و بلقيس« و »نَل و دَمَن« و »هفت کشور« و »مرکز ادوار« به نظم کشيده است.سخنشناسان در رواني سخن و متانت و استواري شعري، فيضي را پس از اميرخسرو دهلوي بزرگترين شاعر فارسيگوي هند دانستهاند.فيضي دکني در 1004 مهشيدي برابر با 974 خورشيدي در لاهور، به دليل بيماري آسم درگذشت. در آغاز او را در رام باغ اگرا به خاک سپردند اما سپس پيکر او را به آرامگاه خانوادگي آنها در نزديکي سيکاندرا جابهجا کردند.شعر1فلک زين کج رويهايت نميگويم که برگرديشب وصل است، خواهم اندکي آهستهتر گرديز مهتاب رُخَش ويرانهي من روشن است امشباگر وقت طلوعت آيد اي خورشيد برگرديپس از عمريست امشب کوکب اقبال من طالعتورا اي شب نميخواهم بهوقت خود سحر گرديعجب نبود که جز روز قيامت پرده بگشاييکه اي صبح سعادت از شب من باخبر گرديتو، اي اخترشناس امشب تواني گفت گردون راکه بهر خاطرم برعکس شبهاي دگر گردي؟مَها! امشب به جانان درد دل دارم ميا بيرونکه ميترسم خدنگ آه فيضي را سپر گرديشعر2اين چه مستي است که بيباده و جام است اينجاباده کز جام بنوشند حرام است اينجااي که از باديهي عشق خبر ميپرسيپاي بردار که کَونين دو گام است اينجازاهدا منتظر چشمهي کوثر منشينکه به يک جرعهي مي، کار تمام است اينجاهيچکس نيست که در دايرهي حيرت نيستصيدگاهيست که جبريل به دام است اينجاراز سر بستهي خُم، پيش خرد مگشاييدسخن از پخته مگوييد که خام است اينجانام و ناموس ز ما خاکنشينان مطلباين مقاميست که ناموس ز نام است اينجاشعر3دهر را مژده! که روز دگري پيدا شدکه ز خورشيد، سحرخيزتري پيدا شدخفته بختانِ شبِ تفرقه بيدار شدندکه در آفاق، مبارکسحري پيدا شدآسمان ديد شب و روز جهانگردي اوگفت خورشيد مرا همسفري پيدا شداي که از نيروي اقبال، نظر ميخواهيچشم بگشاي که صاحبنظري پيدا شدنيست يک ذره ز خورشيد ضميرش پنهانهمچو خورشيد، عجب ديدهوري پيدا شدگمرهانِ رهِ تقليد به حيرت بودندشُکر، کاين قافله را راهبري پيدا شد@naghdehall
