✅ جایآنچهخرابکرديمچهساختيم؟✍ #محمد_محسنینسب در شماره ۲۱۷۷ روزنامه #نقدحال آن سوي بازار خنزر…
انتشار: 2026/07/21 17:58 UTC
✅ جایآنچهخرابکرديمچهساختيم؟✍ #محمد_محسنینسب در شماره ۲۱۷۷ روزنامه #نقدحال آن سوي بازار خنزر پنزر ميفروختند. اما همه چيز فرياد ميکرد که اينجا يک عصيان شريرانه جريان دارد که ريشهاش در فقر و اعتياد است. خودم را انداختم توي محلههاي آن طرف خيابان سيروس و شترگلو که نميدانم اسم رسمي امروزشان چيست؟ راستي چرا جز اداره پست براي همه مردم شهر اينجا سيروس است؟ پشت شيرخوارگاه پارکي ديدم خالي پناهگاهي ديدم که هيچ کودکي روي آن سرسرهبازي نميکرد. محال بود من 10 ساله باشم و با يک تکه مقوا يا پلاستيک کل تابستان را روي آن بازي نکنم! مگر اين محله ديگر بچه 10 ساله نداشت؟درب پناهگاه را تيغه کرده بودند. حتي در اين جنگ 39 روزه هم کسي آن را باز نکرده بود. ياد زماني افتادم که مردم شب يلداشان را توي پناهگاه پارک شيرين سر ميکردند و بمب بر سرشان ميافتاد. چه يلداي خونيني! انار کيلويي چند؟ از آن زمان چه چيزي تغيير کرده است؟ بيشتر خانههاي قديمي يا مخروبه بود يا قفل شده با زنجيرهاي قطور زنگ زده از درگاههاي طاقدار قديمي با کوبههاي مذکر و مونث، چيز زيادي باقي نمانده بود. معدود طاقنماهايي که هنوز خراب نشدهاند را هم مثل همان پناهگاه جنگي، تيغه آجر و سيمان کشيدهاند. گويا کلونهاي چوبي قديمي و پناهگاههاي سست شهري سابقا بيشتر بر اعتماد استوار بود تا بر امنيت! از کوچههاي آشتيکنان هنوز چند تايي در مقابل شهر عقبنشيني نکرده باقي مانده است. به خودم ميگويم اين کوچهها غير از آنکه مويرگهاي شهر بودند چقدر آدرسگريز هم بودند. در اين محلهها کسي آدرس نداشت. آدمها را فقط ميشد پرسانپرسان پيدا کرد. آدمها و محلهشان در هم تنيده بودند. ميشد توي محلهاي پنهان شد به اميد اينکه کسي را ياراي کاويدن کوچه به کوچه و خانه به خانه نيست. آدمها در حصن همسايگان بودند. کدپستي و پلاکي در کار نبود. بههمين خاطر افتادند به جان شهر و آن را چهارخانه چهارخانه برش دادند. آنقدر عميق برش دادند که از روي آن پل هوايي کشيدند! از گذر و تيمچه جسدي بي روح ماند. بافت سنتي شهر به نام بافت فرسوده به تاراج رفت. پارک و پناهگاه و کانون فکري کودکان و نوجوانان همه متروک و بلااستفاده و خبري از کارتونهاي ديوار خيابان کوهساري نبود.اين آلزايمر شهرسازي چيز زيادي از خاطرات کودکي من به جا نگذاشته است. آن کوچههاي کشف نشده و غيرتکراري که امکان نداشت همهشان را يک به يک بگردي و در ذهنت منقوش کني در حال زوال بود. راستش فکر کنم آلزايمر ريشه در همين دارد. اول شهر آلزايمر ميگيرد بعد آدم ها خاطراتشان را فراموش ميکنند. به خودم گفتم حتما بايد در موردش چيزي بنويسم. چيزي از جنس يک عصيان تراژيک، نه براي ايجاد نوستالژي! نه من از نوستالژي بيزارم! قبلا آن را به تفصيل نوشتهام و منتشر کردهام. قصدم حسرت گذشته نيست، بلکه دفاع از خاطرات يک شهر است. منظورم دقيقا تقلا (ولو نافرجام و تراژيک) براي نشان دادن اين است که بايد به خاطرات و هويت »شهربندان« احترام گذاشت.آري ما شهروند نيستيم شهربنديم. »ونديداد شهري« در ما مرده است اما بندمان هنوز شهري است. انتظار ندارم مثل وين بعد از چند صد سال هنوز خانه فرويد سر جايش باشد يا مثل لندن براي شخصيتي خيالي مثل شرلوک هلمز خانهاي بسازند يا مثل پاريس شهري صنعتي و مرده را شهر عاشقان جا بزنند...انتظار ندارم شور همهچيز در بيايد ولي اين همه بينمکي فشارم را مياندازد.گفتم فشار، در اين سفر شهري اديسهوار کلي عرق کردم و نمک از کف دادم و فشار خون کاستم. دريغ از يک سقاخانه، فشار خون هم يک بيماري ماشيني است. شهري که نشود توي آن راه رفت و عرق ريخت آدمهايش فشاري ميشوند. بعد به اين فکر کردم که چرا نوشتن از شهر کمتر در ميان ما بازار دارد. همين واژه بازار مرا به خود باز آورد. باز_ آر! باز چه آري؟ ياد چه گاري؟بازار را اگر خام دستانه و يا حتي شاعرانه به بازآوردن تعبير کنيم نشانمان ميدهد که نهتنها خود بازار بلکه شهر و حتي نوشتن بر معاشرت استوار است. تو تا خريداري نداشته باشي فروشندگي معنا ندارد. تا خواننده نباشد نوشتن به کار نيست و تا شهروندي نجويي شهري نپويي! شهروند بيروايت شهربندي بيش نيست. شهر بيخاطره خواستگار ندارد.القصه، شهر همين قصه است. شهر يعني گوش شنوا و زبان گويا براي روايت گري. شهر تن است و ما روان ، روان در کوچه و بازار تنانه و تنها در ميان تنهاي ديگران کرمانشاه شهربانويي است مانند پنلوپه، در انتظار اديسهاش، که باز آيد و ناموس خود را طلب کند.ما کرمانشاهيان مانند تلماخو، فرزنداني منفعل و چشم به راه ماندهايم و اين مادرشهر ما است که اينگونه صبور و فعال دارد تکتک بافتههايش را ميشکافد تا شهريارش بازگردد و کمان خود را زه کند.@naghdehall
