
«هستی بر ستون های مجلل عشق و نور در آینه های ما متجلی می گردد»«هیچ آگاه شدنی بدون رنج نیست.»ما در یک مدرسه ی جهانی هستیم. هر کدام از ما، جهت آموزش دوره هایی که لازم داشته ایم، اینجا هستیم.گلاره/سادات اخوی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 161 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/20 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 155 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
🟥بسیار بسیار دقت بفرمایید! کوچکترین حرکت ما در حافظه ی بی همتای هستی، حفظ و ضبط خواهد شد. کوچکترین آسیبی که به هر موجودی، گیاهان و…بزنیم بر سرنوشت ما و تمام موجودات اثر گذار خواهد بود.🟥فردی همچون جناب زمانی مشاهده ی درونی داشته است و زجری که یک برگ از ریز ریز کردنش می کشیده است را مشاهده داشته است. 🟥 بی نهایت در انتخاب کلمات، اندیشه ها و اعمال مان با تمام هستی دقت کنیم، که در آینده ی ما وسایر هستی اثر گذار خواهد بود!instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🟥نکات عالی و خاص از تجربه مرگ تقریبی آقای محمد زمانی قلعه-۲instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🟥نکات عالی و خاص از تجربه مرگ تقریبی آقای محمد زمانی قلعه-۱instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔲درد بسیار واضح بشر به علت دوری عمیق از خداوند و حضور او در زندگی زمینی و نابینایی های زمینی و احساس جدایی از چشمه و مصدر حیات است. به میزان تقرب مان، شادمان هستیم (بهجت و شعف درونی). سر من از نالهٔ من دور نیستلیک چشم و گوش را آن نور نیست@Nahtoderfahrung
🔲 به میزان ترس هایمان از خداوند دور هستیم.instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
تو چند بار باران را تماشا کردی؟در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
لینک دسترسی آسان تر به مطالب کانال باغ آینه و نور تقدیم شما همراهان بسیار گرامی؛🔅تجربه مرگ تقریبی آرتور مارتن🔅مصاحبه پروفسور نایر فیزیک کوانتوم قسمت اول قسمت دومقسمت سوم🔅تجربه مرگ تقریبی آلبا مون(قدرت بخشش)🔅تجربه مرگ تقریبی اورزولا لانگ🔅آخرین مصاحبه با دکتر ریموند مودی
🔰من با خدا رابطهای شخصی دارم و به همین دلیل، مذهب به معنای رسمی آن را پشت سر گذاشتهام.🔰منظورم این است که هر روز پیادهروی میکنم، چون به ورزش علاقه زیادی دارم، و یک همسر و دو فرزند دارم که باید از آنها مراقبت کنم.🔰اما بله، در نهایت همهچیز به خدا بستگی دارد و من فقط تمام تلاشم را میکنم.🔰عالی است. همینطور ادامه بدهید. از آشنایی با شما بسیار خوشحال شدم.🔰از شما بابت این گفتوگوی فوقالعاده و تأملبرانگیز بسیار سپاسگزارم.🔰من هم از شما ممنونم که وقت گذاشتید و در این گفتوگو شرکت کردید. برایتان بهترینها را آرزو میکنم.#پایان مصاحبه ورا اشپیلنر (فیزیکدان) با پروفسور ریموند مودی (کسی که تجربه مرگ تقریبی را به جهان معرفی کرد)
🔰بنیانگذاران اندیشه غربی درباره تناسخ، فیثاغورس، افلاطون و امپدوکلس بودند.🔰اما درباره اینکه خودم درباره تناسخ چه فکر میکنم، ابتدا باید یک نکته را بگویم: من و همسرم آدمهای مذهبی نیستیم. ما هیچوقت بچههایمان را به کلیسا نفرستادیم. در خانواده ما بیشتر صحبتها درباره این بود که چه غذایی بخوریم یا به چه فیلمی در سینما برویم.🔰بچههایم بعدها کتاب من، «زندگی پس از زندگی» (Life After Life) را در اینترنت پیدا کردند. آنها اصلاً نمیدانستند این کتاب متعلق به من است. اما هر دو، از زمانی که کودک بودند، بهطور مستقل شروع کردند به تعریف کردن از خاطراتی از زندگیهای قبلی. این موضوع واقعاً مرا شگفتزده کرد؛ نمیتوانم انکارش کنم.🔰و فقط همین نبود. باید اعتراف کنم که چیزی که پسرم کارتر در پنجسالگی تعریف کرد، واقعاً با یک اتفاق واقعی مطابقت داشت.🔰آن زمان داشتیم کانالهای تلویزیونی را عوض میکردیم که ناگهان به مستندی درباره زندگی در یک روستای چینی رسیدیم. کارتر یکدفعه گفت:🔰«بابا، این روستای من است! بله، این روستای من است. قبل از اینکه پیش تو و مامان بیایم، در چین بودم؛ با مامان قبلی و بابای قبلیام.»🔰بعد برایم تعریف کرد که دیده بود من حالم خوب نیست، اما بیماریام مسری نبوده است. گفت خودش بالای یک درخت نشسته بوده و من و مادرش را دیده که زیر درخت، روی چمنها دراز کشیده بودیم.🔰و من دقیقاً میدانستم او درباره چه چیزی صحبت میکند.من و همسرم در یونان بودیم؛ در معبد یا نیایشگاه مردگان، در جایی دورافتاده و تقریباً وسط ناکجاآباد. ما از پرواز بسیار خسته بودیم.🔰کارمند آنجا به ما گفت: «چرا روی چمنها دراز نمیکشید و کمی استراحت نمیکنید؟»🔰در اطراف ما درختان بزرگی وجود داشتند و همان لحظه، من و همسرم درباره این صحبت میکردیم که یک نوزاد را به فرزندی قبول کنیم.🔰دیگر چه میتوانم بگویم؟🔰اما سؤال اینجاست: چرا؟ چرا چنین چیزی ممکن است؟اگر چیزی مانند «روح» وجود داشته باشد؛ چیزی که دائماً در حال حرکت و تحول است، چرا باید چندین بار در بدنهای مختلف تجسم پیدا کند؟من خودم افکاری در این زمینه دارم، اما شما چه فکر میکنید؟🔰من از سخن افلاطون درباره این موضوع بسیار تحت تأثیر قرار گرفتهام. شاید فقط یک اظهار نظر جالب یا حتی شوخی بوده باشد، اما به نظرم واقعاً نکته درستی در آن وجود دارد.🔰در پایان کتاب «جمهوری» افلاطون، فردی که تجربهای از جهان پس از مرگ داشته، الگوهای مختلفی از زندگی را به انسانها نشان میدهد؛ زندگیهایی که میتوانند برای تجسد یا تولد دوباره خود انتخاب کنند.🔰آنها درباره این الگوهای مختلف زندگی صحبت میکنند. فرد برایشان توضیح میدهد که هر الگو چه سرنوشتی به همراه خواهد داشت.🔰تمام این گفتوگو درباره انتخاب میان الگوهای مختلف زندگی است؛ اما در خلال آن، نکتهای جالب آشکار میشود: انسانها بارها و بارها به همان الگوهای مشابه بازمیگردند.🔰این موضوع برای من شگفتانگیز بود. انگار همهچیز بارها و بارها به یک نقطه مشابه برمیگردد.اوه، این واقعاً قابل توجه است.🔰بله، مشاهده افلاطون بسیار هوشمندانه بود. البته او پیش از آنکه فیلسوف شود، نمایشنامهنویس بود.🔰دکتر مودی، صحبت کردن با شما واقعاً برای من لذتبخش بود. خیلی خوشحالم که میبینم حالتان خوب است، میخندید و درباره اینهمه موضوع عمیق فکر میکنید. واقعاً عالی بود.🔰از شما صمیمانه تشکر میکنم.🔰من هم ممنونم. ای کاش میتوانستم آخرین کتابم را برایتان بفرستم، اما فعلاً مشکل اصلی، چاپ کتاب است. من اصلاً با فناوری و مسائل فنی آشنایی ندارم. بنابراین فعلاً باید مسئله تأمین هزینه چاپ را حل کنم.🔰خب، من که فیزیکدان هستم و در زمینه کیهانشناسی تخصص دارم، تا حدی به نظریه جهان بلوکی (Block Universe) و وجود همزمان همه چیز باور دارم؛ یعنی گذشته همانقدر وجود دارد که اکنون و آینده وجود دارند.🔰بنابراین اگر قرار باشد کتاب شما را در آینده دریافت کنم، از دیدگاه جهان بلوکی، میتوان گفت به نوعی همین حالا آن را در اختیار دارم، درست است؟🔰میخواهم اشاره کنم که افلاطون در تیمائوس نیز تا حدی درباره چیزی شبیه جهان بلوکی صحبت میکند. او در این زمینه درباره زمان سخن گفته است.🔰اگر سخن او را با زبان امروزی بیان کنیم، میتوان گفت:«زمان، فیلمِ ابدیت است.»یا:«زمان، تصاویر متحرکِ ابدیت است.»بله… بله…🔰این تعبیر واقعاً بسیار هوشمندانه است. دربارهاش فکر خواهم کرد، چون از نظر فیزیکی واقعاً معنای قابل تأملی دارد.🔰دکتر مودی، از آشنایی و گفتوگو با شما بسیار لذت بردم. سالم و تندرست بمانید.🔰اگر خدا بخواهد.من آدم مذهبیای نیستم، چون هر روز با خدا صحبت میکنم و او هیچوقت یک کلمه درباره مذهب با من صحبت نکرده است.
🔰بله، هر وقت از مردم میپرسیدم که آیا چند تراژدی هم انتخاب میکنند، تقریباً همیشه میگفتند: «حتماً.»🔰بعد از آن میپرسیدم: «اگر آنجا، در آن جزیره متروک، کاملاً تنها باشید و یک تراژدی تماشا کنید، آیا گریه خواهید کرد؟» و طبیعتاً پاسخشان این بود که بله، گریه خواهند کرد.🔰فکر میکنم شرایط زندگی ما نیز تا حدی شبیه همین است؛ انگار زندگیهای ما داستانهایی هستند که در یک چارچوب بزرگتر روایت میشوند.البته این دیدگاه پرسشهای بیشتری ایجاد میکند.🔰نمیدانم چرا، اما یاد یک اتفاق بسیار تأثیرگذار از دوران سال دوازدهم دبیرستانم افتادم. آن زمان در کتاب انگلیسی دوره دبیرستان، «افسانههای کانتربری» اثر جفری چاسر را میخواندم. نمیدانم این اثر برای شما آشناست یا نه.بله، میشناسم.🔰این اثر درباره گروهی از زائران است که به سمت کانتربری سفر میکنند. یک اثر متعلق به قرون وسطی است.بله، متوجه شدم.🔰زائران در مسیر زیارت کانتربری برای اینکه زمان سفر را بگذرانند، برای یکدیگر داستان تعریف میکنند.بنابراین چیزی وجود دارد که میتوان آن را چارچوب داستانی نامید: داستان اصلی، سفر زائران به سوی کانتربری است.🔰درون این چارچوب، هر یک از زائران داستان شخصی خودش را برای سرگرم کردن دیگران تعریف میکند.بله، متوجه شدم.🔰نویسنده دیگری که شاید برای مردم آشناتر باشد، بوکاچو است. در کتاب او، «دکامرون»، اساساً با ساختاری مشابه روبهرو هستیم.چند جوان برای فرار از طاعون به ویلایی دورافتاده پناه میبرند و برای سرگرم کردن یکدیگر داستان تعریف میکنند.🔰بنابراین در اینجا نیز یک چارچوب کلی وجود دارد و درون آن، داستانهای فردی قرار گرفتهاند.🔰و من از خودم میپرسم ساختار کلی این ماجرا چگونه است.🔰فرض کنیم، فقط فرض کنیم، برای داستانهای زندگی ما نیز یک چارچوب بزرگتر وجود داشته باشد.آیا آگاهیای که احتمالاً پس از مرگ خواهیم داشت نیز بخشی از داستان شخصی ماست؟ یا اینکه با نوع دیگری از آگاهی روبهرو هستیم؟🔰من پاسخ این سؤال را نمیدانم. این پرسش برایم بسیار جذاب است. من همچنان به پژوهش ادامه میدهم، اما چیزی که میخواهم بگویم این است که به نقطهای رسیدهام که دیگر نمیتوانم خودم را از نظر فکری یک قدم جلوتر ببرم.🔰اگرچه ایده یک نمایشنامه و داستانهای شخصی که درون یک چارچوب بزرگتر قرار دارند برایم بسیار جذاب است، اما میخواهم دوباره روی یک نکته تأکید کنم؛ زیرا احساس میکنم عمق اخلاقی موجود در مرور زندگی اهمیت بسیار زیادی دارد.🔰به نظر من، این موضوع به حقیقت مهمی اشاره میکند.چیزی که در اینجا بسیار قابل توجه است، دو نکته است.🔰بسیاری از افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند، میگویند موضوع اصلی تجربهشان عشق، یادگیری عشق و تلاش برای کسب دانش بوده است.🔰اما گروه سومی هم وجود دارند؛ افرادی که پس از این تجربه، با استعدادهای هنری شگفتانگیزی بازمیگردند.برای مثال، افرادی هستند که پیش از تجربهشان حتی یکبار قلممو به دست نگرفته بودند یا هیچ ارتباطی با موسیقی نداشتند، اما پس از آن ناگهان به هنرمندان یا نوازندگان بسیار ماهری تبدیل شدند.🔰نمیدانم آیا مثلاً دکتر آنتونی سیکوریا را میشناسید؟بله، البته.🔰و فرد دیگری هم هست به نام وینسنت هانزل، یک شرابساز آلمانی، که در تجربه نزدیک به مرگش به او گفته شده بود باید نقاشی کند تا بتواند چیزی از جهان پس از مرگ را منتقل کند.🔰او پس از آن ناگهان به هنرمندی شگفتانگیز تبدیل شد. حتی نقاشیهایش را نمیفروشد.بنابراین هیچ انگیزه تجاری در میان نیست.🔰من این داستان را خیلی خوب میشناسم.فکر میکنم در مورد پول، حساسیت مشترکی با شما دارم. نه اینکه پول را تحقیر کنم، اما واقعاً با مسائل مالی چندان راحت نیستم.🔰پول در روند فکری من اساساً جایی ندارد. به همین دلیل زندگی من هم تا حد زیادی شبیه زندگی بسیاری از پژوهشگران و نویسندگان بوده است.کاملاً درک میکنم.🔰خب، آقای مودی، با اینکه صحبت کردن با شما واقعاً لذتبخش است، فکر میکنم کمکم باید به پایان گفتوگو نزدیک شویم.اما یک سؤال دیگر هم دارم.🔰ما کمی درباره تناسخ صحبت کردیم. آیا مایلید چند کلمه دیگر درباره آن بگویید؟🔰تناسخ چه معنایی میتواند داشته باشد؟ ممکن است ما را به کجا برساند؟ دیدگاه شما درباره آن چیست؟🔰چیزی که برای من بسیار جالب است، این باور رایج و دیرینه در ایالات متحده است نمیدانم در آلمان وضعیت چگونه است که نظریه تناسخ از شرق آمده است.🔰بر اساس این تصور، در قرن نوزدهم، گوروهای شرقی این نظریه را به نوعی کنفرانس دانشگاهی درباره ادیان آوردهاند.🔰اما این درست نیست.🔰ریشه سنت فکری ایالات متحده و بهطور کلی جهان غرب، در این زمینه، به فیثاغورس بازمیگردد.
وقتی مغز یا بدن در حال از کار افتادن است، از دیدگاه تکاملی انتظار داریم که سازوکارهایی فعال شوند که به بقا کمک کنند؛ مثلاً راهی پیدا کنیم که از دست یک ببر فرار کنیم یا غرق نشویم.🔰از دیدگاه بقا، بیاهمیتترین چیزی که ممکن است در آن لحظه به ذهن برسد این است که به یاد بیاوریم در گفتوگویی با همسایهمان چه احساسی داشتهایم.از منظر بقای زیستی، چنین مرور زندگیای هیچ معنای مشخصی ندارد.🔰و علاوه بر این، اگر پس از مرگ جسمانی دیگر هیچ چیزی وجود نداشته باشد، چه کسی قرار است از این درسها چیزی بیاموزد؟این هم منطقی به نظر نمیرسد.در آن صورت، مرور زندگی صرفاً اتلاف انرژی خواهد بود.🔰مرور زندگی به من این احساس را میدهد که شاید در بنیان جهان، نوعی ساختار اخلاقی وجود داشته باشد.بنابراین آیا تئاتر زندگی ما، فراتر از ایده «لذت و سرگرمی»، معنای عمیقتری ندارد؟نظر شما درباره این موضوع چیست؟🔰حدود ده یا پانزده سال پیش، شروع کردم به مطرح کردن یک سؤال با دانشجویانم در دانشگاه. حالا همان سؤال را از شما هم میپرسم.🔰تصور کنید پزشکان برای شما یک عفونت وحشتناک و علاجناپذیر تشخیص دادهاند که شما را مجبور میکند به مدت ده سال، کاملاً تنها و در انزوا، در یک جزیره دورافتاده زندگی کنید.🔰با هواپیما شما را به آن جزیره میبرند. در قسمت بار هواپیما، به اندازه کافی غذا، آب و دارو برای ده سال برایتان فرستاده میشود.علاوه بر این، فضای کافی برای یک جعبه بزرگ شامل مثلاً ۱۰ هزار فیلم روی دیویدی نیز وجود دارد.🔰حالا سؤال این است: آیا فقط فیلمهای کمدی را انتخاب میکنید؟🔰البته سؤال منصفانهای نیست، چون من آدم بسیار صلحجو و آرامی هستم و با وجود زندگی پرفرازونشیبی که داشتهام، در این لحظه هم ذهنم و هم قلبم میگویند: «بله، معلوم است که کمدی را انتخاب میکنم!»🔰اما احتمالاً هر انسانی در چنین شرایطی ترجیح میدهد مجموعهای متعادل از کمدی و تراژدی داشته باشد.
🔰پس در واقع، زمانی که آن اتفاق رخ داد، من هنوز در رحم مادرم بودم.اما برگردیم به پرسش اصلی شما که میخواستم کمی دربارهاش صحبت کنم. من در تمام این سالها، پس از فکر و تأمل بسیار درباره این موضوع، به چه نتیجهای رسیدهام؟خب، در حال حاضر فکر میکنم ما در نوعی تئاتر قرار داریم.🔰آها، بسیار جالب.آگاهی شخصی ما در واقع از مجموعهای از روایتها شکل میگیرد. آگاهی ما یک داستان است؛ داستانی که همان چیزی است که هست.اما آن آگاهی عرفانی که افراد دارای تجربه نزدیک به مرگ از آن صحبت میکنند، چیز متفاوتی است؛ زیرا در آنجا زمان وجود ندارد. دیگر داستانی در کار نیست. تجربهای مستقیم و صرفاً ذهنی یا روحانی است. بنابراین، آن یک چارچوب کاملاً متفاوت دارد.🔰اما درباره آگاهی معمول و روزمرهای که از «خود» داریم، من بهعنوان یک شخص، در واقع نماینده یک داستان زندگی مشخص هستم.🔰مطمئنم الآن ذهن شما مشغول کار شده است!آه بله، ارسطو در یکی از آثارش درباره تفسیر تحتاللفظی یک استعاره صحبت کرده است.🔰اگر من بگویم: «عمو هامپرت یک خوک چاق است، پس یک سطل ذرت به او بدهید»، مرتکب یک خطای منطقی شدهام؛ چون از یک استعاره به یک تفسیر تحتاللفظی میروم.🔰بنابراین ممکن است کسی بگوید: «اگر ریموند مودی یکی از جنبههای تجربه انسانی، یعنی زندگی بهعنوان یک داستان یا تئاتر را به کل هستی تعمیم دهد و آن را بهعنوان مدلی برای واقعیت در نظر بگیرد، آیا این هم یک خطای منطقی نیست؟»شما در پاسخ چه میگویید؟🔰میگویم: نه؛ اتفاقاً ماجرا دقیقاً برعکس است.🔰خب، در تاریخ تئاتر چه اتفاقی افتاد؟در یونان باستان، قرنها جشنها و آیینهایی برگزار میشد که در آنها گروههای همخوانی یا کُر حضور داشتند.بله. کُر داستانهای قدیمی را میخواند و اجرا میکرد.🔰سپس، به دلایلی که دقیقاً مشخص نیست، شخصی به نام تسپیس (Thespis) وارد صحنه شد؛ نخستین بازیگر تاریخ.او داستان خودش را روایت کرد و این کار یک هیجان بزرگ ایجاد کرد. تماشاگران فریاد زدند: «بیشتر! بیشتر!»🔰و چه چیزی یونانیان را از دیگران متمایز میکرد؟رقابت. درست است؟رقابت همیشه بخش مهمی از فرهنگ یونانی بود. حتی بازیهای المپیک نیز بر اساس رقابت شکل گرفته بودند.🔰بنابراین پیسیستراتوس پیشنهاد کرد مسابقهای برگزار شود تا مشخص شود چه کسی میتواند بهترین تراژدیها را بنویسد.آیسخولوس، سوفوکل و اوریپید از بزرگترین برندگان این رقابتها بودند.🔰من فکر میکنم این نمایشنامهنویسان برای عموم مردم، در واقع روشنفکران زمان خودشان بودند. این اتفاق حتی پیش از آن رخ داد که سوفوکل و سپس فلسفه در آتن به شکوفایی کامل برسند.🔰فکر میکنم وقتی آنها عمیقتر به این مسئله پرداختند، به این نتیجه رسیدند:«بله، تمام زندگی شبیه یک داستان است و ما میتوانیم برای این داستان در اینجا یک فضا ایجاد کنیم.»اما در ابتدا، هدف آنها تا حد زیادی انتقال و بیان مفاهیم معنوی و روحانی بود.🔰اجازه بدهید این موضوع را کمی بیشتر باز کنیم.اگر شما میگویید که آگاهی ممکن است بنیادی باشد و زندگیها نیز به شکل داستانهایی وجود دارند، یعنی نوعی تئاتر، من دو سؤال دیگر از شما دارم.🔰سؤال اول این است: عشق در این تئاتر چه نقشی دارد؟ چه معنایی دارد؟آیا عشق از چیز دیگری پدید میآید یا خودش یک امر بنیادی است؟نظر شما چیست؟🔰و سؤال دوم من این است: چرا؟ چرا همه اینها وجود دارند؟ اصلاً چرا؟خب، درباره سؤال دوم باید بگویم: نمیدانم.🔰اما اگر بخواهم درباره نخستین چیزی که هنگام فکر کردن به «تئاتر داستانهای زندگی» به ذهنم میرسد صحبت کنم، شاید این باشد که این تئاتر لذتبخش است.منظورم این است که آگاهی عرفانی واقعاً زیباست. خودم چند بار آن را تجربه کردهام.🔰اما آیا بعد از مدتی خستهکننده نمیشود؟من شخصاً نگاه روایی را ترجیح میدهم؛ یعنی آگاهی روایی و داستانمحور را.البته این را کمی با شوخی میگویم.🔰آگاهی عرفانی واقعاً زیباست. من برای آن سکوتی که در آن میتوان مکث کرد و اندیشید، ارزش زیادی قائلم. این موضوع برای من بسیار مهم است، چون عاشق دانش هستم و واقعاً دوست دارم در سکوت بنشینم و درباره چیزهایی که میدانیم فکر کنم.🔰اما فقط داستانهای زندگی هستند که تعلیق و کشمکش ایجاد میکنند.نمایشنامهنویس، الی ویزل، جملهای گفته که به نظر من بسیار معنادار است:«خدا انسان را آفرید، چون خدا عاشق داستانهاست.»🔰توضیحات شما واقعاً برایم جذاب است و مرا به یکی از جنبههای تجربههای نزدیک به مرگ میرساند که دوست دارم نظر شما را درباره آن بدانم.در پژوهشهای مربوط به مرگ، یکی از چیزهایی که همیشه بیش از همه مرا مجذوب کرده، مرور زندگی است؛ زیرا این مرور، در واقع بازتابی از داستان شخصی زندگی فرد است.🔰اما از دیدگاه زیستشناسی، انتظار نداریم چنین چیزی در لحظه نزدیک به مرگ اتفاق بیفتد.
🔰پدرم تا آن زمان یک نوار ضبطشده از روایت تجربه جورج ریچی شنیده بود. ناگهان این جمله را گفت:«جورج ریچی، کمپ بارکلی، تگزاس، دسامبر ۱۹۴۳… میدانی، این خیلی جالب است، چون من هم آنجا بودم؛ و تو هم آنجا بودی.»🔰پدر و مادرم در اوایل سپتامبر ۱۹۴۳ به آن منطقه نقل مکان کرده بودند تا پدرم بتواند در مدرسه افسری شرکت کند. من در اواخر سپتامبر همان سال، یعنی ۱۹۴۳، نطفهام شکل گرفت.🔰جورج ریچی تجربه نزدیک به مرگ خود را در ۲۰ دسامبر ۱۹۴۳ تجربه کرده بود. پدر و مادرم و من نیز در ۲۹ دسامبر ۱۹۴۳ از آنجا نقل مکان کردیم.🔰بنابراین، تجربه جورج ریچی تنها چند روز پیش از آن اتفاق افتاده بود که خانواده من آن محل را ترک کنند؛ و در آن زمان، من هنوز متولد نشده بودم.
🔰اوه، این واقعاً فکر جذابی است. اما حدود صد سال دیگر طول کشید تا افلاطون نیز به این مسئله بیندیشد. به همین دلیل میدانیم که گزارههایی وجود دارند که مستقل از ادراک، افکار یا باورهای دیگران، همچنان معتبرند.🔰افلاطون استدلال میکرد که به همین ترتیب، گزارههایی نیز وجود دارند که نادرستاند؛ یعنی صرفنظر از اینکه انسان چه فکر میکند، چه چیزی را ادراک میکند یا به چه چیزی باور دارد، باز هم نادرست باقی میمانند. بنابراین او مفهوم «کذب» یا «نادرستی» را وارد بحث کرد تا بتواند رابطه میان امر لفظی و امر تصویری را توضیح دهد.🔰منظورم این است که دانش و شناخت، نتیجه یک زنجیره طولانی از رویدادها و تحولات است و این مسیر همیشه هموار نبوده است. برای مثال، به دلیل اختلاف دیدگاه میان افلاطون و ارسطو، ما هنوز نمیتوانیم درباره مفهوم «نامفهوم بودن» به شکلی کاملاً منطقی فکر کنیم.🔰اما میتوانیم این شکاف را پر کنیم و وقتی این خلأ برطرف شود، در آینده خواهیم توانست درباره تجربههای نزدیک به مرگ نیز به شیوهای کاملاً جدید صحبت کنیم.🔰در همین فاصله، به نظر من جهان پس از مرگ به ما نزدیکتر میشود. اجازه بدهید توضیح بدهم.شما احتمالاً آنقدر سن ندارید که سال ۱۹۵۰ را به یاد بیاورید.نه، ممنون از این تعریف!🔰در سال ۱۹۵۰ تجربههای نزدیک به مرگ وجود داشتند، اما بسیار بسیار نادر بودند. بنابراین احتمال اینکه کسی درباره چنین تجربهای چیزی بداند، تقریباً صفر بود.🔰بعد، در دهه ۱۹۶۰ و با رواج احیای قلبیریوی (CPR)، دستگاهها و تجهیزات مربوط به احیا در مدت کوتاهی حتی به فروشگاههای بزرگ و مراکز خرید راه پیدا کردند.🔰بنابراین زمانی که آن «ریموند مودی قهرمان» وارد صحنه شد، در واقع افراد بسیار بیشتری تجربه نزدیک به مرگ را پشت سر گذاشته بودند.من کار خارقالعادهای انجام ندادم. من فقط این پدیده را از طریق نوشتههای افلاطون میشناختم و وقتی گزارشهای مشابه را شنیدم، دو و دو را کنار هم گذاشتم و شروع کردم به جمعآوری موارد.🔰به این ترتیب، پدیدهای که در سال ۱۹۵۰ بسیار نادر بود، از حدود سال ۱۹۷۰ به بعد، بیشتر و بیشتر مشاهده و گزارش شد.🔰چیزی که برای من در اینجا بسیار جالب است، دکتر مودی، این است که در آغاز پژوهشهای شما هنوز هیچ جامعه اینترنتی وجود نداشت که افراد بتوانند افکار و ایدههایشان را با یکدیگر به اشتراک بگذارند.آن زمان هنوز برنامههای تلویزیونی پرمخاطب و رسانههای اجتماعی امروزی هم وجود نداشتند. بنابراین نمیتوان گفت نوعی هیستری جمعی یا تأثیرپذیری گسترده رسانهای در کار بوده است.🔰شما در واقع با افرادی روبهرو بودید که یکدیگر را نمیشناختند و به احتمال زیاد هیچگاه داستانهایشان را با هم در میان نگذاشته بودند. با این حال، روایتهایشان تا این اندازه به یکدیگر شباهت داشت.این موضوع بهعنوان یک فیزیکدان واقعاً مرا شگفتزده میکند.🔰بله، درست است. و بعد این پرسش مطرح میشود که این شباهتها از کجا ناشی میشوند؟من واقعاً نمیتوانم از این فکر دست بکشم که پس از مرگ، نوعی واقعیت وجود دارد.🔰اجازه بدهید داستانی را برایتان تعریف کنم؛ اتفاقی که در واقع پیش از تولد خودم رخ داده بود.من در شهر پورتل، جورجیا به دنیا آمدم و پدر و مادرم نیز اهل همان منطقه بودند. من در سال ۱۹۴۴ متولد شدم.🔰دکتر جورج ریچی، نخستین فرد زندهای که درباره تجربه نزدیک به مرگ او شنیدم، اهل ریچموند، ویرجینیا بود. من در سال ۱۹۶۵ با دکتر ریچی آشنا شدم؛ آن زمان او استاد روانپزشکی در دانشگاه ویرجینیا بود.🔰او داستان تجربه خود را برای من تعریف کرد. این تجربه در دسامبر سال ۱۹۴۳، در کمپ بارکلی در تگزاس اتفاق افتاده بود؛ زمانی که او بهعنوان یک سرباز تازهوارد، دوره آموزش نظامی مقدماتی خود را میگذراند.🔰روایت جورج اولین تجربه نزدیک به مرگی بود که من از زبان یک فرد زنده شنیدم. این داستان علاقه مرا به این پدیده برانگیخت و از همانجا همهچیز آغاز شد.🔰در سال ۱۹۷۵ کتابم درباره تجربههای نزدیک به مرگ را منتشر کردم. در تمام آن سالها، تنها ارتباطی که با جورج داشتم همین بود که با او تماس گرفتم و از او پرسیدم آیا میتوانم کتابم را به او تقدیم کنم.🔰دو ماه بعد، در ژانویه ۱۹۷۶، تحصیلات پزشکیام را در جورجیا به پایان رساندم و تصمیم گرفتم برای گذراندن دوره تخصص روانپزشکی به شارلوتزویل، ویرجینیا بازگردم.🔰در مارس ۱۹۷۶ به آنجا پرواز کردم و در آنجا اقامت داشتم. در طول اقامتم با دکتر ریچی تماس گرفتم و او مرا برای شام دعوت کرد. به این ترتیب دوباره با یکدیگر دیدار کردیم.🔰روز بعد به میسون، جورجیا برگشتم؛ جایی که پدر و مادرم زندگی میکردند و از فرزندانم مراقبت میکردند. در جریان صحبت، خیلی معمولی به آنها گفتم که روز قبل نزد دکتر ریچی بودهام.
🔰و دلیلش این است که ما این مفهوم را نخستین بار در ارتباط با چیزی میشناسیم که امروزه هر دوی ما آن را استنتاج منطقی مینامیم.اگر «اندی» از «بیل» بزرگتر باشد و «بیل» از «چارلی» بزرگتر باشد، در نتیجه اندی نیز از چارلی بزرگتر است.🔰در اینجا اصلاً اهمیتی ندارد که چه کسی چه چیزی را تصور یا باور میکند. نتیجه، مستقل از باور افراد است.اما در جهان یونان باستان، تنها چیزی که تصور میشد مستقل از اندیشه انسان وجود دارد، امر جاودان و نامیرا بود.🔰حالا به تفاوت میان آن جهان و دنیای امروز فکر کنید.🔰نخستین کسی که میان عقیده و حقیقت تمایز قائل شد، پارمنیدس بود. ظاهراً او با نوعی معبد پیشگویی درباره مردگان یا مؤسسات مشابه ارتباط داشت. او در سکویی متعلق به یکی از زیارتگاههای منلائوس قرار داشت و در نوشتههایش اشاره میکند که بارها به آنجا رفته است.🔰او در اثر خود توصیف میکند که چگونه الههای او را با ارابهای جادویی به جهان زیرین برد. آن الهه برای او ترانهای خواند و این ترانه، نخستین استدلال منطقیِ ثبتشده به شکل مکتوب بود.🔰الهه به او گفت: «پارمنیدس، وقتی به زمین بازگشتی، به مردم نگو که باید این را باور کنند چون یک الهه چنین گفته است. به آنها بگو خودشان درباره آن فکر کنند و به نتیجه برسند.»🔰در آن زمان سواد خواندن و نوشتن وجود داشت، اما بیشتر شبیه خواندن یک نت موسیقی بود. تعداد اندکی توانایی خواندن داشتند و در مقابل، اکثریت مردم از این توانایی محروم بودند.🔰پارمنیدس اصرار داشت شاگردانش آن ترانه را بارها و بارها بخوانند و تکرار کنند تا آن را از بر شوند. و با همین تکرار بود که آنها بهتدریج شروع کردند به درک رابطه میان مقدمات یک استدلال و نتیجهای که از آنها به دست میآید.🔰و این همان چیزی است که مفهوم حقیقت را شکل میدهد.🔰مردم به این موضوع خندیدند. اما بر اساس دیدگاهی که این نویسنده مطرح میکند، ایده بنیادین منطق از «آن سوی دیگر» آمده است.
🔰اگر بخواهم صادقانه بگویم، در نقطهای که اکنون با رویکرد شکاکانهام ایستادهام، واقعاً تسلیم میشوم. من همیشه میتوانستم خودم را از موقعیتهای دشوار فکری بیرون بکشم، اما اینجا دیگر واقعاً راهی برای خروج پیدا نمیکنم.🔰فرضیه کمبود اکسیژن در مغز هیچوقت برای من قانعکننده نبود. چون حتی استاد روانپزشکی خود من، در سال ۱۹۷۲ یا ۱۹۷۳، برایم تعریف کرد که هنگامی که تلاش میکردند مادرش را که دچار ایست قلبی شده بود احیا کنند، خودش از بدنش خارج شده و تونلی از نور دیده بود.🔰من همچنین با افراد زیادی صحبت کردهام که تجربه نزدیک به مرگشان نه در ارتباط با ایست قلبی، بیماری یا آسیب جسمی خودشان، بلکه هنگام مرگ شخص دیگری، معمولاً فردی نزدیک به آنها، رخ داده بود و تجربههایی مشابه داشتند.آنها میگفتند: «وقتی مادربزرگم فوت کرد، از بدنم خارج شدم. وارد آن نور شدم، کمی به سمت او حرکت کردم و او را کاملاً واضح دیدم.»🔰یا بعضیها میگفتند اتاق ناگهان از نور پر شده، هندسه فضای اتاق تغییر کرده، یا آنها پیکر یا حضوری از فرد در حال مرگ را دیدهاند. گاهی نیز بستگانِ درگذشته وارد اتاق میشدند.🔰در بسیاری از موارد، افرادی که در کنار فرد در حال مرگ حضور داشتند، حتی بهصورت همدلانه مرور زندگی فردِ در حال مرگ را نیز تجربه میکردند.این واقعاً داستانی تکاندهنده است. اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟🔰مدتها تصور میکردم کسی که چنین تجربهای دارد، حتماً باید رابطه بسیار نزدیکی با فرد در حال مرگ داشته باشد. خود من هرگز مرور زندگی شخص دیگری را تجربه نکردهام. حتی فکر کردن به چنین چیزی برایم عجیب است. من سعی میکنم از مرور زندگی خودم فاصله بگیرم. منظورم این است که اصلاً تصور کنید چقدر میتواند خجالتآور باشد!🔰اما مردم بارها و بارها چنین تجربههایی را برایم تعریف میکردند. بنابراین سالها تصور میکردم فقط کسی که از نزدیک با فرد در حال مرگ ارتباط دارد میتواند چنین چیزی را تجربه کند.🔰اما چند سال پیش، من و همسرم از یک پزشک اورژانس شنیدیم که برای احیای بیماری به بخش اورژانس فراخوانده شده بود؛ بیماریای که پزشک پیش از آن هرگز او را ندیده بود.🔰در حالی که آن مرد در حال مرگ بود، تمام زندگی آن پزشک به شکل یک چشمانداز هولوگرافیک و پانوراما در برابر چشمانش ظاهر شد.🔰بنابراین من واقعاً تسلیم میشوم. میدانم که صحبت کردن معنادار و منطقی درباره «زندگی پس از مرگ» دشوار است، اما از طرف دیگر چیز دیگری هم برای گفتن ندارم، چون همچنان یک شکاک هستم.🔰البته اجازه بدهید نکتهای هم درباره پیرون بگویم. او یکی از فیلسوفانی بود که اسکندر مقدونی را در لشکرکشیهایش تا هند همراهی کرد. در آنجا با بوداییان اولیه ارتباط پیدا کرد. پس از بازگشت به یونان، خودش به نوعی آیین بودایی را دنبال کرد.🔰او به پیادهروی میرفت و در حین قدم زدن، با دقت و حضور ذهن محیط اطرافش را مشاهده میکرد و به مراقبه میپرداخت.🔰بنابراین فکر میکنم کسانی که خودشان را «شکاک علمی» مینامند، اگر بدانند بنیانگذار جنبش شکاکیت، یعنی پیرون، یک بوداییِ عملگرا و اهل مراقبه بوده است، احتمالاً بسیار شگفتزده خواهند شد.🔰با این حال، وقتی به حرفهای شما گوش میدهم، احساس میکنم شما واقعاً تسلیم نشدهاید؛ بلکه در حقیقت همان کاری را ادامه میدهید که تمام زندگیتان انجام دادهاید: از نتیجهگیری قطعی خودداری میکنید، اما همچنان پرسش میکنید و به جستوجو ادامه میدهید.آیا این دقیقاً همان کاری نیست که اکنون انجام میدهید و در تمام زندگیتان انجام دادهاید؟🔰من واقعاً تسلیم شدهام. واقعاً نمیدانم چه پاسخی بدهم.🔰علاوه بر این، جنبه دیگری هم وجود دارد. من این احساس را دارم که جهان پس از مرگ به ما نزدیکتر میشود.کمی به این موضوع فکر کنید. برای مثال، من همین حالا دختر بسیار باهوشم را مشاهده میکنم. او حتی در سهسالگی مفهوم «حقیقت» را میفهمید. یک بار فکر میکرد من چیزی را از خودم ساختهام و به من اعتراض کرد: «تو حقیقت را به من نمیگویی.»🔰شاید این موضوع برایتان جالب باشد. دختر من از قوم بلکفیت (Blackfeet) در ایالت مونتاناست. ما او را بلافاصله پس از تولد به فرزندی پذیرفتیم. واقعاً دختر فوقالعادهای است و بودن در کنار او برای ما لذتبخش است.🔰اما نکته اینجاست که امروزه کودکان ما از حدود سهسالگی مفهوم «حقیقت» را درک میکنند. اگر به یونان باستان برگردیم، مثلاً حدود سال ۶۰۰ پیش از میلاد، در آنجا هنوز مفهوم «حقیقت» به معنای امروزی وجود نداشت.🔰دلیلش هم این است که حقیقت چیزی است که مستقل از آنچه یک فرد بهطور ذهنی ادراک، فکر یا باور میکند، واقعیت دارد.در فرهنگی که هنوز فاقد نظام نوشتاری گسترده است، تصور چنین مفهومی برای انسان بسیار دشوار است.
وقتی دوره تخصصم را در روانپزشکی میگذراندم، پیش از آن در رشته فلسفه دکترا گرفته بودم. استاد فلسفه بودم و بهخاطر کتابم نیز شناخته شده بودم.🔰در آن شهر کوچک، من مسنترین فرد ساکن شهر بودم. آنجا به دنبال راهی بودند که رئیس پلیس و دیگر چهرههای سرشناس محلی بتوانند به شکلی غیررسمی و از طریق یک مسیر ارتباطی خاص، درباره مسائل مربوط به سلامت روان با یکدیگر گفتوگو کنند.جالب است.🔰من به مدت یک سال، مسئول برگزاری منظم جلسات ویزیت سالمندان در بخش طب سالمندی بودم؛ سالمندانی که از افراد سرشناس و مورد احترام جامعه بودند. در آن شهر حتی افراد مشهور بینالمللی زیادی نیز زندگی میکردند.🔰بنابراین در طول آن یک سال با افراد سالخورده و بسیار سرشناس زیادی آشنا شدم و بارها و بارها جملهای شبیه این را از آنها شنیدم:«ریموند، هرچه پیرتر میشوم و بیشتر به زندگیام نگاه میکنم، بیشتر این احساس عجیب در من شکل میگیرد که انگار زندگیام یک فیلم، فیلمنامه، نمایشنامه، رمان یا داستان بوده است.»🔰به بیان دیگر، آنها بیش از هر چیز بر ساختار روایی زندگی تمرکز میکردند. من این حرف را بارها و بارها از افراد مختلف شنیدم.🔰حالا نتیجه بررسی شکاکانه من چه بوده است؟من همچنان حاضر نیستم به یک نتیجهگیری نهایی برسم و معتقدم که حتی در سال ۲۰۲۶ نیز هنوز نمیتوانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که زندگی پس از مرگ وجود دارد.
🔰به این پدیده پارالاکس یا «اختلاف منظر» میگویند.بله. و کاری که من انجام دادهام، در واقع این بوده که با استفاده از همین مفهوم پارالاکس، امکان نگاه کردن به مسئله زندگی پس از مرگ را از زاویهای تازه فراهم کنم.🔰اوه، چه تعبیر فوقالعادهای، دکتر مودی. یعنی اگر چیزی برای ما بیمعنا، نامفهوم یا دستنیافتنی به نظر برسد، این وضعیت میتواند تغییر کند.وقتی به مثالهای شما فکر میکنم، پدیدههای دیگری هم به ذهنم میرسند که با نمونههایی که مطرح کردید مطابقت دارند. مثلاً بحث طولانی میان دموکریتوس و بسیاری از فیلسوفان درباره اینکه آیا ماده از اتمها تشکیل شده است یا از چیز دیگری ساخته شده.🔰مدتها تصور میشد این موضوع برای همیشه یک پرسش فلسفی باقی خواهد ماند؛ مسئلهای که شاید بتوان درباره پاسخ آن هر نظری داشت، اما هیچگاه واقعاً نمیتوانستیم بفهمیم پاسخ درست چیست. اما امروز راههای متعددی پیدا کردهایم که به کمک آنها میتوانیم ماده را در سطوح بسیار عمیقتری بررسی کنیم.بنابراین، محدودیتهای شناخت ما همیشه فقط محدودیتهایی مربوط به یک دوره زمانی خاص هستند.🔰دکتر مودی، شما درباره منطق، زبان و همچنین دشواری بیان چیزی صحبت کردید که با چارچوب منطقی ما سازگار نیست و در نتیجه در نگاه اول بیمعنا به نظر میرسد. اما حالا میخواهم کمی عمیقتر وارد پرسشهای وجودی شوم.🔰پس از تمام این سالهای طولانی و گستردهای که صرف مطالعه و پژوهش کردهاید، به نظر شما واقعیت اساساً چگونه ساخته شده است؟آیا فکر میکنید سوی دیگری از واقعیت وجود دارد؟ آیا به تناسخ، که کمی پیش به آن اشاره کردید، باور دارید؟لطفاً دیدگاه شخصی خودتان را در اینباره با ما در میان بگذارید.🔰بسیار خوب، حتماً. البته شاید ابتدا با پاسخ خودم شما را کمی غافلگیر کنم.از یک طرف، من از صمیم قلب عاشق نجوم هستم. فیزیک را دوست دارم و به علوم طبیعی علاقه زیادی دارم. اما در عین حال، هیچگاه نتوانستهام کاملاً خودم را با فیزیکالیسم همسو کنم.🔰حتی از دوران کودکی با خودم فکر میکردم: «خب، این فنجان الآن روی میز قرار دارد. من برای لحظهای از اتاق بیرون میروم و وقتی برمیگردم، فنجان هنوز همانجاست.» اما این موضوع برای من به این معنا نیست که در نتیجه، حتماً یک پیوستار مستقل و پایدار وجود دارد.من نمیتوانم چنین نتیجهای بگیرم. از نظر من، این نتیجه بهطور منطقی و ضروری از آن مشاهده به دست نمیآید.🔰میدانم بیشتر مردم بهطور خودکار چنین نتیجهای میگیرند و شاید نتوانند طور دیگری فکر کنند. اما من نمیتوانم این کار را انجام دهم.🔰آیا خودتان را یک ایدهآلیست یا «اصالتگرا» میدانید؟ آیا این فلسفه شماست؟خب، اگر بخواهیم در چارچوب دیدگاه برکلی صحبت کنیم…منظورم این است که مردم گاهی خودشان را ایدهآلیست مینامند چون میخواهند همهچیز را در بر بگیرند، درست است؟نه، نه، نه. منظور من این نبود.🔰بسیار خوب. پس میتوانم بگویم که بله، من یک ایدهآلیست هستم.خب، اجازه بدهید رویکرد خودم را توضیح بدهم.من یک شکاک هستم. حتی پیش از آنکه در دوران دانشگاه درباره پیرون، بنیانگذار شکاکیت فلسفی در یونان باستان، مطالعه کنم، به این شیوه تفکر گرایش داشتم.🔰اما شکاک بودن آن چیزی نیست که بسیاری از مردم تصور میکنند.بعضیها میگویند: «او نسبت به تجربههای نزدیک به مرگ شکاک است؛ او معتقد است این تجربهها صرفاً حاصل شیمی مغز هستند.»این حرف از نظر من خودش یک تناقض است.🔰شکاک بودن یعنی با جدیت و پیوستگی تحقیق کردن، هر پرسشی را بررسی کردن و مراقب بودن که پیش از رسیدن به شواهد کافی، به نتیجهگیری عجولانه نرسیم.بنابراین اگر بگویید من نسبت به تجربههای نزدیک به مرگ شکاکم و فکر میکنم این تجربهها صرفاً به دلیل شیمی مغز اتفاق میافتند، در واقع دارید به من نسبت میدهید که بدون بررسی کامل، به یک نتیجه قطعی رسیدهام.این واقعاً عجیب است.🔰به نظر من، کسانی که چنین ادعاهایی میکنند، بسیار سطحی فکر میکنند.من یک شکاک هستم. این رویکرد با چیزی هم که در جوانی از آثار آلبرت اینشتین آموختم، بسیار هماهنگ است: اینکه باید همهچیز را زیر سؤال ببریم؛ آن هم همیشه.و من دقیقاً همین کار را میکنم.🔰با این حال، همچنان خودم را فیزیکدان میدانم؛ دستکم این حرفه من است. بنابراین همیشه به دنبال یک چارچوب یا نظام نظری هستم که بتوانم بر اساس آن کار کنم.🔰پس من برداشت شما از دیدگاه خودم را اینگونه میفهمم که شما مرا یک ایدهآلیست میدانید و از نظر شما این یعنی♦️ من معتقدم آگاهی بنیادی است؛ یعنی آگاهی چیزی نیست که صرفاً از ماده پدید آمده باشد، ♦️بلکه در سطحی بنیادیتر از واقعیت قرار دارد.آیا این برداشت را تأیید میکنید؟🔰بله، اما اجازه بدهید نکته دیگری هم اضافه کنم، چون ماهیت خودِ مسئله نیز اهمیت دارد.
ادامه مصاحبه دکتر ریموند مودی 👇👇�در واقع، در ریاضیات و فیزیک نظری اینطور نیست و از این نظر، موضوع بسیار شبیه همان چیزی است که شما درباره «بیمعنایی» گفتید. در ریاضیات، انواع کاملاً متفاوتی از بینهایت وجود دارد. بعضی بینهایتها کوچکتر و بعضی بزرگترند و حتی برای آنها نامهای مشخصی وجود دارد. ما از مراتب یا اندازههای مختلف بینهایت صحبت میکنیم.🔰برای مثال، مجموعه اعداد صحیح مثبت را در نظر بگیرید: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ و همینطور تا بینهایت. حال آن را با مجموعه اعداد اعشاری یا اعداد حقیقی مقایسه کنید. هر دو مجموعه نامتناهیاند، اما اندازه این دو بینهایت با یکدیگر یکسان نیست. بنابراین اینجا با وضعیتی مشابه همان چیزی روبهرو هستیم که شما درباره بیمعنایی توضیح دادید: ابتدا تصور میکنیم با پدیدهای مواجهیم که نمیتوانیم آن را درک کنیم، اما در نهایت نهتنها میتوانیم آن را بفهمیم، بلکه حتی میتوانیم تشخیص دهیم که انواع مختلفی دارد و این انواع، از نظر ساختاری با یکدیگر ارتباط دارند و به نوعی خویشاوند یکدیگرند.🔰دقیقاً همینطور است. درباره نامفهوم بودن، نکته دیگری هم وجود دارد. وقتی وارد این حوزه میشویم و آن را جدی میگیریم، میتوانیم چیزهایی را که در نگاه اول متناقض یا بیمعنا به نظر میرسند، وارد زبان روزمره کنیم و در آنجا این عبارات میتوانند همان تأثیری را داشته باشند که مطالب معنادار دارند.🔰بله، این واقعاً جالب است. برای مثال، افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند، اغلب میگویند: «من نمیتوانم آن را برای شما توصیف کنم. هیچ کلمهای برای بیانش وجود ندارد. در آنجا نه فضا وجود داشت و نه زمان. تنها راهی که میتوانم تجربهام را توصیف کنم این است که بگویم از بدنم خارج شدم، از طریق یک تونل به سمت نور رفتم و سپس به بدن و زندگیام بازگشتم.»🔰این در واقع یک روایت از یک سفر است. اما روایتهای مربوط به سفر، بدون وجود فضا و زمان اصولاً معنایی ندارند.🔰ما اغلب میگوییم اثبات وجود زندگی پس از مرگ غیرممکن است. با این حال، نمونههای دیگری هم وجود دارند که زمانی برای انسانها غیرقابلفهم یا دستنیافتنی به نظر میرسیدند، اما امروزه به بخشی از دانش عمومی تبدیل شدهاند.🔰اجازه بدهید دو نمونه را مطرح کنم. نخست میخواهم از لوک هاوارد، هواشناس بریتانیایی، یاد کنم. او در آغاز قرن نوزدهم عضو انجمن علمی آکسفورد بود. در آن دوران، علم مانند امروز به شکل گسترده و سازمانیافته انجام نمیشد، بلکه بیشتر در گروههای کوچک دنبال میشد.🔰اعضای این گروهها بهطور منظم دور هم جمع میشدند و حتی منابع مالی لازم برای انجام آزمایشها را در اختیار داشتند. آنها درباره موضوعات مختلف تحقیق میکردند و مقالات علمی خود را منتشر میساختند.🔰در آن زمان، ابرها نماد کاملِ چیزی بودند که ناشناخته، نامفهوم، بیشکل و بیقاعده تلقی میشد. حتی به دلیل معنای نمادینی که ابرها در طول هزاران سال پیدا کرده بودند، برای بسیاری پدیدهای اسرارآمیز و دستنیافتنی محسوب میشدند.🔰اما یک روز، لوک هاوارد هنگام سفر کاری و در حالی که از داخل کالسکه به بیرون نگاه میکرد، متوجه نکتهای شد: «صبر کنید! ابرها انواع مختلفی دارند.» او آنها را دستهبندی کرد: کومولوس، یعنی ابرهای بزرگ و تودهای؛ سیروس، یعنی ابرهای نازک و پرمانند؛ و همچنین استراتوس و نیمبوس.🔰او سپس مقالهای درباره این دستهبندی نوشت که بلافاصله مورد توجه قرار گرفت؛ زیرا هر کسی که فقط به آسمان نگاه میکرد یا قدمی به بیرون میگذاشت، میتوانست آنچه هاوارد توصیف کرده بود با چشم خودش مشاهده کند.🔰نمونه دیگری از چیزهایی که زمانی کاملاً ناشناخته و دستنیافتنی به نظر میرسید، فاصله ستارگان ثابت از زمین بود. در گذشته تصور میشد که اندازهگیری چنین فاصلهای اساساً غیرممکن است.🔰اما اگر درست به یاد داشته باشم، حدود سال ۱۸۳۸ اندازهگیریها آنقدر دقیق شدند که توانستند برای نخستین بار فاصله یکی از ستارگان را تعیین کنند. فکر میکنم ستاره ۶۱ ماکیان (61 Cygni) نخستین ستارهای بود که برای آن چنین اندازهگیری دقیقی انجام شد. فاصله آن حدود ۱۱٫۴ سال نوری است.🔰روش کار این بود که زاویه ستاره را نسبت به ستارگان دوردست اندازه میگرفتند و سپس دقیقاً شش ماه صبر میکردند. پس از شش ماه، زمین در سوی دیگر مدار خود قرار گرفته بود و ستاره از دید ما در موقعیت زاویهای متفاوتی دیده میشد. همین تغییر ظاهری بسیار کوچک، امکان محاسبه فاصله ستاره را فراهم میکرد.
♦️قدرت بخشش به من کاملا نشان داده شد.تجربه مرگ تقریبی آلبا مونصدا ؛ شادان یزدیترجمه؛ گلاره سادات اخویدر اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️تمامِ صحنه های موفقیت یا سختیهای این زندگی، در تئاتر عظیم جهانی حاضر هستند…نظم پروردگار هرگز و هرگز در حیطه ادراک انسان نیست...ما فقط ظاهر را می بینیم و نمی توانیم به راحتی باطن هر امری را واکاوی کنیم. ♦️زمانیکه به نورِ وجودمان دسترسی پیدا میکنیم، تاریکیها رفته رفته معنا میگیرند، راه روشن میشود و قدمها با حقیقتِ درون، همتراز میشوند.آنجا دیگر در جستوجوی راه نیستیم؛در روشنای حضور، هر قدم به سوی حقیقت برداشته میشود. آیا حریف این سفر زمینی هستی؟در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔰این یک فرایند طبیعی است؛ فرایندی که افلاطون نیز از همان آغاز کتاب جمهور به آن اشاره میکند. او میگوید: «من در زندگی بسیار موفق بودم، بسیار مشغول بودم و حالا که به این سن رسیدهام، دارم به تمام داستانهایی فکر میکنم که درباره جهان پس از مرگ خواندهام.» من این مطالب را دهها بار خواندهام.🔰اگر بخواهم اصل مطلب را بیان کنم، فکر میکنم ما مسئله زندگی و مرگ را صرفاً با ذهن و منطق فعلیمان حل نخواهیم کرد. به همین دلیل است که پیدا کردن پاسخ برایمان ناممکن به نظر میرسد.این سخن هیوم که «صرفاً با تکیه بر عقل و استدلال، اثبات جاودانگی روح دشوار است»، اگر کمی درباره آن تأمل کنیم، کاملاً قابل درک به نظر میرسد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که به نوعی منطق جدید و تواناییهای ذهنی تازهای نیاز داریم؛ تواناییهایی که به ما اجازه دهند چنین منطقی را درک کنیم.🔰و در واقع، مسئله همین است؛ حتی اگر بیشتر مردم تصور کنند که یافتن پاسخی برای این پرسشها غیرممکن است.اجازه بدهید در اینجا نکتهای از فیزیک را وارد بحث کنم.بسیاری از مردم تصور میکردند که اندیشیدن درباره اینکه جهان از کجا آمده یا اینکه آیا اصلاً چیزی خارج از جهان وجود دارد، غیرممکن است. اما وقتی من با نظریه ریسمان و نظریه میدان کوانتومی کار کردم، دیدم که امکانهایی برای پاسخ دادن به این پرسشها پدیدار میشوند.🔰ما در فیزیک ادعا نمیکنیم که این نظریهها حتماً واقعیت نهایی هستند یا اینکه چیزی را بهطور قطعی اثبات کردهایم؛ اما توانستهایم زبانی برای ادامه دادن این مسیر ایجاد کنیم و در نتیجه مرزهای آنچه قابل اندیشیدن است را گسترش دهیم.و من فکر میکنم شما و پژوهشهایتان درباره تجربههای نزدیک به مرگ دقیقاً همین کار را انجام دادهاید.🔰حتی فکر میکنم شما به نوعی از استدلال هیوم عبور کردهاید، زیرا به افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند فرصت سخن گفتن و شنیده شدن دادهاید. این افراد نیز در مقابل، دادهها و اطلاعاتی در اختیار ما گذاشتهاند که به ما کمک میکند یک قدم جلوتر برویم؛ حتی اگر هنوز ندانیم آن سوی این تجربهها دقیقاً چه چیزی وجود دارد.مودی: درست است.افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند میگویند که برای توصیف آنچه تجربه کردهاند، کلمات کافی وجود ندارد؛ تجربهشان وصفناپذیر است. همچنین میگویند این تجربه در همان پیوستار زمان و مکانی که من و شما در آن زندگی میکنیم، اتفاق نیفتاده است.🔰به همین دلیل، تجربههای نزدیک به مرگ پرسشهای بسیار زیادی را پیش روی ما قرار میدهند.بنابراین شاید ابتدا باید ذهن خودمان را آماده کنیم و سپس با استفاده از دانش و دادههای جدید، تلاش کنیم به این پرسشها پاسخ بدهیم.مشکل اینجاست که ما نمیتوانیم یک جمله نامفهوم را در نظام منطقی خودمان جای دهیم. درست است؟🔰بله. چون در تفکرمان پیشفرض میکنیم که به محض اینکه چیزی برایمان نامفهوم باشد، دیگر نمیتوانیم پیشتر برویم.اما من میتوانم خیلی سریع نشان دهم که این پیشفرض درست نیست؛ اینکه نامفهوم بودن یک موضوع به معنای پایان یافتن مسیر شناخت نیست و حتی خودِ پدیده نامفهوم بودن را میتوان مورد بررسی و فهم قرار داد.🔰وقت کلمه «بیمعنا» یا «مهمل» را میشنویم، معمولاً به یاد آشفتگی، بیقاعدگی، غیرقابلدرک بودن، بیشکلی و فقدان نظم میافتیم. درست است؟🔰بنابراین ممکن است تصور کنیم که یک جمله بیمعنا صرفاً چیزی است که نمیتوان آن را فهمید و اینکه انواع مختلفی از بیمعنایی وجود ندارد.اما به این مثالها توجه کنید:«برلیگان و اسلیهیتادس همان چیزی بودند که دارن گامبال و موج را تشکیل میدادند.»این جمله بیمعناست.اما اگر بگویم:«تقدس آخرین نسیم خودانگیختگی را پدید میآورد.»این هم بیمعناست، اما به شیوهای متفاوت.یا مثلاً:«آدمخواری که شما مردها همین حالا خوردید، آخرین نفر در شهر بود.»این هم نوع دیگری از بیمعنایی است.یا:«W حرکت را افزایش میدهد»این هم بیمعناست، اما باز به شکلی متفاوت.و عبارت دیگری مانند «mean by offen» نیز نوع دیگری از همین وضعیت است.🔰آنچه این مثالها نشان میدهند این است که انواع مختلف جملات بیمعنا، با وجود تفاوتهایشان، الگوهای ساختاری مشترکی دارند.آنها از بعضی قواعد زبان پیروی میکنند، اما برخی قواعد دیگر را نقض میکنند و در نتیجه، حاصل کار برای ما نامفهوم میشود.🔰بنابراین، هر نوع بیمعنایی الگوی خاصی از رعایت برخی قواعد و نقض برخی قواعد دیگر دارد.اجازه بدهید در اینجا یک نکته دیگر هم اضافه کنم.وقتی درباره بینهایت با مردم صحبت میکنم، بیشتر آنها بهطور پیشفرض تصور میکنند که فقط یک نوع بینهایت وجود دارد…♦️ادامه دارد…
🔰با این حال، همچنان یک تناقض درونی وجود دارد اگر بگوییم: «کسی نابودی کامل بدنش را پشت سر گذاشته است.» این واقعیت ماجراست. فارغ از اینکه جهانبینی رمانتیک ما ممکن است چیز دیگری را القا کند، این مسئله به هیچ وجه مرا دلسرد نمیکند.🔰من فکر میکنم مشکلاتی که دیوید هیوم و ای. جی. آیر مطرح کردند، کاملاً واقعی هستند؛ اما برای آنها میتوان راهحلهایی نیز پیدا کرد.بله، درست است. جمله «پس از مرگ زندگی وجود دارد» در اصل برای ما کاملاً قابل فهم نیست، حتی اگر بتواند تصاویر و تصورات خاصی را در ذهنمان ایجاد کند. اما چیزی که در نگاه اول نامفهوم یا حتی بیمعنا به نظر میرسد، لزوماً چیزی نیست که نتوانیم آن را بررسی و درک کنیم.🔰برای مثال، تصور کنید ذهنی به سال ۱۹۵۰ برگردانده شده است. شما در آن زمان فردی بسیار تحصیلکرده و آگاه هستید. حال این جمله را میشنوید:«هر چهار پدربزرگ و مادربزرگ اِتل در یک حادثه دریایی جان خود را از دست دادند، آن هم مدتها پیش از آنکه پدر و مادرش به دنیا بیایند.»🔰در سال ۱۹۵۰، این جمله ممکن بود کاملاً بیمعنا به نظر برسد.حالا دانش آن زمان را درباره DNA، نقش آن در وراثت، و همچنین ویرایش ژن، شبیهسازی و مهندسی ژنتیک در نظر بگیرید. با توجه به چنین دانشی، میتوان دید که چگونه یک جمله در ابتدا نامفهوم، ممکن است بعدها در چارچوبی علمی قابل فهم شود.🔰من فکر میکنم امروز در مرحلهای قرار داریم که میتوان آن را «شفافشدن تدریجی» یا حرکت از نامفهومی به سوی فهم نامید؛ یعنی نوعی وضعیت آگاهی که در آن بهتدریج از چیزی که برایمان غیرقابل فهم است، به سمت چیزی حرکت میکنیم که میتوانیم آن را درک کنیم.🔰راستی، شاید داستانی درباره ای. جی. آیر برایتان جالب باشد.من در سال ۱۹۶۴ کتاب او، «زبان، حقیقت و منطق» (Language, Truth and Logic) را خواندم؛ کتابی که در آن درباره جهان پس از مرگ نیز صحبت کرده بود.حالا بیایید حدود بیست سال جلو برویم، به اوایل دهه ۱۹۸۰.🔰آن زمان برای سخنرانی در لندن بودم و از طرف بیبیسی برای یکی از برنامههایی که نیمهشب پخش میشد، دعوت شدم. به استودیو رفتم، وارد استودیوی رادیویی شدم و ناگهان دیدم ای. جی. آیر هم آنجاست.خیلی جالب بود.چند سال قبل از آن، در روزنامه خوانده بودم که آیر تجربهای نزدیک به مرگ داشته است. درباره این موضوع بحث کرده بودیم و من چند مقاله در موردش خوانده بودم. تا جایی که به یاد داشتم، او گفته بود که تجربهاش چندان اهمیت خاصی نداشته یا چیزی شبیه به این.🔰بنابراین حالا روبهروی خودش نشسته بودم و این تصور هم در ذهنم بود.از او پرسیدم:«فکر میکنید آنچه تجربه کردید نوعی هذیان یا دِلیریوم بود؟»او پاسخ داد:«اوه، نه، نه، اصلاً.»و تأکید کرد که تجربهاش نهتنها واقعی بوده، بلکه به تعبیر خودش «فراواقعی» (Hyperreal) بوده است.علاوه بر این، یک جمله بسیار جالب دیگر هم گفت:♦️«آنها همهچیز را برای من آماده کرده بودند.»او توضیح نداد که منظورش از «آنها» چه کسانی بودند؛ فقط گفت «آنها».در آن زمان من بهطور ویژه به پدیده زمان علاقهمند بودم. او گفت که «آنها» این موقعیت را برایش طراحی یا ترتیب داده بودند. من میخواستم درباره رابطه زمانی این تجربه بیشتر بدانم، اما او وارد جزئیات بیشتری نشد.🔰در نهایت، همه این بحثها به یک موضوع اساسی بازمیگردد: آگاهی.ما در واقع با پرسشهایی درباره ماهیت آگاهی مواجهیم و یکی از برجستهترین ویژگیهای آگاهی، به نظر من، ماهیت روایی آن است.درست است.گویی ذهن من دائماً در حال ساختن داستان است. وقتی اتفاق تازهای برایم رخ میدهد، ذهنم بهصورت خودکار آن اتفاق را در داستان پیوسته زندگیام قرار میدهد و آن را به روایت کلی زندگیام اضافه میکند.🔰به همین دلیل فکر میکنم هرچند ممکن است اشتباه کنم یکی از نوشتههای دیوید هیوم میتواند در این زمینه نکته مهمی داشته باشد. او بهطور کلی میگوید:«تنها نوعی از زندگی پس از مرگ که یک انسان فلسفهورز میتواند واقعاً آن را مورد توجه قرار دهد، تناسخ است.»یادم میآید مقالهای از او خوانده بودم که در ارتباط با دیدگاه زیگموند فروید درباره این مسئله نوشته شده بود؛ اینکه تصور یک جهان پس از مرگ ممکن است نوعی آرزواندیشی باشد.هیوم مستقیماً نام فروید را ذکر نکرده بود، اما کاملاً روشن بود که منظورش به دیدگاه او مربوط میشد.🔰او در ادامه چیزی تقریباً با این مضمون میگوید:«وقتی به سن خاصی میرسم، ناگهان تصورات و اندیشههایی درباره جهان پس از مرگ در ذهنم پدیدار میشوند…
ادامه مصاحبه ورا اشپیلنر (Vera Spillner)با دکتر ریموند مودی 👆👆🔰مدتی نگذشت که دانشجویان و بعدها حتی برخی از استادان، گزارشهایی برایم تعریف میکردند. میگفتند: «من تقریباً مرده بودم و خودم را خارج از بدنم دیدم.» و به این ترتیب، در سال ۱۹۷۲ تحصیل در رشته پزشکی را آغاز کردم. این در واقع نقطه ورود من به این حوزه بود.از حدود سال ۱۹۷۰، زمانی که کمکم بهخاطر این موضوع شناخته شدم، مردم از انجمنهای محلی و گروههای مختلف مرا برای سخنرانی و برنامههای مشابه دعوت میکردند.🔰اما میدانید، خودم واقعاً نمیدانستم باید درباره این پدیده چه فکری بکنم. من استاد منطق و فلسفه یونان بودم و حدود سال ۱۹۷۰ مردم از من میپرسیدند:«دکتر مودی، آیا شواهدی برای وجود زندگی پس از مرگ وجود دارد؟🔰وقتی این سؤال را از من میپرسیدند، ذهنم بلافاصله به سراغ برتراند راسل، آلفرد نورث وایتهد، ویتگنشتاین، فرگه و کتاب «اصول ریاضیات» (Principia Mathematica) میرفت. آن زمان، وقتی صحبت از «اثبات» میشد، معیار ذهنی من همینها بودند.🔰به یاد دارم که خودم با صراحت فکر میکردم: «نه، گمان نمیکنم برای زندگی پس از مرگ هیچ مدرکی وجود داشته باشد.»در سالهایی که در دانشکده پزشکی تحصیل میکردم، به روانپزشکی قانونی علاقهمند شدم. البته حوزههای شغلی دیگری هم وجود داشت که به آنها فکر میکردم. حتی مدتی بهعنوان کمدین فعالیت کردم که واقعاً برایم بسیار لذتبخش بود.🔰اما بهتدریج متوجه شدم وقتی مردم درباره «اثبات وجود زندگی پس از مرگ» صحبت میکنند، در واقع منظورشان آن چیزی نیست که من از واژه «اثبات» میفهمیدم.آنچه بیشتر مردم واقعاً میخواهند بدانند این است:«دکتر مودی، آیا از نظر عقلانی و منطقی میتوان فرض کرد که پس از مرگ، آگاهی من بهعنوان یک «خود» همچنان ادامه پیدا خواهد کرد؟»♦️امروز پاسخ من به این پرسش بله است.🔰چون در واقع، چیزی که آنها میخواهند بدانند این است که آیا مرگ به معنای نابودی کامل آگاهی است و آیا باور به ادامه یافتن آگاهی پس از مرگ، امری غیرعقلانی است یا نه.و پاسخ من این است: خیر، چنین باوری لزوماً غیرعقلانی نیست.البته بیشتر مردم دیگر چندان علاقهای ندارند که وارد بحث دقیق فلسفی درباره «اثبات» شوند. اما کسانی که به این مسئله علاقهمند هستند، خیلی زود با استدلال دیوید هیوم مواجه میشوند. هیوم معتقد بود که به دلایل مختلف، اثبات عقلانیِ جاودانگی روح بسیار دشوار است.🔰شاید برای این کار به نوعی منطق جدید و حتی تواناییهای ذهنی تازهای نیاز داشته باشیم؛ تواناییهایی که ممکن است به ما اجازه دهند چنین منطقی را درک کنیم.و شاید واقعیت وضعیت ما دقیقاً همین باشد.🔰فیلسوفان متأخرتر، از جمله ای. جی. آیر، که از چهرههای مهم جریان تجربهگرایی منطقی در اوایل قرن بیستم بود، به نکته دیگری اشاره کردند: مفهوم «زندگی پس از مرگ» معمولاً با احساسات و تصاویر ذهنی خاصی همراه است.🔰ما تصور میکنیم این مفهوم معنایی دارد، اما شاید در واقع هیچ محتوای شناختیِ قابلاثباتی نداشته باشد.به بیان آیر، از نظر زبانی ممکن است جملهای ظاهراً معنادار باشد که بگوییم یک انسان پس از تغییر کامل شخصیت خود یا حتی پس از از دست دادن کامل خاطراتش همچنان زنده مانده است. اما اینجا با یک پرسش عمیقتر روبهرو میشویم:🔰اگر تمام خاطرات، ویژگیهای شخصیتی و محتوای ذهنی یک انسان از بین برود، آیا هنوز میتوان گفت همان «شخص» باقی مانده است؟این دقیقاً همان نقطهای است که بحث «زندگی پس از مرگ» از یک پرسش ساده درباره مرگ، به پرسشی بنیادی درباره ماهیت هویت، خود و آگاهی تبدیل میشود.
♦️آخرین مصاحبه با دکتر ریموند مودی جولای ۲۰۲۶به زودی متن کامل مصاحبه بسیار ارزشمند ایشان ترجمه خواهد شد و در کانال «باغ آینه و نور» تقدیم شما همسفران عزیزمان خواهد شد!❤️✨در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️دکتر ریموند مودی؛ پیشگام پژوهش درباره تجربههای نزدیک به مرگریموند ای. مودی جونیور (Raymond A. Moody Jr.)، متولد ۳۰ ژوئن ۱۹۴۴ در ایالت جورجیا، پزشک، روانپزشک، فیلسوف و نویسنده آمریکایی است که بیش از هر چیز بهخاطر پژوهشهایش درباره تجربههای نزدیک به مرگ (NDE) شهرت دارد. وب سایت او👇👇Raymond Moody – Life After Life
🔰اگر «من» را از «روح» جدا کنیم، گرفتار یک دوگانگیِ غیرعرفانی میشویم. در عرفان، مسئله بیشتر مراتبِ یک حقیقت واحد است، نه دو موجود مستقل.«من» در اینجا اگر به معنای خودِ نفسانی، شخصیت، امیال و ذهنِ عادتکرده باشد، با روح یکی نیست؛ اما اگر «منِ حقیقی» را مراد کنیم، همان حقیقتِ روحانیِ انسان است.بنابراین تعبیر دقیقتر این می شود:🔰ما روح خود را هدایت نمیکنیم؛ و روح نیز موجودی جدا از ما نیست که ما را هدایت کند. آنچه در سلوک رخ میدهد، بیدارشدنِ «منِ حقیقی» از غلبهٔ «منِ نفسانی» است.در آغاز، انسان با «منِ محدود» تصمیم میگیرد که به سوی حقیقت برود. اما در سیر عرفانی، هرچه حجابهای نفس کنار میرود، درمییابد که آن حقیقتی که میجست، از ابتدا در ژرفای وجود خودش حاضر بوده است.🔰پس رابطه، رابطهٔ «من و روح» نیست، بلکه رابطهٔ خودِ حقیقی با حجابهای خویش است.به تعبیر عمیقتر:سالک در آغاز میگوید: «من به سوی حقیقت میروم.»در پایان درمییابد: «آن حقیقت، در من آشکار میشد.»سلوک، حرکتِ «من» به سوی «روح» نیست؛سلوک، عبورِ «منِ پنداشته» از حجابهای خویش و آشکارشدنِ «منِ حقیقی» است.🔰من، روحِ خود را به سوی تعالی هدایت میکنم؛ و در همان حال، روحِ من نیز از درون، مرا به سوی تعالی میکشاند. این دو در حقیقت دو حرکتِ جدا نیستند؛ بلکه یک حقیقتاند که در دو مرحله تجربه میشوند: ابتدا «ارادهٔ من برای تعالی» و سرانجام «کشفِ روحِ متعالیِ خویش».یا دقیق تر بگویم؛در آغاز، من روح را به سوی تعالی میبرم؛در ژرفای سلوک، درمییابم که روح، مرا به سوی خویش میبرد.و در پایان، میفهمم که «من» و «روح» دو تا نبودهاند؛این من بودهام که باید از حجابهای خود عبور میکردم تا حقیقتِ خودم را بیابم.
🔰پس وقتی میگوییم «من روح را تعالی میدهم»، اگر «من» را همان نفسِ محدود بدانیم، تعبیر کاملاً دقیقی نیست؛ چون نفس نمیتواند حقیقت روح را تعالی دهد. آنچه میتواند انجام دهد، این است که خودش را پالایش کند، حجابها را کنار بزند و امکان ظهور حقیقت روح را فراهم کند.🔰بنابراین شاید دقیقترین صورت پرسش این باشد:چه کسی روح را تعالی میدهد؟در سطح انسانی، «منِ مختار» با تزکیه، آگاهی و سلوک راه را آماده میکند؛ اما تعالیِ حقیقی، کشف و ظهور چیزی است که در ژرفای وجود از پیش حاضر بوده است.🔰مولانا می گوید: تو در جستوجوی چیزی نیستی که بیرون از تو باشد؛در سلوک، آنچه باید پیدا شود، «خودِ حقیقیِ تو»ست.پس شاید حتی از «من یا روح کدام مان هدایتگریم؟» دقیقتر باشد بگوییم: منِ نفسانی کنار میرود تا منِ حقیقی آشکار شود.
♦️سوال: آیا من هستم که روح خودم را به سمتی هدایت میکنم یا این روح من هست که من را به سمتی هدایت میکند!♦️پاسخ؛ «من» یک موجودیت ثابت و یکلایه نیست. انسان ذو مراتب است.منِ نفسانی: همان «من» است که میگوید من میخواهم، من میترسم، من میدانم، من باید به جایی برسم. این «من» متغیر و ساختهشده از خاطرات، خواستهها، ترسها و هویتهاست. منِ آگاه: آن موجودیتی ست که این افکار و حالات را میبیند؛ شاهدِ آمدوشدِ آنهاست.منِ حقیقی در نگاه عرفان: اشاره به حقیقتی عمیقتر از این شخصیت فردی دارد؛ چیزی که در عرفان اسلامی با تعابیری چون روح، قلب، سرّ و حقیقت انسان از آن سخن گفته میشود.در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️من متوجه شدم که من شخصا منشاء آگاهی نبودم چون خاستگاه و منشأ اصلی آنجا بود. ♦️تجربه مرگ تقریبی پریزیلا بوشا در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️همه انسان ها درجاتی از کوری معنوی دارند. هر آنچه شدت نابینایی معنوی بیشتر باشد، رنجی که می کشیم بیشتر است. هر چقدر فقط در حب نفس خویش باشیم مشقت های روح مان بیشتر است. حتی در مرگ عزیزان مان این نفس ما هست که از دلتنگی بسیاری که برایش ایجاد شده است در سختی بسیار است. هر چقدر رهاتر شویم و در مسیر وحدت باشیم، از عمق جراحات مان کاسته می شود.در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🎼هر کدام از ما در درون سمفونی عظیم هستی یک نت موسیقی هستیم.در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️تمام آنچه انسان برای خدا گونه شدن نیاز دارد، در درون او فراهم هست.در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
📕«اثبات ابدیت، دلیلی بر جاودانگی»نویسنده آلبا مون/تجربه گر مرگ تقریبی 🌱چگونه کودک من جهان پس از مرگ را به من نشان داد و زندگی ام را نجات داد.کانال اینستاگرام👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
📣📣♦️♦️این بخش حتی در جهان پس از مرگ نیز بر آن کارنامه زندگی و ترازوی زندگی تأثیر میگذارد، چون وقتی برگشتم، با اطمینان کامل احساس کردم که همه چیزهایی که من توانسته بودم همسرم را به خاطرشان ببخشم، به نوعی به خود من نیز بخشیده شده است.🔰مثل همان توده، همان «کوه گناه» که روی کفه مربوط به همسرم قرار داشت؛ هرچه را که من توانستم او را بابتش ببخشم، به همان اندازه، گویی بهطور خودکار خود من نیز بخشوده شدم.🔰و دقیقاً همین، دلیل آن احساس رهایی درونی و آن احساس پاکی مطلق در درونم بود.احساس میکردم همهچیز بهنوعی به صفر بازگردانده شده؛ هرچه پیش از آن اتفاق افتاده بود، دیگر تمام شده و اکنون آیندهای تازه آغاز میشود.البته گاهی با خودم فکر کردهام که اگر نمیتوانستم همه این مسائل را حلوفصل کنم، یا اگر نمیتوانستم بهموقع ببخشم، چه اتفاقی میافتاد.🔰البته این صرفاً حدس و گمان است، اما فقط میتوانم بگویم که فکر میکنم آن وضعیت خطر جانی میتوانست به شکل دیگری پایان پیدا کند؛ اینکه آن تختهسنگ عظیم، بهنوعی برای من به معنای پایان مسیرم میشد.و فکر میکنم این فقط پایان زندگی من نمیبود، بلکه به معنای پایان امکان انجام رسالت یا مأموریتی بود که برای خودم احساس میکردم باید آن را به انجام برسانم.🔰این احساسی بود که داشتم: اینکه در آن صورت، به چیزی بسیار اساسی و مهم دست پیدا نکرده بودم و اگر این اتفاق نمیافتاد، برای من بسیار دردناک و هولناک میبود.بسیار متشکرم، خانم مون، بابت این روایت جالب و تأملبرانگیز.♦️♦️اثر عمیق بخشش♦️♦️
🔰اما بلافاصله تصمیم گرفتم که فارغ از اینکه این تجربه را برای دیگران تعریف کنم یا نه، میخواهم در زندگی خودم بر اساس تمام این شناختها و چیزهایی که در آنجا برایم آشکار شده بود، عمل کنم. دیگر نمیخواستم حتی یک ثانیه صبر کنم تا دوباره میان من و همسرم صلح و آرامش برقرار شود.🔰و برای من، این خودش دلیلی است بر اینکه این تجربه به هیچوجه نمیتوانسته یک خواب باشد؛ چون تغییر دادن چنین نگرش عمیقی حتی در یک رواندرمانی بسیار خوب، گاهی پس از دههها هم بهسادگی امکانپذیر نیست.🔰اما اینجا، در مدت بسیار کوتاهی، این موهبت نصیبم شد که همهچیز را بفهمم، همهچیز برایم توضیح داده شود و در واقع بتوانم خودم و همسرم را برای آینده از این احساسات منفی رها کنم.🔰چون مدت کوتاهی پس از اینکه آن پیامک را برای همسرم فرستادم و آرامش را دوباره به خانوادهمان برگرداندم، ناگهان احساس کردم قلبم شروع به تپیدن بسیار شدید کرد.🔰واقعاً تپش قلب شدیدی پیدا کردم و میدانستم که فرزندم، که در بیمارستان دیگری در فاصله یک ساعتی از من بستری بود، در همان لحظه این تپش قلب را احساس میکند و حالش بسیار بد شده است.🔰و بیش از یک ماه بعد، از طریق مدارکی که توانستم ببینم، این موضوع تأیید شد. مشخص شد که دقیقاً در همان زمانی که من بهنوعی دوباره بهصورت تلهپاتیک احساس کرده بودم حال دخترم رو به وخامت گذاشته و حال بسیار بدی دارد، واقعاً همین اتفاق برای او افتاده بوده است.و مرگ دخترم که مدت کوتاهی بعد از آن اتفاق رخ داد، در واقع به شکلی باعث نجات جان خودم شد.🔰چون به دلیل اینکه میخواستم یک بار دیگر دخترم را در بیمارستان دیگر ببینم، لازم شد خودم دوباره تحت معاینه و بررسی قرار بگیرم.و در آن معاینه مشخص شد که مقدار بسیار زیادی مایع در حفره شکمی من جمع شده است. این بار پزشکان بهطور قطعی و از نظر پزشکی تشخیص دادند که من در آستانه مرگ قرار دارم و در واقع دچار خونریزی داخلی هستم.🔰بعد با یک سیتیاسکن، دقیقتر بررسی کردند که منشأ این خونریزی در کدام قسمت بدن است تا بتوانند جلوی آن را بگیرند.و با انجام این عمل جراحی اورژانسی دوم، جان من نجات پیدا کرد.♦️آیا تا به حال به این فکر کردهاید که اگر آن روز میمردید و اگر نمیتوانستید به آن بخشش برسید، در جهان پس از مرگ چه اتفاقی برایتان میافتاد؟راستش را بخواهید، این موضوع بارها در روزهای بعد و حتی ماههای بعد به ذهنم میآمد.چون آن روز، زندگی من را بهطور کامل تغییر داد؛ هم به دلیل مرگ دخترم و هم به دلیل تجربه نزدیک به مرگی که داشتم.🔰زندگی من به دو بخش تقسیم شد: یک «قبل»؛ یعنی پیش از آن روز یا پیش از آن چند ساعت، و یک «بعد».و در این بخش «بعد»، بارها به این فکر کردم که اینکه در نهایت توانستم بر خودم غلبه کنم و همسرم را ببخشم، واقعاً چه معنایی داشت.🔰در آن دورهای که درباره این تجربهها تأمل میکردم، به این احساس رسیدم که بخشش قدرتی فوقالعاده دارد و اینکه ما در واقع اهمیت و قدرت واقعی بخشیدن را بهشدت دستکم میگیریم.
🔰من فقط گفتم: «من او را میبخشم.» و ناگهان آن سنگ عظیم، آن تختهسنگ بزرگ، انگار خودبهخود از سر راه کنار رفت. مسیرم دوباره باز شد و خطر جانیای که متوجه من بود، ناگهان از بین رفت.🔰بعد به سنگ عظیم نگاه کردم و حرکتش را دنبال کردم. واقعاً باورنکردنی بود. سنگ، سنگریزهها و تکههای چمن و علف را به هوا پرتاب میکرد، حتی خاک هم بلند میشد. بعضی جاها ابرهای واقعی از گرد و غبار ایجاد میشد. همهچیز فوقالعاده واقعی به نظر میرسید و تماشای آن واقعاً شگفتانگیز بود.🔰سنگ با توجه به شتاب و نیروی حرکتیای که پیدا کرده بود، لحظهبهلحظه سرعت بیشتری میگرفت و من با تمام وجود احساس میکردم: «این چیزی که همین الان دارد اتفاق میافتد، واقعاً باورنکردنی است.»🔰اما پیش از اینکه بتوانم مسیرم را ادامه بدهم، فقط چند قدم برداشته بودم و هنوز به آن دروازه یا همان حصار چوبی نرسیده بودم که ناگهان دوباره در بخش مراقبتهای ویژه بودم.احساس شادی وصفناپذیری داشتم و فوقالعاده احساس آرامش و آسودگی میکردم. واقعاً خوشحال بودم و احساس میکردم دوباره متولد شدهام.🔰این احساس برایم شبیه این بود که مرا از داخل یک ماشین لباسشویی عاطفی عبور داده باشند و حالا ناگهان کاملاً پاک و سفید بیرون آمده باشم؛ در حالی که در ابتدا در یک وضعیت عاطفی فوقالعاده آشفته و بحرانی وارد این تجربه شده بودم.🔰و حتی یک ثانیه هم تردید نکردم. میخواستم فوراً چیزی را که از این تجربه نزدیک به مرگ یاد گرفته بودم، در زندگی واقعی به کار بگیرم.بلافاصله برای همسرم یک پیامک فرستادم و گفتم که میخواهم از او عذرخواهی کنم، چون در درونم او را متهم کرده بودم و مسئولیت تمام این شرایط را به گردن او انداخته بودم؛ در حالی که او اصلاً باعث وقوع آن حادثه نشده بود.🔰همچنین برایم روشن شده بود که او این کار را عمداً انجام نداده بود، بلکه واکنشی غریزی از طرف او بوده است.یعنی این شناخت که او عمداً این کار را انجام نداده، بلکه واکنشی ناخودآگاه بوده، عامل تعیینکنندهای بود که باعث شد بتوانید او را ببخشید؟🔰این یکی از جنبههای مهم ماجرا بود.اما اگر صادقانه بگویم، مهمتر از همه برای من این بود که بهشدت احساس آرامش و آسودگی میکردم، چون از آن خطر جانی نجات پیدا کرده بودم.و احساس میکردم همان فرصت دوبارهای را که در فضای حقیقت دائماً درخواستش کرده بودم، به دست آوردهام؛ بهمحض اینکه فهمیدم مسئله اصلی چیست. دقیقاً همان فرصت دوباره را به من داده بودند و از این بابت فوقالعاده خوشحال بودم.🔰واقعاً از شدت خوشحالی گریه میکردم. تجربهای فوقالعاده عاطفی بود.همچنین بهخوبی متوجه شدم که چقدر به پایان ماجرا نزدیک شده بودم. واقعاً احساس میکردم درست در آخرین لحظه، به این تصمیم رسیده بودم که همسرم را ببخشم.🔰و باز همان احساس را داشتم که از آن موقعیت به بیرون پرتاب شدهام، چون تصمیم درست را گرفته بودم و مسیر درست را انتخاب کرده بودم. باز هم این احساس را داشتم که مدت حضور من در آنجا به وضعیت درونی و نگرش من بستگی داشته است و به این دلیل به دنیای واقعی بازگشتم که تصمیم گرفتم همسرم را ببخشم و همچنین فهمیده بودم که مسئله اصلی واقعاً چه بوده است.🔰و وقتی به واقعیت برگشتم، بلافاصله میدانستم که اتفاقی باورنکردنی برایم افتاده است.اما همزمان فوراً این احساس را داشتم که نباید درباره آن با هیچکس صحبت کنم، چون هیچکس حرفم را باور نخواهد کرد. احتمالاً این ماجرا برای دیگران کاملاً غیرقابلباور به نظر میرسید.حتی تا زمانی که در بیمارستان بودم، اصلاً نمیخواستم درباره این تجربه با همسرم صحبت کنم.
♦️♦️میخواستم این را بگویم که احساس میکردم اگر فقط یک فرصت به من داده شود، میتوانم همهچیز را اصلاح کنم؛ اما در آن موقعیت احساس میکردم آن فرصت دیگر از دست رفته است. و وحشتناکترین بخش ماجرا همین بود که در واقع چهار احساس بسیار شدید را همزمان تجربه میکردم: ♦️عشق، اندوه، پشیمانی بسیار عمیق و، بیش از همه، میل شدید به بخشش.🔰اما این بخشش در واقع فقط مربوط به خود من بود. در آنجا بهشدت آرزو میکردم که اشتباهاتم بخشوده شوند، اما دیگر امکانش وجود نداشت. احساس میکردم هر کاری که حالا میخواهم برای تغییر گذشته انجام دهم، دیگر تمام شده است. دیگر هیچ فرصتی وجود نداشت و هیچ چیز را نمیشد تغییر داد. فقط باید همهچیز را همانطور که بود میپذیرفتم.و این برایم وحشتناک بود.🔰اما وقتی احساس کردم با وجود همه اینها، همهچیز را فهمیدهام و احتمالاً حتی در درونم پذیرفتهام، بدون اینکه خودم کاملاً متوجه این پذیرش باشم یا آگاهانه تصمیم گرفته باشم آن را بپذیرم وارد آن ساحت دیگر، آن سطح دیگر شدم؛ همان جایی که در واقعیت زمینی، روی کوه بودم.🔰و همانجا فوراً برایم روشن شد که آن تختهسنگ عظیم در واقع نمادی از تمام آن خارها و نوکهای تیز بود که یک بار دیگر، این بار بهصورت یک مجموعه کامل، در برابر من قرار گرفته بودند.این همان مانعی بود که نمیگذاشت مسیرم را ادامه بدهم.🔰این مانع در واقع همان ناتوانی من در بخشیدن همسرم بود؛ تمام آن سرزنشها و اتهامهای درونی، و همچنین خشم و عصبانیتی که نسبت به سرنوشتم داشتم، چون میدانستم دخترم احتمالاً در پی این حادثه و شرایط ناشی از آن، باید تا پایان عمر با مشکلات بسیار جدی جسمی و سلامتی دستوپنجه نرم کند.🔰او در آن گفتوگوی تلهپاتیک هم به من گفته بود که این مسئله به تمام زندگی او مربوط میشود، اما خودش میتواند آن را ببخشد.و من فقط به او گفته بودم: «این چیزی نیست جز اینکه تو در زمینه بخشیدن، از من خیلی بهتر هستی.»🔰اما در آن موقعیت روی کوه، برایم روشن شد که تمام این سرزنشها، این موضعِ اتهام و محکومیت درونی، تمام این احساسات منفی، و همچنین این سختگیری و قضاوت بیرحمانهای که در درونم نسبت به همسرم داشتم، در واقع برای خود من به یک خطر واقعی تبدیل شده بودند.🔰فهمیدم که جانم در خطر است.هیچکس دیگری این را به من نگفته بود. این موضوع در جریان آن تجربه نزدیک به مرگ برایم روشن شد.و ناگهان ترس بسیار شدیدی وجودم را گرفت؛ ترس از اینکه دیگر نتوانم از این وضعیت خارج شوم، اینکه دیگر راه گریزی وجود نداشته باشد و در واقع در یک خطر معنوی برای جانم گرفتار شده باشم و هیچ راه خروجی نبینم.🔰و زمانی که از شدت وحشت دیگر نمیتوانستم درست فکر کنم، چیزی شبیه یک پژواک درونی شنیدم؛ یک یادآوری درونی و صوتی از تمام درخواستهای دخترم که بارها از من خواسته بود همسرم را ببخشم.ناگهان به یاد آوردم که او بارها و بارها گفته بود:«ببخشش، ببخشش.»🔰و ناگهان فهمیدم منظور او همیشه همین بوده است: اینکه بخشیدن همسرم برای من مهم است؛ نه فقط برای همسرم، بلکه برای خود من، چون من در معرض خطر جانی قرار داشتم.و ناگهان برایم روشن شد که تنها راهی که میتوانستم از طریق آن این وضعیت را به شکلی مثبت تغییر دهم، این بود که همسرم را ببخشم.🔰و بهمحض اینکه این موضوع را در آنجا درک کردم، بخشیدن برایم بهطرز باورنکردنی آسان شد.چیزی که در آن موقعیتِ خطر جانی، ناگهان بهشدت آسان شده بود. بخشیدن برایم واقعاً بسیار ساده شد و بلافاصله گفتم«من او را میبخشم.و واقعاً صددرصد منظورم همین بود.🔰چون تجربهای که در آن فضای حقیقت داشتم، همهچیز را به شکلی به من نشان داده بود که تمام استدلالهایی که در مخالفت با بخشیدن همسرم داشتم، در واقع دیگر اعتباری نداشتند.به من نشان داده شده بود که خود من هم اشتباهات بزرگی داشتهام و ضعفهای جدیای دارم؛ بنابراین نمیتوانستم خودم را در یک جایگاه اخلاقی بالاتر از همسرم قرار دهم.🔰و دقیقاً همین نگرش است که بخشیدن را دشوار میکند: اینکه آدم احساس کند از نظر اخلاقی یکجوری بالاتر از شخص دیگری قرار دارد.اما در همان لحظهای که گفتم میتوانم و میخواهم همسرم را ببخشم، ناگهان آن تختهسنگ عظیم از جلوی من به سمت راست غلتید و از دامنه کوه پایین رفت.و من دوباره کاملاً شوکه شدم.با خودم گفتم: «حالا چه اتفاقی افتاد؟ چه چیزی همین الان رخ داد؟
🔰اما بیشتر موضوع به سمت ویژگیهای شخصیتی میرفت.مثلاً در مورد من، آن توده در واقع شبیه تودهای از خارپشتهای دریایی بود؛ تعداد بسیار زیادی خارهای تیز که در هم فرو رفته و گیر کرده بودند و حتی بعضی از آنها تقریباً به یکدیگر زنجیر شده بودند.🔰در مورد همسرم نیز چیزی زیستی و ارگانیک بود. در مورد او، این توده شبیه کوه عظیمی از عروسهای دریایی بود.و من در همان لحظه، بهصورت کاملاً شهودی، فهمیدم که چرا برای هر دوی ما چیزی شبیه «کوههای گناه» شکل گرفته بود.🔰در مورد من، مسئله سختگیری بیش از حد بود؛ شاید حتی نوعی تفکر بیش از اندازه انتقادی، حتی اگر آن را به زبان نیاورم. چیزهایی که بهنوعی از زندگی من «غربال» شده بودند، دقیقاً همان نوکهای تیز و سخت بودند؛ همان زوائد کوچک و آزاردهندهای که میتوانند دیگران را زخمی کنند.🔰شاید من فقط در درون خودم دیگران را قضاوت میکردم، یا از آنها انتظارات بیش از حدی داشتم. و همین فاصله میان انتظارات من و واقعیتِ آدمهای دیگر، در درونم نوعی نگرش قضاوتگرانه ایجاد میکرد.دیدن این موضوع برایم بسیار دردناک بود، چون وقتی به این خارهای تیز خارپشت دریایی نگاه میکردم، میدیدم که واقعاً میتوان با چنین چیزهایی کسی را بهشدت زخمی کرد، اگر تصور کنید روی چنین چیزی پا بگذارید.🔰نمیدانم تا به حال چنین چیزی را تجربه کردهاید یا نه، اما اگر کسی روی خارپشت دریایی پا بگذارد، معمولاً مدت زیادی طول میکشد تا التهاب و عوارض آن فروکش کند.بهنوعی، آنچه به من نشان داده شد، تصویری لحظهای از نتایج منفی زندگی ما بود؛ از چیزهایی که هنوز باید روی آنها کار میکردیم یا آنها را اصلاح میکردیم تا بتوانند از آن شبکه یا صافی عبور کنند.🔰این احساس را داشتم که اگر این مسائل وجود نداشتند، اگر تمام این خارها بهنوعی نرم و خرد شده بودند، اگر من انسانی نرمتر و بخشندهتر بودم، دیگر لازم نبود چنین چیزی به من نشان داده شود.🔰در مورد همسرم، آن چیزها عروسهای دریایی بودند. بهمحض اینکه به آنها نگاه کردم، فوراً معنایش را فهمیدم.میدانستم که این تصویر، بهصورت استعاری، نشان میدهد که همسرم ستون فقرات یا استواری کافی نداشته است؛ درست همانطور که در ماجرای آن حادثه نیز چنین بود.او سادهترین راه را انتخاب کرده بود؛ راه فرار، یعنی خودش را از موقعیت کنار کشیده و از پذیرش مسئولیت اجتناب کرده بود.🔰در واقع، این دو تصویر در مقابل یکدیگر قرار داشتند: چیزی که در من بیش از حد وجود داشت، یعنی سختی، تندی و دقت بیش از اندازه، یا رفتن بیش از حد به جزئیات، در مورد او برعکس بود.🔰در مورد او، گویی هیچ شکل و قوام مشخصی وجود نداشت؛ چون عروسهای دریایی در آب شناورند و با جریان آب حرکت میکنند.و من همانجا فهمیدم که چیزی که او کم داشت، استواری و قاطعیت درونی بود؛ نوعی ایستادگی و داشتن موضع در برابر خودش و شرایط.🔰البته اینطور نبود که من در آنجا او را محکوم کرده باشم. برعکس، پیش از آن، زمانی که در جریان آن موقعیت، شخصیت هر دوی ما بهنوعی مورد تحلیل قرار گرفت، برایم روشن شده بود که همسرم نقاط قوت بسیار زیادی هم دارد؛ نقاط قوتی که من در آن شرایط دیگر اصلاً نمیتوانستم آنها را ببینم یا به آنها ارزش بدهم، به دلیل وضعیت و شرایطی که آن زمان در آن قرار داشتم.🔰و شما این احساس را داشتید که دیگر هیچ چیز در وضعیتتان قابل تغییر نیست؟ یعنی اینکه کارنامه زندگیتان قطعی شده بود؛ مثل وقتی که نتیجه یک امتحان ارزیابی شده و دیگر نمیتوان در نتیجه آن تغییری ایجاد کرد؟ آیا در آن لحظه هیچ تصوری هم داشتید که زندگیتان قرار است بعد از آن چگونه ادامه پیدا کند؟🔰نه، تا این حد به آن فکر نکردم. فقط از احساس تغییرناپذیری آن وضعیت بهشدت متأثر و شوکه شده بودم.چون اولین واکنشم این بود که فوراً با خودم گفتم: «من باید این را تغییر بدهم. محال است بتوانم این وضعیت را همینطور بپذیرم یا بگذارم به همین شکل باقی بماند.
🔰و دیدن این صحنه برایم بسیار تکاندهنده بود، چون من اصلاً نمیدانستم که در حال مرگ هستم. نمیدانستم که اگر عمل جراحی دوم انجام نمیشد، عملی که خوشبختانه در نهایت انجام شد، ممکن بود زندگیام در مدت کوتاهی به پایان برسد.🔰اما در آن موقعیت، پایان زندگیام به من نشان داده شد؛ پایانی که با تمام احساسات منفیام همراه بود: نفرت، احساس گناه، سرزنش و ملامت همسرم، خشم و عصبانیت از کل این وضعیت و از روند پزشکی و درمانی در بیمارستان که برای من به یک فشار و بار بسیار سنگین تبدیل شده بود.🔰همه این احساسات در درونم انباشته شده بودند و آنجا، بهنوعی، قابل مشاهده شده بودند. و دیگر در آن مرحله احساس میکردم که از نظر پسینی هیچ کاری برای تغییرشان نمیتوانم انجام دهم. این احساس را داشتم که این وضعیت، این ترازو، این کارنامه یا ترازنامه زندگی، دیگر غیرقابل تغییر است.🔰اما وقتی احساس کردم که حالا دیگر همهچیز را فهمیدهام، دوباره به یک سطح دیگر، در واقع به سطح چهارم، پرتاب شدم.در آنجا دوباره در واقعیت زمینی بودم، اما در مکانی کاملاً متفاوت: روی کوه مورد علاقهام. آنجا حصاری چوبی وجود داشت که چند متر با من فاصله داشت و من کمی پایینتر از قله قرار داشتم.🔰در واقع میخواستم مسیرم را در آنجا به پایان برسانم؛ میخواستم به راه رفتن ادامه بدهم و خودم را به قله برسانم.اما ناگهان در شرایطی که از نظر زمان و ساعت، کاملاً با همان ساعات اولیه صبح و تقریباً هنگام طلوع خورشید مطابقت داشت، خودم را آنجا دیدم. هوا بسیار مهآلود و بادی بود. شرایط جوی اصلاً مطلوب نبود.🔰با این حال، بلافاصله فهمیدم کجا هستم.و ناگهان یک تختهسنگ عظیم درست روبهرویم روی مسیر قرار داشت. سیاه بود و نوکها، گوشهها و لبههای بسیار تیزی داشت. ظاهرش برای من فوقالعاده تهدیدکننده بود.ارتفاع و عرض آن بیش از دو متر بود، حدود دو متر و بیست سانتیمتر در هر دو جهت، و درست روی مسیر افتاده بود؛ بهطوری که اجازه نمیداد یا مانع میشد که حتی یک قدم دیگر به جلو بردارم.🔰نه میتوانستم از سمت چپ، جایی که دیواره سنگی قرار داشت، عبور کنم و نه از سمت راست، جایی که پرتگاهی شیبدار بود. حتی نمیتوانستم به عقب برگردم، چون میدانستم اگر این صخره عظیم به حرکت دربیاید و شروع به غلتیدن کند، حتی اگر من به عقب بدوم و سعی کنم از آن فرار کنم، ممکن است هر لحظه به حرکت بیفتد و جانم را تهدید کند و مرا زیر خودش له کند.🔰برگردیم به آن ترازوی زندگی. به نظر شما، بخش هولناک ماجرا چه بود؟ از یک طرف خشم شما نسبت به همسرتان و سرخوردگی و فشار ناشی از کل شرایط بیمارستان وجود داشت، اما شما همچنین از «کوههای گناه» صحبت میکنید که ظاهراً به مسائل و اتفاقات قبلی زندگی مربوط میشدند. از نظر خودتان، وقتی از «کوههای گناه» صحبت میکنید، منظورتان دقیقاً چه بود؟🔰بله، آن چیزی که من در داخل گیومه «کوههای گناه» مینامیدم، در واقع فقط واژهای بود که در همان فضای حقیقت به ذهنم آمد. من خودم آن را انتخاب یا ابداع نکرده بودم. این مفهوم بهصورت مستقیم در ذهنم حاضر بود.احساس میکردم ضربالمثلی وجود دارد که میگوید: هر کسی بار خودش را در طول زندگی با خود حمل میکند.🔰و من احساس میکردم که بیشترِ زندگی ما، بهنوعی، از میان یک شبکه یا صافی عبور داده میشود. نمیدانم دقیقاً چطور باید آن را توضیح بدهم؛ شبیه زمانی که خاک را الک میکنند.♦️مثلاً اگر بخواهم بهصورت تصویری تشبیه کنم، زندگی ما مثل یک توده خاک بود. و حالا تمام این توده خاک را از یک الک عبور میدادند.و دقیقاً آن چیزهایی که در آنجا روی کفههای ترازو ظاهر شدند، همان تکههایی بودند که بیش از حد بزرگ بودند و نمیتوانستند از شبکه عبور کنند؛ نمیتوانستند از آن صافی رد شوند.♦️و احساس من این بود که اینها در واقع نتیجه تمام سالهای زندگی ما بودند؛ چیزهایی که از نظر درونی، یعنی از نظر روحی یا عاطفی، ما را تحت فشار قرار داده بودند، و همچنین چیزهایی که احتمالاً خودمان آنها را نادرست یا اشتباه تلقی کرده بودیم.
🔰برای مثال، در مرحله بعد به من نوعی ارزیابی از زندگیای که تا آن زمان پشت سر گذاشته بودیم نشان داده شد؛ هم در مورد همسرم و هم در مورد خودم. بنابراین بار دیگر مجبور شدم با حقیقتی ناخوشایند روبهرو شوم: اینکه تمام مطالبی که دخترم در آن گفتوگوی تلهپاتیک بیان کرده بود، حقیقت داشت.🔰اینکه من با آن موافق بودم یا نه، اینکه برایم خوشایند بود یا ناخوشایند، کاملاً بیاهمیت بود. در واقع با آن حقیقتها مواجه شدم، بهگونهای که دیگر نمیتوانستم با آنها مخالفت کنم. دیگر امکان استدلال کردن یا بحث کردن وجود نداشت. آنچه به من نشان داده میشد، آنقدر حقیقت داشت، آنقدر روشن و واقعی و انکارناپذیر بود که دیگر نمیتوانستم با بهانه یا استدلال دیگری از زیر بار آن شانه خالی کنم.🔰تا زمانی که مشغول پردازش این مطالب در درون خودم بودمهم از نظر ذهنی و هم از نظر عاطفی، فرصت داشتم. و فقط زمانی که احساس کردم همهچیز را فهمیدهام، دوباره از آن سطح خارج شدم و بهنوعی به بیرون از آن منتقل شدم.🔰به این ترتیب، هرچه جلوتر میرفتم، فهمیدن همهچیز برایم آسانتر میشد.♦️با این حال، احساس میکردم مدت زمانی که در آنجا حضور داشتم، بهطور مستقیم به شیوه درک و میزان توانایی من در فهم مطالب بستگی داشت. بهنوعی این امکان وجود داشت که همه این مراحل خیلی کوتاه طی شوند. اگر من بلافاصله همهچیز را میفهمیدم، احتمالاً پس از مدت کوتاهی از آنجا خارج میشدم یا به بیرون پرتاب میشدم.♦️اما چون در یک وضعیت عاطفی استثنایی قرار داشتم و درک این مسائل برایم زمان بیشتری برد، آنجا را بهصورت یک بازه زمانی فوقالعاده طولانی تجربه کردم. برای من، این مدت بسیار طولانی احساس میشد.🔰در عین حال، این احساس را هم داشتم که در آنجا اصلاً زمانی وجود ندارد؛ اما با نگاه به گذشته، احساس میکنم اقامتم در آنجا از نظر تجربه عاطفی، باید مدت بسیار طولانیای طول کشیده باشد.🔰و شما در کتابتان نوشتهاید که با یک ترازوی زندگی مواجه شدید. این تجربه را چگونه داشتید؟بله، این موضوع ابتدا برای خود من هم بسیار عجیب بود. مدتی پس از اینکه مفهوم «دروازه زندگی» را فهمیدم و همچنین تمام مطالبی را که دخترم پیشتر برایم توضیح داده بود، مثلاً اینکه هیچکدام از این دو نفر، یعنی من و همسرم، بهتر یا بدتر از دیگری نیستیم، درک کردم، اتفاق دیگری افتاد.🔰من پیش از آن تمام این مطالب را رد کرده بودم، اما در آنجا آنها را به من نشان دادند.بهمحض اینکه این موضوع را فهمیدم، ماجرا ادامه پیدا کرد. گویی «فضای حقیقت» بازتر یا گستردهتر شد و در ادامه آن، در فاصلهای حدود هفت تا ده متر از ما، یک ترازوی عظیم ظاهر شد.🔰بلافاصله فهمیدم که ناگهان با موقعیتی بسیار جدی روبهرو شدهام. این ترازو اقتدار و اهمیت بسیار زیادی داشت و احساس میکردم قرار است درباره زندگیای که من و همسرم تا آن زمان پشت سر گذاشته بودیم، نوعی داوری انجام دهد.♦️این داوری نیز برای من بسیار تکاندهنده بود، زیرا در آنجا بهنوعی میزان خطاها و لغزشهایی که من و همسرم تا آن زمان مرتکب شده بودیم، به نمایش گذاشته شد.🔰احساس میکردم در هر یک از کفههای ترازو، پشت سر من و پشت سر همسرم، دو توده جداگانه وجود داشت؛ من آنها را در ذهن خودم «کوههای گناه» مینامیدم.♦️چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که این تودهها در واقع انبوهی از اشتباهات بودند؛ تصمیمهای نادرست، یا بهطور کلی چیزهایی که ما با خودمان حمل میکردیم، کارهایی که اشتباه انجام داده بودیم یا پیامدهای منفیای که از عملکرد ما به وجود آمده بود.♦️و این تودهها در مورد من و همسرم بسیار متفاوت بودند و اطلاعات بیشتری درباره ویژگیهای شخصیتی، نگرشها، نقاط قوت و نقاط ضعف هر یک از ما در اختیارم قرار میدادند.
🔰ابتدا نمیدانستم کجا هستم. تا آن لحظه روی تخت بخش مراقبتهای ویژه دراز کشیده بودم، اما ناگهان دیدم که ایستادهام. بدن داشتم و حس بدنیام هم کاملاً طبیعی بود؛ درست مثل همیشه. فقط ناگهان احساس میکردم سرشار از انرژی هستم و بهصورت کاملاً عمودی ایستادهام.🔰در واقع احساس سلامتی میکردم. هیچ ضعف یا ناتوانیای نداشتم و هیچ اثری از آن عمل جراحی اورژانسی که کمی پیش انجام شده بود، در آنجا وجود نداشت. خودم را سالم و نیرومند احساس میکردم. در عین حال، حرارت شدیدی در تمام ناحیه قفسه سینهام احساس میکردم؛ در اطراف قلب و بهطور کلی در سراسر این ناحیه. بعد به اطراف نگاه کردم و سعی کردم بفهمم این گرما چه معنایی دارد.🔰احساس میکردم در قلبم آتشی شعلهور است؛ شدتی باورنکردنی داشت. سپس متوجه شدم که از ناحیه سینهام، یا نمیدانم دقیقاً چطور باید بیانش کنم، از قلبم، دو دسته پرتو بزرگ به سمت جلو خارج میشوند.🔰من خودم و همسرم را در فاصلهای حدود هفت متری میدیدم که ایستاده بودیم. به سمت هر یک از ما یک دسته نور هدایت میشد و این پرتوهای نور تمام فضا را دربر گرفته بودند.همه اینها برای من تکاندهنده بود، بهخصوص به دلیل شدت فوقالعاده احساساتی که همراه آن بود.🔰اگر بخواهید این تجربه را با یک خواب مقایسه کنید، آیا میگویید که به هیچوجه خواب نبود؟نه، به هیچوجه خواب نبود. هنوز به یاد دارم که به بدن خودم نگاه کردم. میخواستم بفهمم این گرما یا این آتشی که در ناحیه سینه و قلبم احساس میکردم، چه معنایی دارد. پایین را نگاه کردم و از خودم پرسیدم: «این چیست که از درون من اینگونه مثل آتش میدرخشد و بعد مانند نور تمام فضا را روشن میکند؟»و همان لحظه، بلافاصله پاسخ را دریافت کردم: این عشق است.🔰تمام احساساتی که در آنجا تجربه میکردم، بسیار شدیدتر از احساسات یک خواب بودند؛ واقعاً شاید ده برابر شدیدتر از هر نوع واقعیتی که تا آن زمان میشناختم.حتی افکاری که در آنجا داشتم، همگی منطقی و عقلانی بودند. موضوع، ارزیابی من و همسرم بود. من میتوانستم به درون خودمان نگاه کنم؛ گویی میتوانستم در شخصیت و سرشت هر دوی ما نفوذ کنم و نقاط قوت و ضعف من و همسرم را بهصورت کاملاً روشن و ملموس ببینم و درک کنم.🔰همهچیز به من ارائه میشد؛ آنگونه که تصور میکنم واقعیت در جهان پس از مرگ عمل میکند. تمام این شناختها و بینشهایی که برای تغییر نگرش من ضروری بودند، به من داده میشدند؛ همان نگرشی که در گفتوگوی تلهپاتیک همچنان بهشدت بر آن پافشاری میکردم و در موقعیت دوم، یعنی در دیدار با دخترم، نیز همچنان حفظ کرده بودم.🔰اما در این «فضای حقیقت»، به شکلی در واقع بسیار خوشایند، مرا متوجه حقیقتهایی کردند که دیگر نمیتوانستم انکارشان کنم. در آن فضا مجبور شدم با آنها روبهرو شوم.این فضا هیچ گوشه و انتهایی نداشت. این چیزی بود که در همان ابتدا بیش از همه توجهم را جلب کرد. فضایی بود که دیوارهای صاف و مستقیم نداشت؛ دیوارها بیشتر حالت منحنی و گرد داشتند. فضا آنقدر وسیع بود که نمیتوانستم ببینم کجا تمام میشود. تا جایی که من میتوانستم ببینم، هیچ پایانی نداشت و هیچ گوشهای هم در آن وجود نداشت.🔰فضایی بود بدون گوشه و بدون انتها.و شما پیشتر درباره زمان صحبت کردید. آیا همه این اتفاقات، همانطور که در بسیاری از توصیفها گفته میشود، خارج از زمان یا بیزمان بودند؟🔰بله. نکته قابلتوجه این بود که بهمحض اینکه احساس کردم آنچه قرار بود از طریق مشاهده من و همسرم در فاصله حدود هفت متری به من منتقل شود، برایم روشن شده است، متوجه وضعیت دیگری شدم.🔰ما دستهایمان را به سمت یکدیگر بالا گرفته بودیم و با بدنها و بازوهایمان شکلی شبیه یک طاق گوتیک یا شاید بهتر است بگویم شبیه یک پنجره گوتیک، یا حتی بیشتر شبیه ورودی یک بنای مقدس، ایجاد کرده بودیم.ما در آنجا مانند یک پرتال ایستاده بودیم.🔰و در آن موقعیت، کمکم برایم روشن شد که این باید دروازه زندگی باشد.من میدانستم که این، دروازه زندگی است.من و همسرم، از طریق پیوندی که با یکدیگر داشتیم پیوند زیستی، جسمانی و همچنین معنوی؛ یعنی ارتباط ما در تمام سطوح برای او یک دروازه زندگی ساخته بودیم.با این پیوند، برای او دری گشوده شده بود که از طریق آن میتوانست وارد زندگی خودش شود.وقتی تمام اینها را درک کردم، موقعیت جدید و دیگری شکل گرفت.
🔰و تمام این سرزنشها و گلایههایی که من همیشه در درونم نسبت به همسرم داشتم، تمام این ملامتها و حرفهایی که در ذهنم به او نسبت میدادم، دخترم میخواست از ذهنم بیرون بیاورد. بهخصوص میخواست به من بفهماند که مهم است هرچه سریعتر به یک پایان آرام و مسالمتآمیز برای این اتهام و محکومیت درونی برسم.🔰وقتی این تلاش موفق نشد، او ناگهان روی یک صندلیِ مخصوص ملاقاتکنندگان، درست کنار من نشست. از یک لحظه به لحظه دیگر آنجا بود و من میدانستم که این فرزند من است، اما در ابتدا نمیتوانستم با این موقعیت کنار بیایم. احساس میکردم شرایط برایم بیش از حد سنگین و طاقتفرساست. اینکه او ناگهان کنار من نشسته بود، بهشدت مرا سردرگم و آشفته کرده بود.🔰دستهایش را به حالت دعا روی هم گذاشته بود. بهنوعی، بدون اینکه چیزی بگوید، با نگاهی بسیار شدید و ملتمسانه از من درخواست میکرد. و من میدانستم که در واقع همان چیزی را میخواهد که در آن گفتوگوی تلهپاتیک از من خواسته بود. او از من میخواست که همسرم را ببخشم.🔰اما من این درخواست را چنان امر ناممکن و بزرگی میدیدم که در برابر آن، دیگر نمیتوانستم برای او گشوده باشم یا درخواستش را بپذیرم.🔰در عوض، ذهنم شروع کرد به فکر کردن درباره مدل موهایش. مدل موی بسیار قدیمیای داشت، چیزی شبیه مدلهایی که بهطور معمول در دهه ۱۹۲۰ قرن گذشته دیده میشد. لباسهایش هم قدیمی و متعلق به گذشته بود. این موضوع بهشدت مرا متعجب و حتی کلافه کرده بود.🔰با خودم فکر میکردم که چطور میتوانست ظاهر بهتری داشته باشد، چه لباس دیگری میتوانست بپوشد و چه مدل مویی بیشتر به او میآمد. در آن موقعیت، ذهنم درگیر فکرهایی کاملاً پیشپاافتاده و بیاهمیت شده بود.🔰خود این مسئله هم برایم عجیب بود، چون احساس میکردم او با این درخواستش برای بخشیدن همسرم، فشار بسیار شدیدی بر من وارد میکند. برای من، کاری که همسرم کرده بود، واقعاً غیرقابل بخشش بود.میفهمیدم که از نظر فلسفی، بخشیدن او میتوانست امری مطلوب و ارزشمند باشد، اما برای من اینطور مطرح میشد که انجام چنین کاری غیرممکن است؛ چون نه میتوانستم و نه حتی میخواستم او را ببخشم.🔰و بعد، از دل همین موقعیت، دخترم مرا با یک جمله که آن را واقعاً با صدای آهسته بر زبان آورد، به قلمرو یا ساحت دیگری( نمیدانم دقیقاً چه نامی باید رویآن گذاشت) پرتاب کرد.🔰ماجرا اینطور اتفاق افتاد که احساس کردم او جملهای را درباره همسرم گفت؛ جملهای که مستقیماً با همان درخواست بخشش او ارتباط داشت. و آن جمله را واقعاً با صدای آهسته بر زبان آورد. من آن را با گوشهایم، یعنی با حواس جسمانیام، بهطور کامل شنیدم.و در همان لحظه، صاعقهای از میان بدنم عبور کرد.🔰اصلاً نمیشود آن را تصور کرد. واقعاً مثل یک ضربه آتشین بود که از درون بدنم عبور کرد؛ انگار همه وجودم را دربر گرفت و از سراسر بدنم گذشت. بیش از همه احساس میکردم این جریان را در استخوانهایم حس میکنم. واقعاً درون استخوانهایم را احساس میکردم. انگار این جریان از درون اسکلت من عبور میکرد.🔰یک صاعقه، یک ضربه یا موج انرژی بود؛ با شدتی تقریباً غیرقابل تحمل. و این ضربه، بهنوعی مرا به آن ساحت دیگر منتقل کرد.در کسری از ثانیه این احساس را داشتم که ضربهای آتشین از فرق سر تا نوک پا و تا عمیقترین بخش وجودم، تا مغز استخوانهایم، نفوذ کرد.🔰آنوقت بالاخره فهمیدم چرا در زبان آلمانی تعبیر «bis ins Mark und Bein» وجود دارد؛ یعنی چیزی که «تا مغز استخوان» نفوذ میکند.🔰این واقعاً شگفتانگیز است. من پیش از آن هرگز نمیتوانستم تصور کنم این عبارت دقیقاً چه معنایی دارد، اما ناگهان احساس کردم بدن انسان، بدن آدمی، مثل یک دوشاخه کوک (چنگال صوتی) است.و بعد چه اتفاقی افتاد؟خب، در آن «فضای حقیقت» ابتدا همان احساس سردرگمی و حیرت را داشتم.
♦️♦️اثر عمیق بخشش♦️♦️🌺ادامه تجربه مرگ آلبا مون🌺🔰من ابتدا در دو سطح اول، در واقعیتِ اتاق بیمارستان و روی تخت بیمار بودم و تمام ادراکهایی را که در آن لحظه در آنجا اتفاق میافتاد، تجربه میکردم. علاوه بر آن، در همان ابتدا از طریق یک نوع شنیدن درونی، بهصورت صوتی، گفتوگوی تلهپاتیک با دخترم را نیز تجربه میکردم.🔰در سطح دوم، احساس میکردم همهچیز شدت بیشتری پیدا کرده است؛ چون در سطح اول، بهاصطلاح هیچ نتیجه مثبتی حاصل نشده بود و در سطح دوم هم همینطور. سپس ناگهان خودم را در چیزی یافتم که نامش را «فضای حقیقت» گذاشتم، چون در آنجا همهچیز برایم روشن شد. این تجربه تکاندهنده بود، زیرا آن حقیقتها چیزهایی نبودند که آرزو داشتم یا انتظارشان را میکشیدم.🔰از آنجا که من در پی یک موقعیت بحرانی و تعارضآمیز، ناگهان به ابدیت یا به جهانی دیگر کشیده شده بودم، هنوز در درون خودم درگیر همان آشفتگی و کشمکش بودم. من از آن موقعیت و همچنین از همسرم سرشار از خشم و نفرت بودم و تمام این احساسات نیز در آنجا نقش داشتند؛ بهنوعی این احساسات در آن فضا دستخوش دگرگونی و تبدیل شدند.🔰میتوانید دیدار با دخترتان را کمی دقیقتر توصیف کنید؟ مثلاً آیا تصویر یا برداشت بصریای هم از او داشتید؟بله. در ابتدا فقط نوعی ارتباط تلهپاتیک با او داشتم و او در جریان آن گفتوگو مانند یک مربی یا کوچ، مانند یک معلم، با من صحبت میکرد. کاملاً مشخص بود که او اطلاعات بیشتری درباره آن موقعیت نسبت به من داشت. این موضوع در طول گفتوگو برای خودم هم روشن شد.🔰اما متأسفانه به دلیل احساسات منفیای که داشتم، آنقدر تحت تأثیر قرار گرفته بودم که آمادگی پذیرش چیزی را که او واقعاً میخواست به من بگوید، نداشتم. در نتیجه، گفتوگوی ما تبدیل به بحثی شد که در نهایت فقط به این نتیجه رسیدیم که هرکدام از ما دیدگاه متفاوتی داریم و این دو دیدگاه با یکدیگر قابل جمع نیستند.🔰در پایان، وقتی پذیرفتیم که به توافقی نخواهیم رسید، در واقع گفتوگو را به شکل دوستانهای تمام کردیم؛ نه دلخوریای وجود داشت، نه خشم و نه فضای بدی میان ما. فقط لازم بود بپذیریم که ادامه دادن این بحث دیگر فایدهای ندارد.🔰دخترم در واقع از من خواست، یا بهتر است بگویم از من درخواست کرد که همسرم را ببخشم. و مسئله بخشش برای من بهشدت غیرقابل درک بود. در آن شرایط، اصلاً نمیتوانستم بخشیدن او را برای خودم تصور کنم.من احساس میکردم کوتاهی همسرم در کمکرسانی، پیش از انجام آن عمل اورژانسی و همچنین در جریان تمام اقدامات و مراقبتهای پزشکیای که دخترم بعد از آن به آنها نیاز پیدا کرده بود، برای من غیرقابل بخشش است. از نظر من، تمام کارهایی که همسرم انجام نداده بود، یا بهتر بگویم، تمام کمکهایی که نکرده بود تا امور بهدرستی پیش بروند، چیزی بود که نمیتوانستم ببخشم. و من هم همین را به دخترم گفتم.🔰اما دخترم در آن موقعیت نهتنها مانند یک فرد بالغ و یک گفتوگوشونده همسطح با من بود، بلکه در برداشت و احساس من، کسی بود که میخواست به من چیزی بیاموزد؛ البته به معنای مثبت کلمه. انگار میخواست مرا از همان نقطهای که در آن قرار داشتم، با خود همراه کند و کمک کند این وضعیت را حلوفصل کنم؛ تقریباً شبیه کاری که یک روانشناس انجام میدهد.
🔰تمام زندگی انسان سعی بین مروه و صفاست.کانال اینستاگرام👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
نور درونت هرگز نمی میرد. مرگ یعنی ملاقات با نور وجودی ات.کانال اینستاگرام👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
میتوانم… من می توانم زندگیام را طوری طراحی کنم و ادامه دهم که گویی عزیز هجرت کرده ام در درون من زنده است.instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️تجربه مرگ تقریبی بر اثر سکته مغزی توصیه می کنم فیلم کامل تجربه را حتما ملاحظه بفرمایید!👇👇youtu.be/G_fjavwDOeE?is=yiiMlzfXeI5l0mPs
🤍سعادت جاودانه چیست؟ مسیر کدام سمت است؟ 🤍سعادت جاودانه در یافتن حقیقتی است که انسان بتواند با آن زندگی کند، به آن عشق بورزد و در آن آرام بگیرد.🤍در این مسیر، دستگیری از محرومان و گرهگشایی از زندگی دیگران، تنها یک وظیفه انسانی نیست؛ بلکه راهی برای نزدیکتر شدن به همان حقیقت و یافتن معنایی عمیقتر در زندگی است.🤍زیرا آنگاه که انسان خیر خود را در خیر دیگران میبیند، به آرامشی میرسد که بسیار فراتر از لذتهای زودگذر جهان مادی ست.❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
🤍💫با ما فرشته شو! با دل دادن به گلستان نور، انسان فرشته می شود و از منیت هایش دست می کشد. تا کنون معجزات ✨بسیاری در این موسسه رخ داده است. معجزه خدمت را اینجا پیدا کن!❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
♦️شهرستان مهرستان در بلوچستان متاسفانه در میزان آمار بسیار بالای بیماران تالاسمی هستو به عنایت پروردگار گلستان نور مشغول ساخت و تجهیز مرکز تالاسمی گلستان نور در این شهرستان در محوطه بیمارستان امید مهرستان می باشد.♦️تا جاییکه می توانید پست های گلستان نور را نشر بدهید!❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
🌹نمای مرکز تالاسمی گلستان نور🌹 شهرستان مهرستان در بلوچستان متاسفانه در میزان آمار بسیار بالای بیماران تالاسمی هستو به عنایت پروردگار گلستان نور مشغول ساخت و تجهیز مرکز تالاسمی گلستان نور در این شهرستان در محوطه بیمارستان امید مهرستان می باشد.❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
🤍⭐️🧿مرکز تالاسمی گلستان نور در مهرستان بلوچستان مرکزی خواهد بود که با بهترین تکنولوژی روز حداقل به ۱۲۵ کودک تالاسمی ماژور در مهرستان و مراجعه کنندگان دیگر از شهرستان های اطراف خدمات ارائه خواهد داد. 🤍⭐️🧿خشت به خشت این بنا و تمام تجهیزات آن، توسط شما خانواده گلستان نور، با مجموع واریزی هایتان صورت خواهد گرفت.🙏🤲💫 سپاس بیکران از شما که به خدمتگزارتان چنین اعتماد دارید ، که تا کهکشان ها برایم ارزشمند است. «پروردگار در تمام لحظات مان حی و حاضر است» هزاران هزار سپاس بیکران گلاره/سادات اخوی/ موسس❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
♦️مطمئن باشید که عزیزان درگذشته تان را در بعد دیگر خواهید دید و آنچنان آنها را در آغوش خواهید کشید که گویی هرگز هیچ فراق و دوری نکشیده اید و در آن لحظه همه دلتنگی جانکاه تان در چشم برهم زدنی پایان می رسد، گویی هرگز دلتنگ آنها نبوده اید! آرام باشید نورچشمان و همسفران عزیز من!#گلاره/سادات اخوی/مرگ پژوهدر اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️ما در زمان زندگی نمیکنیم، این زمان است که از میان ما عبور میکند و آنچه جاودانه است، ورای آمدن و رفتن، همیشه همانجاست.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
«انسان چیزی است که باید بر او چیره شد.»#نیچه/ چنین گفت زرتشت، «پیشگفتار زرتشت»، قطعهٔ ۳ در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔰من عمداً به دنبال جمعهای شلوغ یا حضور در میان تعداد زیادی از مردم نمیروم.مگر اینکه شرایط بهگونهای باشد که چاره دیگری نداشته باشم.اما وقتی وارد چنین موقعیتی میشوم، بله، آنوقت همهچیز بهنوعی شروع میشود.ـ آرتور عزیز، از تو بابت این گفتوگوی بسیار جالب و شنیدنی تشکر میکنم و برایت آرزوی بهترینها را دارم.ـ خیلی، خیلی ممنونم که از من دعوت کردی.و امیدوارم خداوند شما را برکت دهد و از شما محافظت کند.ـ آمین.#مصاحبه گر؛ آندریاس هِرِیْکهِرِیْک معمولاً فقط نمیپرسد «چه دیدی؟» او تجربه را به اجزای کوچک تقسیم میکند:تاریکی ← جدایی از بدن ← محیط ← نور ← احساس عشق ← موجودات یا افراد ← ارتباط ← مرور زندگی ← بازگشت ← تأثیر تجربه بر زندگی بعدیبه همین دلیل مصاحبههای او برای کسی که میخواهد تجربههای NDE را با هم مقایسه کند، مواد خام جالبی فراهم میکنند.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔰بعد سعی میکنم بررسی کنم و ببینم آیا این کار آگاهانه بوده یا ناخودآگاه؛ چون خیلی از آدمها حتی خودشان هم متوجه نیستند که چه کاری انجام میدهند.این موضوع به من کمک میکند؛ و به دیگران هم کمک میکند که بتوانم این مسائل را به آنها نشان بدهم.🔰البته خیلیها این را نمیپذیرند، اما نمونههای خوبی هم داشتهام؛ آدمهایی که توانستهام چشمشان را به روی موضوعی باز کنم و دیدگاه تازهای به آنها بدهم. بهخصوص به این دلیل که حرفهایم واقعی و از روی تجربه شخصی است و خودم هم دیدهام که این روش در مورد خودم جواب داده است.🔰ـ پس آیا میتوان گفت این جنبه اجتماعی هم به نوعی تبدیل به یکی از معناهای زندگی تو شده است؟ آیا تمرکزت بیشتر به سمت مسائل اجتماعی و روابط انسانی رفته است؟ـ تا حدودی، بله؛ هرچند در اصل… بله.اما وقتی در میان آدمها هستم، آنوقت واقعاً اتفاقات زیادی میافتد.🔰تا وقتی اینجا هستم، در خانهام و مشغول کار هستم، و سعی میکنم با بیرون ارتباط زیادی نداشته باشم، انگار مثل یک حلزون خودم را در خانهام پنهان میکنم.مگر اینکه مجبور باشم مثلاً یک تماس کاری داشته باشم یا با کسی تلفنی صحبت کنم. اما آن مسئله فرق میکند.
🔰بله. اولین تأثیری که این تجربه روی من گذاشت اگر بخواهم از زاویه دیگری بگویمـ این بود که باعث شد آنقدر به این جهان شک کنم که حتی به چوب، سنگ و شیشه ضربه میزدم تا مطمئن شوم واقعاً وجود دارند.هنوز هم لازم است خیلی از گیاهان و درختان را لمس کنم تا بفهمم اینجا چه حسی برایم دارد و بتوانم آن را با چیزی که در آن تجربه دیدم مقایسه کنم.و باید بگویم که اینجا برای من مثل یک شبیهسازی پانزدهدرصدی از چیزی است که واقعاً باید وجود داشته باشد.🔰این دقیقاً احساسی است که الان دارم؛ انگار یک نسخه ناقص و کمرنگ از واقعیت اصلی است.ـ خیلی خوب بیانش کردی.ـ بله، واقعاً همینطور است.🔰به همین دلیل دیگر این دنیا را چندان جدی نمیگیرم. برای من شبیه یک خواب است.حتی همین گفتوگویی که الان با هم داریم، از زمانی که آن تجربه را داشتم، برای من شبیه یک خواب است؛ انگار آدم در خواب چیزی را تجربه میکند.ـ شاید بعضیها، بهخصوص افراد شکاک، با کمی طعنه بپرسند: «خب، اگر آنجا اینقدر خوب است، پس شما دیگر اینجا چه کار میکنید؟ چرا خودتان را به آنجا نمیرسانید؟» منظورم را میفهمی. تو به این سؤال چه جوابی میدهی؟🔰ـ این سؤال یا ایراد، کاملاً قابلفهم و منصفانه است. خود من هم پیش از این تجربه احتمالاً دقیقاً همینطور فکر میکردم.اما باید بگویم، همانطور که حالا میتوانم این موضوع را ببینم، خدا حقیقت خودش را از طریق انسانهای مختلف منتقل خواهد کرد؛ چه آدمها این را بپسندند و چه نپسندند.من صددرصد میدانم که برای این کار انتخاب شدهام. این را در وجودم میدانم، با تمام وجودم.🔰البته قبل از این تجربه هم چنین حسی داشتم، اما حالا دیگر صددرصد مطمئنم.♦️من اینجا هستم تا درباره چیزی که تجربه کردهام صحبت کنم؛ تا هر کسی که به این موضوع علاقه دارد، بتواند از طریق من یک نگاه کوچک، مثل نگاه کردن از سوراخ کلید، یا دستکم یک احساس و درک اجمالی از آن داشته باشد؛ اما این بار در قالبی واقعی، چون خودم واقعاً آن را تجربه کردهام.ـ واقعاً فکر میکنی این تنها هدف و معنای زندگی توست؟ـ البته که نه.این بخش مربوط به دیگران است؛ اما برای خودم هم از این تجربه نتیجه و مسیر دیگری به دست آوردهام.🔰طبیعتاً این تجربه مرا کاملاً دگرگون کرد؛ هم نگرشم به زندگی بهطور کلی و هم دیدگاهم نسبت به زندگی حرفهای و شغلیام کاملاً تغییر کرد.ـ بله، و این دیگر مربوط به خود توست.ـ دقیقاً.ـ گفتی که بازگشت به زمین برایت به نوعی «اشتباه» و نادرست به نظر میرسد. آیا به این فکر هم کردهای که شاید همین بازگشت هم معنایی داشته باشد؟ اینکه انسان با وجود همه اینها، برای هدفی مشخص به این دنیا میآید؟ـ بله. اگر بخواهیم از تناسخ صحبت کنیم البته این فقط دیدگاه شخصی من است و ممکن است با نظر دیگران یا حتی بیشتر مردم مطابقت نداشته باشد به نظرم انسان واقعاً برای انجام دادن کارهای ناتمام، یا برای اصلاح و جبران چیزهایی که در زندگی قبلی به اشتباه انجام داده، دوباره به این دنیا میآید.🔰حداقل برای من اینطور احساس میشود؛ اینکه کاری که الان انجام میدهم، به نوعی باعث میشود چیزی را که قبلاً اشتباه بوده جبران و اصلاح کنم.من چنین احساسی دارم.و البته این موضوع به دیگران هم مربوط میشود، چون من در بیرون از خودم هم سعی میکنم تأثیر مثبتی بگذارم.🔰مثلاً وقتی بیرون هستم، تقریباً هیچ فرد بیخانمانی نیست که بدون اینکه چیزی به او بدهم، از کنارم عبور کند.در همه زمینهها همینطور است.از دنیای حیوانات هم حمایت میکنم. اگر الان بالکن خانهام را ببینی… البته فکر میکنم این قسمت را میتوانی حذف کنی.اما برای من همه این کارها کاملاً طبیعی و بدیهی است.ـ میشود گفت این تجربه باعث شده انسان همدلتری بشوی؟♦️ـ اوه بله. قطعاً. خیلی، خیلی همدلتر شدهام.همانطور که گفتم، حالا در زندگی خیلی بیشتر اهل سازش و کوتاه آمدن هستم؛ چیزی که قبلاً هرگز فکر نمیکردم بتوانم انجام بدهم.حتی وقتی میبینم کاری از نظر من یک گناه است، سعی میکنم فوراً قضاوت نکنم. اول تلاش میکنم بفهمم چه اتفاقی برای آن انسان افتاده که اینچنین تحت تأثیر قرار گرفته و به جایی رسیده که دیگر نمیتواند از آن وضعیت رها شود.
🔰فقط برای مثال، وقتی فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده و این تجربه دقیقاً چه نامی دارد، یعنی تجربه نزدیک به مرگ (NDE)، آن زمان تقریباً دو سال از آن ماجرا گذشته بود. تا آن موقع حتی نمیدانستم چنین چیزی وجود دارد.🔰اولین کسی که درباره تجربهاش پیدا کردم، هاوارد استورم بود. احتمالاً او را میشناسی.وقتی تجربه او را خواندم، با خودم گفتم: «این آدم برادر من است. لازم نیست هیچ کاری انجام بدهم، لازم نیست حتی با او ارتباط برقرار کنم؛ من همینطور که هست دوستش دارم.»🔰و هر کسی که چنین تجربهای داشته باشد، بهشدت به من نزدیک است. واقعاً نمیتوانم توضیح بدهم چرا؛ فقط همینطور است.🔰ـ این حرف تو خیلی مرا یاد گزارش آن نویسنده مشهور مجارستانی، پیتر ناداش، میاندازد. او گفته بود که دیگر هیچ چیزی در این دنیا برایش اهمیتی ندارد و دیگر احساس نمیکند به این جهان مربوط است. حرف تو خیلی شبیه همین است.🔰ـ بهتر از این واقعاً نمیشود گفت. دقیقاً همین است. دقیقاً همین احساس را دارم.ـ با اینکه تجربه تو حالا هشت سال پیش اتفاق افتاده، او گفته بود حدود پنج سال طول کشیده تا دوباره بتواند نسبتاً خوب با زندگی اینجا کنار بیاید. اما برای تو هنوز هم همینطور است؟ـ بله. من سعی میکنم با آن کنار بیایم. من یک ترومای واقعی دارم؛ البته نه در اصل از خود تجربه، بلکه بیشتر از بازگشت.🔰ـ میشود گفت بخش آسیبزا و دردناکتر، همین بازگشت بود؟ـ کاملاً. دقیقاً همین است.این را نمیشود حتی با ناامیدی و رنجی که آدم بعد از یک رابطه شکستخورده تجربه میکند مقایسه کرد. فقط برای اینکه مثالی زده باشم. این خیلی فراتر از آن است.نمیخواهم بگویم شبیه یک… فاجعه است، چون من بالاخره میدانم چه چیزی در انتظارم است. اما مسئله این است که احساس میکردم در واقع باید همانجا میبودم.با این حال، تا امروز توانستهام این موضوع را تا حدی پردازش کنم.🔰پدرم همان ابتدا به من گفت او آدم بیایمانی نیست که این ماجرا را برای هیچکس تعریف نکنم و با این داستان سراغ هیچکس نروم. همه سعی کردند مرا منصرف کنند که اصلاً درباره این تجربه با کسی صحبت کنم.اما من با این حال این کار را کردم.🔰ـ تجربه تو کمی با بسیاری از تجربههای دیگر متفاوت توصیف شده، اما در اصل میتوان گفت یک تجربه نزدیک به مرگ کاملاً کلاسیک است. مثلاً آن تونل را نداشتی؛ البته این موضوع چندان تعیینکننده نیست. اما بسیاری از عناصری که تجربه کردی، کاملاً از عناصر شناختهشده این نوع تجربهها هستند.🔰بهخصوص آن نور؛ آن نور وصفناپذیر، همراه با عشق، پذیرفته شدن، احساس امنیت و آرامشی که شبیه احساس «در خانه بودن» است.ـ هنوز این قسمت را تعریف نکردهام، اما وقتی بعد از آن یک روز به خانه برگشتم و کمکم فهمیدم چه اتفاقی افتاده و اینکه دیگر نمیتوانم به آنجا برگردم، تمام آن شب گریه کردم.🔰حتی همین الان که به آن فکر میکنم، اشک در چشمانم جمع میشود.چون این یک خیانت یا محرومیتی است که آدم نمیتواند تصور کند چقدر دردناک است.وقتی مجبور میشوی از آنجا برگردی… چون آن تجربه آنقدر واقعی است و آدم آنقدر در آن غرق میشود.این اصلاً قابل مقایسه نیست. مثل این نیست که مثلاً از مالدیو به برلین برگردی و تعطیلاتت تمام شده باشد.🔰نه، اصلاً قابل مقایسه نیست.چون همانطور که گفتم، هر جا که در آن تجربه هستی، احساس میکنی بیشتر از هر جای دیگری روی زمین، احساس «خانه بودن» داری. مهم نیست کجا باشی؛ هیچ جای این دنیا آن حس خانه بودن را به تو نمیدهد.🔰ـ و بعد از اینکه چنین منظره و جهانی را تجربه کردی، آیا برای تو هم اتفاقی شبیه چیزی افتاد که مثلاً پیتر فنیگور از آمریکا تعریف کرده بود؟ او گفته بود وقتی برگشت، دنیای زمینی برایش شبیه یک کارتون پرزرقوبرق و غیرواقعی به نظر میرسید.او این را با غروب خورشید مقایسه کرده بود. قبل از تجربهاش، یک غروب معمولی، بهخصوص غروب خورشید کنار دریا، برایش بسیار زیبا بود. اما بعد از آن تجربه، مناظر این جهان زمینی برایش مثل یک کارتون اغراقآمیز و مصنوعی به نظر میرسید.🔰ـ کاملاً. کاملاً همینطور بود.ـ خب، این واقعاً موضوع مهمی است.
🔰بله، وقتی نزدیکتر میشدم، این حالت را میدیدم. اما اینکه چطور باید آن را توضیح بدهم، نمیدانم. برای دیدن چنین چیزی روی زمین، احتمالاً اول باید از میکروسکوپ استفاده کنیم، اما آنجا این کار بهصورت خودکار انجام میشد.🔰فقط کافی بود نزدیک شوی؛ حتی هنگام عبور کردن از کنارشان میتوانستی آن را ببینی. چیزهایی که شبیه ریشه بودند، رگهای بسیار ظریف و نازکی داشتند.🔰ـ بله، مثلاً روی گیاهان، گاهی روی برگها یا ساقهها، رگبرگهایی به رنگ سفید یا قرمز دیده میشود. همان قسمتها بودند که میدرخشیدند و بقیه گیاه را هم روشن میکردند.🔰ـ دقیقاً. اما برای دیدنش باید واقعاً نزدیک میشدی.ـ بعضی افراد هم گفتهاند که گیاهان انگار از درون خودشان میدرخشند یا نوعی زندگی درونی دارند. برای تو هم تقریباً همینطور بود؟🔰ـ بله، البته «درخشیدن» کمتر، چون آنجا بهاندازه کافی نور وجود داشت. اما زنده بودن… من هرگز چیزی شبیه آن ندیده بودم.هیچ بادی وجود نداشت، اما تکتک برگها فرقی نمیکرد بزرگ باشند یا کوچک، روی کدام بوته یا درخت باشند، یا حتی علف باشند دائماً با یکدیگر در ارتباط بودند.حرکت میکردند، اما کاملاً طبیعی؛ انگار باد یا جریان هوایی وجود داشت. حرکتشان کاملاً طبیعی بود.🔰و مهمتر از همه، فکر میکنم اگر چنین چیزی را اینجا، روی زمین میدیدم، طبیعتاً آن را یک معجزه میدانستم. اما آنجا برایم کاملاً طبیعی و بدیهی بود. هیچکدام از این چیزها مرا شگفتزده نکرد؛ بهجز آخرین چیزی که دیدم، یعنی همان آخرین صحنه، با آن دیوار نور.🔰ـ این نور را میتوان نوعی انرژی هم دانست؟ـ بله. نور است، انرژی است و تمام حالتهای عاطفی مثبتی است که بتوان تصور کرد. من آن را به همین شکل تجربه کردم.🔰ـ و گفتی وقتی چهره دوست دخترت ظاهر شد، ابتدا اصلاً او را نشناختی، چون هیچ خاطرهای از زندگی زمینی نداشتی. آیا بعداً متوجه شدی که او بوده است؟🔰ـ کاملاً. همهچیز واقعاً بعد از آن، شبیه بیدار شدن اتفاق افتاد.بله، دقیقاً مثل بیدار شدن بود. اما این درک و شناخت تازه بعد از آن اتفاق شکل گرفت. مجبور بودم همهچیز را پردازش کنم. البته نه بلافاصله بعد از بیدار شدن.🔰ـ تو چند بار به این موضوع اشاره کردی که بازگشت به بدن و بازگشت به دنیای زمینی، انگار برایت یک اتفاق اشتباه بوده است. آیا واقعاً این بازگشت را نوعی «اشتباه» احساس کردی؟ـ بله. از همان ابتدا.جدا از تمام ناراحتیهای جسمی؛ عرق کردن، جایی درد گرفتن، جایی خارش داشتن، احساس اینکه چیزی راحت نیست یا چیزی بیش از حد است، گرسنگی و اینجور مسائل… حتی نمیخواهم درباره اینها صحبت کنم.🔰موضوع اصلی چیز دیگری است: احساس اینکه دیگر به اینجا تعلق نداری.این بزرگترین مسئله است. چیزی است که دیگر نمیتوانی تغییرش بدهی.از آن زمان، شخصاً خودم را مرده میدانم؛ نه از نظر جسمی، بلکه از نظر ذهنی و در قلبم، احساس میکنم آنجا هستم.در واقع، فقط تجربهام در آنجا قطع شد.🔰ـ یعنی در آن وضعیت احساس میکردی به آنجا تعلق داری و اینجا دیگر نه؟ـ دیگر نه. دیگر به اینجا تعلق ندارم.هنوز سعی میکنم خودم را با این زندگی وفق بدهم، اما واقعاً برایم بسیار دشوار است.البته هنوز با عزیزانم روابط بسیار خوبی دارم، حتی با شریک زندگیام. ما کاملاً عادی و مرتب همدیگر را میبینیم، بهخصوص به خاطر پسرمان و مسائل مربوط به او، و همهچیز خوب است.اما درباره این موضوع اجازه نداریم بهطور مستقیم صحبت کنیم. انگار یک نوع ممنوعیت یا شرط نانوشته وجود دارد.🔰نه اینکه او نخواهد درباره خدا صحبت کند، بلکه همیشه سعی میکند یکجوری از این موضوع دوری کند. نمیدانم شاید میخواهد از پسرمان محافظت کند.میدانم که او بالاخره روزی خودش بهتنهایی با این موضوع روبهرو خواهد شد و اگر من هنوز اینجا باشم، احتمالاً خودش سراغ من خواهد آمد. اما او سعی میکند از او محافظت کند. نمیدانم چرا.🔰ـ و گفتی اینجا احساس میکنی مردهای. البته نه به معنای جسمانی، بلکه به این معنا که احساس میکنی دیگر هیچجا به تو تعلق ندارد؟ـ هیچجا. واقعاً هیچجا.نه از نظر اجتماعی، نه از نظر شغلی، نه از هیچ جهت دیگری. دیگر اصلاً احساس تعلق نمیکنم.البته میتوانم با آدمها خیلی خوب ارتباط برقرار کنم…
🔰خب، این که کاملاً مشخص بود؛ برای اینکه خون ابتدا به سمت پایین جریان پیدا کند و به سر و مغزم برسد. خودش معتقد است که همین کار، یعنی بالا قرار دادن پاهایم، در واقع تأثیر بیشتری از احیای من داشته است.ـ و آیا او به تو گفت که از دید خودش، این وضعیت یعنی زمانی که بیهوش بودی چقدر طول کشید؟🔰ـ بله. گفت کمی کمتر از یک دقیقه بود، اما خیلی نزدیک به یک دقیقه؛ چیزی حدود ۴۵ تا ۵۰ ثانیه.ـ خب، بیایید کمی بیشتر به تکتک این عناصر بپردازیم. گفتی ابتدا یک تاریکی را تجربه کردی. آیا این تاریکی را آگاهانه ادراک میکردی؟ یعنی منظورم تاریکی به معنای خاموشی یا از دست دادن هوشیاری نیست، بلکه واقعاً آن را بهعنوان یک تاریکی آگاهانه تجربه میکردی؟🔰ـ بله، از همان ابتدا.حتی باید بگویم در شروع، وقتی فقط کمی دیدم تار و مبهم شده بود و جلوی چشمهایم اندکی حالت قهوهای پیدا کرده بود، هنوز دقیقاً متوجه این موضوع نبودم.اما وقتی کاملاً از محیط جدا شدم و فقط تاریکی اطرافم را فرا گرفته بود، صددرصد میدانستم که هنوز ایستادهام. فقط نمیدانستم این چیست.🔰ـ اما در همان لحظه این احساس را هم داشتی که ناگهان حالت بهتر شده است؟ـ بله، قطعاً. کاملاً. یک تغییر مطلق و ناگهانی بود.همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من همان لحظه این وضعیت را کاملاً طبیعی و بدیهی تلقی کردم. حتی تقریباً فوراً فراموش کردم که همین چند لحظه پیش دچار فروپاشی یا بیهوشی شده بودم. اصلاً دیگر چیزی از آن در ذهنم نبود.🔰ـ و آن چمنزار… گفتی در ابتدا آنجا تنها بودی. اگر آدم این صحنه را تصور کند، شاید تنها بودن در جایی ناشناخته کمی ترسناک باشد. هیچ انسانی را نمیدیدی، اما اصلاً چنین احساسی نداشتی، درست است؟🔰ـ اصلاً. مطلقاً نه.تنها چیزی که احساس میکردم جدا از آن حضور که در سمت چپ و پشت سرم بود آزادی مطلق و بینهایت مطلق بود؛ البته به معنایی کاملاً مثبت.🔰آنقدر کاملاً در وجود خودم بودم که دیگر به هیچکس نیاز نداشتم. بهطور کامل.هیچ فکری درباره آینده وجود نداشت، هیچ فکری درباره گذشته هم وجود نداشت. هر چیزی که اتفاق میافتاد، فقط در همین لحظه بود؛ در «اکنون»، در «اکنون» و باز هم در «اکنون».انگار… میدانم که میدانم که میدانم که میدانم.هیچ مرجع و نقطه اتکایی برای مقایسه با چیزی وجود نداشت.🔰ـ بله، شاید همین خودش باعث میشود که اصلاً فرصت نکنی دلتنگ چیزی بشوی. شاید علتش همین باشد.ـ و آیا در مورد تو هم همینطور بود، همانطور که بعضی افراد قبلاً توصیف کردهاند؟ اینکه آن چمنزار و گیاهان، انگار از درون خودشان زنده بودند؟
🔰اولین نفس باعث شد یک سوزش یا درد خفیف در این قسمت از بدنم احساس کنم و با خودم گفتم: «خب، این چیزی که برایم اتفاق افتاد، هرچه که بود، اصلاً طبیعی و درست نبود.»🔰کمکم به خودم آمدم. خودم را بالا کشیدم و نشستم. با خودم فکر کردم: «خب، هنوز داخل خانه هوا خیلی گرم است، اما بدنم احساس میکرد انگار یک حوله حمام خیس روی آن انداختهاند.» واقعاً حس بسیار چندشآوری بود؛ مثل وقتی که همین الان یک حوله یا حوله حمام خیس را روی بدنم انداخته باشند. البته بعد از حدود دو دقیقه این حالت برطرف شد، اما این همان احساس اولیه بود.بعد دیدم دوست دخترم یعنی شریک زندگیام در آن زمان بالای سرم ایستاده است و واقعاً گفت:🔰«خدایا، شکر! فکر کردم دیگر کار تمام شده. فکر کردم برای همیشه از دستت دادهایم.»اما من در پاسخ گفتم:«چرا مرا برگرداندی؟ من که دیگر به جایی رسیده بودم که باید میبودم.»🔰این در واقع شروع پایان رابطه ما بود. چون بعد از آن، تقریباً دو سال دیگر نتوانستیم درباره این موضوع با یکدیگر صحبت کنیم. من مجبور بودم همه آنچه را اتفاق افتاده بود، بهتنهایی پردازش کنم و این کار برایم بسیار، بسیار دشوار بود.🔰چون به محض اینکه به اینجا، به زندگی عادی، برمیگردید، همهچیز فوراً شروع میشود. من صددرصد مطمئن بودم:«اول از همه، من دیگر به اینجا تعلق ندارم. کار من تمام شده بود. این اتفاق یک اشتباه بود.»این اولین چیزی بود که از آن تجربه با خودم به خانه آوردم.🔰ما دو آپارتمان داریم. یعنی جایی که الان دارم دربارهاش صحبت میکنم، در واقع محل ادامه ماجراست؛ حالا میخواهم ادامه آن را تعریف کنم.🔰فعلاً نمیخواهم تمام پیامدهای این اتفاق را مطرح کنم؛ شاید بعداً دربارهشان صحبت کنم. اما آن روز هنوز نمیدانستیم که من دچار حمله قلبی شدهام.🔰به همین دلیل هیچکدام از ما به این فکر نیفتادیم که مثلاً «باید فوراً به پزشک بروی» یا «باید همین الان با اورژانس تماس بگیری، این واقعاً فوری و ضروری است.»هر دوی ما فکر میکردیم آنقدر هوا گرم بوده که من از شدت گرما غش کردهام. این نتیجهای بود که از آن اتفاق گرفتیم.🔰خودم هم چندان نگران نشدم، چون بعد از آن در مجموع احساس خوبی داشتم؛ البته بهجز گرما و فشاری که احساس میکردم. اما در کل، از نظر خودم احساس نمیکردم تغییر خاصی در بدنم یا در وضعیت عمومیام ایجاد شده باشد.روز بعد، وقتی در خانهام نشسته بودم و مشغول کار در خانه بودم فکر میکنم روز جمعه بود حدود ساعت چهار بعدازظهر، همان علائمی که روز قبل داشتم دوباره شروع شدند.🔰و چند روز بعد، فکر میکنم به متخصص قلب مراجعه کردی و او تشخیص داد که دچار حمله قلبی همراه با انسداد رگ شده بودی.ـ بله، دقیقاً. یک نوع سکته قلبی ناشی از انسداد عروق کرونر (Myokardinfarkt) بود.ـ بله، دقیقاً.ـ انسداد در قسمت پایینی رگ، جایی پایینتر، ایجاد شده بود.ـ بله.ـ و دوست دخترت تو را احیا کرد؟ـ بله، کموبیش. البته خودش میگوید کار زیادی انجام نداده است. فقط پاهایم را بالا برده بود.ادامه دارد…
🔰واقعا وصف ناپذیر بود.اما چیزی شبیه یک ماده یا جسم در آن نبود، هیچکدام از اینها؛ چون اساساً نور بود.بعد این نور کاملاً اوج گرفت و از جنگل بالاتر رفت و بهآرامی از روی آن گلزار، مستقیماً به سمت من حرکت کرد و در همان حال دائماً تغییر میکرد. تمام طیفهای طلاییرنگی که بتوان تصور کرد، و حتی بیشتر از آن، درونش وجود داشت و این نور کاملاً زنده به نظر میرسید.🔰میدیدم که این توده در واقع چیزی جز نور نیست، اما نوری بسیار عمیق و متراکم؛ کمی سفید بود و بعد به قرمز و نارنجی میگرایید. اما زنده بود. رنگها مرتب تغییر میکردند و نور بهتدریج به سمت من میآمد، با همین تغییرات مداوم.و من فقط همانجا ایستاده بودم.🔰خیلی خوب میدانم که آن، آخرین باری بود که در طول این مسیر ایستادم. بعد آن نور مرا در آغوش گرفت؛ خیلی، خیلی آرام و ملایم.دیگر فقط آن نور طلایی را در اطراف خودم میدیدم. احساس کردم واقعاً مرا به یک خانواده پذیرفتهاند؛ و حتی عشقی بیشتر از آن را احساس کردم.🔰یعنی تا آن لحظه هم عشق وجود داشت. بله، احساس میکردم دوست داشته میشوم؛ انگار این دوست داشته شدن کاملاً طبیعی و بدیهی بود. اما در آن لحظه، چیزی حتی فراتر از آن بود.احساس میکردم مثل یک نوزاد هستم.و درست در همان لحظه، ناگهان همهچیز قطع شد.🔰خودم را در فضایی سهبعدی دیدم؛ فضایی سفید و خاکستری با دیوارهای بلند، اما بدون سقف. و صددرصد میدانستم: «خب، اینجا دیگر نوردون نیست. باید ادامه بدهی. اینجا اشتباه است. من نباید اینجا باشم.»این را با اطمینان صددرصد میدانستم.🔰بعد ناگهان چهره شریک زندگیام در آن زمان را دیدم که بهصورت سیاهوسفید، گاهی از سمت راست و گاهی از سمت چپ، یک بار دور و یک بار خیلی نزدیک، در کنار صورتم ظاهر میشد.و من اصلاً نمیدانستم او چه کسی است. واقعاً هیچ شناختی نداشتم.با خودم گفتم: «خب، این هم درست نیست. این کیست؟»🔰کاملاً آگاهانه از خودم پرسیدم: «این کیست؟»بعد او اسم مرا صدا زد؛ صدایش هم انگار تکهتکه و از فاصلهای بسیار دور به گوشم میرسید.با خودم فکر کردم: «من اسم خودم را میدانم؟»🔰و یک نکته دیگر را هم آن طرف فراموش کرده بودم اضافه کنم: در تمام آن مدت، هیچ ارتباطی با هیچ چیز زمینی احساس نمیکردم. حتی با خانواده یا فرزندم هم هیچ ارتباطی نداشتم؛ چه رسد به خاطرات، کار یا چیزهای دیگر. هیچچیز. مطلقاً هیچچیز.🔰بعد صدایی به من گفت صدایی که در واقع صدای خودم بود، با همان لحن و صدای خودم و من هنوز کاملاً خودم بودم و داشتم سعی میکردم این وضعیت را درک کنم.صدا از کنارم گفت:«حالا درد خواهد گرفت. مواظب باش… روی مسیر باش… مراقب باش، حالا درد خواهد گرفت.»🔰و من آنجا ایستاده بودم و حالم کاملاً خوب بود.گفتم: «چرا قرار است درد بگیرد؟ چرا؟ چرا به جهنم باید درد بگیرد؟ و تو کی هستی؟»و بعد… همین بود.در همان لحظه، به خودم آمدم و دیدم روی زمین افتادهام.
♦️ادامه تجربه آرتور ماترن👇👇🔰احساسش آنقدر شدید بود، البته به معنای مثبت، که با خودم گفتم: «خب، حالا واقعاً دیگر لازم نیست نگران هیچچیز باشم.» من او را نمیدیدم، اما میدانستم که کسی آنجاست. دیگر مطلقاً لازم نبود نگران چیزی باشم. با خودم میگفتم: «اگر کسی آنجاست که اینقدر قدرتمند است، پس من دیگر واقعاً لازم نیست حتی به چیزی فکر کنم.»🔰و با همین احساس به راه افتادم. از چندین مزرعه، گلزار، تکههای جنگل و هر چیزی که در اطراف مسیر بود عبور کردم. در طول این سفر، اگر درست یادم باشد، فقط دو بار ایستادم.🔰یک بار ناگهان صدای خیلی آرامی شنیدم؛ یک صدای «کلیک». صدا از داخل جنگل، جایی در سمت راست، میآمد و من دقیقاً میدانستم که این صدا قطعاً به من مربوط است. وارد جنگل شدم. جنگل بسیار انبوه بود، اما با وجود این میتوانستم تا انتهای آن قسمت از جنگل را ببینم، بدون اینکه مجبور باشم چشمهایم را تنگ کنم یا برای دیدن تلاش کنم. همهچیز همان لحظه کاملاً قابل مشاهده بود؛ سایهها هم وجود داشتند، اما با این حال همهچیز را میدیدم.ایستادم، تمرکز کردم و سعی کردم بفهمم آن صدا چه بود و آن «کلیک» از کجا آمده بود، اما هیچ چیزی دستگیرم نشد.پس فقط یک نفس کشیدم و با خودم گفتم: «خب، حالا ادامه میدهم.»🔰همان یک نفس باعث شد احساس کنم مثل یک بادکنک سبک شدهام و بالا میروم. فقط یک نفس بود؛ همانطور که آدم بهسادگی نفس میکشد و میگوید: «خب، بله، ادامه بدهیم.»🔰اما احساس کردم وجودم از هزاران و هزاران «زندگی» پر شده است؛ البته به معنایی کاملاً مثبت. مثل یک بادکنک، اما نه اینکه از نظر جرم یا اندازه واقعاً تغییر کرده باشم؛ نه، فقط احساس درونیاش اینگونه بود.احساس میکردم حتی از قبل هم بهترم؛ سالمتر، سرحالتر و اگر بخواهیم آن را با زبان خودمان بیان کنیم، شادتر.🔰با خودم گفتم: «آه، خب، پس به معنای واقعی کلمه باید ادامه بدهم.»بعد از جنگل بیرون آمدم و دوباره وارد یک جاده روستایی شدم. همیشه نوعی مسیر برای رفتن وجود داشت؛ انگار این مسیر از قبل برای من آماده شده بود، یا شاید کسی پیش از من از آن عبور کرده بود. چنین احساسی داشتم.🔰تا اینکه سرانجام به یک گلزار رسیدم. هوا کمکم به سمت اوایل غروب میرفت؛ آسمان داشت رنگ عوض میکرد. اما همانطور که گفتم، هیچ خورشیدی نمیدیدم که مثلاً در آسمان حرکت کرده باشد یا چیزی شبیه آن؛ اصلاً چنین چیزی وجود نداشت.🔰بعد ناگهان، درست روبهروی تکه جنگلی که بعد از آن گلزار قرار داشت و من به سمتش میرفتم، دیدم که آسمان دقیقاً بالای آن قسمت از جنگل ناگهان طلایی شد و حالتی بسیار متراکم پیدا کرد.نمیدانستم دقیقاً چگونه توصیفش کنم. میدانستم آب نیست، آتش نیست، ماگما یا گدازه نیست؛ هیچکدام از اینها نبود. واقعاً خودِ نور بود.🔰اما نور آنقدر متراکم شد که تقریباً حالت یک ماده و یک «جسم» را پیدا کرد. بعد، درست مثل آب، درون آن جنگل به سمت پایین سرازیر شد.بله… انگار کسی آب را واقعاً بهطور کامل از یک پارچ یا جام بسیار بزرگ بیرون بریزد و آن را در جنگل فرو بریزد.
♦️آرتور ماترن در تابستان سال ۲۰۱۸ در برلین، هنگام یک حمله قلبی، تجربهای از «جهان پس از مرگ» داشت. او در جریان این تجربه موارد وصفناپذیری را تجربه کرد؛ بهویژه عشقی بیحدومرز و بیقیدوشرط که بر همهچیز غلبه داشت و به گفته او، در دنیای زمینی وجود ندارد.♦️از آن زمان، برای او دشوار است که زندگی زمینی را واقعی بداند و دوباره آن را بهعنوان واقعیت بپذیرد.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔰من همچنان در روند مرگ قرار داشتم. در واقع، از داخل داشتم بر اثر خونریزی شدید جان میدادم و در بخش مراقبتهای ویژه بستری بودم. از هیچچیز خبر نداشتم؛ حتی نمیدانستم وضعیت دقیق دخترم چگونه است. و در همین شرایط بود که تجربه نزدیک به مرگ من آغاز شد.🔰در آن موقعیت، آشفتگی و تلاطم عاطفی درونی برای من فشار و بار بسیار سنگینی بود. حتی نمیتوانستم با کسی درباره سرزنشها و گلایههای درونیام نسبت به همسرم صحبت کنم. نمیخواستم در آنجا درباره آنچه پیش از آن در خانه اتفاق افتاده بود، وارد توضیح و روشنسازی شوم. بنابراین مجبور بودم همه این مسائل را در درون خودم پردازش کنم. از طرفی، بعد از عمل جراحی اورژانسی دیگر فرصتی نداشتم با همسرم صحبت کنم.🔰پس از آن، بلافاصله مرا به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردند و طبیعتاً تحت نظارت و پایش مداوم قرار گرفتم. بنابراین به هیچوجه نمیتوانستم این تعارضهای درونی را حلوفصل کنم؛ گذشته از اینکه طبعاً عمیقاً نگران فرزندم بودم و از بدترین اتفاق ممکن بیم داشتم.🔰تجربه نزدیک به مرگ من در اتاق بخش مراقبتهای ویژه آغاز شد. در آنجا، این تجربه برای من در دو سطح متفاوت اتفاق افتاد.ابتدا یک گفتوگوی تلهپاتیک با دخترم داشتم. پس از آن، دخترم را دیدم که در صندلی مخصوص ملاقاتکنندگان، درست در کنار تخت بیمارستان من در بخش مراقبتهای ویژه، حضور پیدا کرد.🔰در تمام این مدت، من همچنان پرستار را پشت شیشه میدیدم. او در قسمت دیگری از اتاق، پشت یک پوشش شیشهای قرار داشت. میتوانست مستقیماً مرا زیر نظر داشته باشد و من میدیدم که از یک دستگاه به دستگاه دیگر میرفت و مرتب پروندهها و مدارک مربوط به من را دوباره بررسی و کنترل میکرد.🔰من به چندین دستگاه مانیتور و تجهیزات مختلف متصل بودم، سرم دریافت میکردم و چیزهای دیگری از این قبیل. بنابراین، آنچه تجربه میکردم کاملاً با محیط واقعی و واقعیت بیرونی همزمان بود؛ یعنی در همان حال که آن تجربه را داشتم، محیط اطرافم را نیز به شکلی کاملاً واقعگرایانه درک میکردم.🔰سپس، در میانه یک موقعیت بسیار تکاندهنده و عاطفی، درست در جریان همین سطح دوم تجربه نزدیک به مرگ، ناگهان به فضایی خارج از زمان پرتاب شدم.🔰در یک لحظه آنجا بودم. ابتدا دچار سردرگمی شدم و با خودم فکر کردم که حالا کجا هستم؟ اما بعد شروع کردم به تحلیل کردن آنچه در حال رخ دادن بود.من در معرض احساساتی بسیار شدید قرار گرفته بودم؛ احساساتی که تقریباً ده برابر شدیدتر از احساساتی بودند که در واقعیت تجربه میکردم. این موضوع ابتدا بهشدت مرا متعجب و حتی تکانزده کرد، زیرا با چنین احساسات عمیق و شدیدی آشنا نبودم؛ این احساسات بهسادگی بیش از حد توان و ظرفیت معمول یک انسان بودند.🔰وقتی کمی توانستم خودم را در آن فضا پیدا کنم و موقعیتم را درک کنم، به اطرافم نگاه کردم. در آنجا، تمام حقیقتهایی که دخترم در نخستین مرحله، در گفتوگوی تلهپاتیک با من در میان گذاشته بود اما من در واقع نمیتوانستم آنها را بپذیرم، با آنها موافق نبودم و نمیتوانستم حرفهایش را تأیید کنم به من نشان داده شد.🔰در آنجا، در فضایی که بعدها آن را «اتاق حقیقت» نامیدم، همه آن مسائل بهصورت کاملاً روشن و عینی، از طریق مشاهده و شهود مستقیم، برایم توضیح داده شدند.ادامه دارد…
🔰ـ این تجربه در ارتباط مستقیم با همان روزی است که فرزندم را از دست دادم. پس از یک حادثه مرگبار، او را احیا کردند و به بیمارستان دیگری منتقل کردند. خود من نیز تحت یک عمل جراحی اورژانسی قرار گرفتم و در بخش مراقبتهای ویژه بستری شدم.🔰در آن شرایط که خودم واقعاً فقط یک بیمار بودم، طبیعتاً در درجه اول نگران فرزندم بودم؛ نگران وضعیت جسمی او و اینکه آیا دوباره سلامتیاش را به دست خواهد آورد یا اینکه احتمال آسیبهای دائمی وجود خواهد داشت. بنابراین، طبعاً نگرانی بسیار شدیدی داشتم.🔰علاوه بر این، در پی این حادثه مرگبار، میان من و همسرم نیز یک موقعیت بحرانی و پرتنش به وجود آمد؛ زیرا او متوجه نشده بود که وضعیت واقعاً برای هر دوی ما، یعنی من و فرزندم، تهدیدکننده زندگی است و متأسفانه در آن لحظه ما را رها کرد. او سوار ماشینش شد و رفت و من برای مدتی مجبور شدم بهتنهایی از خودم مراقبت کنم و همچنین از فرزند بزرگترمان مراقبت داشته باشم.بعد تلاش کردم از طریق تلفن با او تماس بگیرم تا بتواند ما را بهموقع به بیمارستان برساند. در نهایت این اتفاق افتاد، اما با تأخیری که طبیعتاً برای وضعیت جسمی و سلامت من و فرزندم بسیار بسیار نامطلوب و خطرناک بود.🔰خب، اینکه در نهایت با چنین تأخیری به بیمارستان رسیدیم، پیامدهای بسیار گستردهای داشت. در بیمارستان نیز واقعاً به وضعیت جدی و واقعی ما توجه کافی نشد. اشتباهات تشخیصی صورت گرفت. برخی آزمایشها و بررسیهای نادرست انجام شد و بررسیهایی که واقعاً ضروری بودند، انجام نشدند.🔰این وضعیت در بیمارستان حدود نیم ساعت ادامه پیدا کرد، تا جایی که حتی میخواستند مرا به خانه بفرستند. فقط به این دلیل که من اصرار کردم چون میدانستم واقعاً اتفاق وحشتناکی افتاده است و میدانستم که در آن لحظه دیگر این خود من هستم که باید کاری کنم؛ بهعبارتی، باید خودم شرایط را دوباره تغییر میدادم و تلاش میکردم همهچیز را در مسیر درست قرار دهم در نهایت موفق شدم کاری کنم که بررسیهای درست و ضروری انجام شوند.🔰سپس مرا فوراً تحت عمل جراحی اورژانسی قرار دادند و بعد از آن، تقریباً همهچیز نسبتاً خوب پیش رفت؛ البته بهجز اینکه در جریان عمل جراحی اورژانسی، عوارضی به وجود آمد که نه من و نه همسرم از آنها مطلع نشدیم و پزشکان ما را کاملاً در بیخبری نگه داشتند.
🔰برای مثال، ارزیابیای از تمام سالهای زندگیمان تا آن زمان به من نشان داده شد. در واقع، من ناگهان با آن مواجه شدم، بهگونهای که دیگر نمیتوانستم با آن مخالفت کنم. موضوع، ارزیابی من و همسرم بود. میتوانستم درون خودمان را ببینم؛ یعنی شخصیت و ذات درونیمان را، و بلافاصله فهمیدم که ناگهان با یک موقعیت بسیار جدی روبهرو هستیم؛ اینکه این ترازو از اقتدار بسیار زیادی برخوردار است و درباره تمام سالهای زندگی ما تا آن زمان حکم صادر میکند.🔰این حکم برای من بسیار تکاندهنده بود، زیرا در آنجا، بهنوعی مجموعه و میزان خطاها و لغزشهایی که من و همسرم تا آن زمان مرتکب شده بودیم، در برابرمان قرار گرفت. و در آن فضای حقیقت، به شکلی در واقع بسیار آرام و خوشایند، متوجه حقایقی شدم. دیگر نمیتوانستم آن حقایق را انکار کنم.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️یکی از خارقالعادهترین تجربههای نزدیک به مرگ در جهان آلمانیزبان.♦️آلبا مون در اتریش زندگی میکند و باردار دخترش است. در پی یک حادثه در خانه، جنین او دچار جراحاتی مرگبار میشود. پس از انجام سزارین اورژانسی، قلب نوزاد بار دیگر برای مدتی شروع به تپیدن میکند، اما سپس از دنیا میرود.♦️همزمان، آلبا مون به دلیل خونریزیهای داخلی، تجربهای نزدیک به مرگ را از سر میگذراند. در این تجربه، او با روح دختر در حال مرگش ارتباط برقرار میکند.♦️در جریان این تجربه، از جمله چیزهایی که برای آلبا آشکار میشود، «دروازه زندگی» است. سپس، با وضوحی تکاندهنده و بیرحمانه، کارنامه زندگی آلبا در قالب یک ترازوی روح در برابر او قرار میگیرد و در نهایت، اهمیت بخشش و آمرزش برای او آشکار میشود.
♦️همه مواد فقط به دلیل یک قدرت(نیرو) تشکیل شده اند و سرچشمه گرفته اند...ما باید پشت این قدرت (نیرو) یک روح هوشمند آگاه را بپذیریم.این روح پدیدآورنده همه مواد است...#ماکس پلانک/پدر فیزیک کوانتوم#دارنده جایزه نوبل فیزیک 1918در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
Wir selbst sind die Ursache aller unserer Hindernisse.In demselben Moment, wo der Geist bereit ist, geht Gott hinein ohne Aufschub und ohne Zögern.ما خودمان عامل همه موانع مان هستیم. لحظه ای که روح آماده است، خداوند بدون تأخیر و بدون تعلل وارد می شود. #مایستر اکهارت، فیلسوف و عارف آلمانیدر اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
💢حقیقت این است که عشق، آستانه جهان دیگر است. و بسیار فراتر از ارتعاشاتی ست که ما با آن آشنا هستیم.instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
حجاب در چشمی ست که به او ✨می نگرد. هیچ پرده ای در قامت او ✨نیست.«حجاب خود ماییم».instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
داد باغ و دم مرغان بدهد، آب حیات/ آن زمانی که درآییم به بستان من و تودر اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
گذر از سوگ (قسمت دوم)گلاره سادات اخوی/مرگ پژوه@Nahtoderfahrungاینستاگرام👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
گذر از سوگ (قسمت اول) گلاره سادات اخوی/ مرگ پژوه@Nahtoderfahrung
🔲اگر آماده نباشيم در گردابهاى مهيبى از غم زندگى به صورت دائم فرو مى افتيم. خروج از غم های عظیم و تسلیم هراس نشدن، کار هر جان راه نرفته ای نیست! ما را در اینستاگرام هم دنبال کنید!👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
مرگ پایان نیست! مرگ آغاز است. بازگشت به خانه است. خودت را با تعبیر اشتباه آزار نده!در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️در جهان ۹ میلیاردی ما، میلیونها انسان با فقر، بیعدالتی دهشت بار، ظلم مطلق، بیماری، محرومیت از آموزش، و دسترسی نداشتن به خدمات درمانی و بهداشتی زندگی میکنند. این واقعیت بسیار تلخ، همدلی و مسئولیتپذیری ما را به عنوان یک فرد معمولی، کاملا برمیانگیزد، اما واکنش ما هرگز نباید صرفاً بر پایه احساسات خروشان باشد.♦️اگر میتوانیم اقدامی کاملا آگاهانه، مؤثر و مبتنی بر خرد برای کاهش رنج خودمان و دیگران انجام دهیم، باید با تمام توان وارد عمل شویم. اما اگر امکان اقدامی سازنده وجود ندارد، بهترین انتخاب، حفظ آرامش، افزایش آگاهی و بیداری مان، پرهیز از آسیب زدن به خود و اطرافیان است.♦️احساسات زمانی ارزشمندند که با خرد، شناخت و مسئولیتپذیری همراه شوند. هر کنشی که از هیجانِ صرف سرچشمه بگیرد و از عقلانیت و تحلیل واقعبینانه تهی باشد، نهتنها احتمالا مسئلهای را حل نمی کند، بلکه میتواند به آسیبهای بسیار جدی بینجامد.♦️ حرکت های اجتماعی، زمانی بیشترین اثر را دارند که با خرد، آگاهی و عمل مؤثر همراه باشد؛ نه با واکنشهای صرفاً احساسی.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔰وقتی احساسات خود را نامگذاری میکنید و آنها را به زبان میآورید؛ مثلاً میگویید: «الان عصبانیام»، «ناامیدم»، «مضطربم»، «وحشتزدهام»، «از این موضوع احساس انزجار دارم» یا «غمگینم»، فعالیت آمیگدال (مرکز هشدار مغز) کاهش مییابد و مغز راحتتر میتواند هیجان را تنظیم کند.🔰احساساتی که سرکوب میشوند، معمولاً از بین نمیروند؛ بلکه استرس و فشار روانی را افزایش میدهند و حتی ممکن است به صورت علائم جسمی مانند تنش عضلانی، سردرد، خستگی یا احساس سنگینی در بدن ظاهر شوند.🔰در مقابل، بیان احساسات با کلمات، مغز را از حالت واکنش هیجانی به سمت پردازش آگاهانه و منطقی هدایت میکند. به همین دلیل، صحبت کردن یا نوشتن درباره احساسات، روشی ساده اما مؤثر برای کاهش شدت هیجان و ایجاد آرامش است.🔰این یافتهها بر پایه پژوهشهای عصبشناسی، از جمله تحقیقات متیو لیبرمن، نشان میدهد که نام بردن از احساسات به تنظیم هیجان و کاهش فشار روانی کمک میکند.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
بیدار شو! خواب ماده را کنار بگذار! حقیقت آن چیزی نیست که با چشم زمینی می بینی!در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
🔰این برداشت و تصور من است.وقتی این بدن را ترک میکنیم، یعنی زمانی که میمیریم، با آن آگاهی الهی پیوند برقرار خواهیم کرد. در آنجا آزادی بسیار بیشتری خواهیم داشت.در آن هنگام، این چرخه کامل میشود و دوباره به همان جایی بازمیگردیم که افرادی با تجربهی نزدیک به مرگ از آن به عنوان «خانه» یاد میکنند.🔰یا میگویند: «احساس میکنم آنجا خانهی واقعی من است.»از نظر من، این خود نشانهای است از اینکه ما در حقیقت همیشه وجود داشتهایم؛ زیرا وقتی از «خانه» سخن گفته میشود، یعنی پیش از این نیز به آنجا تعلق داشتهایم.🔰به این معنا که ما همیشه وجود داشتهایم، اما به صورت یک ایده.ما همیشه در خدا وجود داشتهایم.حتی پیش از آنکه وارد این جهان مادی شویم، به صورت یک ایده یا یک طرح، در سطح بالقوگی خدا وجود داشتهایم.🔰اکنون این مسیر را از طریق جهان مادی طی میکنیم و سپس دوباره به همان حالت نخستین بازمیگردیم.اما این بار با تجربههایی تازه.به نظر من، همین نکته هستهی اصلی دلیل وجود این جهان است.🔰ما در اینجا تجربه کسب میکنیم.در نهایت، ما اندیشههای خدا هستیم که اکنون در این جهان به واقعیت درآمدهاند.و این اندیشهها در اینجا تجربههایی به دست میآورند که در جهان کاملاً معنوی خدا امکان تجربهی آنها را ندارند.زیرا در آنجا همهچیز شفاف است و همهچیز بلافاصله آشکار میشود.🔰اما در اینجا همهی اطلاعات در اختیار ما نیست.و همین باعث میشود تجربههایی با شدت و عمقی شکل بگیرند که در آن سطح دیگر امکانپذیر نیستند.من فکر میکنم همین، دلیل اصلی آن است که چرا خدا اصلاً به چیزی مانند یک جهان مادی نیاز دارد.🔰این جهان باید معنایی داشته باشد؛ وگرنه خدا آن را به این شکل سامان نمیداد.مصاحبه گر:به نظر من، این تصویر کلی بسیار زیبا و در عین حال بسیار منسجم است؛ تلاشی قابل اتکا برای پیوند دادن آنچه از فیزیک کوانتومی میدانیم و آموختهایم با یک جهانبینی دینی.از دیدگاه من، این کار ارزش بسیار زیادی دارد.تا امروز معمولاً با دو جهان جدا از هم روبهرو بودهایم: از یک سو جهان دین و ایمان، و از سوی دیگر جهان علم دقیق و مبتنی بر واقعیتها.🔰اما فکر میکنم هر انسانی در درون خود آرزو دارد که یک تصویر جامع از جهان وجود داشته باشد؛ تصویری که در آن، همهچیز جای خود را پیدا کند.به نظر من، در سخنرانی شما ایدهها و رویکردهای بسیار ارزشمندی در این زمینه مطرح شد.از صمیم قلب از شما سپاسگزارم، آقای پروفسور نایر.-خواهش میکنم. با کمال میل.#مصاحبه کانال معنویت آلمان با پروفسور آندریاس نایر فیزیکدان
🔰میتوان گفت این شبیه همان مفهومی است که در مسیحیت با عنوان تجسد (Incarnation) شناخته میشود. البته این واژه معمولاً دربارهٔ عیسی به کار میرود، اما به نظر من در اینجا نیز کاملاً مناسب است. یعنی به نوعی، تجسم یافتن یا جسمانی شدن یک واقعیت معنوی. از نظر من، آفرینش دقیقاً همین معنا را دارد.🔰این فرایند در طول تکامل، با پدید آمدن ماده آغاز میشود.از دل اطلاعات موجود در جهان کوانتومی، طبیعت این امکان را پیدا میکند که چیزهایی مانند اتمها و مولکولها را به وجود آورد.این فرایند کاملاً دلخواه و تصادفی نیست.🔰معادلهی شرودینگر یک معادلهی بسیار تعیینکننده است و ساختار اتم هیدروژن و دیگر مولکولها را با دقت مشخص میکند. همهی این ساختارها بهخوبی تعیین شدهاند.اما وقتی به حیات میرسیم، دیگر اوضاع به این سادگی نیست.حیات آنقدر پیچیده است که دیگر نمیتوان آن را بهراحتی پیشبینی یا محاسبه کرد.🔰اما من معتقدم این تبادل، یعنی این فرایند کوانتومی و رفتوآمد میان ماده و سطح بالقوگی، همانطور که قبلاً گفتم، همواره در هر دو جهت جریان دارد.این چیزی شبیه آفرینش مداوم (Creatio continua) است؛ یعنی انتقال پیوستهی اطلاعات به واقعیت.و من فکر میکنم همین، کلید فهم این موضوع است که حیات چگونه پدید آمد و چگونه نخستین سلول شکل گرفت.🔰این یک تعامل میان اطلاعات و روش آزمون و خطا است.اطلاعات جمعآوری میشود، دوباره تلاش میشود، باز اطلاعات تازه به دست میآید و دوباره تلاش صورت میگیرد.به نظر من، در غیر این صورت نمیتوان توضیح داد که چگونه در روند تکامل، حیات و سپس آگاهی به وجود آمدهاند.🔰فکر میکنم همین تبادل اطلاعات، گام تعیینکننده بوده است.به اعتقاد من، پیدایش آگاهی در انسان نیز از همین سطح سرچشمه میگیرد.در اینجا سه نوع مختلف از آگاهی را نشان دادهام:آگاهی ابتدایی، آگاهی حیاتی و آگاهی بیدار انسانی.ماتریالیستها معتقدند که روند تکامل آگاهی در همین مرحله پایان مییابد.اما ما از تجربههای نزدیک به مرگ میدانیم که حتی وقتی بدن دیگر کار نمیکند یا بهدرستی عمل نمیکند، آگاهی نیز پایان نمییابد.چراغ خاموش نمیشود و پرده پایین نمیافتد.🔰بلکه انسانها از نوعی آگاهی گستردهتر سخن میگویند.آنها از امکان ارتباط تلهپاتیک و پدیدههای دیگری گزارش میکنند که در آن حالت امکانپذیر است.یا اینکه میتوانند خود را در جای دیگران قرار دهند؛ نه فقط از نظر فکری، بلکه احساسات دیگران را نیز تجربه کنند.🔰اینها تواناییهایی هستند که ما در این زندگی عادی در اختیار نداریم.بنابراین، آگاهی با آگاهی معمولی ما به پایان نمیرسد، بلکه هنوز ظرفیتهای دیگری برای رشد دارد؛ ظرفیتهایی که دیگر به اندازهی گذشته به بدن وابسته نیستند.🔰به نوعی، بدن ما خود مانعی برای گسترش آگاهی یا رسیدن به مرحلهی بعدی آن است.پرسش: شاید بد نباشد این نکته را هم اضافه کنیم که وقتی شما از تکامل، بهویژه تکامل آگاهی، صحبت میکنید، منظورتان همان الگوی کلاسیک تکامل از پایین به بالا نیست.🔰چون در این تصویر، همانطور که خودتان گفتید، ماده درون خدا یا آن حقیقت یگانه قرار دارد.بنابراین، بر اساس این تصویر، منشأ اصلی ماده نیست که بهتدریج به سطوح بالاتر برسد، بلکه از همان ابتدا، تأثیرها و انگیزههایی از بالا وجود دارند و اصل بنیادین، خود آگاهی است.🔰شاید به همین دلیل است که بسیاری از کسانی که تجربهی نزدیک به مرگ داشتهاند، از احساس بازگشت به خانه سخن میگویند…پاسخ: دقیقاً همینطور است.… یعنی بازگشت به خانه، همراه با آگاهی گستردهتر.دقیقاً درست است.🔰اگر فقط به ظاهر نگاه کنیم، ممکن است چنین به نظر برسد که همهچیز از پایین به بالا تکامل پیدا میکند.اما در حقیقت، همهچیز با آن آگاهیای که از زمینهی اصلی هستی سرچشمه میگیرد، در ارتباط است.حتی ماده نیز از همان آگاهی بهرهمند است.🔰از دیدگاه من، همهی اینها شکلهای متفاوتی از تجلی آگاهی کل هستند که تنها از نظر میزان پیچیدگی مادی با یکدیگر تفاوت دارند.برای مثال، در یک الکترون، این آگاهی فقط میتواند به این صورت ظاهر شود که از اطلاعات تابع موج پیروی کند؛ البته با درجهای از آزادی.🔰ویلیگیس یگر این موضوع را بسیار زیبا بیان کرده است. او میگوید:«خدا در درخت، به صورت درخت آشکار میشود؛ در حیوان، به صورت حیوان؛ و در انسان، به صورت انسان.»در اینجا نیز میتوان همین را گفت. آگاهی خدا در ماده به شکلی ابتدایی ظاهر میشود.🔰در حیات، به صورت آگاهی حیاتی.و در انسان، به شکل آگاهی بیدار انسانی.در تجربههای نزدیک به مرگ، انسان یک گام فراتر رفته است.او وارد قلمرویی میشود که ما در شرایط عادی به آن دسترسی نداریم؛ یعنی قلمرو آگاهی گستردهتر.
🔰این همان چیزی است که ما تجربه میکنیم.و نکتهی جالب این است که این بخش مادی، محدود به زمان است. یعنی عمر مشخصی دارد. زیرا میدانیم که جهان ما حدود ۱۳٫۷ میلیارد سال پیش به وجود آمده است و پیش از آن، دستکم بر اساس دانستههای کنونی، جهانی وجود نداشته است.و روزی نیز این جهان به پایان خواهد رسید.🔰بنابراین، این جهان مادی، یک دورهی موقت است؛ یک وقفه یا میانپردهی مادی که در درون خدا رخ میدهد.این واقعیتی است که در اینجا آشکار شده و به گمان من، خدا از طریق آن خود را به شکلی ویژه بیان میکند.🔰فکر میکنم همین وجود این جهان مادی، نشانهای از خلاقیت امر الهی است؛ اینکه چنین جهانی، با وجود موقتی بودنش، پدید آمده و در آن بیشمار شکل و جلوهی گوناگون ظهور یافتهاند؛ جلوههایی که احتمالاً بدون این جهان مادی هرگز وجود نداشتند.در غیر این صورت، به گمان من، اصلاً وجود این جهان معنایی نداشت.ما از فیزیک کوانتومی نکتهی جالبی آموختهایم.🔰یک جهان مادی تنها زمانی میتواند وجود داشته باشد که در مرتبهای بالاتر از آن، لایهای وجود داشته باشد که ساختارهایی را تعیین کند که قرار است در این جهان مادی تحقق پیدا کنند.این همان سطح امکان یا سطح بالقوگی است.🔰در این سطح بالقوگی، همانطور که قبلاً دیدیم، در ابتداییترین مرتبه، اطلاعات مربوط به چگونگی ساختار ماده وجود دارد.برای مثال، اینکه الکترونها در یک اتم هیدروژن چگونه باید رفتار کنند.این موضوع را معادلهی شرودینگر توصیف میکند.🔰این معادله تمام اطلاعات لازم را دربارهی رفتار الکترونها، مثلاً در یک اتم هیدروژن، در اختیار ما قرار میدهد.تمام این اطلاعات از پیش در سطح بالقوگی وجود دارند.🔰حتی بدون انجام هیچ آزمایشی، اگر این معادله را در اختیار داشته باشم، میتوانم تنها بر اساس آن، ویژگیهای اتم هیدروژن را از پیش و با دقت محاسبه کنم.این همان سطح بالقوگی است.🔰اما به باور من، در این سطح تنها اطلاعات مربوط به ساختار ماده وجود ندارد.من معتقدم اطلاعات مربوط به اینکه حیات چیست، یا چه اطلاعاتی برای پدید آمدن حیات لازم است، نیز اساساً در همین سطح قرار دارد.🔰سپس این اطلاعات در جهان واقعی تحقق پیدا میکنند.همین موضوع دربارهی آگاهی نیز صادق است.ما هنوز نمیدانیم آگاهی دقیقاً چیست.🔰البته با روشهای گوناگون تلاش کردهایم آن را توضیح دهیم.ماتریالیستها نیز دهها سال است که کوشیدهاند چیزی شبیه آگاهی بسازند یا نشان دهند که میتوان آن را با پردازندههای پیچیده یا روشهای مشابه بازسازی کرد.اما تاکنون در این کار موفق نشدهاند.🔰دقیقاً همانطور که حدود پنجاه سال است تلاش شده است تا حیات را به شکلی مصنوعی ایجاد کنند یا دریابند که منشأ اصلی حیات چیست و اساساً چگونه عمل میکند.اما تاکنون به نتیجه نرسیدهاند.زیرا در نگاه ماتریالیستی، این سطح بهکلی ناشناخته است؛ یعنی همان سطح بالقوگی و اطلاعات.🔰در این دیدگاه، تنها جهان مادی در نظر گرفته میشود.و به نظر من، اگر انسان فقط به همین جهان مادی محدود بماند، هیچ شانسی برای درک این مسائل نخواهد داشت.🔰در نتیجه، همهچیز صرفاً بهعنوان بازی تصادف تفسیر میشود.دقیقاً، همینطور است.البته اینکه این همه تصادف تا چه اندازه نامحتمل است، موضوع دیگری است.در این تصویر، من آفرینش را گذار از سطح بالقوگی به جهان واقعیت میدانم.
🔰در اینجا دیگر تابع موج هیچ حامل مادیای ندارد. این یک ساختار غیرمادی است.به همین شکل، در تجربههای نزدیک به مرگ نیز همین وضعیت توصیف میشود. افراد میگویند بدنشان همچنان آنجا باقی مانده بود. حتی برخی در تجربهی خروج از بدن، جسم خود را دیدهاند. اما خودشان احساس میکردند که دیگر بدن ندارند. هویتشان همچنان حفظ شده بود، اما دیگر حامل مادی نداشتند.🔰آنها اغلب گزارش میکنند که از دیوارهای بیمارستان یا از سقف عبور کردهاند و از بالا به صحنه نگاه کردهاند. یا پس از یک تصادف، خواستهاند بستگان یا آشنایان خود را در آغوش بگیرند، اما از میان آنها عبور کردهاند.🔰بنابراین، دیگر به ماده وابسته نبودند، بلکه این آزادی را داشتند که حرکت کنند و حتی از میان ماده عبور کنند.ارتباط نیز، برای مثال در درهمتنیدگی، بدون انتقال اطلاعات انجام میشود. این دو عنصر به نوعی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند.🔰به شکلی مشابه، در تجربههای نزدیک به مرگ نیز همین اتفاق توصیف میشود. افراد میگویند که با بستگان درگذشتهی خود یا با موجودات دیگری که در آنجا ملاقات کردهاند، بهصورت تلهپاتیک ارتباط برقرار کردهاند. یا با نوری که آن را نور الهی مینامند، ارتباطی تلهپاتیک داشتهاند.تلهپاتی در اصل به معنای درک یا احساس مستقیم چیزی است، بدون اینکه تبادل فیزیکیای صورت گرفته باشد.🔰دقیقاً. این تابع موج به نوعی زندگی درونی را بیان میکند. این الکترون احساس میکند که برای الکترون دیگر اتفاقی افتاده و حالتش تغییر کرده است. و به همین دلیل، الکترون دیگر نیز حالت خود را تغییر میدهد، زیرا هر دو یک واحد را تشکیل میدهند.حالا به تصویر نهایی خود، یعنی تصویرم از کلیت جهان، میرسم.دیدگاه من این است که پشت همهچیز یک زمینه یا حقیقت بنیادین وجود دارد.برخی آن را «یگانه» مینامند. یا همانطور که ویلیگیس یِگر میگوید، ما در غرب آن را «خدا» مینامیم.🔰این همان زمینهای است که همهچیز را در بر میگیرد و همهچیز از آن سرچشمه میگیرد.کسانی که تجربهی نزدیک به مرگ داشتهاند، بر اساس تجربهی خود میگویند که این زمینه از عشق تشکیل شده است.🔰آنها میگویند این همان چیزی است که تجربه کردهاند و با خود به همراه آوردهاند. آن نوری که مشاهده میکنند و میگویند عشق است، برای آنها همان حقیقت بنیادین است.حتی برخی معتقدند که بهتر است به جای واژهی «خدا»، از واژهی «عشق» استفاده شود.در نهایت، این عشق است که کل جهان و همهی هستی را در بر گرفته و نگه میدارد.🔰در کنار عشق، مفهوم آگاهی نیز قرار دارد.تنها موجودات آگاه هستند که میتوانند عشق را ابراز کنند، عشق را دریافت کنند و عشق بورزند.🔰به همین دلیل، عشق را معیار بسیار مهمی میدانم؛ حتی برای کل روند تکامل و برای هر آنچه در این جهان رخ میدهد، تا انسان بتواند با امر الهی و آن حقیقت بنیادین پیوند برقرار کند.🔰پرسش: چون شما این دو را تا این اندازه با یکدیگر یکی میدانید و در بالاترین جایگاه قرار میدهید، آیا میتوان آنها را تا حدی مترادف هم دانست؟ یعنی هرچه آگاهی بالاتر باشد، توانایی عشق ورزیدن نیز بیشتر است؟پاسخ: کاملاً، کاملاً.توانایی عشق ورزیدن، همانطور که دربارهی آگاهی دیدیم، درجات مختلفی دارد و میتواند در سطوح متفاوتی ظاهر شود.🔰به گمان من، عشق در این زمینه اهمیت اساسی دارد. هرچه سطح آگاهی در روند تکامل بالاتر باشد و ظاهراً ما انسانها در بالاترین مرحله قرار داریم، یا دستکم چنین تصور میکنیم توانایی بیشتری برای ابراز عشق داریم؛ عشقی که احتمالاً بسیار به عشق الهی نزدیک است.به همین دلیل، از طریق آگاهی خود امکان برقراری چنین ارتباطی را داریم.🔰پرسش: البته این به آن معنا نیست که همیشه مطابق آن زندگی میکنیم.پاسخ: بله، دقیقاً.حالا نکتهی جالب این است که بر این زمینهای که من آن را کاملاً روحانی و صرفاً معنوی میدانم، ناگهان چیزی مادی نیز پدیدار میشود.
🔰حالا این سؤال پیش میآید که این الکترونی که اندازهگیری میکنم، اسپین رو به پایین دارد یا اسپین رو به بالا؟ در این مثال، الکترون قرمز اسپین رو به پایین دارد و در نتیجه، به دلیل درهمتنیدگی، الکترون دیگر نیز، هر جا که باشد، باید همزمان اسپین رو به بالا، یعنی حالت مکمل، داشته باشد.یعنی در این آزمایش، ابتدا این ذرات درهمتنیده را از هم جدا میکنند و بعد اندازهگیری انجام میدهند؟دقیقاً. و همین اندازهگیری باعث ایجاد اختلال میشود.🔰و این یعنی به محض اینکه این ذره در اینجا وضعیت خود را مشخص کند، ذرهی دیگر نیز، بدون هیچ تأخیر زمانی و صرفنظر از اینکه چقدر دور باشد، در همان لحظه وضعیت مخالف خود را مشخص میکند.دقیقاً، کاملاً همینطور است. و همین ویژگی، جذابترین بخش این پدیده است؛ اینکه این اتفاق بهطور همزمان و آنی رخ میدهد.🔰این موضوع را واقعاً میتوان با اندازهگیریهای همبستگی مشاهده کرد. آنتون زایلینگر همین آزمایش را انجام داد. آنها فوتونها را بیش از صد کیلومتر از یکدیگر دور کردند و به همین دلیل توانستند نشان دهند که اگر من این آزمایش را اینجا انجام دهم، در همان لحظه، در طرف دیگر دقیقاً حالت مخالف رخ میدهد. یعنی اگر اینجا فوتونی با قطبش عمودی داشته باشم، آنجا فوتونی با قطبش افقی خواهم داشت.اما از راه کلاسیک، هیچ انتقال اطلاعاتی وجود ندارد.🔰دقیقاً. هیچ انتقال اطلاعاتی صورت نمیگیرد، زیرا طبق قضیههای شناختهشده، انتقال اطلاعات حداکثر میتواند با سرعت نور انجام شود.🔰اما اینجا با پدیدهای روبهرو هستیم که من کاری انجام میدهم و واکنشی دریافت میکنم که دیگر به سرعت نور وابسته نیست. این را واقعاً میتوان از روی آزمایش با دقت بیان کرد.🔰حتی نمیتوان گفت این واکنش با سرعت نور انجام میشود؛ بلکه آنی و بیدرنگ است. در واقع اصلاً سرعتی در کار نیست، چون با یک «حالت» سروکار داریم و وقتی این حالت فرومیریزد، کل حالت بهطور کامل فرومیریزد، فارغ از هر چیز دیگر.🔰و این نشانهای است از اینکه این لایه، یعنی جهان کوانتومی، در نهایت نه زمان دارد و نه مکان. فاصله و فضا در آن نقشی ایفا نمیکنند.پس از انجام این آزمایش و این اندازهگیری، حالت همبستگی یا درهمتنیدگی از بین میرود و این دو ذره دیگر مستقل از یکدیگر هستند و دیگر درهمتنیده نیستند.بعد از این آزمایش، به نظر من، آنها دوباره آزاد هستند.🔰♦️حالا میخواهم ارتباطی با تجربهی نزدیک به مرگ برقرار کنم.جهان کوانتومی که تا اینجا توصیف کردیم، از بسیاری جهات شباهت شگفتانگیزی با جهان تجربهی نزدیک به مرگ دارد.🔰یکی از این شباهتها همان بیزمانی و بیمکانی است که همین الان دربارهی آن صحبت کردیم. این ویژگی در تجربههای نزدیک به مرگ هم دیده میشود؛ افرادی میگویند هنگام مرور زندگیشان، همهچیز را بهطور همزمان دیدهاند. یا میگویند دیگر هیچ احساسی از گذر زمان نداشتهاند و زمان هیچ نقشی نداشته است.اینها تجربههایی هستند که افراد گزارش میکنند و با همان بیزمانی و بیمکانی جهان کوانتومی شباهت دارند.🔰از سوی دیگر، در جهان کوانتومی هیچ مکان مشخصی وجود ندارد. یک ذرهی کوانتومی تنها زمانی مکان معینی پیدا میکند که آن را اندازهگیری کنیم؛ یعنی زمانی که از جهان کوانتومی خارج شویم.در جهان کوانتومی، یک الکترون مکان مشخصی ندارد.🔰به همین ترتیب، افرادی که تجربهی نزدیک به مرگ داشتهاند نیز گاهی میگویند که در فضایی بودهاند که میتوانستند تنها با فکر کردن جابهجا شوند.کافی بود چیزی را بخواهند و همان خواسته فوراً به واقعیت تبدیل میشد.🔰دقیقاً، یعنی آنها به یک مکان ثابت محدود نبودند، بلکه حتی میتوانستند مکان خود را تغییر دهند.البته تجربهی نزدیک به مرگ یک حالت گذار است و هنوز برخی عناصر این واقعیت را در خود دارد. اما در اصل، میتوان مکان را با نیروی فکر تعیین کرد.
🔰در حالت عادی، این ذرات کاملاً یکسان هستند و تنها تفاوتشان در جهت تکانهٔ زاویهای ذاتی (اسپین) آنهاست. من برای سادهتر شدن موضوع، اسپین را مانند یک فرفرهٔ در حال چرخش رسم کردهام. البته این فقط یک تصویر ذهنی است و نباید آن را کاملاً واقعی تصور کرد، اما به درک بهتر موضوع کمک میکند.🔰وقتی دو الکترون به یکدیگر نزدیک میشوند، اصلی در فیزیک به نام اصل طرد پائولی وجود دارد که میگوید برای آنکه این دو الکترون بتوانند در کنار هم پایدار باشند، باید اسپینهایشان در جهت مخالف یکدیگر قرار گیرد.در این حالت، یک امکان این است که الکترون آبی اسپین رو به بالا (Spin Up) و الکترون قرمز اسپین رو به پایین (Spin Down) داشته باشد.🔰البته یک حالت دیگر هم وجود دارد: الکترون آبی میتواند اسپین رو به پایین داشته باشد و الکترون قرمز اسپین رو به بالا.این دو، تنها حالتهای قابل تمایز این سیستم هستند.اما در فیزیک کوانتوم نکتهی جالبی وجود دارد. اگر یک سیستم دو حالت ممکن داشته باشد، تا پیش از اندازهگیری، هر دو حالت بهطور همزمان در آن حضور دارند. به این ویژگی اصل برهمنهی (Superposition) یا اصل همنهشتی گفته میشود.🔰چنین چیزی در دنیای روزمرهی ما وجود ندارد. در زندگی عادی، یک چیز یا اینگونه است یا آنگونه؛ نه هر دو بهطور همزمان. اما در دنیای کوانتوم، این ویژگی یکی از خصوصیات اساسی است.حالا میتوان آزمایش دیگری انجام داد. میتوان این دو ذره، یعنی الکترون قرمز و آبی، را از یکدیگر دور کرد.🔰البته انجام این کار با الکترونها دشوار است. من اینجا همچنان از الکترونها استفاده میکنم، چون برای توضیح نظری مناسبتر هستند. اما در عمل، دانشمندان معمولاً از فوتونها (ذرات نور) استفاده میکنند، زیرا کمتر تحت تأثیر محیط قرار میگیرند. میتوان آنها را از داخل فیبرهای نوری عبور داد و بدون ایجاد اختلال، به فاصلههای زیاد فرستاد. به همین دلیل بیشتر آزمایشهای درهمتنیدگی با فوتونها انجام میشود.🔰فوتونها نیز دو حالت مختلف دارند؛ مثلاً دو قطبش متفاوت، مانند قطبش عمودی و افقی.حالا فرض کنید این آزمایش را با الکترونها انجام میدهیم. دو الکترون را از هم جدا میکنیم و هر کدام را به مکانی بسیار دور میبریم؛ یکی روی زمین بماند و دیگری حتی روی ماه یا هر جای دیگری.🔰اگر این جداسازی با دقت انجام شود و هیچ اختلالی در سیستم ایجاد نشود، درهمتنیدگی آنها همچنان حفظ میشود.در نتیجه، اگر حالت اول برقرار باشد، همیشه الکترون آبی اسپین رو به بالا و الکترون قرمز اسپین رو به پایین خواهد داشت. و اگر حالت دوم برقرار باشد، برعکس، الکترون قرمز اسپین رو به بالا و الکترون آبی اسپین رو به پایین خواهد داشت.🔰تا پیش از اندازهگیری، هر دوی این حالتها بهطور همزمان وجود دارند. ما نمیدانیم سیستم دقیقاً در کدام حالت قرار دارد، اما کل سیستم بهصورت یک واحد واحد رفتار میکند.این همان راز درهمتنیدگی است؛ دو ذره طوری رفتار میکنند که انگار یک موجود واحد هستند. مهم نیست آنها را چقدر از هم دور کنیم، این ارتباط کوانتومی میانشان حفظ میشود.🔰اکنون اگر روی یکی از این ذرات اندازهگیری انجام دهیم، بهویژه در آزمایشهایی که با فوتونها انجام میشود، میتوان همزمان در دو نقطهی دور از هم اندازهگیری کرد. به این نوع آزمایشها اندازهگیری همبستگی (Correlation Measurement) گفته میشود.در این آزمایشها، اندازهگیریها در هر دو محل تقریباً در یک بازهی زمانی بسیار کوتاه انجام میشوند.
🔰به این صورت است. میتوان گفت این فرایند نوعی انتخاب آزادانه دارد؛ یعنی الکترون مجبور نیست و کسی آن را وادار نمیکند. برخلاف فیزیک کلاسیک که همهچیز کاملاً تعیینشده و جبری است، الکترون آزادی عمل دارد و میتواند این کار را انجام دهد یا آن کار را. اما به نظر میرسد بهطور طبیعی گرایش دارد به سمت جاهایی برود که احتمال حضورش (بیشینهها) بیشتر است. مجبور نیست، اما انگار ترجیح میدهد به آن نقاط نزدیک شود. وقتی تعداد زیادی الکترون را بررسی میکنیم، همین ترجیح بهصورت آماری آشکار میشود.🔰البته باید تأکید کرد که این فقط یک حدس و گمان است. به همین دلیل هم اینجا یک خط قرمز پررنگ کشیدهام. در فیزیک، اصل ماجرا این است که یک نظریه داشته باشیم و آن را با آزمایش بسنجیم؛ همین. اما اگر با دقت به این موضوع نگاه کنیم، احساس میشود که ماجرا فقط یک آزمایش ساده نیست، بلکه انگار چیزی شبیه یک تجربه یا ادراک درونی هم در کار است.🔰این ایده حتی تا بنیادیترین ذرات طبیعت هم کشیده میشود. البته ممکن است ما صرفاً از دیدگاه آگاهی انسانی خودمان این پدیده را اینگونه تفسیر کنیم. اما تفسیر این ساختارها بدون در نظر گرفتن نوعی «قصد» یا «گرایش درونی» برای ذرات بنیادی، کار آسانی نیست.به نظر من، نکتهی جالب این آزمایش همین است. من در آن نشانههایی میبینم که گویی حتی سادهترین اجزای جهان نیز نوعی کیفیت تجربه یا احساس ابتدایی دارند.🔰برای بسیاری از فیلسوفان، این موضوع صرفاً یک نظریه است و شواهد محکمی برای آن وجود ندارد. اگر کسی طرفدار دیدگاه پانسایکیسم (همهجانروانانگاری) باشد، میتواند بگوید که آگاهی یا ذهن تا پایینترین سطوح ماده نیز امتداد دارد. اما تاکنون مدرک روشنی برای این ادعا در دست نبوده است. این آزمایش، دستکم از دیدگاه گوینده، نمونهای است که میتوان تصور کرد چنین چیزی حتی در سطح ماده نیز قابل مشاهده باشد.حالا به آزمایش دیگری میرسیم که از نظر گوینده، برای دیدگاه ماتریالیسم چالشبرانگیز است؛ و آن درهمتنیدگی کوانتومی است.🔰در این آزمایش دیده میشود که جهان کوانتومی ظاهراً فراتر از محدودیتهای معمول فضا و زمان عمل میکند. این چیزی است که در فیزیک کلاسیک امکانپذیر نیست. فیزیک کلاسیک کاملاً در چارچوب فضا و زمان قرار دارد و همهچیز بر اساس رابطهی علت و معلول پیش میرود. اما در پدیدهی درهمتنیدگی، رفتارهایی مشاهده میشود که گویی در دو نقطهی بسیار دور، بهطور همزمان با یکدیگر مرتبط هستند.به همین دلیل بود که اینشتین این پدیده را «کنش شبحوار از راه دور» توصیف میکرد.🔰درهمتنیدگی یعنی دو ذره به شکلی به هم وابسته باشند که اگر حالت یکی از آنها تغییر کند، حالت ذرهی دیگر نیز بهطور متناظر تغییر کند؛ حتی اگر فاصلهی بسیار زیادی از هم داشته باشند. برای درک سادهتر، میتوان آن را به دو قطعهی یک پازل تشبیه کرد که به هم تعلق دارند.🔰البته این فقط یک مثال است. درهمتنیدگی واقعی مربوط به ذرات کوانتومی است. درست است که در زندگی روزمره هم از واژهی «درهمتنیدگی» یا «وابستگی» استفاده میکنیم، اما آن با مفهوم دقیق درهمتنیدگی کوانتومی تفاوت دارد.🔰در فیزیک کوانتوم، درهمتنیدگی میتواند میان دو ذره ایجاد شود. در اینجا، برای اینکه تفاوت آنها مشخص باشد، دو الکترون را یکی با رنگ قرمز و دیگری با رنگ آبی نشان دادهام.
🔰آمار این کار را انجام میدهد؛ یعنی تابع موج را بهصورت آماری به واقعیت تبدیل میکند و همین موضوع شگفتانگیز است. اما از نظر منطقی توضیح قانعکنندهای برای آن وجود ندارد، زیرا اگر هر آزمایش منفرد کاملاً تصادفی باشد، انتظار میرود در نهایت فقط یک توزیع یکنواخت و خاکستری به دست آید، نه یک الگوی زیبا و منظم. چون هر آزمایشِ جداگانه دلبخواهی و تصادفی است.به همین دلیل، همکارم از دورتموند، بریگیته فالکنبورگ، که هم فیزیکدان است و هم فیلسوف، میگوید:🔰«رخدادهای کوانتومی از احتمالهایی پیروی میکنند که با استفاده از تابع موج محاسبه میشوند. آنها چنان رفتار میکنند که گویی دستی نامرئی هدایتشان میکند.»این نکته بسیار جالبی است. اما من حتی یک گام فراتر میروم و میپرسم: این «دست نامرئی» چیست؟🔰از نظر من، این میتواند نشانهای باشد از اینکه الکترونها نوعی «ادراک» یا «قصد» دارند؛ گویی میدانند که باید الگوی تداخل را شکل دهند. این همان وظیفهای است که توزیع احتمالاتی برای آنها تعیین میکند؛ یعنی باید خود را به گونهای توزیع کنند که آن الگو پدید آید.🔰البته هر الکترون، در اصل، میتواند در هر نقطهای فرود بیاید؛ اما وقتی تعداد زیادی از آنها را در نظر میگیریم، بیشترشان نقاطی را انتخاب میکنند که احتمال وقوع در آنها بیشینه است.🔰من دوباره تصویری از دنیای فیزیک کوانتوم ترسیم کردهام. فیزیکدانان معمولاً میگویند: «هیچ مشکلی وجود ندارد؛ تا زمانی که نظریه بتواند نتایج آزمایش را پیشبینی کند، نیازی به بحث بیشتر نیست.» اما به نظر من، این هنوز یک توضیح واقعی نیست و از نظر منطقی نیز رضایتبخش نیست که چگونه چنین چیزی رخ میدهد.🔰برداشت شخصی من و همچنین دیدگاهی که فدریکو فاگین نیز مطرح میکند این است که شاید بتوان از نوعی «آگاهی ابتدایی» سخن گفت. البته این آگاهی هیچ شباهتی به آگاهی انسان ندارد، بلکه منظور این است که ذرات، افزون بر جنبهٔ بیرونیشان، نوعی جنبهٔ درونی نیز دارند.🔰هر الکترون یک جنبهٔ بیرونی دارد که میتوان آن را اندازهگیری کرد؛ مانند جرم، مکان و سایر ویژگیهای فیزیکی. اما در کنار آن، گویی نوعی «زندگی درونی» نیز وجود دارد که به الکترون نوعی اطلاعات یا جهتگیری میدهد. به نظر من، نوعی قصد یا گرایش در رفتار آن دیده میشود. فعلاً تنها به این شکل میتوانم این پدیده را توضیح دهم.🔰الکترونها آنگونه رفتار نمیکنند که منطق کلاسیک انتظار دارد، بلکه اطلاعات درونی خود همان اطلاعات موجی یا اطلاعات کوانتومی را به واقعیت تبدیل میکنند. میتوان گفت این اطلاعات از جهانی درونی سرچشمه میگیرد؛ جهانی که نه میتوانیم آن را ببینیم و نه کاملاً درکش کنیم.🔰فاگین حتی از واژهٔ «کوالیا» (Qualia) استفاده میکند. به نظر من این تعبیر جالب است. او میگوید این نوع احساس یا تجربه، امری کاملاً ذهنی و درونی است؛ چیزی که ما هیچ راه مستقیمی برای دسترسی به آن نداریم.به همین دلیل است که ما میگوییم «همهچیز صرفاً تصادفی است». زیرا هرگز نمیتوانیم بدانیم در درون یک الکترون چه میگذرد. اما میدانیم که اتفاقی در جریان است؛ زیرا الکترون از آن اطلاعات پیروی میکند.🔰بنابراین، از دیدگاه من، الکترونها صرفاً ذرات کوچک و بیجان نیستند، بلکه میتوان آنها را موجوداتی دانست که نوعی توانایی برای دریافت و بهکارگیری اطلاعات دارند.– یعنی اطلاعات را به عمل تبدیل میکنند؟دقیقاً. آنها فقط جرم و انرژی نیستند.🔰به همین دلیل فاگین از مفهوم «کوالیا» سخن میگوید؛ زیرا شاید این تبدیل اطلاعات به رفتار، با نوعی کیفیت تجربه یا احساس درونی همراه باشد.دقیقاً همینطور است؛ گویی نوعی گرایش یا نیاز درونی برای تحقق بخشیدن به یک ساختار یا یک الگوی اطلاعاتی وجود دارد.
ادامه مصاحبه پروفسور نایر👆👆🔰این پدیده از نظر آماری کاملاً آشوبناک و تصادفی است؛ یعنی واقعاً میتوان گفت با تصادف محض روبهرو هستیم. اما وقتی این آزمایش را بارها و بارها تکرار میکنیم و دهها هزار الکترون را یکی پس از دیگری از شکافها عبور میدهیم، در نهایت یک الگوی مشخص شکل میگیرد.🔰دقیقاً، و همین نکته شگفتانگیز است. پس از دهها هزار بار یا حتی بیشتر، همان الگوی زیبایی که هر الکترون به نوعی با خود حمل میکند، در دنیای واقعی آشکار میشود. میتوان آن را با چشم دید. این نقاطی که روی پرده ظاهر میشوند، همگی محل برخورد تکتک الکترونها هستند. در واقع، این همان شاهد و تأییدی بر ویژگیهای کوانتومی الکترونهاست.🔰قطعاً همینطور است؛ زیرا اگر چنین نبود، نقاط برخورد باید همیشه دقیقاً پشت شکافها ظاهر میشدند. اما چنین اتفاقی نمیافتد. این الگوی تداخلی نشان میدهد که الکترون، تا زمانی که اندازهگیری یا برهمکنشی رخ نداده، رفتاری موجگونه از خود نشان میدهد.🔰اما در اینجا یک راز بزرگ وجود دارد: هر نقطهای که روی آشکارساز ثبت میشود، ذاتاً کاملاً تصادفی است. هیچکس نمیتواند پیشبینی کند الکترون دقیقاً در کدام نقطه فرود خواهد آمد. اگر بخواهیم به زبان ساده بگوییم، وقتی «تابع موج» یا موج کوانتومی فرو میریزد، هیچ الگوریتمی وجود ندارد که بتواند از پیش محاسبه کند این فروریزش دقیقاً در کدام نقطه رخ خواهد داد.🔰حالا اگر این موضوع را منطقی ادامه دهیم، باید انتظار داشته باشیم که اگر هر آزمایش کاملاً تصادفی است و هر الکترون میتواند هر جایی ظاهر شود، در نهایت نتیجه چیزی شبیه یک سطح خاکستری و یکنواخت باشد که هیچ ساختاری در آن دیده نمیشود.🔰اما واقعیت این نیست. آنچه در عمل مشاهده میشود این است که اطلاعات کوانتومی، پس از حدود ده هزار بار تکرار آزمایش، با دقت و بهطور منظم در نتایج ظاهر میشود. اصلاً یکی از دلایلی که فیزیک کوانتوم معنا پیدا میکند همین است: الکترونها به شکلی شگفتآور از توزیع احتمالاتی یا همان تابع موج خود پیروی میکنند. نه اینکه هر الکترون بهتنهایی از قبل مسیر مشخصی داشته باشد، بلکه وقتی تعداد زیادی از آنها را در کنار هم بررسی میکنیم، همگی از همان توزیع احتمالاتی تبعیت میکنند، با اینکه هر کدام مستقل از دیگری هستند. این واقعاً پدیدهای حیرتانگیز است.🔰من این موضوع را در یک آزمایش بسیار زیبا مشاهده کردهام و آن را در همین آزمایش شرکت هیتاچی نیز نشان میدهم. در این آزمایش دقیقاً میتوان دید که چگونه از دل آشوب و پراکندگیِ نقاط برخوردِ تکتک الکترونها، بهتدریج یک الگوی منظم پدیدار میشود.🔰به نظر من، این زیباترین آزمایشی است که میتوان برای نمایش این پدیده پیدا کرد. آنچه روی صفحه میبینید، تنها نقاط برخورد الکترونها با آشکارساز است. در ابتدا همهچیز کاملاً آشفته و بینظم به نظر میرسد و هیچ ساختاری دیده نمیشود. اما هرچه آزمایش بیشتر تکرار میشود، که این ویدئو در واقع خلاصهٔ زمانیِ دهها هزار بار تکرار آزمایش است و انجام آن در واقعیت زمان قابل توجهی برده تا دستگاه در وضعیت پایدار باقی بماند، ناگهان الگوی تداخلی آشکار میشود.
«رنگ خوب پنجشنبه ها» برای عزیزان آسمانی مان هدیه بفرستیم❤️💫🤲❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
♦️گلستان نور را به تمام آشنایان و دوستان تان معرفی بفرمایید! این کار کمک بزرگی به هموطنان مان است. 🙏🌺🤍⭐️در مسیر عشق و نور به خیریه مابپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
«رنگ خوب پنجشنبه ها» برای عزیزان آسمانی مان هدیه بفرستیم❤️💫🤲❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
هیچ لحظه ای را به فردا موکول نکنیم! ما نمی دانیم چه چیزی در انتظار هر کدام از ماست!❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
زندگی هيچ وقت از ما نمى پرسد آماده ای یا نه فقط شيشه را دستمان مى دهد و باد رارها مى كند.هر انسانى از جايى به بعد، شيشه اى در دست دارد.براى يكى خانواده است، براى ديگری عشق، آبرو، رؤيا، ايمان يا مسئوليتى كه هيج كس حاضر نيست سهمى از آن را به دوش بكشد.باد هم هميشه هست ترس، قضاوت ديگران، تنهايى، شكست، بيمارى، فقر، مرگ...بيشتر آدمها آرزو مى كنند باد متوقف شود. اما زندگی، هنر راه رفتن در هواى آرام نيست هنر حفظ كردن شيشه، درست وسط طوفان است.بيد و باد فقط داستان يك پسربچه نيست. داستان همه ماست.روزى مى رسد كه مى فهمى هيج قهرمانى از راه نمى رسد.هيچ كس بار تورا حمل نمى كند. و بالغ شدن، دقيقاً از همان لحظه آغاز مى شود كه با دست هاى لرزان، مسئوليت زندگی را برمى دارى وبا وجود تمام بادها قدم بعدى را برمى دارى.شايد معناى بلوغ همين باشد نه وقتى كه باد مى ايستد، بلكه وقتى كه توياد مى گیری با وجود باد، شيشه را نشكنى.شايد همه ما در تمام عمر، فقط مشغول حمل چیزی هستيم كه اگر بشكند، ديگر هيچ چیز مثل قبل نخواهد بود.#بید و باد/عباس کیارستمی❤️✨در مسیر عشق و نور به موسسه ما بپیوندید!👇👇🆔: @nureshgheelahi🆔: @nureshgheelahi
پدرم را سالم و جوان تر از زمان مرگش دیدم.در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…
♦️مراقبه جهت قرار گرفتن در امنیت الهی ✨🙏♦️لطفا با هندزفری در محیطی با آرامش کامل گوش دهید و مراقبه را دقیق انجام بدهید! @gottesheilung
🤍✨این امید و نور و عشق پروردگار است که هر انسانی را از تاریک ترین لحظات نیز بیرون می آورد. تا می توانید چلچراغ های امید و نور در قلب خودتان و اطرافیان تان برپا کنید!در اینستاگرام ما را دنبال کنید👇👇instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=…