🔰من همچنان در روند مرگ قرار داشتم. در واقع، از داخل داشتم بر اثر خونریزی شدید جان میدادم و در بخش…
انتشار: 2026/08/08 11:34 UTCدریافت: 2026/08/10 19:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 19:58 UTC
🔰من همچنان در روند مرگ قرار داشتم. در واقع، از داخل داشتم بر اثر خونریزی شدید جان میدادم و در بخش مراقبتهای ویژه بستری بودم. از هیچچیز خبر نداشتم؛ حتی نمیدانستم وضعیت دقیق دخترم چگونه است. و در همین شرایط بود که تجربه نزدیک به مرگ من آغاز شد.🔰در آن موقعیت، آشفتگی و تلاطم عاطفی درونی برای من فشار و بار بسیار سنگینی بود. حتی نمیتوانستم با کسی درباره سرزنشها و گلایههای درونیام نسبت به همسرم صحبت کنم. نمیخواستم در آنجا درباره آنچه پیش از آن در خانه اتفاق افتاده بود، وارد توضیح و روشنسازی شوم. بنابراین مجبور بودم همه این مسائل را در درون خودم پردازش کنم. از طرفی، بعد از عمل جراحی اورژانسی دیگر فرصتی نداشتم با همسرم صحبت کنم.🔰پس از آن، بلافاصله مرا به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردند و طبیعتاً تحت نظارت و پایش مداوم قرار گرفتم. بنابراین به هیچوجه نمیتوانستم این تعارضهای درونی را حلوفصل کنم؛ گذشته از اینکه طبعاً عمیقاً نگران فرزندم بودم و از بدترین اتفاق ممکن بیم داشتم.🔰تجربه نزدیک به مرگ من در اتاق بخش مراقبتهای ویژه آغاز شد. در آنجا، این تجربه برای من در دو سطح متفاوت اتفاق افتاد.ابتدا یک گفتوگوی تلهپاتیک با دخترم داشتم. پس از آن، دخترم را دیدم که در صندلی مخصوص ملاقاتکنندگان، درست در کنار تخت بیمارستان من در بخش مراقبتهای ویژه، حضور پیدا کرد.🔰در تمام این مدت، من همچنان پرستار را پشت شیشه میدیدم. او در قسمت دیگری از اتاق، پشت یک پوشش شیشهای قرار داشت. میتوانست مستقیماً مرا زیر نظر داشته باشد و من میدیدم که از یک دستگاه به دستگاه دیگر میرفت و مرتب پروندهها و مدارک مربوط به من را دوباره بررسی و کنترل میکرد.🔰من به چندین دستگاه مانیتور و تجهیزات مختلف متصل بودم، سرم دریافت میکردم و چیزهای دیگری از این قبیل. بنابراین، آنچه تجربه میکردم کاملاً با محیط واقعی و واقعیت بیرونی همزمان بود؛ یعنی در همان حال که آن تجربه را داشتم، محیط اطرافم را نیز به شکلی کاملاً واقعگرایانه درک میکردم.🔰سپس، در میانه یک موقعیت بسیار تکاندهنده و عاطفی، درست در جریان همین سطح دوم تجربه نزدیک به مرگ، ناگهان به فضایی خارج از زمان پرتاب شدم.🔰در یک لحظه آنجا بودم. ابتدا دچار سردرگمی شدم و با خودم فکر کردم که حالا کجا هستم؟ اما بعد شروع کردم به تحلیل کردن آنچه در حال رخ دادن بود.من در معرض احساساتی بسیار شدید قرار گرفته بودم؛ احساساتی که تقریباً ده برابر شدیدتر از احساساتی بودند که در واقعیت تجربه میکردم. این موضوع ابتدا بهشدت مرا متعجب و حتی تکانزده کرد، زیرا با چنین احساسات عمیق و شدیدی آشنا نبودم؛ این احساسات بهسادگی بیش از حد توان و ظرفیت معمول یک انسان بودند.🔰وقتی کمی توانستم خودم را در آن فضا پیدا کنم و موقعیتم را درک کنم، به اطرافم نگاه کردم. در آنجا، تمام حقیقتهایی که دخترم در نخستین مرحله، در گفتوگوی تلهپاتیک با من در میان گذاشته بود اما من در واقع نمیتوانستم آنها را بپذیرم، با آنها موافق نبودم و نمیتوانستم حرفهایش را تأیید کنم به من نشان داده شد.🔰در آنجا، در فضایی که بعدها آن را «اتاق حقیقت» نامیدم، همه آن مسائل بهصورت کاملاً روشن و عینی، از طریق مشاهده و شهود مستقیم، برایم توضیح داده شدند.ادامه دارد…