♦️ادامه تجربه آرتور ماترن👇👇🔰احساسش آنقدر شدید بود، البته به معنای مثبت، که با خودم گفتم: «خب، حالا…
انتشار: 2026/08/08 23:46 UTCدریافت: 2026/08/12 01:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:55 UTC
♦️ادامه تجربه آرتور ماترن👇👇🔰احساسش آنقدر شدید بود، البته به معنای مثبت، که با خودم گفتم: «خب، حالا واقعاً دیگر لازم نیست نگران هیچچیز باشم.» من او را نمیدیدم، اما میدانستم که کسی آنجاست. دیگر مطلقاً لازم نبود نگران چیزی باشم. با خودم میگفتم: «اگر کسی آنجاست که اینقدر قدرتمند است، پس من دیگر واقعاً لازم نیست حتی به چیزی فکر کنم.»🔰و با همین احساس به راه افتادم. از چندین مزرعه، گلزار، تکههای جنگل و هر چیزی که در اطراف مسیر بود عبور کردم. در طول این سفر، اگر درست یادم باشد، فقط دو بار ایستادم.🔰یک بار ناگهان صدای خیلی آرامی شنیدم؛ یک صدای «کلیک». صدا از داخل جنگل، جایی در سمت راست، میآمد و من دقیقاً میدانستم که این صدا قطعاً به من مربوط است. وارد جنگل شدم. جنگل بسیار انبوه بود، اما با وجود این میتوانستم تا انتهای آن قسمت از جنگل را ببینم، بدون اینکه مجبور باشم چشمهایم را تنگ کنم یا برای دیدن تلاش کنم. همهچیز همان لحظه کاملاً قابل مشاهده بود؛ سایهها هم وجود داشتند، اما با این حال همهچیز را میدیدم.ایستادم، تمرکز کردم و سعی کردم بفهمم آن صدا چه بود و آن «کلیک» از کجا آمده بود، اما هیچ چیزی دستگیرم نشد.پس فقط یک نفس کشیدم و با خودم گفتم: «خب، حالا ادامه میدهم.»🔰همان یک نفس باعث شد احساس کنم مثل یک بادکنک سبک شدهام و بالا میروم. فقط یک نفس بود؛ همانطور که آدم بهسادگی نفس میکشد و میگوید: «خب، بله، ادامه بدهیم.»🔰اما احساس کردم وجودم از هزاران و هزاران «زندگی» پر شده است؛ البته به معنایی کاملاً مثبت. مثل یک بادکنک، اما نه اینکه از نظر جرم یا اندازه واقعاً تغییر کرده باشم؛ نه، فقط احساس درونیاش اینگونه بود.احساس میکردم حتی از قبل هم بهترم؛ سالمتر، سرحالتر و اگر بخواهیم آن را با زبان خودمان بیان کنیم، شادتر.🔰با خودم گفتم: «آه، خب، پس به معنای واقعی کلمه باید ادامه بدهم.»بعد از جنگل بیرون آمدم و دوباره وارد یک جاده روستایی شدم. همیشه نوعی مسیر برای رفتن وجود داشت؛ انگار این مسیر از قبل برای من آماده شده بود، یا شاید کسی پیش از من از آن عبور کرده بود. چنین احساسی داشتم.🔰تا اینکه سرانجام به یک گلزار رسیدم. هوا کمکم به سمت اوایل غروب میرفت؛ آسمان داشت رنگ عوض میکرد. اما همانطور که گفتم، هیچ خورشیدی نمیدیدم که مثلاً در آسمان حرکت کرده باشد یا چیزی شبیه آن؛ اصلاً چنین چیزی وجود نداشت.🔰بعد ناگهان، درست روبهروی تکه جنگلی که بعد از آن گلزار قرار داشت و من به سمتش میرفتم، دیدم که آسمان دقیقاً بالای آن قسمت از جنگل ناگهان طلایی شد و حالتی بسیار متراکم پیدا کرد.نمیدانستم دقیقاً چگونه توصیفش کنم. میدانستم آب نیست، آتش نیست، ماگما یا گدازه نیست؛ هیچکدام از اینها نبود. واقعاً خودِ نور بود.🔰اما نور آنقدر متراکم شد که تقریباً حالت یک ماده و یک «جسم» را پیدا کرد. بعد، درست مثل آب، درون آن جنگل به سمت پایین سرازیر شد.بله… انگار کسی آب را واقعاً بهطور کامل از یک پارچ یا جام بسیار بزرگ بیرون بریزد و آن را در جنگل فرو بریزد.