🔰واقعا وصف ناپذیر بود.اما چیزی شبیه یک ماده یا جسم در آن نبود، هیچکدام از اینها؛ چون اساساً نور ب…
انتشار: 2026/08/08 23:50 UTCدریافت: 2026/08/12 01:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:55 UTC
🔰واقعا وصف ناپذیر بود.اما چیزی شبیه یک ماده یا جسم در آن نبود، هیچکدام از اینها؛ چون اساساً نور بود.بعد این نور کاملاً اوج گرفت و از جنگل بالاتر رفت و بهآرامی از روی آن گلزار، مستقیماً به سمت من حرکت کرد و در همان حال دائماً تغییر میکرد. تمام طیفهای طلاییرنگی که بتوان تصور کرد، و حتی بیشتر از آن، درونش وجود داشت و این نور کاملاً زنده به نظر میرسید.🔰میدیدم که این توده در واقع چیزی جز نور نیست، اما نوری بسیار عمیق و متراکم؛ کمی سفید بود و بعد به قرمز و نارنجی میگرایید. اما زنده بود. رنگها مرتب تغییر میکردند و نور بهتدریج به سمت من میآمد، با همین تغییرات مداوم.و من فقط همانجا ایستاده بودم.🔰خیلی خوب میدانم که آن، آخرین باری بود که در طول این مسیر ایستادم. بعد آن نور مرا در آغوش گرفت؛ خیلی، خیلی آرام و ملایم.دیگر فقط آن نور طلایی را در اطراف خودم میدیدم. احساس کردم واقعاً مرا به یک خانواده پذیرفتهاند؛ و حتی عشقی بیشتر از آن را احساس کردم.🔰یعنی تا آن لحظه هم عشق وجود داشت. بله، احساس میکردم دوست داشته میشوم؛ انگار این دوست داشته شدن کاملاً طبیعی و بدیهی بود. اما در آن لحظه، چیزی حتی فراتر از آن بود.احساس میکردم مثل یک نوزاد هستم.و درست در همان لحظه، ناگهان همهچیز قطع شد.🔰خودم را در فضایی سهبعدی دیدم؛ فضایی سفید و خاکستری با دیوارهای بلند، اما بدون سقف. و صددرصد میدانستم: «خب، اینجا دیگر نوردون نیست. باید ادامه بدهی. اینجا اشتباه است. من نباید اینجا باشم.»این را با اطمینان صددرصد میدانستم.🔰بعد ناگهان چهره شریک زندگیام در آن زمان را دیدم که بهصورت سیاهوسفید، گاهی از سمت راست و گاهی از سمت چپ، یک بار دور و یک بار خیلی نزدیک، در کنار صورتم ظاهر میشد.و من اصلاً نمیدانستم او چه کسی است. واقعاً هیچ شناختی نداشتم.با خودم گفتم: «خب، این هم درست نیست. این کیست؟»🔰کاملاً آگاهانه از خودم پرسیدم: «این کیست؟»بعد او اسم مرا صدا زد؛ صدایش هم انگار تکهتکه و از فاصلهای بسیار دور به گوشم میرسید.با خودم فکر کردم: «من اسم خودم را میدانم؟»🔰و یک نکته دیگر را هم آن طرف فراموش کرده بودم اضافه کنم: در تمام آن مدت، هیچ ارتباطی با هیچ چیز زمینی احساس نمیکردم. حتی با خانواده یا فرزندم هم هیچ ارتباطی نداشتم؛ چه رسد به خاطرات، کار یا چیزهای دیگر. هیچچیز. مطلقاً هیچچیز.🔰بعد صدایی به من گفت صدایی که در واقع صدای خودم بود، با همان لحن و صدای خودم و من هنوز کاملاً خودم بودم و داشتم سعی میکردم این وضعیت را درک کنم.صدا از کنارم گفت:«حالا درد خواهد گرفت. مواظب باش… روی مسیر باش… مراقب باش، حالا درد خواهد گرفت.»🔰و من آنجا ایستاده بودم و حالم کاملاً خوب بود.گفتم: «چرا قرار است درد بگیرد؟ چرا؟ چرا به جهنم باید درد بگیرد؟ و تو کی هستی؟»و بعد… همین بود.در همان لحظه، به خودم آمدم و دیدم روی زمین افتادهام.