ادامه👆👆🔰من کاملاً غریزی شروع کردم با آن پرنده ارتباط برقرار کردن. به او گفتم: «پابلو، اگر این واقعا…
انتشار: 2026/07/06 05:50 UTC
ادامه👆👆🔰من کاملاً غریزی شروع کردم با آن پرنده ارتباط برقرار کردن. به او گفتم: «پابلو، اگر این واقعاً نشانهای از طرف توست، یک خواهش دارم. پدر و مادرم امروز برای صبحانه میآیند، میشود آن پرنده را دوباره به پنجره بفرستی؟»🔰پرنده کمی دیگر همانجا ماند و بعد پرواز کرد. وقتی پدر و مادرم با ما سر میز صبحانه نشسته بودند، پرنده دوباره آمد. باز هم به پنجره نوک زد و بالهایش را به شیشه میکوبید. این اتفاق سه یا چهار روز پیاپی، هر صبح، تکرار شد.من این را یک نشانه کاملاً روشن از طرف پابلو میدانستم.🔰بعد برای یک سفر کوتاه رفتیم. برادرم گفت: «من هم میخواهم این را تجربه کنم. هر صبح برای صبحانه پیش شما میآیم و منتظر میمانم تا پرنده بیاید.» اما پرنده نیامد. فقط صبحِ اولین روزی که ما از سفر برگشته بودیم، دوباره ظاهر شد. البته آن موقع دیگر حسابی ژولیده شده بود و پرهایش بههم ریخته بود.🔰بعد به پابلو گفتم: «پابلو، حالا دیگر این پرنده بیچاره را راحت بگذار. دیگر کافی است. یا بگذار داخل خانه پرواز کند، یا آن طرف یک درخت گیلاس قشنگ هست، بفرستش روی آن درخت. خودت هم برو و حواست به همکلاسیهایت باشد، چون قرار بود هفتهای به نام پابلو برگزار شود.»در آن هفته روانشناسها و کشیشها آمده بودند و برنامههایی را به یاد پابلو برگزار میکردند و با همکلاسیهایش هم صحبت میکردند.🔰به او گفتم: «فکر میکنم الان کار مهمتری برای انجام دادن داری. من فهمیدم که این یک نشانه از طرف توست.»سؤال شد: «وقتی در همان بار اول این را بهعنوان نشانهای از طرف پابلو تعبیر کردید، آیا فکر یا احساس خاصی همراه آن بود؟ آیا چیزی باعث شد اینقدر مطمئن باشید؟»🔰او پاسخ داد: «یک جور حس درونی بود؛ همان چیزی که به آن میگویند حس شکم یا شهود. فقط یک احساس درونی بود و اصلاً نمیتوانست چیز دیگری باشد. من هیچوقت در آن شک نکردم، با اینکه قبل از اینکه پابلو به جهان دیگر برود، اصلاً با دنیای ارواح یا جهان معنوی آشنایی نداشتم و هیچوقت دربارهاش فکر یا مطالعه نکرده بودم.»🔰سؤال شد: «پس شما قبل از آن آدمی نبودید که گرایش معنوی یا روحانی پررنگی داشته باشد؟»پاسخ داد: «نه، اصلاً.»سؤال بعدی: «بعد از آن، نشانههای دیگری هم بود که برای شما کاملاً روشن باشد از طرف پابلو آمدهاند؟