«جانها ز خوشی بیسر و پا رقص کننددر گوش تو گویم که کجا رقص کنند»♦️بیسر و پا» یعنی رهایی از عقل حسا…
انتشار: 2026/07/18 20:31 UTC
«جانها ز خوشی بیسر و پا رقص کننددر گوش تو گویم که کجا رقص کنند»♦️بیسر و پا» یعنی رهایی از عقل حسابگر، از خودخواهی و از مرزهای «من». جان وقتی به اصل خویش میرسد، دیگر گرفتار دوگانگی نیست؛ نه ترس از مرگ دارد و نه حس جدایی♦️رقص در خودِ وجود است.نه در مکانی بیرون از انسان. هرگاه حجاب «من» کنار رود، معلوم میشود که از آغاز نیز همهٔ ذرات، همهٔ جانها و حتی خود انسان، در حرکت همان حقیقت واحد بودهاند. ♦️رنج از این تصور پدید میآید که «من» موجودی جدا از جهان و خدا هستم.این جدایی، در عرفان مولوی، نوعی خطای ادراک است، نه حقیقت نهایی.♦️وقتی انسان به وحدت وجود میرسد، جهان دیگر صحنهٔ تصادف، تنهایی و بیمعنایی نیست؛ همه چیز جلوهٔ یک حقیقت واحد میشود.♦️مولانا نمیگوید رنج وجود ندارد؛ بلکه میگوید رنج محصول نگاهِ مبتنی بر کثرت است. هنگامی که سالک از کثرت به وحدت میرسد، همان جهانِ پرآشوب به رقصی هماهنگ تبدیل میشود؛ زیرا دیگر خود را جدا از سرچشمهٔ هستی نمیبیند. رقص ذرهها، در نهایت، استعارهای از این شهود است که «همهٔ موجودات، ظهورهای گوناگون یک وجود یگانهاند.