جولای خداکاهلی در گوشهای افتاد سستخسته و رنجور، اما تندرستعنکبوتی دید بر در، گرم کارگوشه گیر از سر…
انتشار: 2026/07/06 11:27 UTC
جولای خداکاهلی در گوشهای افتاد سستخسته و رنجور، اما تندرستعنکبوتی دید بر در، گرم کارگوشه گیر از سرد و گرم روزگاردوک همت را به کار انداختهجز ره سعی و عمل نشناختهپشت در افتاده، اما پیش بیناز برای صید، دائم در کمینرشتهها رشتی ز مو باریکترزیر و بالا، دورتر، نزدیکترپرده می ویخت پیدا و نهانریسمان می تافت از آب دهاندرس ها می داد بی نطق و کلامفکرها میپخت با نخ های خامکاردانان، کار زین سان می کنندتا که گویی هست، چوگان می زنندگه تبه کردی، گهی آراستیگه درافتادی، گهی برخاستیکار آماده ولی افزار نهدایره صد جا ولی پرگار نهزاویه بی حد، مثلث بی شماراین مهندس را که بود آموزگار؟!کار کرده، صاحب کاری شدهاندر آن معموره معماری شدهاین چنین سوداگری را سودهاستوندرین یک تار، تار و پودهاستپای کوبان در نشیب و در فرازساعتی جولا، زمانی بندبازپست و بی مقدار، اما سربلندساده و یک دل، ولی مشکل پسنداوستاد اندر حساب رسم و خططرح و نقشی خالی از سهو و غلطگفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟آسمان، زین کار کردنها بری ستکوها کارست در این کارگاهکس نمیبیند ترا، ای پر کاهمی تنی تاری که جاروبش کنند؟می کشی طرحی که معیوبش کنند؟هیچ گه عاقل نسازد خانهایکه شود از عطسهای ویرانهایپایه می سازی ولی سست و خرابنقش نیکو می زنی، اما بر آبرونقی می جوی گر ارزندهایدیبهای می باف گر بافندهایکس ز خلقان تو پیراهن نکردوین نخ پوسیده در سوزن نکردکس نخواهد دیدنت در پشت درکس نخواهد خواندنت ز اهل هنربی سر و سامانی از دود و دمیغرق در طوفانی از آه و نمیکس نخواهد دادنت پشم و کلافکس نخواهد گفت کشمیری ببافبس زبر دست ست چرخ کینهتوزپنبه ی خود را در این آتش مسوزچون تو نساجی، نخواهد داشت مزددزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزدخسته کردی زین تنیدن پا و دسترو بخواب امروز، فردا نیز هستتا نخوردی پشت پایی از جهانخویش را زین گوشه گیری وارهانگفت آگه نیستی ز اسرار منچند خندی بر در و دیوار من؟!علم ره بنمودن از حق، پا ز ماقدرت و یاری از او، یارا ز ماتو به فکر خفتنی در این رباطفارغی زین کارگاه و زین بساطدر تکاپوییم ما در راه دوستکارفرما او و کارآگاه اوستگرچه اندر کنج عزلت ساکنمشور و غوغایی ست اندر باطنمدست من بر دستگاه محکمی ستهر نخ اندر چشم من ابریشمی استکار ما گر سهل و گر دشوار بودکارگر می خواست، زیرا کار بودصنعت ما پردههای ما بس استتار ما هم دیبه و هم اطلس استما نمیبافیم از بهر فروشما نمی گوییم کاین دیبا بپوشعیب ما زین پردهها پوشیده شدپرده ی پندار تو پوسیده شدگر، درد این پرده، چرخ پرده دررخت بر بندم، روم جای دگرگر سحر ویران کنند این سقف و بامخانه ی دیگر بسازم وقت شامگر ز یک کنجم براند روزگارگوشه ی دیگر نمایم اختیارما که عمری پردهداری کردهایمدر حوادث، بردباری کردهایمگاه جاروبست و گه گرد و نسیمکهنه نتوان کرد این عهد قدیمما نمیترسیم از تقدیر و بختآگهیم از عمق این گرداب سختآنکه داد این دوک، ما را رایگانپنبه خواهد داد بهر ریسمانهست بازاری دگر، ای خواجه تاشکاندر آنجا میشناسند این قماشصد خریدار و هزاران گنج زرنیست چون یک دیده ی صاحب نظرتو ندیدی پرده ی دیوار راچون ببینی پرده ی اسرار راخرده میگیری همی بر عنکبوتخود نداری هیچ جز باد بروتما تمام از ابتدا بافندهایمحرفت ما این بود تا زندهایمـسعی کردیم آنچه فرصت یافتیمبافتیم و بافتیم و بافتیمپیشهام این ست، گر کم یا زیادمن شدم شاگرد و ایام اوستادکار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟بار ما خالی است، دربار تو چیست؟می نهم دامی، شکاری می زنمجولهام، هر لحظه تاری میتنمخانه ی من از غباری چون هباستآن سرایی که تو می سازی کجاست؟خانه ی من ریخت از باد هواخرمن تو سوخت از برق هویمن بری گشتم ز آرام و فراغتو فکندی باد نخوت در دماغما زدیم این خیمه ی سعی و عملتا بدانی قدر وقت بی بدلگر که محکم بود و گر سست این بنااز برای ماست، نز بهر شماگر به کار خویش میپرداختیخانهای زین آب و گل میساختیمی گرفتی گر به همت رشتهایداشتی در دست خود سر رشتهایعارفان، از جهل رخ برتافتندتار و پودی چند در هم بافتنددوختند این ریسمان ها را به هماز دراز و کوته و بسیار و کمرنگرز شو، تا که در خم هست رنگبرق شد فرصت، نمی داند درنگگر بنایی هست باید برفراشتای بسا امروز کان فردا نداشتنقد امروز ار ز کف بیرون کنیمگر که فردایی نباشد، چون کنیم؟عنکبوت، ای دوست، جولای خداستچرخهاش می گردد، اما بی صداستپروین اعتصامی
